نسرين (رنجبر) ايرانى به نقل از سايت ادبيات و فرهنگ آقاى عباس معروفى گرامى، خواندن "فريدون سه پسر داشت" را همين حالا (١٨ اکتبر ٢٠٠٠ ) به پايان برده ام. قلم را برداشتم تا چند سطرى در صفحه پيش از شناسنامه آن بنويسم براى ارجاعات بعدى، اما ديدم نمى توانم به چند جمله بسنده کنم! يک صفحهً کتاب هم کم بود. کاغذ آوردم و بعد فکر کردم اصلا چرا نامه اى ننويسم، آن هم به خودتان؟! شايد تحت تاًثير خود شما که کتابتان را با يک نامه به پايان برده ايد! مى دانم که شما اين رمان را دوست داريد. برلين که بودم، پس از مراسم بزرگداشت شاملو ـ دقيقاً به ياد دارم ـ پنجشنبه شبى که به اتفاق خويى و اسديان به ديدار ...، ... و... مى رفتيم، پشت چراغ قرمز، وقتى قرار بود به چپ بپيچيم، به کتاب که در دست من بود اشاره کرديد و گفتيد:" خيلى دوستش دارم. پسر خوبى است". راستش به يادآوردن اين جمله مرا از نوشتن آنچه مى خواهم بگويم، باز مى دارد؛ درست بگويم، دست و دلم ديگر به کار نوشتن نمى رود. اما آخر من کتاب را خوانده ام ودر پاسخ به زحمتى که شما براى نوشتن آن کشيده ايد، حق ندارم بى اعتنا از آن بگذرم. چرا که شما " سمفونى مردگان" را هم نوشته ايد وبا نوشتن " سمفونى مردگان" هم به گردن ما ـ دوستداران و خوانندگان رمان فارسى ـ حق داريد وهم به ما اين حق را داده ايد که از شما انتظار داشته باشيم، کتاب هاى بعديتان هم "سمفونى مردگان" باشد. و براى گراميداشت همين حق است که نبايد در برابر "فريدون سه پسر داشت" سکوت کنيم. و در راستاى همين توقعى که خودتان در ما به وجود آورده ايد است که من مى کوشم احساسات پدرانة شما را نسبت به اين کتاب ناديده بگيرم و به قيمت رنجيدن شما هم که شده است، از جايگاه خواننده اى دوستدار رمان بگويم: من به سهم خودم، آقاى معروفى، متأسفم که دو سال از وقت نويسندة "سمفونى مردگان" را اين کتاب بلعيده است. چرا که قطره اى از خون آن برادر، سمفونى... را مى گويم، در تن اين يک نيست.
خواندن "فريدون سه پسر داشت" را همين حالا (١٨ اکتبر ٢٠٠٠) به پايان برده ام. قلم را برداشتم تا چند سطرى در صفحه پيش از شناسنامه آن بنويسم براى ارجاعات بعدى، اما ديدم نمى توانم به چند جمله بسنده کنم! يک صفحهً کتاب هم کم بود. کاغذ آوردم و بعد فکر کردم اصلا چرا نامه اى ننويسم، آن هم به خودتان؟! شايد تحت تاًثير خود شما که کتابتان را با يک نامه به پايان برده ايد! مى دانم که شما اين رمان را دوست داريد. برلين که بودم، پس از مراسم بزرگداشت شاملو ـ دقيقاً به ياد دارم ـ پنجشنبه شبى که به اتفاق خويى و اسديان به ديدار ...، ... و... مى رفتيم، پشت چراغ قرمز، وقتى قرار بود به چپ بپيچيم، به کتاب که در دست من بود اشاره کرديد و گفتيد:"خيلى دوستش دارم. پسر خوبى است". راستش به يادآوردن اين جمله مرا از نوشتن آنچه مى خواهم بگويم، باز مى دارد؛ درست بگويم، دست و دلم ديگر به کار نوشتن نمى رود. اما آخر من کتاب را خوانده ام ودر پاسخ به زحمتى که شما براى نوشتن آن کشيده ايد، حق ندارم بى اعتنا از آن بگذرم. چرا که شما " سمفونى مردگان" را هم نوشته ايد وبا نوشتن "سمفونى مردگان" هم به گردن ما ـ دوستداران