March 23, 2004

تماشای پسری که پيشانی نداشت

گپ‌وگفتی درباره‌ی رمان «فريدون سه پسر داشت« خوابگرد: عباس معروفی در آلمان رمان «فريدون سه پسر داشت» را می نويسد، آن را برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد می‌سپارد، موارد سانسور در اين رمان عددی سه‌رقمی اعلام می‌شود، معروفی رمان را روی وب منتشر می‌کند، رمان را می‌خوانم؛ داستان نسلی گمشده در تاريخ انقلاب که قصد دارد بازگردد و به خويشتن خويش نگاه کند و خطاهای خود را بازيابد؛ داستاني پر از شخصيت‌های سياسی معاصر از حاکمان فعلی گرفته تا قربانيان همه‌ی گروه‌های سياسی دهه‌ی ۵۰ و ۶۰. شخصيت‌هايی که معروفی اصرار دارد بگويد همه‌شان واقعی‌اند و در اثر او، بی‌پرده در برابرمان عريان می‌شوند. به ظرافت او در اتمام حجت‌کردن پی می‌برم که رمانی چنين جسور و گستاخ را به مميزی‌ها سپرده است و به بازی ظريف اداره‌ی سانسور پی می‌برم که رمان را رسما غيرقابل‌چاپ اعلام نمی‌کند، اما به‌شيوه‌ای سياهه‌ی سانسور را اعلام می‌کند که معروفی را از پی‌گيری منصرف کند. به‌هرحال اين رمان به‌صورت رايگان روی وب منتشر می‌شود و يک پايگاه اينترنتی برای آن درنظرگرفته می‌شود. نمی‌دانم چه تعداد از خوانندگان ادبيات داستانی همت کرده‌اند و آن را خوانده‌اند، اما اين بر عهده‌ی من و دوستانم بود که در اندازه‌ی خويش تلاش کنيم برای ايجاد تحرک در فضای ساکن موجود پيرامون اين رمان. نخست قرار شد هرکدام ما يادداشتی بنويسيم و به‌مرور در اين‌جا منتشر کنيم، اما بعد بهتر ديديم کنارهم جمع شويم و خيلی دوستانه درباره‌ی رمان صحبت کنيم. اين کار هفته‌‌ی پيش در نشستی حدودا ۲ساعته و با حضور سه نفر از دوستان نويسنده و منتقد: «مهسا محبعلی»، «محمدحسن شهسواری»، «پدرام رضايی‌زاده» و خود من به‌عنوان خواننده‌ی حرفه‌ای انجام شد و اکنون حاصل کار، البته به‌شکلی فشرده و گزيده فراروی شماست. آن‌چه می‌خوانيد نه ميزگرد ادبی‌ست، نه نقد فنی صرف است، نه کالبدشکافی جامع آن است و نه هيچ چيز تخصصی ديگر؛ فقط گپ‌و گفتی کاملا خودمانی‌ست درباره‌ی اين رمان که به پيشنهاد من، هم سطح دانش عمومی بخش عمده‌ی مخاطبان خوابگرد در آن لحاظ شده و هم فارغ از محدوديت‌های آزادی بيان در عرصه‌ی غيروب انجام شده است. «فريدون سه پسر داشت» آکنده است از آدم و حادثه و رابطه و سرنوشت‌های گوناگون، واين موضوع باعث شده بود همه‌ی ما کمی گيج باشيم در چگونگی اداره‌ی بحث. از طرف ديگر وجهه‌ی پررنگ سياسی اين اثر نيز باعث شد تا سر و ته خيلی از حرف‌هايمان به حواشی رمان و صاحب آن مربوط شود که خواهيد خواند. اگر «فريدون سه پسر داشت» را خوانده‌ايد، يقين دارم که خواندن اين گپ‌وگفت برايتان خالی از فايده نخواهد بود؛ اگر هم تاکنون نخوانده‌ايد، با مطالعه‌ی اين گپ‌وگفت، گمان می‌کنم در اولين فرصت به سراغ آن خواهيد رفت و آن را خواهيد خواند. و خوانش اين اثر که در محاق توقيف قرار گرفته ـ فارغ از نقاط قوت و ضعف اثر ـ برای ما و نويسنده، ارزنده‌ترين دستمزد خواهد بود. شما نيز دوستان خود را به خواندن دعوت کنيد.

محبعلی: بگذاريد با يك سوال شروع کنيم. چند درصد از نويسندگان ما شهامت اون رو داشتند كه به مسايل دهه‌ی شصت و اواخر دهه‌ی پنجاه بپردازند؟ چندتا متن از اين نوع متن تا به حال نوشته شده؟ نداريم! من فكر می‌كنم كه همين نبودن نشون می‌ده كه اين مساله يك موضوع عجيب و غريبه. ما تو دهه‌ی شصت بحران‌های عجيبی رو گذرونديم؛ انقلاب رو داريم، سركوب شدن چند تا حزب سياسی خيلی گردن‌كلفت رو داريم، كلی زندانی سياسی و اعدام داريم، جابه‌جايی قدرت داريم و واقعا اين سوال بعد از خوندن رمان معروفی برای من پيش اومد كه پس چرا ما برای اين دوره ادبيات نداريم؟ نهايتا می‌تونيم به «رازهای سرزمين من» اشاره كنيم كه تا سال 58 بيش‌تر نمی‌آد و چندان كار موفقی هم نيست. هنوز تمام نويسنده‌های سياسی ما هم با اين مساله به شكلی احساسی برخورد می‌كنند. نهايتا ما «نيمه غائب» سناپور رو داريم كه به جنبش دانشجويی دهه‌ی شصت می‌پردازه يا كار قاسمی‌ «همنوايی شبانه ارکستر چوب‌ها» كه مساله‌ی مهاجرت رو مورد توجه قرار می‌ده اما نه به شكلی سياسی. بخش مثبت كار اينه كه معروفی جرات كرده به كاری پرداخته كه بقيه‌ی شهامت انجامش رو نداشته‌اند.

