شايد همه چيز با يك افسانة سنگسري آغاز شد. آنها هفت برادر بودند و يك خواهر. مادرشان مرده بود و پدرشان آدم ستمگر و سختگيري بود كه شب و روز بچههاش را آزار ميداد، كتكشان ميزد، حقشان را ميخورد، حتا نان را هم از آنان دريغ ميكرد. هرچه آنان بيشتر كار ميكردند، پدر رفتارش وحشيانهتر ميشد و روزگارشان را سياهتر ميكرد. تا اينكه يك روز كتك سيري به آنان زد و از خانه بيرونشان كرد.
هفت برادر و يك خواهر به راه افتادند. آنقدر رفتند و رفتند ما تا رسيدند به دهي كه پيرزني داشت جلو خانهاش به بزش علف ميداد. تا آنها را ديد گفت: «الهي قربانتان بروم، شما كي هستيد مثل ماه تابان توي اين شهر غريب؟» آنهاگفتند: «ما هفت برادريم و يك خواهر. پدر ما را زده و از خانه بيرون كرده، دنبال تقديرمان ميرويم.» پيرزن از علف دادن به بزش دست كشيد و گفت: «اي واي! كجا ميرويد بي كفش؟ من اينجا تنها و غمگينم. يكي از برادرها را به من بدهيد، من هم از پوست بزم براي شما كفش ميدوزم؟» آنها گفتند: «پا برهنه مي رويم، اما هيچوقت از هم جدا نميشويم.» و به راه ادامه دادند. رفتند و رفتند تا رسيدند به دهي ديگر. پيرمردي ديدند كه جلو خانهاش نشسته بود و نخ ميريسيد. تا آنها را ديد گفت: «الهي قربانتان بروم، شما كي هستيد مثل خورشيد رخشان توي اين شهر غريب؟» آنهاگفتند: «ما هفت برادريم و يك خواهر. پدر ما را زده و از خانه بيرون كرده، دنبال تقديرمان ميرويم.» پيرمرد دست از نخ ريسيدن برداشت و گفت: «من اينجا تنها و دلگيرم. خواهرتان را بدهيد به من، من برايتان لباس ميدوزم.» آنها گفتند: «ما لباس نميخواهيم و هيچوقت هم از هم جدا نميشويم.» و باز به راه ادامه دادند. رفتند و رفتند تا به دهي ديگر رسيدند. گرسنه و خسته بودند. زني چاق ديدند كه ديگي بر آتش داشت كه آن را همميزد. تا آنها را ديد گفت: «الهي قربانتان بروم، شما كي هستيد مثل ابر بهاران توي اين شهر غريب؟» آنها گفتند: «ما هفت برادريم و يك خواهر. پدر ما را زده و از خانه بيرون كرده، دنبال تقديرمان ميرويم.» زن چاق دست از همزدن ديگش برداشت و گفت: «من اينجا تنها و بي ياورم. يكي از برادرها را به من بدهيد، من هم به شما غذا مي دهم.» آنها گفتند: «ما گرسنه ميمانيم ولي هيچوقت از هم جدا نميشويم.» و باز به راه افتادند. رفتند و رفتند تا به ده ديگري رسيدند. مرد لاغري ديدند كه داشت پنبه ميزد. تا آنها را ديد گفت: «الهي من قربانتان بروم، شما كي هستيد مثل برگ خزان، توي اين شهر غريب.» آنها گفتند: «ما هفت برادريم و يك خواهر. پدر ما را زده و از خانه بيرون كرده، دنبال تقديرمان ميرويم.» مرد لاغر گفت: «من اينجا تنها و بي همسرم. خواهرتان را به من بدهيد، من هم به شما خواب ميدهم.» آنها گفتند: «اين خواب بر ما حرام باد. ما هيچوقت از هم جدا نميشويم.» و باز به راه افتادند و رفتند و رفتند تا به جويباري رسيدند. خواهر كه از خستگي و گرسنگي داشت هلاك ميشد گفت: «برادرها، سردم است، ديگر نميتوانم پاهام را بر زمين بگذارم، ديگر نميتوانم بيايم، ميخواهم كنار اين جويبار بروم توي خاك بلكه قدري آرام بگيرم.» خواهر كه رنگ به رخسار نداشت، و از خستگي نميتوانست چشمهاش را باز نگه دارد، گفت: «برادرها، خدا نگهدار.» رفت توي