و خوانندگان رمان فارسى ـ حق داريد وهم به ما اين حق را داده ايد که از شما انتظار داشته باشيم، کتاب هاى بعديتان هم "سمفونى مردگان" باشد. و براى گراميداشت همين حق است که نبايد در برابر "فريدون سه پسر داشت" سکوت کنيم. و در راستاى همين توقعى که خودتان در ما به وجود آورده ايد است که من مى کوشم احساسات پدرانة شما را نسبت به اين کتاب ناديده بگيرم و به قيمت رنجيدن شما هم که شده است، از جايگاه خواننده اى دوستدار رمان بگويم: من به سهم خودم، آقاى معروفى، متأسفم که دو سال از وقت نويسندة "سمفونى مردگان" را اين کتاب بلعيده است. چرا که قطره اى از خون آن برادر، سمفونى... را مى گويم، در تن اين يک نيست. "فريدون سه پسر داشت" از بيرون نوشته شده است. مثل شعرهاى، نه ببخشيد، مثل "نظم هاى" کلاسيک فارسى. قافيه ها در اين کار از پيش انديشيده شده اند. در ذهن يا شايد روى کاغذ رديف شده اند. و بيت هاى قصيده ـ نه خود جوش و از درون ـ بلکه بر اساس قافيه هاى از پيش آماده، پرداخته شده اند. شما بهتر از هر کس مى دانيد که در يک کار داستانى اصيل ـ دستکم گاهى ـ آدم هاى داستان بر نويسنده پيشى مى گيرند. دستکم در بخش هايى، خودشان خودشان را مى نويسند. مسير داستان را گاهى عوض مى کنند. در اين رمان همه آدم ها را شما به تنهايى ساخته ايد. مستقل از شما هيچ کدامشان پوست و گوشت ندارند. معلق و قطعه قطعه و پراکنده اند. به نظر مى رسد خود شما هم حتى، خوب آن ها را نمى شناسيد. پس نمى توانيد هم آن ها را به خواننده بشناسانيد. چه رسد به اينکه آن ها را ـ چنان که در يک رمان خوب اتفاق مى افتدـ خويش خواننده کنيد. شما حتى ايرج عزيزتان را خوب نمى شناسيد. ايرج با اينکه همه جاى رمان حضور دارد، آنقدر سرسرى و سطحى معرفى شده است که آدم او را تنها از دور مى شناسد. او روشنفکر است، انقلابى است، تحصيل کرده و هنرمند است، تحليل هاى درست از سياست دارد. زندانى هر دو رژيم است و سرانجام بى گناه قربانى مى شود. بسيار خوب. اما مى دانيد چند نفر از قربانيان هر دو رژيم اين ويژگى ها را داشته اند؟! خواسته ايد تيپ بسازيد؟! براى نسل ما که هر کداممان چندين و چند ايرج را از نزديک و از دور مى شناخته ايم؟! خواسته ايد براى نسل هاى ديگر به يادگار بگذاريد؟ روزنامه ها و اخبار که به يادگار مى مانند. خواسته ايد رمانى بنويسيد بر اساس واقعيت ها؟ متأسفم که اين را مى گويم، اما موفق نبوده ايد. يعنى يا عجله کرده ايد يا رمان را زيادى پيراسته ايد؛ زيادى تراش داد ه ايد آنقدر که نقش و نگار هاى آن هم رنده و ارٌه شده اند. ايرج هر جا که پيدا مى شود، شعر شاملو مى خواند و توصيه مى کند: کتاب بخوان! همين. خطوط فکرى او، فرديت يگانه او، آنچه سبب مى شود او از ميان خيل روشنفکران تحصيل کرده و هنرمندان مبارز، براى قهرمان کتابى شدن، برگزيده شود، آنچه او را از ديگران جدا مى کند، آنچه ايرج را وارث ايران مى کند، و نه توران و نه شام و روم، مشخص نيست. من به هيچ رو نمى خواهم ادعا کنم که آدم هاى داستانى "حتما" بايد موجوداتى باشند خارق العاده يا حتى انسان هائى با ويژگى هاى کمياب. خوب مى دانم که شخصيت محورى يک رمان ممتاز