الاهه بقراط
کتابگزاری / کیهان (لندن) شماره...
پس از یک افسانه مذهبی (سمفونی مردگان) و افسانهای بومی (سال بلوا) عباس معروفی برای جدیدترین رمان خود افسانهای ملی از شاهنامه فردوسی را بر میگزیند: فریدون و پسرانش.
«فریدون سه پسر داشت» زندگی یک خانواده مرفه را در دوران انقلاب تصویر میکند و با چرخشهایی آن را در گذشته میجوید و در امروز پی میگیرد. در این رمان همه هستند؛ از شاه و خمینی و بنیصدر و لاجوردی و ناطق نوری و خامنهای و اطلاعاتیها و پاسداران گرفته تا سازمان مجاهدین، حزب توده، فداییان اکثریت و اقلیت، م. آزاد و پرویز قلیچخانی و...
خود نویسنده در آغاز کتاب یادآوری میکند که «کلیه شخصیت های رمان واقعی هستند و شباهت آنها با حوادث و شخصیتهای شناخته شده اصلاً تصادفی نیست.»
داستان حول خانواده «فریدون امانی» میچرخد با چهار پسر و یک دختر به نامهای ایرج، مجید، سعید، اسد و انسی. راوی مجید است. یک مبارز سیاسی نامدار چپ که پس از مهاجرت و پناهندگی از یکی از تیمارستانهای آلمان سر در میآورد. رمان در چهار بخش تنظیم شده است. مؤخرهای هم به شکل نامه دارد که عباس معروفی آن را خطاب به دوست آلمانی خویش «هانس اولریش مولراشوفه» نوشته است. در همین نامه نویسنده توضیح میدهد: «چهار فصل (من، تو، او، ما) به شکل چهار منحنی نوشته شده که تکهای از هر منحنی، در بازی با زمان، زیر دیگری محو میشود، و منحنیها مجموعا یک نیم دایره را میسازند.»
هر فصل رمان با یک «شاید» شروع میشود. فصل «من» با «شاید همه چیز با مرگ ناصری آغاز شد»، فصل «تو» با «شاید همه چیز با یک عکس آغاز شد»، فصل «او» با «شاید همه چیز با یک سوء تفاهم آغاز شد»، و آخرین فصل «ما» نیز با جمله «شاید همه چیز با یک افسانه سنگسری آغاز شد» پیش میرود. در فاصله بین فصلها هر بار با جملهای مشابه، تخم تردید و تجدید نظر در دل خواننده کاشته میشود: «شاید همه چیز با نان آغاز شد، شاید همه چیز با اعدام تو آغاز شد، شاید همه چیز با رؤیای ناصری آغاز شد»، و «رؤیا» دختر همان «ناصری» است که دوست صمیمی مجید (راوی) است و اگر نه «همه چیز» ولی رمان با مرگ او آغاز میشود. دختری همسن و سال «لولیتا»ی جنجالی ولادیمیر نابوکوف با همان رفتار شوخ و شنگ و بی پروا که راوی که دوست و همسن و سال پدرش است، عاشقش میشود و به گفته نویسنده در مؤخره همین کتاب «بی آنکه به او عشق بورزد، بهش تجاوز میکند». ولی چه چیز میتوانست با رؤیای ناصری یا اعدام ایرج و یا لاستیک بی.اف.گودریچ آغاز شود؟ «چرا از هم پاشیدیم و هر کدام مان به نقطه ای پرتاب شدیم؟ چرا به این روز افتادیم؟»
در یک نمودار بسیار ساده، پدر سابقاً کارخانهدار و شاهدوست بوده و بعد از انقلاب، بازاری و «مسلمان» شده است. مادر و دختر زایندگان پسرانی هستند که جز رنج و درد ارمغانی ندارند. پسران، هر یک کمونیست و مجاهد و حزب اللهی شدهاند. و «ایرج، الگوی محبوب همه چپهای جهان» که مادر عاشق اوست، کتاب میخواند، اندیشمند است، میداند که فاجعهای در حال وقوع است و هشدار میدهد. فقط نام اوست که شاهنامهای است. نام برادرهای دیگر «اسلامی» است. ایرج همان است که فریدون در شاهنامه ایران را به او سپرد و برادران از شدت رشک و حسد در یک توطئه او را از بین بردند. ولی در این رمانِ انقلاب ایران، جان همه بر باد میرود حتا آنها که ظاهراً جان از دست کسانی به در بردهاند که تنها راه حل را اعدام و توبه میدانند.
در یک گفتگوی خانوادگی اسد برادر حزباللهی میگوید: «گوش کن مامان، ببین من کجای حرفم اشتباه است. مصاحبه آقای لاجوردی را که خوانده است. برود اعلام کند که اکثریتی است و قال قضیه را بکند. ما را هم به زحمت نیندازد».
مامان به من نگاه کرد: «خب، برو اکثریت، مامان. اصلاً دوتاییتان بروید. هم تو، هم سعید. اگر نظر مرا بخواهید، فداییان اکثریت از همه این گروهها اسم و رسم دارتر است» من و سعید زدیم زیر خنده.
مادر که شاید هرگز درنیابد چه دستی خانوادهاش را بدون آنکه وی نقشی در آن داشته باشد در هم ریخت و عزیزانش را چند پاره کرد، در پاسخ پدر که داستان سه پسر فریدون را از شاهنامه باز میگوید، پرخاش میکند: «فردوسی هم مزخرف گفته. فریدون شاهنامه چهار پسر داشت، ولی همه میگویند سه تا. معلوم نشد چه بلایی بر سر آن یکی آمد... فردوسی هم مثل تو مزخرف گفته، فریدون. راستش را بخواهی فریدون چهار پسر داشت: ایرج و اسد و مجید و سعید. یک دختر هم داشت، انسی.»