زمين و بوتة گلسرخ شد. با يك گلسرخ قشنگ. برادرها كه از نبودن خواهر گريان بودند، و از بيپناهي نالان، گفتند: «نميخواهيم بي خواهر بمانيم. نميخواهيم.» به زمين فرو رفتند و جاي هر كدام درختي روييد: چنار، سپيدار، نارون، بيد، افرا، سرو، صنوبر. هفت درخت بي بر. ديري نگذشت كه پدر جاي خالي بچههاش را احساس كرد. در غم تنهايي و بي فرزندي به فكر فرو رفت. ديگر ياوري نداشت كه كشتزارهاش را آبياري كند و زمين را ورز بياورد، كسي نبود كه به گاو و گوسفند علف بدهد، و براي مرغ و خروسها دانه بريزد، و هيچ كس آن خانه بزرگ را جارو نميكرد. ديگر دودي هم از اجاق بلند نشد. كشتزار خشكيد، حيوانها از گرسنگي تلف شدند، ديوارها فرو ريخت و خانه خراب شد. پدر تصميم گرفت كه به دنبال بچههاش برود بلكه آنها را پيدا كند و برگرداند. سر به صحرا گذاشت و آنقدر رفت و رفت تا رسيد به دهي كه پيرزني جلو خانهاش داشت به بزش علف ميداد. گفت: «هفت برادر و يك خواهر نديدي كه از اينجا بگذرند؟» پيرزن همينجور كه به بزش علف ميداد با دست به راه اشاره كرد و گفت: «اگر خون پاهاشان تمام نشده باشد.» پدر راه را گرفت و رفت تا رسيد به ده ديگر. پيرمردي ديد كه داشت نخ ميريسيد. گفت: «هفت برادر و يك خواهر نديدي كه از اينجا بگذرند؟» پيرمرد همينجور كه داشت نخ ميريسيد با دست به راه اشاره كرد و گفت: «اگر از سرما يخ نزده باشند.» پدر راه را گرفت و رفت تا رسيد به ده سوم. زن چاقي ديد كه داشت ديگي را روي اجاق همميزد. گفت: «هفت برادر و يك خواهر نديدي كه از اينجا بگذرند؟» زن چاق همينجور كه ديگاش را همميزد با دست به راه اشاره كرد و گفت: «اگر از گشنگي تلف نشده باشند.» پدر راه را گرفت و رفت تا رسيد به ده چهارم. مرد لاغري ديد كه كنار پنبههاش نشسته بود. گفت: «هفت برادر و يك خواهر نديدي كه از اينجا بگذرند؟» مرد لاغر با دست به راه اشاره كرد و گفت: «اگر از بيخوابي ديوانه نشده باشند.» پدر آنقدر رفت تا به جويبار رسيد. يك درخت گلسرخ ديد و هفت درخت بيبر. فضاي سرسبزي بود كه پرندههاي جورواجور آمده بودند، در لابلاي شاخهها لانه ساخته بودند. جويبار به راه خودش ميرفت، آواز پرندهها در صداي آب مي غلتيد، و پروانههاي رنگوارنگ دور گلسرخ ميچرخيدند. پدر بچههاش را شناخت و دانست كه همة اين سرسبزي و شادابي، كار آنهاست. از آن همه زيبايي حيرت كرده بود. به طرف گلسرخ رفت گفت: «دخترم چه گل قشنگي داري! ميگذاري گلت را بچينم؟» خواهر رو به برادرها كرد و گفت: «برادرها، گل بدهم يا ندهم؟» برادرها گفتند: «گل نده، گل نده.» پدر عصباني شد، رفت گل را بچيند، از تن درخت خار روييد. دست پدر خونين شد. گفت: «حالا كه دست پدرت را خونين كردي، گلت را مي چينم.» خواهر رو به برادرها كرد و گفت: «برادرها، گل بدهم يا ندهم؟» برادرها گفتند: «گل نده، گل نده.» پدر طاقت نياورد و با عصبانيت گلسرخ را چيد. خواهر مرد. برادرها پژمردند، سر در شانة يكديگر گذاشتند و زار زار تا شب گريستند. شب كه هوا تاريك شد، خواهر را توي يك تابوت گذاشتند و به آسمان رفتند. حالا اگر شبي به آسمان نگاه كنيم، هستند. چهار برادر، چهار گوشة تابوت را بر دوش دارند، سه برادر پيشاپيش ميروند، و همه با هم ميخوانند: «گل نده، گل نده.»