شهسواری: من اين حرف رو قبول دارم كه كار نشده رو اين موضوع. يك علتش اينه كه اساسا نسل عباس معروفی، نسل بسيار بسيار سياسی‌ای هستند و كاملا خط‌بندی شده و مشخص كار می‌كردند و چارچوب‌های سياسی مشخص بود و روشنفكران مارك داشتند. اصولا از اين جمع، هنرمند به سختی بيرون می‌آيد و خود عباس معروفی هم با هوشمندی به اين مساله اشاره كرده. ايرج در رمان معروفی تنها كسی‌ست كه شعر شاملو می‌خواند، روشنفكر مستقل است و حزبی نيست و با ادبيات آشناست. اصولا اون نسل چندان اهل هنر و ادبياتی نيستند، شرايط هم البته متفاوت بوده. كما اين‌كه اون‌ها هم ممكنه نسل ما رو به بی‌رگی متهم كنند. اما همين مساله اتفاقا كار معروفی را مشكل كرده است. معروفی آدمی‌ بوده كه هركاری از دستش براومده انجام داده؛ با نامه امضاكردن، با مجله درآوردن، با رمان نوشتن و الان هم داره از طريق وبلاگ با نسل جديد ارتباط برقرار می‌كنه.

شكراللهی: درواقع می‌شه گفت كار معروفی از اين جهت كه باب جديدی را باز كرده و ضربه‌ی شروع بازی را زده، ارزشمند است و درعين‌حال از اين نظر كه سعی کرده در اولين پرده‌ی بازی، تابلويی نسبتا کامل از وقايع اون زمان ارائه بده.

شهسواری: كار معروفی برای من حكم شوكی را داشت كه باعث شد آن حافظه تاريخی‌ام را که سال‌ها آن را از ذهنم پس می‌زدم، مجددا به‌دست بيارم و فكر می‌كنم به خصوص نسل جوان بايد به شكلی از عقب افتادن آن حافظه تاريخی جلوگيری كنه. حالا يا پای صحبت آدم‌های زخم خورده بشينه يا...دارم مثل پيرمردها توصيه می‌كنم!

رضايی‌زاده: من البته يك مقدار مخالف‌ام با نظر شما. من فكر می‌كنم كه اتفاقا ما در مورد اون سال‌ها و اون دهه كار داشتيم ولی نه به اين صراحتی كه معروفی در رمانش دارد. كارهای «كوشان» يا حتی «محمدعلی» به نظر من اشاره‌هايی در سايه داشته‌اند و دورادور به مسايل اون دوره پرداختند؛ يا آدم‌های ديگه مثل «ابراهيمی». حالا اگر نخواهيم اصلا به بحث ارزش ادبی آثار توجه كنيم... مسلما نظرگاه معروفی با نظرگاه كوشان در «محاق» يا محمدعلی در «نقش پنهان» متفاوته. معروفی اومده در واقع به نظر من يك زندگی‌نامه ارائه كرده در رمانش و من اصولا اين ديد را نمی‌پسندم. ضمن اين‌كه حضور معروفی در اثرش رو هم نمی‌تونيم انكار كنيم. در واقع من می‌خوام بگم كه معروفی تمامی‌ آن چيزهايی را كه در اين سال‌ها رنجش داده، جمع كرده و خواسته تا در يك اثر ۳۰۰ صفحه‌ای به نمايش بگذاره و به نوعی خودش را از شر آن‌ها خلاص كند و به عنوان نويسنده به شكلی احساسی با مسايل برخورد می‌كنه و در پنهان كردن تنفر خودش از بعضی شخصيت‌ها عاجز است.

شكراللهی: من قبول ندارم كه بی‌طرفانه نيست و حتا فكر می‌كنم كه تونسته نوعی توازن برقرار كنه بين شخصيت‌ها. بايد بين شخصيت‌پردازی و مسايل ديگه تفاوت قائل شد.

رضايی‌زاده: من اتفاقا فكر می‌كنم كه توازن اصلا وجود نداره. در شخصيت‌پردازی مثلا «سعيد» در رمان يك شخصيت گم و منفعله و اصلا به چشم هم نمی‌آد. يا حتا «ايرج» با وجودی كه يك فصل از رمان بهش اختصاص داره اما كسی نمي‌تونه ادعا كنه كه اين شخصيت را لااقل به شكل نسبی و قابل قبولی شناخته است و به وجوه شخصيتي‌اش احاطه داره. اما در مورد «مجيد» اين مساله وجود نداره. يا مثلا تنفری كه در پس شخصيت‌پردازی «اسد» يا «مهدوی» به خواننده القا و تحميل می‌شه. معروفی به شكلی ظريف كاری می‌كند كه خواننده دلبستگی خاصی نسبت به تعدادی از شخصيت‌ها داشته باشد و به نظرم گرايش سياسی معروفی در اين مورد عامل اصلی به شمار می‌آد.

