November 6, 2003

گزارش کار

يادداشتی بر همين رمان در جمهوری قلم  نوشته: س. م. بنی فاطمه

خواندن رمانی که خودت چاپش کرده باشی کمی با کتابی که می خری و دیگران برایت چاپ کرده اند فرق می کند. شخصیت این رمان با آن یکی فرق می کند. آن یکی تنها خاطره ی یک خرید را باخود دارد اما این یکی...
این یکی اول یک فایل است که می برم شرکت و با چاپگر شرکت چاپش می کنم. کاغذ سفید ندارم. کاغذهای باطله ی پایان نامه ام هستند. و عجیب که تنها 160 صفحه کاغذ یک رو دارم. و حالا یک کتاب ورق ورق شده دارم با نوشته ای با فونت 16 و درشت. و درست 160 صفحه.
::
قبل از اینکه شروع به خواندن کنم به حافظه ام می روم: اول نام معروفی را جستجو می کنم؛ نویسنده ای که با سمفونی مردگان برایم آغاز شد و با گردون ادامه یافت. نمی دانم چرا کمی «باغ اناری» هم قاطی این جستجوست. کمی هم «احمد محمود»، کمی هم «راز کوچک».

سمفونی را سال 72 خوانده ام. جستجو... رمانی گیرا و دنباله دار در ذهن. که هنوز فضایش در مغزم هست. نام معروفی همیشه در فکرم به عنوان ادیب و نویسنده ای بوده که فعالیت های فرا ادبی اش همواره فعالیت های ادبی ش را تحت تاثیر قرار داده. انتشارات، مجله، مقالات سیاسی، مقالات اجتماعی. همان وقت ها هم فکر می کردم که کاش تنها قصه می نوشت. و بعد فکر می کردم که در جامعه ی غیر حرفه ای ما چه کسی پس کارهای دیگر را بکند؟
یادم می آید که معروفی ِ نویسنده چه طور تبدیل شد به یک شخصیت سیاسی. مجله اش تعطیل شد، خودش هم محکوم شد و نامش همراه 60 یا 80 ضربه شلاقی که باید می خورد به خارج کشور رفت که برگردد و دیگر برنگشت. فکر کنم یک صفحه درباره ی نویسنده فکر کردم.
رمان را شروع می کنم.