پايان 1997 تا 1999
دورن. محله ی غمانگيز
بعد مدت بسيار كه خا طرات نوشته ها يت را دوره ميكردم با اين كار احيا شدم هر چند كه شكوه كارهاي قبل را برايم نداشت . به ياد بالا خانه ي كوچه ي كمال اسماعيل. و پسر 15 ساله ي ان سال ها كه شب ها پاي تلفن برايش از ادبيات خلاقه مي گفتي امروز اگر فيلم ميسازم يا تياتر كار مي كنم حا صل هما نهاست براي صدايت دلتنگم .. حامد عنقا
Posted by: hamed at November 7, 2003 2:28 PMPosted by: shahram at November 11, 2003 4:07 AM
آقاي معروفي سلام .من فريدون سه پسر داشت را خواندم.رمان خوبي هست.ولي به سا ل بلو ا نمير سه.البته خواندن سمفوني مردگان لذت بخش تر از هر دو اينها بود. ولي راستش را بگويم به محض اينكه شنيدم رمان را در اينترنت گذاشته ايد فورا گرفتم و خواندم. آقاي معروفي به غير از ان دو نمايشنا مه ديگر نمايشنا مه نوشتيد يا نه؟ با آرزوي موفقيت براي شما.
Posted by: shahram at November 11, 2003 4:24 AMخواندم و لذت بردم. بسيار زياد، شايد به اندازه خواندن آن كتاب چند جلدي يا آن كتاب ديگر ... .
به خصوص خواندن پاي كامپيوتر و در وبلاگ كه حس صميميت و راحتي بيشتري ايجاد كرد. بسيار مشتاقم آن اثر ديگر را هم كه در آستانه انتشار است بخوانم، البته اگر هم با صد مورد مميزي روبرو شود مي دانم كه شما با سخاوتمندي اينجا نشرش خواهيد كرد.
به خاطر امكان خوانده شدن اين اثر خواندني شما را سپاسگذارم.
كلامتان زنده و پايدار
Posted by: H.A. at November 13, 2003 1:49 AMتمام كتاب فروشيهاي آشنا را در ايران دنبال نسخه زيراكسي اين كتاب گشته بودم .ديشب كه در وبلاگ شما كتاب را ديدم از ساعت 12تا4.30صبح يك نفس آن را خواندم . البته لذت لمس كتاب در دستهايت و خواندن آن موقع دراز كشيدن و بستن چشمهايت بعد از خواندن يك صفحه تا كاملا صحنه در ذهن جا بيفتدبا خيره شدن به مونيتورپشت ميز كامپيوتر خيلي فرق دارد...ولي اين هم نعمتي بود...امروز هم بعضي جاهارادوره كردم . عالي بود! وحشتناك بود!يادآوري خاطراتي بودكه بعضي تقريبا از ياد رفته است و چيزهايي كه نمي دانستم (آنچه در باره عمليات فروغ جاويدان نوشته شده راست است ؟ آياسياسي هاي پناهنده واقعاهمه چيزشان را از دست داده اند؟ اين روابط بين پناهندگان واقعي است ؟...)صبح كه خوابيدم تمام وقت كابوس ديدم و مطمئن هستم تا مدتها ذهنم مشغول اين داستان خواهد بود . تفاوت اين كتاب با ديگر كتابهاي شما شديدا سياسي بودن آن است و ...اينكه ايرانيان داخل كشور كمي عادت خواندن كتابهايي كه به وضوح و روشني راجع به مسائل جنسي و ديگر چيزها صحبت مي شود را از دست داده اند.عادت خواهيم كرد. اين كتاب مثل يك سيلي سخت در روزهاي سرد زمستان است . جايش روي گونه من هنوز قرمز است ....اين قرمزي تا كي باقي خواهد ماند؟نمي دانم ...ولي چرا زنان در كتابهايت دارند بتدريح از متن به حاشيه مي روند؟ اهميتشان را از دست داده اند. قابل ترحمند و بي فايده ....از سخاوت شما در چاپ اين كتاب روي وبلاگ ممنونم . چقدر ازاين كه بعد از چندسال شروع به نوشتن كرديد خوشحال شدم . منتظر كتاب بعدي هستم . ميترا
حاشيه :كاشكي جوابي را كه به آن نامه داده ايد را هم در وبلاگتان چاپ مي كرديد.