شهسواری: ببينيد اين دو تا بحثه. يكی اين‌كه ببينيم معروفی به كدام يك از اين شخصيت‌ها حق می‌ده، كه به نظرم تا حدی مشخص است كه به ايرج حق می‌دهد، و شايد چندان هم اشكال نداشته باشد. مساله‌ی بعدی اين است كه معروفی در اين رمان در برابر چه كسانی جبهه می‌گيرد.

محبعلی: توجه داشته باشيد که «شخصيت خوب» با «شخصيت‌پردازی خوب» دو مقوله‌ی جداست. من فكر می‌كنم كه مهم در رمان اين است كه شخصيتی در رمان خوب ساخته می‌شود يا نه. مجيد خوب ساخته مي‌شه اما سعيد اصلا ساخته نمي‌شه . شخصيت مجيد يك شخصيت چندوجهی‌ست و خوب ساخته مي‌شه ولی اصلا باعث نمي‌شه كه مثلا تو از چپ‌ها به طور كلی خوشت بياد. برعكس شخصيت ايرج که خوب ساخته نمی‌شه ولی بعيد نيست خواننده از اون خوشش بياد...

شكراللهی: من فكر می‌كنم معروفی در اين كار تعمدی داشته...

رضايی‌زاده: احتمالا قصد داشته تيپ بسازه ، طوری كه هركسی بتونه به نحوی شبيهش رو در زندگی خودش داشته باشه. اين كار تيپ‌سازی را در كل كار هم می‌بينيم و از هر قشری و از هر گروهی يك شخصيت در رمان حضور داره ...

محبعلی: ما اصلا از «سعيد» چی می‌دونيم؟ جز اين‌كه يكی از آدم‌های رده بالای مجاهدينه؟ اساسا سعيد حضور داره تا صرفا يك نفر هم از دسته‌ی مجاهدين در رمان حضور داشته باشه. «اسد» كم و بيش با رفتارهای خودش، خودش را به ما نشان می‌دهد ولی سعيد اصلا...

شهسواری: مساله‌ای كه در مورد شخصيت‌پردازی وجود داره اين هست كه شما در عين حال كه به يك بستر اجتماعی نياز داريد تا واكنش‌های او را نشان بدهيد، بايد برای آن‌كه اين شخصيت خوب نشون داده بشه، دور و برش رو خالی بكنيد و مكث كنيد روی اين تابلو و كالبدشكافی كنيد. اين كار توی سرعت انجام نمی‌شه و توی هجوم وقايع و رخدادها. پارادوكسش اين‌جاست. برای اين‌كه يك درخت خوب ريشه بگيره نياز داره كه در يك جای پرباران باشه . ما می‌خواهيم اين درخت رو ببينيم، اما جايی كه بارون زياده، جنگله و ما نمی‌تونيم اين درخت رو نشونه كنيم. جايی كه درخت خوب نمايش داده ميشه كويره... اين مسأله‌ای‌ست كه همه‌ی نويسنده‌ها باهاش درگير هستند به نوعی. ايجاد كردن توازن بين اين دو تا مفهوم متضاد به نظر من ميزان موفقيت يك نويسنده را نشان می‌دهد و موفقيت معروفی در پرداخت شخصيت مجيد هم به همين دليل است. اما در مورد بعضی شخصيت‌ها اين طور نيست...

شكراللهی: ببخشيد که من بحث را عوض می‌کنم. بزرگ‌ترين مشكل من با اين رمان اين بود كه كارهای معروفی عموما به جهت نوع روايتی كه انتخاب می‌كند، جای تخيل را خيلی باز می‌گذارد، مثلا «سمفونی مردگان». و من كلا قدرت دنيای داستانی معروفی يا هر اثر قابل قبول ديگری را در اين می‌بينم كه چقدر جای تخيل را باز می‌گذارد. بزرگ‌ترين مشكلی كه من با اين كار داشتم، علی‌رغم اين‌كه خيلی از ويژگي‌های آثار قبلی معروفی را در آن ديدم، اين بود كه هيچ جای تخيلی را برای من باقی نگذاشت و ذهن من هيچ تلاشی نمی‌كرد برای آن‌كه چيزی را ورای اين داستان درك كند. همه چيز به صورت يك‌سری اطلاعات به من داده می‌شد. نمی‌دونم اصلا اين جای بحث داره در جمع ما يا نه؟

شهسواری: چرا نداره؟ من فكر می‌كنم جايی که يك بيانيه‌ی سياسی و يا يك يادداشت تاريخی راهش را از ادبيات جدا می‌كند، جايی‌ست كه تو به اون اشاره كردی. مثلا يك متن تاريخی اصلا نمی‌خواد كه شما جای تخيل برايتان باز باشد و تلاش می‌كند كه سند باشد، هم‌چنين يك بيانيه‌ی سياسی. وجه سياسی يا تاريخی (كه البته چندان هم نمی‌شود گفت تاريخی‌ست) باعث اين مساله شده و جای تخيل را بسته است. البته اين اتفاق در تمام رمان رخ نمی‌دهد، يعنی در دو جا كه رمان وارد مسايل شخصی می‌شود، جايی كه راوی از كودكي‌اش حرف می‌زند و ديگری در آسايشگاه، جا برای تخيل باز می‌شود. البته اين صحنه‌ها و صداهايی كه به تخيل خواننده كمك می‌كنند در كل رمان بسيار كم هستند.