مى تواند آدمى کاملا معمولى هم باشد. اما در اينصورت ـ شما که بهتر مى دانيد ـ در اين صورت اين آدم بايد در ژرفا براى خواننده دستى يا سرى تکان بدهد. بايد خواننده به او يا او به خواننده سلام کند. بايد در ژرفاهاى رمان، خويش يا همسايه يا آشناى خوانده باشد يا بشود. خواننده بايد او را بشناسد, دريابد، حس کند، خودش را در او پيداکند. "آهو"ى "على محمد افغانى" را به ياد که مى آوريد. همان نويسنده اى که کتاب هاى ديگرش به خواندن هم نمى ارزد. مى پذيريد که عادى تر، معمولى تر از اين زن در تاريخ رماننويسى فارسى کمتر زنى پيدا مى شود. اما اگر شما، که نويسنده "سمفونى مردگان" هستيد نپذيريد که آهوى رمان "شوهر آهو خانم" يکى از به يادماندنى ترين آدم هاى داستانى ذهن همه ماست، حيرت انگيز خواهد بود. مجيدتان هم به ايرج مى ماند. به او هم گوشت و پوست نداده ايد. تصوير او را هم مثل تصوير ايرج، چنان نقش نکرد ه ايد که خواننده بتواند بشناسدش. هيچ موقعيت ممتاز و مشخصى را هم نه در جامعة ايران و نه در آلمان ثبت نمى کند. چند پاره شدن خانوادة او چيز تازه اى نيست. آنقدر نمونه دارد که در حافظة تاريخى جمعى ما تا قرن ها خواهد ماند. در خون نسل هاى آينده مان جارى خواهد بود. آنچه مجيد در اين رمان پيش روى خواننده مى گذارد، تا آنجا که مربوط به ايران و انقلاب مى شود، حتى براى خارجى ها چيز تازه اى ندارد. و آنچه مربوط به خارج از کشور است، از اين هم بدتر. شما کوشيده ايد گزارشى از انقلاب و از اوضاع تبعيد شدگان يا پناهندگان را ثبت تاريخ کنيد، اما گزارشتان ـ به عنوان گزارش ـ هيچ چيز تازه و شگفت انگيزى ندارد. هيچ گونه اطلاعات جديدى به دانسته هاى خواننده، حتى خوانندة غير سياسى کار، مثل من، هم نمى افزايد. و به عنوان رمان؟! چرا بايد گزارش را "شما" مى نوشتيد؟ شماى رمان نويس، آقاى معروفى؟ تجربة شما در زمينة سياست، در جريان انقلاب و به عنوان نويسندة پناهنده در آلمان، درونى اين رمان نشده است. عجله کرده ايد. تجربه هايتان را روى کاغذ "ريخته ايد". تعجبى هم ندارد. اين تجربه ها، بويژه بحش مربوط به خارج از کشور، هنوز درونى خودتان هم نشده است. نمى توانسته بشود. طوفان هنوز از سر کسانى که بيست و اندى سال است خارج از مرز زندگى مى کنند، نگذشته است. چطور مى تواند از سر شما گذشته باشد، سبک ها را با خود برده باشد و سنگين ها را گذاشته باشد که به کار رمان پردازى شما بيايد؟! شما حتى مادر داستانتان را هم خوب نمى شناسيد. خواننده با اين مادر شايد فقط يک جا همدرد مى شود. در بخش "تو". در قسمت ها ى آخراين بخش که کار، حس و حال پيدا مى کند. نمى دانم صفحات آخر اين بخش را کى، کجا و در چه حال نوشته ايد که کار از دستتان تا اندازه اى خارج شده است و راه خودش را رفته است. در بخش هاى ديگر، گفتگوها باسمه اى هستند. اسد و سعيد و مجيد و ايرج که بايد تقريباً همة جريانات و طيف هاى سياسى دوران انقلاب را نمايندگى کنند، بحث هايشان کوتاه، سطحى وکليشه اى است و هر بار به بهانه اى قطع مى شود . چرا که شما نويسنده لايه هاى ژرفتر ى از زندگى هستيد . زبردستى شما در بازپرداخت وجوه ديگرى از زندگى است. در مملکت