همین دختر، که به گمان مادر فردوسی از او نامی نمیبرد، است که یک ماه پیش از انقلاب پسری به دنیا میآورد و گویا به آرزوی پدر نامش را فریدون میگذارند. ولی «فریدون دوم» یک «جانور» است که «پیشانی» ندارد و «درست شبیه بچه شمپانزه» است که حتا مادرش نیز از دیدن او غش میکند. ولی همین کودک بی پیشانی استثنایی از آب در میآید. جهشی درس میخواند و به دانشگاه میرود: «از صورت بدون پیشانیاش او را شناختم. حتم داشتم که کله کوچولوی خودمان است، پسر انسی. اما جرأت نکردم ازش بپرسم. مثل پدرش داود قد بلند بود و موهای سیخ سیخ سیاهش در ابروهاش ختم میشد، با چشمهای ریزی که زیر آن ابروها برق میزد. لحظهای ایستادم و نگاهش کردم. هیکل درشتی داشت، با دستهای کشیده، اما قیافهاش چندشآور بود. مهدوی [بازجو] گفت: «این گل سرسبد ماست، جوهرهی انقلاب.»
مجید امانی که چند صباحی در خارج نیز «فعالیت» میکرده مجبور است به مبارزه با تنگ نظریهای هموطنان خویش حتا برای گرفتن یک اتاق آن هم در تیمارستان بپردازد: «نه برادر، ما انقلاب نکردیم، ما منفجر شدیم. و چه مسیری طی شد تا من به این بیغولهی تاریخی پرتاب شدم. برای به دست آوردن همین اتاق تنهایی، آه، خدا پدر همه شما را بیامرزد. من جانم به لبم رسید، هزار بار دست به دامن این و آن شدم، چند تا گواهی دکتر بردم، اما نمیتوانستم قانعشان کنم. مسخره است، سه ماه طول کشید تا سمپاشیهای یکی دو تا از هموطنان خودم را خنثی کنم. در بخش هفت زندگی میکنند، اما مثلا اگر من در بخش چهار، یک اتاق خصوصی داشته باشم انگار خواهر آنها گاییده میشود.»
مجید به گفته روزنامههای کیهان و جمهوری اسلامی «سیزده سال» به نام های مستعار بصیر پیروزیان، منصور رهبر، عباس سماوات، بکتاش گیلانی و شیدا برفابی در آلمان علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی دست به اقداماتی زده بود، پس از چهار سال زندگی در یک تیمارستان قدیمی در شهر آخن...» ولی او در تیمارستانی در آلمان همچنان به افکار خود مشغول است: «چهار سال کم نیست، تازه با آن نه سال میشود سیزده سال. خودش یک عمر است، پدر، مادر ما متهمیم. این جمله مال کی بود؟ علی شریعتی. چقدر ازش بدم میآید. جنبش چپ را به تعویق انداخت، انقلاب را به انحراف کشاند، ما را هم به اینجا پرتاب کرد. وگرنه کسان دیگری باید اینجا باشند و خایهی ما را دستمال کنند که به مملکت راهشان بدهیم.» فاجعه است که انسان راه حل را در جابجایی حاکم و محکوم بجوید.
زبان رسا و ورزیدگی در کاربردِ روایت «تو در تو» خواننده را به آسانی در زمان و مکان جابجا میکند: از آلمان به ایران، از تیمارستان به زندان، از خانهی پدر به باغ میگون و از امروز به دیروز، از لذت به اندوه، از امید تا فاجعه، از آرمان تا شکستی هیولایی...
ظرافتهای زبانی نیز به خدمت این نوسان گرفته میشوند: با فعل «برگشتن» است که خواننده مجیدِ دربند را که پشت به بازجویان نشسته است در هراس برگشتن به سوی آنان، مجیدِ کوچک را در باغ میگون در دلهره و کنجکاوی و برگشتن به سوی پدر و مادر که در رختخواب به معاشقه مشغولند، مجیدِ مبارز را که از عقیدهاش «برگشته است، مجیدِ نادم را که میخواهد به سوی نظام (یا به آلمان) برگردد، همراهی میکند.
«فریدون سه پسر داشت» تجربهای تازه و داستانی حزین از تاریخ چند ساله ما در ایران و در مهاجرت است.
شهریور 1379 / سپتامبر 2000
سلام آقای عباش معروفی عزیز من سنی ندارم (18) و فکر میکنم تازه به عرصه خوانندگان درست و حسابی پا گذاشته ام راستش من حدودا نصف کتاب را خواندم و تا اینجا خیلی لذت بردم.
نمی دانم شما کامنت ها را میخوانید و به آنها تریب اثر میدهید یا اما در هر صورت مینویسم چون دستم به هیچ جابند نیست .شما گفته اید که کتاب 280 صفحه است اما من فقط 161 صفحه دریافت کردم نمیدانم مشکل از کامپیوتر من ایت یا از IQ پایین من در هر صورت ممنون میشوم اگر به من کمک کنید
دوستدارتان ساحل
salam ba arezooye salamaty az eraeie khadamate bi had mamnoonam mohsen 8/12/2005
Posted by: mohsen at December 8, 2005 12:58 PMسمفونی مردگان را دو شب پیش در 3 روز خواندم یک شاهکار انکارناپذیر
سال بلوا را هم 6 ماه پیش خوب بود نه به خوبی سمفونی مردگان
حال ببینیم فریدون سه پسر داشت چگونه است؟
با سلام
من در به در دنبال کتاب سمفونی مردگان میگردم اگه می شه منو راهنمایی کنید که این کتاب رو بتونم دانلود کنم.
با سپاس