شكراللهی: به نظر تو آيا اين مساله از جنبه‌ی ادبی رمان كم كرده؟

شهسواری: در متن سياسی از آن‌جا كه قرار نيست ابهامی‌ آفريده شود و قرار است حكم صادر شود، طبيعی‌‌ست. بنابراين جاهايی كه رمان به اين سمت می‌رود از جنبه‌ی ادبی كار كم می‌شود و قضيه‌ی تخيل مخدوش می‌شود.

رضايی‌زاده : من فكر می‌كنم اين مشكلی كه بهش اشاره می‌كنيد در واقع از همان جمله‌ی اول كتاب شروع می‌شود؛ جايی كه نويسنده ادعا می‌كند كه شخصيت‌ها و رخدادها حقيقی‌اند و تشابه اسمی ‌اتفاقی نيست. اين مساله يك‌سری حسن داره يك سری ايراد. وقتی نويسنده يا فيلمنامه‌نويس بر پايه‌ی چنين منطقی كار می‌‌كنه، يك جاهايی را شانس می‌آورد و ديگر نياز نداره كه به شخصيت‌ها و وقايع، آن‌طور كه در يك كار تخيلی نياز به پرداخت دارند توجه كنه. يعنی خواننده يك ذهنيتی از شخصيت‌ها و وقايع در ناخودآگاه خودش داره حتا قبل از اون‌كه رمان رو تمام كنه. اما دغدغه‌ی اصلی نويسنده به نظر من در چنين شرايطی می‌تونه اين باشه كه ذهنيت اوليه‌ی خواننده را از او بگيرد و ذهنيت داستانی خود را جايگزين آن كند و به خواننده بقبولاند؛ مساله‌ای كه به نظر من معروفی در انجام آن موفق نبوده. ضمن آن‌كه به هرحال بهره‌گيری از چنين شيوه‌ای باعث بروز يك‌سری مشكلات هم می‌شود و مثلا محدوديت زمانی برای اثر تعريف می‌كند.

شكراللهی: اين كار باعث مي‌شه كه شمول جغرافيايی كار بسيار محدود بشه و درکنارش، كار به اصطلاح تاريخ مصرف هم پيدا بكنه. که البته بعيد می‌دونم معروفی به اين مساله واقف نبوده. شايد هم اين مساله از ويژگی‌های ضربه‌‌ی اول در شروع بازی‌ست که به‌هرحال مجبوره همه‌ی گوشه‌های يک فضا‌ی کاملا خالی رو حتا اگر شده با يک اشاره پر کنه...

محبعلی: من فكر می‌كنم منظور آقای شكراللهی از تاريخ مصرف اين بود كه مثلا وقتی معروفی از بنی‌صدر حرف می‌زنه، از همه‌ی پيش‌ساخت ذهن خواننده‌ی ايرانی داره استفاده می‌كنه. يعنی يك جوونی كه يك دهه بعد می‌خواد اين رمان رو بخونه ممكنه هيچ ارتباطی با اين اثر برقرار نكنه و كار به ارجاع خارج از متن نياز داشته باشه. چون شخصيت‌ها به خودی خود ساخته نشده‌اند...

محبعلی: من می‌خوام يك سوال در مورد نمادها مطرح كنم كه شايد به نوعی با همان تيپ‌سازی كه آقای رضايی‌زاده به اون اشاره كردند مشترك باشه. يكی از چيزهايی كه به كار به نظر من ضربه می‌زنه، پسر بدون پيشانی‌ست. سه تا پسر هستند كه به شكلی همان سه پسر فريدون را در افسانه تداعی می‌كنند. يك خواهر هم داريم كه قرار است نقش مام ميهن را داشته باشد. بعد اين مام ميهن در آستانه‌ی انقلاب پسری به دنيا می‌آورد كه نماد انقلاب است و بدون پيشانی‌ست و بدون پيشانی بودن هم در فرهنگ ما تعريف خودش را دارد. حتا مادر اين بچه هم بهش پشت می‌كند. و بعدها می‌بينيم كه چندان هم بدون پيشانی نبوده! اما حضور اين بچه در پايان داستان برای من قابل قبول نبود. اين‌جور كارها به نظر من عجيب است. شبيه اين مساله را در مورد بنی‌صدر، وقتی پشت دستگاه بازی نشسته می‌بينيم كه در واقع نشان‌دهنده‌ی اين است كه قرار بوده كارهايی بكند اما جوان‌ها را به كشتن می‌دهد. من می‌خوام بپرسم كه نمادسازی در اين رمان چه جايگاهی دارد؟

شكراللهی: من فكر می‌كنم كه معروفی اگر هم حضوری خاص در اين رمان دارد و به قول پدرام بی‌طرفانه برخورد نمی‌کند، بيش‌تر به‌واسطه‌ی همين نمادهاست و موضع‌گيری‌هايی که به‌وسيله‌ی آن‌ها کرده و نه در جاهای ديگر؛ معروفی به اين شکل قضاوت‌هايش را نسبت به تاريخ انقلاب اسلامی‌ وارد اثر كرده.

