November 13, 2003

فريدون سه پسر داشت، داستان برادر کشي

به نقل از وبلاگ تاريک خانه قسمت ششم از فصل يكش الان تمام شد. فصل يك، فصل من، از كتاب " فريدون سه پسر داشت " . خيلی وقت بود مزه كتاب خوانی های شبانه را نچشيده بودم. لذت زيادی دارد كتابی به اين زيبايی را مثل خواندن يك وبلاگ پای كامپيوتر شروعش كنی و خيره به صفحه مانيتور تمام. و اين لذتی بود كه به لطف وبلاگ و سخاوتمندی مرد توانايی چون عباس معروفی سر شب تا به حال مرا سرشار كرده است. بعد از هر يك ربع، بيست دقيقه ای كه در يكی از بخش های جدا شده از فصلی غرق شده ام و تمامش كرده ام با اشتياق لحظه ای كوتاه متصل می شوم و صفحه ديگری برای بخش جدا شده از فصلی ديگر را می گشايم و به سرعت قطع می شوم و باز غرق در نوشته، غرق در تايخ، در داستان، شروع به خواندن می كنم. چقدر حس خوبی است، اين حس نزديكی و ارتباط با نويسنده، آن قدر نزديكی كه گويا او آن ور صفحه، آن طرف مانيتور نشسته و با حوصله دارد داستانش را برايت تعريف می كند و تو در چشمانش زل زده ای و كلامش را در ذهنت به تصوير تبديل می كنی. آنقدر كه وقتی می گويد « پدر در سالن قدم می زند »‌ صدای پايش را هم می توانم بشنوم... اينجا حتی می شود بعد از خواندن هر بخشی برای خالقش نظر هم بنويسی تا بداند چگونه نقش بسته است خطوط در ذهن خواننده اش.