رمان ورق ورق پیش می رود.همیشه از خواندن کتاب های ورق ورق شده بیشتر لذت برده ام. :: فصل اول: من. پیش می روم. از همین اول می فهمم که با یک قصه ی ادبی صرف روبرو نیستم. امیدوارم وجه ادبی ش به وجه سیاسی و تاریخی ش بچربد. از نوشته های ایدئولوژیک بدم می اید. :: پیش می روم. نه؛ شیوه ی نوشتن شیوه ای ادبی است.پس پیش می روم. :: پس چرا ابتدای این رمان کشش آنچنانی ندارد؟ یک سری اطلاعات پراکنده، یک سری نام ها و شخصیت های جدید و ناشناس. پیش بروم، شاید روشن شود. :: پیش می روم :: پیش می روم. کاغذها را نمی توانم زمین بگذارم. پیش می روم. :: {یکی دو روز وقفه به خاطر شلوغی اطراف} :: حالا ساعت ده صبح است . از شرکت پاس گرفته ام که بروم بازدید از خطوط اطراف و الآن دارم توی خانه صبحانه و رمان... پیش می روم. :: تا اینجا فکر کنم تدوین رمان کمی عیب داشته باشد. ولی چه اطلاعاتی می دهد این رمان. چه قدر محکم. :: پیش می روم. شخصیت ایرج یک شخصیت ماندگار خواهد شد در ذهنم. باهمه ی نبودن هایش. همانطور که در عکس ها. مادر هم واقعا... و اما عبدالناصر محبوب ترین انسان این قصه خواهد بود برای برای من.... ولی ... زن و بچه ی مجید چرا این قدر نامفهموند؟ از کجا می آیند؟ اصلا لزومی داشت این حضور نابودشان در قصه؟ و پسر بدون پیشانی انسی هم یک نماد لو رفته است به نظرم. و خیلی هم شبیه یک شخصیت در سمفونی... و پدر خیلی آشناست... و رویا خیلی باسمه ای... و مهدوی همچنین... :: پیش می روم...شیوه ی روایت بد نیست. اما خوب هم نیست.(این هم برخورد سلیقه ای!) به نظرم مونتاژ کار خوب در نیامده. :: یادم آمد امیر براتیانی... شباهتی که بین این اسم و نام قهرمان قصه ی کوتاه وضعیت ممد شریفی ست. از علی براتیانی به بعد همه غایبن. :: پیش می روم... این رمان از نظر تاریخی یک سند عالی ست. نمی دانم همه چیز در قصه مستند است؟ با آن نوشته ی سردر رمان؟ نویسنده واقعا کار شاقی را انجام داده است. کنار آمدن با بعضی چیزها واقعا سخت است. :: می خواهم اعلام کنم که اینجانب به اندازه ی بسیار زیادی به تاثیر آزادی بر نوشتار نویسنده ایمان آورده ام! دست نویسنده چه باز می شود! :: فصل بندی رمان به نظرم بی دلیل و بی مصرف می آید. من، تو، او، ما... یعنی چه؟ دوربین مخفیه؟! :: مجید که کشته شد، نمی دانم چرا دلم برایش نسوخت. شاید بعدا نظرم عوض شود. :: تمام می کنم... نمی دانم چرا این افسانه ی آخر کتاب به نظرم سرکاری می آید. شاید برای اشغال ذهن خواننده که مثلا این یک پانوشت برای قصه است. به یاد افسانه ای می افتم که سیمین دانشور در سووشون آورده بود. :: رمان را تمام کرده ام. تمام آن را می شود در چند جمله خلاصه کرد. نه؛ بگذار یک بار دیگر صفحه ی اولش را بخوانم... واویلا! چه قدر این صفحات اول به من اطلاعات می داده اند. دوباره پیش می روم. نه؛ این صفحات اولیه را دوباره که می خوانم تصویر رمان در ذهنم جوان می شود. حالا ناصر را بیشتر می شناسم. حالا امیر را ... حالا دلم برای مجید می سوزد... اولش هم گفتم؛ مونتاژ رمان اشکالات دارد! :: متاسفانه همانطور که حدس می زدم؛ وجوه فراادبی رمان بر ادبیت آن می چربید. یعنی نمی شود؟ :: بروم توی وب ببینم کس دیگری هم آن را خوانده؟ نه. هر چه می گردم اثری از نظری نیست. این روزها کسی رمان نمی خواند...؟ :: این کاغذها را می دهم صحافی که بشوند یک کتاب. بعد می گذارم شان توی کتابخانه. با این گزارش کار. شاید هم این نوشته را برای نویسنده ی «فریدون...» فرستادم... س. م. بنی فاطمه، سیرجان، پاییز 82 چند روز بعد است... حالا که رمان ته نشسته است در جانم، می بینم که بار دیگری باید آن را بخوانم.فضای خاصی از آن در حافظه ی فعالم نمانده است. آن نفرتی که از تاریخ و انقلاب و نکبتهایش در جانم نشسته بود فراموشم شده. نمی دانم شاید دوباره باید تجدید کنم قصه را. نمی دانم ارزشش را دارد؟

Posted by Abbas at November 6, 2003 8:14 PM
Comments

بسيار عالي بود

Posted by: mahan at May 16, 2004 3:39 PM

خاك، آرام و استوار
دندان بر جگر ميفشارد.
باد، سركش و بي سيما
ميخروشد
باي در دست خاك و
سر به سوداي باد
درختان
محصور بازي اند.

Posted by: neda at March 9, 2006 10:32 AM
Post a comment









Remember personal info?