رضايی‌زاده: برای من اين سوال وجود داره كه وقتی معروفی اين‌قدر روشن انحطاط يك خانواده را نشان می‌دهد كه هركدام به جايی پرتاپ می‌شوند و دليلی هم كه برای اين انحطاط می‌آورد انقلاب است، چه لزومی‌داشت كه اين مفهوم را دوباره با نمادسازی‌هايش تكرار كند؟ و با تولد آن بچه و رويگردان بودن مادر از او سعی در گفتن اين مطلب داشته باشد كه مثلا صاحبان اصلی انقلاب – به فرض – از انقلاب زده شده‌اند و اعتقادی به آن ندارند. ولی با كليت اين موضوع مشكلی ندارم و فكر می‌كنم كه نويسنده، هرچند عده ای معتقد باشند كه دوره اش تمام شده، حق دارد كه دست به نمادسازی بزند.

شهسواری: اگر اون بخش موضع‌گيری مربوط به نمادها باشد، من با اين موضوع مشكل دارم. ولی با كل قضيه هرچند كه حق تعيين تكليف نداريم، ولی مشكلی ندارم.

محبعلی: مساله اين‌جاست كه چقدر اين موضوع در منطق كار بگنجه. مشكل من اينه كه گاهی نويسنده آ‌ن‌قدر جذب نمادش می‌شود كه منطق داستانش را فراموش می‌كند و به نفع نمادسازی، منطق متن را زير سوال می‌برد. معروفی در مورد شخصيت پسر بدون پيشونی دچار اين مشكل شده و اصلا اين شخصيت را نمی‌سازد. از اين شخصيت‌ها آنقدر در رمان زياد وجود دارند كه نمی‌شود به درستی پرداخت به آن‌ها.

شکراللهی: ببينيد، موضوع اينه که اين شخصيت‌ها در عين‌حضور و استفاده‌ی داستانی، چه‌قدر هم نقش داشته باشند. در مواردی که قراره نقش موثری داشته باشند، می‌شه گفت که لازم است به زيرساخت منطقی اين نقش و حضور توجه کرد که در مورد پسر بدون پيشانی اين‌طوره. ولی در موارد ديگه مثل کلفت خانه که آخرش نصيب پدر خانوده می‌شه، می‌بينيم که اين‌طور نيست و در عين‌حال می‌دونيم که شخصيت کلفت، حضورش نمادين است.

محبعلی: حالا بپردازيم به يك جنبه‌ی ديگر رمان. من خودم كار رو كه شروع كردم خيلی جذب كار شدم. اون فضاهايی كه به تصوير كشيده مي‌شه و اون صدای ناقوس و بانگ الله‌اكبر... اما بعد از ۴۰ تا ۵۰ صفحه، به نظرم رمان دچار نوعی تكرار ميشه و در خودش به تكرار می‌رسه؛ مثل دايره‌های تودرتويی که بزرگ‌تر می‌شوند اما عمق پيدا نمی‌کنند. احساس می كنم كه معروفی خسته شده و ديگه اون شيوه‌ی اولش رو ادامه نمی‌ده.

رضايی‌زاده: من حس كردم كه اين تغيير آگاهانه بوده. من وقتی صفحات اوليه‌ی رمان رو می‌خوندم به ياد «سلوك» دولت‌آبادی افتادم كه تازه بعد از ۵۰ تا ۶۰ صفحه قفل اثر می‌شكست و خواننده با رمان همراه می‌شد بدون اين‌كه در ساختار رمان تغيير قابل‌توجهی ايجاد بشه. اين‌جا به نظر من معروفی به شكلی تصنعی خواننده رو با خودش همراه مي‌كنه. حالا شايد نگرانه كه مبادا خواننده با او و اثرش همراه نشه و حرف‌های مهم‌تر معروفی رو كه اصلا وجود اين اثر رو تعريف كردند، نشنوه. يا اين‌كه نگران شباهت‌های ميان اين رمان و آثار قبلي‌ش بوده. به هرحال كات‌ها و فلاش‌بك‌هايی كه در ۴۰ تا ۵۰ صفحه‌ی اول د‌اريم، وقتی در كنار فضاسازی قرار می گيرند خيلی به دنيايی كه معروفی در «سمفونی مردگان» خلق كرده شبيه می‌شوند. هرچند كه معروفی هرگز نمی‌تونه سايه‌ی «سمفونی مردگان» رو از «فريدون سه پسر داشت» حذف كنه. به هرحال بعد از ۴۰ تا ۵۰ صفحه ديگه نه از آن كات‌ها به آن شكل خبری هست و نه از آن فضاهای وهم‌آلود و رمان حتا در مواردی ساختاری كاملا خطی پيدا می‌كنه. چيزی كه به نظر من به كار ضربه زده...

شكراللهی: من اوايل رمان را با کندی خوندم و طول کشيد تا باهاش ارتباط برقرار كنم. اما بعد از مدتی كاملا حس كردم كه سرعتم بالا رفته و به سادگی صفحات رو می‌خوندم و مجال تامل پيدا نمی‌كردم و اين شايد دليلش همان تكراری باشد كه بهش اشاره شد. به خصوص تكرارهای افراط‌آميزی كه در ديالوگ‌ها وجود داشت. من فكر می‌كنم معروفی قصدش اصلا به شكلی به نمايش گذاشتن يکی از ويژگی‌های اصلی همان نسل باشه، يعنی تكرار. چيزی که خود ما هم به ياد داريم از اون نسل چيزی جز همين تکرار شعارها و ايده‌آل‌ها و اتهام‌ها نيست و رمان معروفی شمايلی از اين وضعيت تاريخی را به نمايش گذاشته که به‌نظر برخی دوستان چندان خوشايند نبوده.