ما شاعرها و نويسنده ها موظف هستند که به معناى معمول کلمه، سياسى هم باشند. در جاهاى ديگرى هم از دنيا نويسندگان و شاعران سياست پيشه هم هستند. اما آنها اهل سياست هستند، نه مجبور به سياسى بودن. شما، اگر از روز تولدتان هم فعاليت سياسى داشته بوده باشيد، کالبد شکافى سياست آن هم در رمان، در حوصلة قلمتان نيست. دو سال وقت گذاشته ايد و رمانى قلم انداز نوشته ايد. ديالوگ ها بى روح، بى عمق. آدم ها يک بعدى، سايه وار. "فريدون سه پسر داشت" بيش از همه فاقد يک خصوصت خيلى مهم است. يک خصوصيت هنوز هم، در گيرودار همه بحث هاى مربوط به داستاننويسى مدرن و پسامدرن هم، مهم؛ و آن کشش داستانى است. شما کار روز کرده ايد. ترسيده ايد فرصت از دستتان برود و خواسته ايد تصويرى از زندگى در دو سوى مرز را عکس کنيد و به تاريخ بسپاريد. چند عکس از زندگى پناهندگان در آلمان و از زندگى خانواده اى ـ که نمى دانم چرا بايد يکجا همه قشرها را از زن خانه دار گرفته تا مرد بازارى تا آدم ادارى، تا تحصيل کرده و آنهم از همه طيف هاى سياسى را نمايندگى کندـ (حتى اگر اين خانه اى بزرگ به نام ايران باشد.) را برداشته ايد و يکى يکى به گلدان تکيه داه ايد، سرسرى نگاهى کوتاه به آنها انداخته ايد و بعد همه را کلاژ کرده ايد روى يک رمان. اما اين عکس ها رنگ و رو رفته اند. ويژگى مهمى ندارند. آنها را عکاس زبده اى بر نداشته بوده است. شما خواسته ايد فن و تکنيک رمان را سوار بر گزارش کنيد. بدتر از آن کوشيده ايد محدوديت اطلاعاتتتان را در زمينه هائى که به سياست و سياستکارى و سياستکاران حرفه اى و تفاوت ايدئولوژى ها مربوط مى شود،( يا شايد محدوديت حوصله تان را در پرداخت جنبه هاى سياسى کار، يا محدوديت علاقه تان را به اين جنبه ها) با ترفند هاى داستانى بپوشانيد. بحث ها را بى آنکه ديدگاه ها را به اندازه کافى روشن کنيد، با دخالت مادر يا پدر يا خشم اسد يا ... قيچى مى کنيد. همان فن و تکنيک را هم آنطور که در توان عباس معروفى است به کار نمى گيريد. خصوصيت داستان کوتاه را بر رمان تحميل کرده ايد. اگر داستان کوتاه هنوز، بتواند برشى از زندگى باشد در يک لحظه، و در آن فرصتى براى پرداخت و يا شناخت آدم ها نباشد، رمان، در نوعى مثل "فريدون سه پسر داشت" هنوز بايد اگر نه نور افکنى، دستکم چراغى اطراف کاراکترهايش روشن کند. اگر داستان کوتاه هنوز دوربين عکاسى باشد که تنها لحظه اى را ثبت مى کند، شما که بهتر مى دانيد، رمان درنوعى از انواعش که شما برگزيده ايد، دوربين فيلمبردارى است. انسى، فهيمه، فخرى چرا نيمه کاره اند؟ چرا مى آيند و مى روند؟ انسى درس نخواند ه است؟ مدرسه نرفته است؟ در خانه اى که پسرها، برادرانش دانشگاه ديده هستند، او چرا زن خانه است؟ اسد چطور؟ وقتى ايرج که برادر بزرگتر است و سعيد که کوچکتر، هر دو تحصيلات دانشگاهى دارند، چرا اسد که رياضى هم خوانده است، تحصيلات دانشگاهى ندارد؟ يا دارد؟ در اينصورت چرا از رشته تحصيلى همه برادر ها صحبت مى شود و از آن اسد نه ؟ فهيمه چرا اصلا به رمان مى آيد؟ فقط براى اينکه دوبار در طول رمان يک جمله را تکرار کند که "پدر حق ما را خورد"؟ ! انسى پس فرستاده شده بود . چرا؟ و چرا دوباره پذيرفته مى شود؟ و چه وقت دوباره پذيرفته مى شود؟ چون پدر اين بار مسلمان نما شده است؟ اما داوود که پيش از اين ، يعنى در همان زمان شاهدوستى پدر با انسى ازدواج کرده بود. از آن گذشته او را به خاطر لک هاى بدنش پس فرستاده بود. پس چطور، چرا او را دو باره مى پذيرد؟ مادر به کاميون هاى جهيزيه اشاره مى کند. اما اين کاميون ها که همان وقت ازدواج به خانه داوود رفته و همانجا هم مانده بودند. پس کاميون هاى جهيزيه هم نمى تواند دليل پذيرش دوباره انسى باشد. پدر که نخواسته بود پس از طلاق انسى کاميون هاى جهيزيه را پس بگيرد. چه مى شود که داوود با آنهمه سر سختى در رد انسى دوباره او را مى پذيرد بى آنکه توضيحى به خواننده بدهد؟ شايد اين آدم ها همه شان واقعيت بيرونى داشته باشند ، همانطور که در رمان آمده اند. اما اگر قادر باشيد رمان خودتان را از جايگاه يک خواننده بخوانيد و قضاوت کنيد، خواهيد ديد ک ه واقعيت داستانى ندارند. شايد براى اينکه شما عکاس خوبى نيستيد. شما خالق خوبى هستيد . شما "هست" را در اين رمان (اگر فرض کنيم که اين آدم ها در خارج از رمان وجود داشته اند يا دارند) نيست مى کنيد. رنگشان را مى پرانيد. در حاليکه نيست ها را مى توانيد هست کنيد. اين کار را در"سمفونى مردگان" کرده ايد. آنجا از آميزه خيال و واقعيت داستانى آفريده ايد که کامل است. (در جائى خواندم که حتى ساختمانى که شما از خيال برآورده ايد، به گونه اى قابل شناسائى در عالم واقعيت وجود دارد). نتيجه اين مى شود که من خواننده تعجب کنم که مجيد چرا بايد دوست داشته شود؟! شما احتمالا مجيدى را دوست داريد يا داشته ايد که بخش عمده او را در زندگى واقعى مى شناسيد. اما آنچه از او براى منِ خواننده بازسازى کرده ايد، موجودى است البته زجرکشيده، اما رويهم رفته، مبهم. خط هايش آنقدر پررنگ نيست که من هم بتوانم او را ببينم. يا مثل شما ببينم. چيزى از آنچه سبب مى شود شما دوستش بداريد از او به من خواننده نشان نداده ايد. حتى زجرهائى که کشيده است او را ، بر خلاف همه زجرکشيدگان، شکوهمند نمى کند. شايد براى اينکه کارهايش کليشه اى است: به خاطر کار سياسى اش به شوروى فرار مى کند. همين. در يک جمله. بعد به آلمان مى آيد. ساده و راحت. در آلمان هنوز آنقدر مهم است که رفقا امکان سفرش را فراهم مى کنند که به استکهلم برود. اما در همان حال آنقدر مهم نيست که براى سخنرانيش سالن آبرومندى بگيرند (که هزينه اش آنهم در شهرى مثل هانوفر ارزانتر است از هرينه سفر به استکهلم.) به استکهلم هم که مى رود، براى اين است که گوجه فرنگى لهيده خرج شاملو کند. اما چرا؟ مگر شاملو همان شاعر برگزيده برادر محبوب و قربانى شده اش ايرج نيست؟ مگر خود او شعرهايش را حفظ نيست؟ اگر او شعرهاى شاملو را به خاطر برادرش ايرج از دست رفته حفظ کرده است، چرا به خاطر همان برادر از تحمل رنج سفر نمى گذرد و لذت پرتاب گوجه فرنگى را به شاملو از خود دريغ نمى کند؟از آن گذشته، وقتى مى رود، پس چرا گوجه فرنگى را پرتاب نمى کند؟ از آنهمه جمعيت مى ترسد؟! نه. ظاهرا تحت تأثير شاملو قرار مى گيرد. اما مگر شاملو به خاطر صورت و قيافه اش شاملو بوده است؟ اگر نه . اگر نه با قيافه که با شعرهايش روى او تأثير مى گذارد، که شعر او را از خيلى پيش مى شناخته است.پيش از آنکه تصميم بگيرد براى پرتاب گوجه فرنگى لهيده به او، به استکهلم سفر کند. شما در نامه اى که به هانس والريش نوشته ايد، شرح داده ايد که بخشى از داستان را که در آن مجيد مى کوشد از هنر دوستش ناصرى براى کسب در آمد استفاده کند، حذف کرده ايد چون در اين بخش از شخصيت مجيد خوشتان نيامده است. بسيار خوب. شايد شما حق داشته باشيد که از مجيد به خاطر اينکه مى کوشد از ناصرى روى همان صندلى چرخدارش موجودى به درد بخور بسازد، آنقدر که زندگى همه آنان را تأمين و دستشان را از دراز شدن پيش مأمور سوسيال براى روزى ٥ مارک کوتاه کند، خوشتان نيايد. هرچه باشد معامله کردن هنر يک دوست با پول، يا سوءاستفاده کردن از هنر يک دوست کار ناروائى است. اما مگر همين مجيد نيست که وقتى ناصرى در خانه خودش پناهش داده است، با همسر او عفت مى خوابد؟(و براى همين است که مى داند عفت وقت عشقبازى گريه مى کند و از ته حلقش بوى خوبى مى آيد). و مگر همان کسى نيست که در مقابل دختر ١٥ ساله همان ناصرىِ رفيق و دوست و پناه دهنده اش از هوس به لرزه مى افتد و همان پشت در، همانطور ايستاده ...؟ و مگر همان آدم سياسى کارى نيست که اعلاميه ها را نخوانده يا نيم خوانده امضاء مى کند؟ و مگر باز همان کسى نيست که به رفقاى سياسيش هم نارو مى زند و اعلاميه را با اسم مستعار امضاء مى کند؟ (و راستى چطور ممکن است که فتانه هم متوجه نشود که او اعلاميه را با اسم مستعار امضاء کرده است؟ گيريم که در آن لحظه متوجه نباشد، بعدآ چه؟ مگر قرار نيست اعلاميه را منتشر کنند؟ مگر اسامى امضاء کنندگان را چک نمى کنند؟ مگر دست کم وقت تايپ، چاپ... شما اين رمان را با عجله و سرسرى نوشته ايد آقاى معروفى). ديگر اينکه اين رمان را شما وسيله بعضى تسويه حساب ها کرده ايد. و اين براستى باعث تأسف است. (البته که در هر داستان و رمانى آدم ها مى توانند کم يا بيش وجود خارجى داشته باشند يا به آدم هائى خارج از داستان شبيه باشند. من گمان مى کنم فتانه اين رمان را مى شناسم. شاعر عينک ته استکانى را خودتان گفتيد چه کسى است، بخش وام گرفته شده از وجود حقيقى سعيد سلطانپور را مى توان در رمان باز شناخت. مجيد آميزه اى از چند نفر است و من خود شما و شايد برايتان جالب باشد بدانيد که بخشى از فريدون گيلانى را در او باز مى شناسم. اين ها به کنار. اما شما اسامى ديگرى راهم آورده ايد. طورى که خواننده آن ها را بشناسد: عباس سماوات. گيلانى. ... آقاى م. آزرم دوست نزديک خامنه اى بوده است؟ باشد. اما چرا رمان شما بايد افشا کننده اين مسئله باشد؟ يا خانم مريم حسينى همسر زنده ياد محمد مختارى است و زنده ياد محمد مختارى هم انديشمندى که قربانى شد. اما آخر رمان نويس که نمى نويسد براى اينکه مسائل شخصى اش را با اين و آن حل کند، نمى نويسد که پاسخ محبت اين و خصومت آن را بدهد، که حساب هايش را با فلان و بهمان ا صاف کند يا حتى کتک هائى را که خورده است، تلافى کند. زخم کتک هائى که يک نويسنده مى خورد، هنگامى که از جسم به روح او منتقل شده باشد، تازه وقت نشان دادنش مى رسد. وقتى از جسم نويسنده به روح همگانى منتقل شده باشد. وقتى درد مشترک شده باشد. و تازه آنوقت هم کاغذ ... کاغذ که جاى بالا آوردن نيست آقاى معروفى. شما که بهتر بايد بدانيد. کاغذِ صبورِ سفىِد همراِهِ رفيق که جاى بالا آوردن نيست. اگر شما (آنطورکه خودتان گفته ايد) چيزى روى کاغذ بالا آورده باشيد و اسمش را رمان گذاشته باشيد، آنهم اگر اين استفراغ، استفراغ کتک ها و دشنام هائى باشد که خورده ايد، بدا به حال شما و بدترا به حال خواننده هاتان. شما پيش از اين روى کاغذ، زخم هائى عفونى را شکافته ايد. لايه هائى از جان و جسم بيمار هائى را يکى يکى با منقاش کنار زده ايد، پوسته هائى را کند ه ايد و گذاشته ايد تا ما زخم ها را ببينيم. کاغذ تا حالا براى شما شايد ميز جراحى، حتى ميز تشريح بوده است. خواننده شما نمى پذيرد که کاغذ اين بار مستراحتان باشد . نکته آخرى هم مى ماند که مربوط مى شود به نامه اى که به هانس والريش نوشته ايد و در پايان کتاب آمده است. اين دوست شما، اگر نويسنده و شاعر نبود، يا اگر شعر و داستان را نمى توانست بفهمد که شما را به خاطر اين که نويسنده ايد، اينهمه گرامى نمى داشت و کتابتان را هم چاپ نمى کرد. و حالا که چنين است، لابد مى تواند رمانى نه چندان پيچيده مثل "فريدون سه..." را بخواند و بفهمد. چرا شما رمان را براى او و براى خواننده خلاصه نويسى کرده ايد؟ شما در نهايت مى توانستيد اين نامه را براى هانس اولريش بفرستيد. چرا خواننده شما، که يا ايرانى است واوضاع و احوال ايران را مى شناسد، يا آلمانى است ولى بقدرى فارسى مى داند که دارد کتاب شما را مى خواند و در اينصورت باز هم ايران و اوضاع و احوال آن را مى شناسد، بايد باز هم شرح اوضاع را در آن نامه مرور کند؟ و تازه مگر شما ابزار بيانتان را انتخاب نکرده بوديد؟ مگر اين رمان وسيله بيان شما نيست براى گفتن آنچه مى خواسته ايد براى خواننده، براى تاريخ يا نمى دانم براى که و که ها تعريف کنيد؟ پس ديگر آين نامه نويسى به ناشر و اين خلاصه کردن رمان در نامه و اين چاپ نامه به ناشر در انتهاى کتاب براى چيست؟ آيا خودتان هم از اين رمان راضى نيستيد و فکر مى کنيد که الکن است و نياز به توضيح و تفسير دارد؟ باور کنيد آقاى معروفى، چاپ اين نامه در آخر رمان، "اهانت به بشريت" (به قول عبدالناصر خودتان) البته که نه، اما اهانت به درک و دريافت خواننده است. با احترام نسرين رنجبر ايرانى
بسيار عالي بود بسيار ..
نميدانم چه ينويسم . من حدود سي سالم است و چقدر خوب همه چيز زنده و مستند در رمان آمده است . فقط افسوس ..
افسوس كه ديگر كسي از جوانان ايران - كه بايد در جامعه تاثير گذار باشند . دنبال اينجور مطالعات نيستند .
bi nahayat zibaaa
avalin romani ke dar tanha 3 rooz khandam ba tamame mashghaleye kaririii
hame chiiz besyar ziba bayan shoode bood
makhsosan barayenasle zire 30 sale hayii mesle man ke ziyad nafahmidan dar enghelab che gozashttt
Hamid(Canada)
Posted by: H at March 3, 2006 9:40 PMسلام خيلي زيبا بود و پر محتوا ممنون از مطالبتون
Posted by: دنیا at July 10, 2006 6:36 PM