البته از اينكه حاصل فكر و بخشی از زندگی و تكه ای از وجود نويسنده ای نمی تواند در داخل چاپ شود تا همه امكان خواندنش را بيابند و او مجبور می شود بدون هيچ نفع مالی فقط به عشق خوانده شدن اين تکه جدا شده از او، همه را اينگونه منتشر كند نمی توان خوشحال بود، اما فكر وسعت بی مرز انتشار آن در اينترنت و لذت خواندن آن همچون نوشته های يك وبلاگ ، بدون هيچ مميزی و سانسور، شوقی دو چندان در درون می آفريند. به راستی كه اكنون هنگامه كمرنگ شدن مرزها و نزديكی ملت هاست و اين آزادی است كه حكمفرماست. پای اين جعبه جادو می توان به سبكبالی يك پرنده از كشور و تاريخ و مردم گذشت و بی واسطه به خانه ديگری در آمد و مهمان صاحبان كلمات شد. همانطور كه امشب را تا صبح من ميهمان عباس معروفيم، ميهمان تاريخ يك ملت. " فريدون سه پسر داشت " اما روايتی است از برادر كشی. چهار برادری كه از دروازه انقلاب می گذرند و هر يك به خاكی جدا دور از هم می رسند. مجيد، سعيد، اسد و ايرج. كه ايرج اولين قربانی است و زودتر خاك وطن را برای هميشه در آغوش می گيرد. مجيد، شايد هم اسد آخرين قربانی باشند زمانی كه مجيد ضامن نارنجك را در بغل اسد بكشد و انتقام بستاند. روايت پسران فريدون بعد از قدرت گرفتن و تاختن و تاراندن، ايرج، سلم و تور در ايران و رم و توران. كه با روايت معروفی از دل تاريخ و افسانه بيرون می آيد و در بستر معاصر جان می گيرد. روايت همه آن اميدواران و فداكارن كه در ابتدا هدف مشترك داشتند همراه با شوری شاه كش. شور شان ثمر داد، شاه به زير آمد اما شاهی ديگر بر منبر رفت و ايران را " كه بهترين بخش بود " تصاحب كرد و سهمی به اندازه جرعه ای هوا هم برای آن ديگر شورشيان پر شور دريغ كرد. عجب نيست كه مجيد، مجيد امانی فرزند حاج فريدون امانی صاحب كارخانه لاستيك سازی " بی. اف. گودريچ " سابق و ايران تاير اكنون، بعد از ۱۳ سال فرياد زدن و به جايی نرسيدن در اپوزيسيون خارج نشين كارش به آسايشگاه روانی رسد. مگر دو دوست مبارز ديگرش چه سرنوشتی يافتند ؟ امير كمونيست و عبدالناصر ناصری. پس اگر قرار باشد همه را از پشت عينك فرو رفته در دو كيسه زير چشمان مجيد ببينيم، نبايد انتظار خاكستری بودن نگاهش را داشته باشيم، سياهی ها در ته ذهن، آزارش می دهند. هرچند نگاهش در بسياری از جاها واقع بينانه است، گيرم با نفرت و كينه. نام داستان در ابتدا شايد نامانوس و غريب باشد اما روايتی است واقعی و نه چندان عجيب از دگر ديسی و پراكندگی كه ملت انقلاب زده را دچار آمد، همچون تيری كه مغزی را بتركاند و هر تكه اش را جايی بپاشد. حاج فريدون هر چقدر هم قدم می زد ، می خواستيد به چه نتيجه ای برسد ؟ او كه نماينده شاه دوست های دو آتشه بود در خانواده چند صدايی اش، پس چرا از هيئت موتلفه سر در می آورد ؟ يا سعيد كه هفت ازدواج سازمانی می كند و آخر هم چون جسد گرگ زده پاره پاره می شود در بغداد. اصلا مگر اينها روزی برادر نبودند ؟ مجيد، مجيد امانی سرانجام آن نارنجك را حرام اسد خواهد كرد يا در گوشه همان اتاق تك نفره اش از بيكاری خواهد پوسيد ؟ نمی دانم، اين را در فصل های بعدی خواهم خواند، اما هر چه هست جعبه اسرار او روزی به تمامی خواهد گشود و عكس ها يك به يك به گلدانی تكيه داده خواهند شد... فريدون چهار پسر داشت ! تمام شد، در فصل هايی اندك و دوشب تا صبح، كتاب، تا آخر آمد. واقعا لذت آور بود خواندن داستانی چون آن و درد آور بود باور قصه ها در آن. تلخ تلخ، به تلخی زندگی، به تلخی حقيقت. همه اش را باور كردم، همه اش را. اصلا هم جا نخوردم، نه از شروعش نه از پايانش. گويی با آن شروع تنها آن پايان را بايد انتظار می كشيد. حتی مرگ مجيد،مجيد امانی هم ناگهانی نبود. چون از ابتدا با انتها شروع شده بود. هستی و نيستی از دو نقطه شروع كردند از هم جدا شدند و باز به هم رسيدند. همچون رسيدن مجيد به مهدوی، بعد از گورستان، لعنت آباد. مگر همو نبود كه آن برادر را شمرد ؟ هشت ! اين هم را بگذار بشمرد. مثل همه كسانی كه اين سالها شمرده اند. لحن و روايت سرگردان بود، جايی در آينده و گذشته و حال، مثل سرگردانی مجيد، مثل سرگردانی نسل ها بعد از انقلاب. كتاب زود تمام شد و فرصتمان نشد داستان اسد را به پايان رسانيم، هرچند همانطور كه آغاز شد می شود انتظار پايانش را داشت. با مرگ آغاز شد پس با مرگ هم ... . اما می دانيد داستان ايرج چيست ؟ او روح ايرانی است كه همان روز های اول گلوله بارانش می كنند، در خود می كشندش و بعد به سراغ ايران می روند و ايران را كه بهترين بخش بود ... . همه را می شود تعبير كرد، از فهيمه تا عبدالناصر ناصری. همه شان هم داغ تجاوز می بينند. يا تجاوز می كنند يا تجاوز می شوند. يا گوركن اند يا گور روند. ... و اين من ... در آستانه فصلی سرد. چيز هايی كه به ذهنم رسيد در داخل داستان : شخصيت حاج فريدون امانی آزارم می دهد. نمی توانم هضمش كنم، ما به ازای خارجی اش كمتر يافت می شود. نه كه بگويم دگرديسی و چرخش كامل در كسی اتفاق نيفتاده ولی فريدون امانی كه به همه چيز تعصب وار نگاه می كند چگونه دچار اين تحولی نه در بيرون ﴿ تظاهر ﴾ كه در درون ﴿ عقيده ﴾ هم می شود. مقايسه شحصيتی كه شد " ديگر گلپا گوش نمی كند گاهی پيپ می كشد ، غذای ساده می خورد چون امام غذای ساده می خورد " با آن چه بود در فاصله ای كم از زمانی كه " فقط گلپا می گذاشت و وينستونی كه شاه می كشيد را دود می كرد " كمی توی ذوق می زند. به نظرم اين شخصيت قربانی اثبات نگاه سياسی رمان شده است، در صورتی كه می توانست همان فريدون امانی بماند گيرم كه يك حاج هم به اول نامش اضافه می شد. حتی تبديل شدن به يكی از سران بازار و موتلفه را می شود به حساب جريان باد گذاشت. اما وقتی در خلوتش روی پتو می نشيند و به پشتی تكيه می دهد، ديگر نه. به نظرم اين جای اين داستان می لنگد، البته داستان از ديد و تعريف ادبيات نه از نگاه سياست. او كاركرد يك نماد را پيدا می كند، همانطور كه بقيه ، كه نقطه اوجش طفل - جانور - عجيب الخلقه ای است كه درست يك ماه قبل از انقلاب از شكم انسی - خلاصه ای از همه خانواده - بيرون می آيد و در گوشه ای رها می شود، همانطور كه طفل انقلاب شد، نارس بود و هيچ كس توقع آن " سر بدون پيشانی " را بعد از اين همه صبر نداشت.

Posted by Abbas at November 13, 2003 1:13 PM
Comments

thank

Posted by: generic synthroid at August 11, 2006 9:26 AM

من اينجا سخت دلم تنگ است
هر آهنگي كه مي بينم بدآهنگ است
سلام معروفي عزيز
چقدر دلم ايران رو با همه ي آدمها و روشنفكراش مي خواد و بدون ....
برايت آرزوي مووفقيت و سربلندي مي كنم
و
يقين دارم كه تو در غربت نيستي
چون آدمايي مثل تو ايران را با وجود خويش هر جا كه بخواهند مي برند.
همين
خوشحال مي شم به وبلاگم سر بزنيد .
http://javdanegi.blogfa.com/
در پناه حق

Posted by: sanaz at August 15, 2006 5:20 AM
Post a comment









Remember personal info?