شهسواری: من می‌خوام به نکته‌ی ديگه‌ای در اين مورد اشاره کنم؛ اون ديالوگ‌های تكراری جايی‌ست كه معروفی كات می‌زند و در زمينه‌ی استفاده از اين كات‌ها معروفی يكی از موفق‌ترين نويسندگان است و حتا برخی فصل‌های بعضی آثارش قابل‌تدريس‌اند. البته اين ابزار متعلق به معروفی نيست، «گلشيری» هم اين كار را می‌كند كه البته خود گلشيری هم تحت‌تاثير «فاكنر» است؛ ولی معروفی در ميان نويسندگانی كه از اين ابزار استفاده می‌كنند بهترين است كه يا با تصوير اين كار را می كند و يا با ديالوگ... اما نکته‌ی جالب اين‌جاست که معروفی در اين اثر سعی داشته همه‌ی كم كاری‌هايی را كه در تمامی اين سال‌ها شده يك‌جا جبران كند. هر ايرادی هم كه ما به معروفی می‌گيريم انگار ايراد به نسل اوست ولی در مقابل همه‌ی اين ايرادها ما نمی‌توانيم شجاعت او را در قدم گذاشتن در اين راه تحسين نكنيم. بگذاريد در مورد چرايی بعضی از اين ايرادها من از علم ارتباطات کمک بگيرم. «داستايوفسکی» وقتی به‌طرز معجزه‌آسايی از اعدام خلاص می‌شه و به سيبری تبعيد می‌شه، مدت ۴سال تمام از همه‌ی امکانات ارتباط‌جمعی محروم می‌شه. فقط می‌تونسته نامه بنويسه برای برادرش که رفت و برگشت يک نامه و جوابش هم حداقل ۴ ماه طول می‌کشيده. داستايوفسکی ۴سال تمام از ابراز هر حرف و احساسی محروم می‌شه و به همين دليل آثارش بعد از اين زمان طولانی بدون رسانه‌ای، اين‌قدر عميق به‌نظر می‌آد. ولی معروفی و هم‌نسلان او چنين وضعيتی نداشته‌اند. خود معروفی تا وقتی در ايران بود حداکثر استفاده را از وسايل ارتباط‌جمعی می‌کرد. وقتی از ايران هم رفت، اين امکانات برای او گسترده‌تر هم شد. پس طبيعی‌ست که در اولين رمان پس از اين زمان، اثرش حال و فضای اين‌چنينی داشته باشه و نتونه جدا بشه از حالت گزارش‌ وضعيت...

شكراللهی: شايد بد نباشه آخرای حرفامون، كمی هم وارد متن بشيم و مثلا در مورد ايرج و شخصيتش در رمان صحبت كنيم. مثلا درباره‌ی اين‌که معروفی تلاش می کند به خواننده بقبولاند که همه اشتباه كردند جز ايرج كه راه رستگاری به او ختم می‌شود. اصلا می‌خوام ببينم اين قضاوت معروفی رو درست می‌دونيد يا نه؟ برگرديم به اون زمان و خطاهايی كه اون نسل كردند و برگرديم به حرف معروفی كه: راه‌حل ايرج بود...

شهسواری: ايرج از نگاه معروفی راه حله... من اصلا اعتقاد ندارم كه ايرج سعادتمند مي‌شه. از نگاه رمان، ايرج به مسايل عميق‌تر نگاه می‌كنه اما اين به معنای سعادتمند بودنش نيست. شايد سعادتمندترين فرد از نظر عقل معيشتی در رمان، فريدون اول يا همون پدر باشه . به نظر من فصل‌الخطاب اين رمان همان بخش آخرش است و حكايتی كه گفته می‌شود. بحثی كه در اين فصل آخر مطرح می‌شود اين است كه ما نبايد همديگر را به‌خاطر منافع شخصی‌مان قربانی كنيم.

شكراللهی: سوای اين، معروفی يک ايده‌ی کلي برای رمانش درنظر گرفته که حول محور جايگاه «هنر» در تغيير و تحولات اجتماعی‌ می‌چرخه. به‌نظر معروفی اين تنها راه نجات، از مسير غيرمستقيم «هنر» می‌گذرد و نه کار سياسي صرف. به‌عنوان مثال هرچند که شخصيت ايرج سرانجام مبهم و رازآلود باقی می‌مونه، اما خواننده اين را می‌فهمد که او به‌خاطر يک تاتر دانشجويی دچار مشکل می‌شود؛ مشکلي که به قربانی شدن او ختم می‌‌شود ولی انگار همان چيزی بوده که مجيد در زمان حال حسرت آن را به نمايندگی از ساير گروه‌ها می‌خورد

محبعلی: درسته؛ شايد رمان تنها در نکوهش هياهوهای بی‌ريشه و بدون عمقی باشد كه هميشه وجود داشته‌اند و اين اثر به‌نوعی آن شر و شور بدون شناخت را محكوم می كند.