vay kheyli hayajan angizeh.....khat haye ketabo ghoort dadam.albatteh na oontori ke samphoni mordegano hefz kardam(ke hanooz vaghti kalagha ro mibinam,migam barf barf)& na oontori keh sale balva ro khoondam .khoob shod baad az paykare farhad in ketabetoono roo net gozashtin...hanooz 2 faslesh moondeh vali mikhastam benevisam ke kheyli vaght bood roman nakhoondeh boodam.shayad akharish hamin paykare...bood!kheyli chasbid,
Posted by: sara at November 22, 2003 6:11 PMye chize dige ke yadam raft...chera hameh ye "ensi" ha mesle ayda hastan...chera ensi ye kalameh harf nemizaneh?chera zane orhan neghshesho tikeh tikeh mikoneh & har tikkasho mideh be yeki az zanhaye fereydoon ...& paykare...??man ba hick kodoom az zanha ye ketabhatoon hich vaght ertebat bargharar nakardam...shayad ye kam ayda...zana gom mishan.manzooram abohhate banoo nist..manzooram zanhaye javooneh.
Posted by: sara at November 22, 2003 6:18 PMآقاي معروفي ي عزيزم
توي ايران براي بيشتر جوانهاي هنر فهم شما شده ايد نقطه ي ورود به دنيايي بيرون از شعرهاي عاشقانه
حالا توي ايران رمان و داستان هم كم كم ميرود تا هم پايه با شعر حركت كند
دستت درد نكنه
چنين كارهايي فقط از امثال شما برمي آيد .
هميشه وقتي شعرهاي شاملو يا ... را مي خوانم از خودم مي پرسم مردم دنيا چطور بدون شناختن چنين موجود عزيزي مي توانند زندگي كنند
حالا توي كتابچه ي ذهنم كنار اسم شاملو اسم معروفي را اضافه مي كنم
افسوس ..........
آ قاي معروفي سلام
الان كه دارم مينويسم سا عت 5 صبح است و من نميدوونم چي ميخواهم بنويسم فقط يك چيزي در درونم وادار به نوشتنم ميكند.فقط حتي اگر بتونم بهت سلام كنم احساس راحتي ميكنم كاش بعد از سمفوني مردگان هم ميتونستم اين كاررا بكنم.اميدوارم بعدها بتونم مفصل برات بنويسم.
dast marizad basi jan va digar hich...
Posted by: kiyanoosh at January 28, 2004 3:07 PMسلام.به نظر من داستان زيبا و قوي نوشته شده بود به شما تبريك ميگم.
1 سوال داشتم .مي خواستم بدونم چطور ميتونم كتاب سمفوني مردگان را بخرم؟(داخل ايران)
2_نوه فريدون كه در اون خونه بود(در تركيه) نشان از چي بود؟ و چرا درون اون خونه پر مواد غذايي بود؟
اگه ميشه جواب را در وبلاگم بدهيد ممنون.
Posted by: ghorbatee at February 20, 2004 9:29 AMباز هم سلام .
الان سه روز است كه رمان را تمام كرده ام . همان لحظه نخواستم چيزي بنويسم تا از تا ثيرات آني به دور باشم .انصافا جاي چنين اثري در ادبيات معاصر ما خالي بود . اين رمان ثابت ميكند كه ميتوان بسيار رك و متعهدانه نوشت و در عين حال بسيار هنرمندانه.
اين اثر ابتدا آتش كبريتي به خرمن خشم شما ميزند.رفته رفته اين آتش گر ميگيرد. شعله ور ميشود . ودرست در اوج آن ناگهان داستان تمام ميشود.وشما ميمانيد و خشمي فرو خورده براي روز انتقام از"اسد" ها.
اين است كه عباس معروفي سياسي ترين كار را انجام ميدهد.
هيچ بيانيه سخنراني گزارش و افشاگري, چنين تاثير ماندگار و موثري باقي نمي گذارد. معروفي با اين رمان سلاح آبائي را در جيب همه ما براي روز انتقام آماده نگه ميدارد.اما در اين ميان , نبايد فراموش كرد كه نارنجك بستن و اسد را در آغوش گرفتن بهترين راه حل نيست, زيرا فرزند اسد كه همه حقايق بر او پوشيد ه ميماند فردا همين برخورد را با ما خواهد كرد .
به اميد روزي كه "مهدوي"ها و اسدها در دادگاه عدل مردمي , محاكمه شوند
دادگاهي كه هيچ چيز آن بر هيچ كس پوشيده نخواهد بود...
رمان بسيار عالي و با ارزشي است!!! دست و جشمانت بي بلا !!!!
Posted by: NADER at June 11, 2006 8:47 PM