رضايی‌زاده: حالا علاوه بر تمامی اين مسايل كه فكر می‌كنم تقريبا هر چهارنفرمان در موردش توافق داشته باشيم، نكته‌ای كه ذهن من رو به خودش مشغول كرده چرايی وجود اين فصل آخر است؛ يعنی فصلی كه با پيام بيش از اندازه واضحش به شكلی خط می‌كشد بر تمامی تلاش‌هايی كه نويسنده در طول رمان انجام داده است. شما اين بخش آخر را برداريد ، چه چيزی ممكن است از رمان كم شود؟ حالا رمان را حذف كنيد و تنها اين حكايت آخر را بگذاريد... وجود اين فصل در رمان به نظرم تنها و تنها به حركت رمان به سوی تبديل شدن به يك بيانيه حكيمانه سياسی – اجتماعی كمك می‌كند و بس. ضمن آن‌كه ساختار اثر را نيز به طور كلی درهم شكسته است...

شكراللهی: من فكر می كنم تا همين‌جا هم اگر كسی هم‌چنان به خواندن حرف‌های ما ادامه داده باشد جای تقدير و تشكر دارد! به‌عنوان حرف‌های آخر شايد بد نباشه هركسی چيزی بگه.

رضايی‌زاده : من كار رو به لحاظ خلق موقعيت‌های نوستالوژيكش دوست دارم و فكر می‌كنم با رمانی سر و كار داريم كه به لحاظ شيوه‌ی روايتش می‌تواند برای خيلی‌ها سرگرم‌كننده و جذاب باشد. اما با وجود تمام علاقه‌ای كه به عباس معروفی دارم، نگاه ابزاری معروفی رو نسبت به اسطوره و ادبيات در اين رمان دوست ندارم؛به‌خصوص در مورد اسطوره كه من فكر می‌كنم كاركرد اسطوره در اين اثر تنها و تنها ناشی از نگاه ابزاری به اون بوده. اين مساله چه در فصل آخر، چه در به‌كارگيری افسانه‌ی فريدون از شاهنامه و چه در استفاده‌ی مكرر از مفاهيمی اسطوره‌ای (مثل نقش عدد هفت و تكرارش در رمان) به چشم می‌آد.

شكراللهی: شما دو نفر چطور؟

محبعلی: اتفاق مهمی كه در اين رمان افتاده اين است كه به ما يادآوری می‌کند كه چقدر از بعضی مسايل دور شده‌ايم و دچار وقفه‌ی تاريخی شده‌ايم. اين رمان يك يادآوری می‌كند به نويسنده‌ها كه دهه‌ی شصت به نوعی فراموش شده و كسی جرات ندارد تا به عقب برگردد و به اين حوادث نگاه كند. واقعا مجيد مثل يك دونده‌ی ماراتن است كه مدت‌ها دويده و حالا می‌خواهد به گذشته و راه پشت‌سر گذاشته‌اش نگاه كند. اين كار با وجود ضعف‌هايش كه همه آن را قبول داريم، به‌نظرم اين ويژگی مهم را دارد...

شهسواری: من عباس معروفی رمان‌نويس رو دوست دارم.

شکراللهی: معروفی فحش‌خورش عجيب ملس است و اين اثر او بر دامنه‌ی فحش‌هايی که می‌خورد افزود، اما به‌گمان من اين رمان ارزش تاريخی مهمی دارد که ناسزاهای موجود در برابر اين ارزش، بسيار گم و ناپيدا خواهد بود.

۱۷:۱۲ | link | شما هم در بحث مشارکت کنيد (۱۷)
صفحه بعدی »« صفحه قبلی< نظرات خوانندگان
محمد (بچه اکباتان): [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۵ - ۱۷:۳۸ ]
سلام.......خيلی جالب بود........عکسها رو از کجا گير اوردين؟!...موفق باشين يا علی

هخامنش: [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۵ - ۱۷:۴۲ ]
سلام آقای شکراللهی از سال ۱۳۷۴ که آقای معروفی ايران را به قصد غربت ترک کردند زمانی بسيار گذشته است و در اين سالها هميشه ياد روز هايی که گردون چاپ مي شد با من بود گردون ی که صاحبش اهل فکر بود شايد آن زمان گردون اولين مجله ادبی بود که کتاب سال را معرفی مي کرد امروز هم خيلی خوشحال شدم البته از چند روز پيش که شما قول اين مطلب رادادیدخوشحال بودم تو اين سال و روز خوشحالی گوهری ا ست ناياب درود بر شما سرخ باشيد مانا

گلسرخ: [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۵ - ۱۸:۴۶ ]
با سلام خدمت شما اول از همه از اين که چنين بحث جالبی را مطرح کرديد تشکر ميکنم و اميدوارم در آينده نيز شاهد چنين گفتگو هايی که زوايای نيم تاريک يک اثر را روشن ميکند باشيم . من داستان را پیش از اين از طريق سايت استاد معروفی خوانده بودم و همان طور که فرموديد مطرح شدن يک برحه تاريک تاريخی در آن بسيار تازه و جالب بود آقای معروفی به ياری نمادها اسطوره ها و حقايق تاريخی به شرح حقايقی ميپردازند که شايد برای بسياری از نسل امروز ناشناخته و مجهول باشد .در اين داستان گروه ها و تفکرات در کنار هم و با توجه به طرز فکرشان کنار هم قرار ميگيرند و هر کدام به زير پرچم يکی از فرزندان فريدون نماد پیدا ميکنند . ولی در پايان به گونه ای خواننده در ميابد که چقدر برای يک مقصد راه های مختلف است .در اين داستان ايرج که علم دار انديشه ای منطقی تر و درست تر است بيشتر از همه در زندان ميماند و عاقبت ميميرد و هيچ کس اعتدالی که ايرج ميخواهد را نميپذيرد هرچند هميشه حرف او به عنوان برادر بزرگتر و با تجربه تر درست در می آيد نويسنده ميخواهد روشن کند که ايرج ها هميشه در زندانند اما در پايان ثابت ميشود که آنها بهترين و متعادل ترين ديد را داشتند. آنها کنار گذاشته ميشوند چون شعار های داغ ندارند و با رعایت آرامش از شاملو و فروغ ميخوانند با فکر عمل میکنند. در پايان فکر ميکنم بحث بر روی اين رمان که فی نفسه بحث انگيز است برای هميشه ادامه داشته باشد .جا داشت که در بحثتان بيشتر به شناسايی شخصيت هايی همچون عبدالناصر و ديگر شخصيت ها که هر يک نماد گروهی از مردمند نیز ميپرداختيد .

ذهن آبی: [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۵ - ۲۰:۱۷ ]
خيل جالب بود. اينجا رو تازه پيدا کردم. وب سايت(وبلاگ) خيلی شيک و تر و تميزی داريد. خيلی هم جامع هست. موفق باشيد...

رضا: [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۵ - ۲۰:۲۱ ]
ما فقير فقرا هميشه بايد وب شما را افلاين بخوانيم!

م .ب: [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۶ - ۰۰:۲۰ ]
آقای خوابگرد استفاده کرديم . فقط چون من در اين زمينه مطالعه ي چندانی ندارم منظور از اصطلاح کات زدن را متوجه نشدم . البته اشکال از آی کيوی خودم هم هست ها !:)

مريم: [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۶ - ۰۵:۲۲ ]
سلام. دستتان درد نکنه . کتاب رو بايد خوند و ديد. در ضمن از ديدن عکس پدرام خيلی خوش حال شدم. دوست نديده ای ديده شد. ببخشيد اگر جای اين حرف اين جا نبود.يا حق.

علي اكبر كرماني : [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۶ - ۰۶:۳۴ ]
سلام . کار بسيار جالب و مفيد به معنايی است . می خوانم و دوباره مزاحم خواهد شد . فقط ای کاش عکس ها زير نويس داشت تا دوستانی را که بار ها و بارها مزاحمشان شديم بهتر بشناسيم . ممنون

ايمان: [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۶ - ۱۲:۰۷ ]
آقای معروفی عزيز خواندن کتاب های شما هميشه برای من مشکل ساز و مسئله ساز بوده است . چرا که بعد از خواندن کتاب های شما کتاب های ديگر نويسندگان هیچ نوع جذابیتی و کششی ندارند .پاینده باشید.

خاطره: [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۶ - ۱۳:۰۵ ]
جالب بود آقای شکراللهی عزيز. هر چند که من هم که قبلا داستان رو خونده بودم ترجيح می‌دادم در مورد کارکرد نقشهايی مانند رويا ناصری یا عبدالناصر هم صحبت می‌شد.

فاجعه : [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۶ - ۱۳:۵۶ ]
برادر کليک کن : http://www.palestine-persian.info/jonbesh-e-hemas/alghassam/1382/byaneh162.html

علی: [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۷ - ۰۰:۵۷ ]
سلام سايت شما بسيار خوب و اين مطلب عالی است. من يک گزارش در سايت نيلگون از بازار کتاب ايران ديدم که خوب است . با ت.وجه به کم خواننده بودن نيلگون ژيشنهاد ميکنم يک لينک به اين مطلب بدهيد

متين: [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۷ - ۱۰:۵۹ ]
سلام...من واسه مسابقه داستان کوتاه ۳ تا داستان نوشتم اما تو مسابقه شرکت ندادم..يادتون هس که؟! سال نو پيشاپيش مبارک!!

آيدين: [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۷ - ۱۱:۲۰ ]
اولين بار هست که وبلاگتون رو ميخونم خوشحال ميشم اگه به وبلاگ من هم سربزنيد

پنجره: [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۷ - ۱۱:۵۱ ]
سلام. تولد يك وبلاگ ممكنه براي يخيلي از آدم ها خوشحال كننده باشه شايد هم نه. خوشحال مي شم به اين خونه جديد هم يه سري بزنيد.اميدوارم كه با مرور زمان بتونم از خجالتتون در بيام. منتظرم

گلادياتور : [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۸ - ۰۵:۵۰ ]
سلام, پيشاپيش عيد نوروز رو بهتون تبريک ميگم و براتون سال خوب و پربار و همراه با موفقيتهاي زياد آرزو ميکنم و اميدوارم در این سال جدید به همه ی آرزهاتون برسين ....

رها: [ w | @ | ۱۳۸۲/۱۲/۲۸ - ۱۶:۵۸ ]
بدبخت ملتی که نويسنده ندارد و بدبخت تر ملتی که نويسنده اش عباس معروفی ست!!

Posted by Abbas at 10:26 AM | Comments (1)