برگشتم. و نور تندي چشمهام را زد. مهدوي گفت: «برنگرد، احمق!» و پيش از آنكه ببينمشان، چيزي مثل مشت توي شقيقهام نشست كه تمام جمجمهام را سوزاند. گفتم: «آخ.» يك نفر گفت: «شاخ!»
عدهاي با صداي بلند خنديدند. توپ ماهوتي دوم توي بينيام خورد كه صورتم را داغ كرد. دستهام بي اختيار حركت كرد. وقتي بينيام را لمس كردم، دستهام پر از خون بود، و قطرهها همينجور ميچكيد. سرم را پايين گرفتم و از بالاي عينك سعي كردم ببينم چند نفرند، اما نورافكنها تند ميتابيد و آنها داشتند از اتاق بيرون ميرفتند. حال تهوع داشتم و دلم ميخواست بالا بياورم. مهدوي گفت: «مگر نگفتم برنگرد؟» پژواك صداش تكرار شد: «چرا برگشتي؟» گفتم: «يكي از اين آقايان يك جاسويچي دستش بود...» پژواك صداي خودم را شنيدم: «چرا اينجوري شد؟» يك دستمال سفيد آمد به طرف صورتم. مهدوي گفت: «بگير.» دستمال را گرفتم و به بينيام بردم. صداي آكاردئون ميآمد. سلام، عبدالناصر. صداي وزش باد در درختچههاي سرمازده سوت ميكشيد و با صداي آكاردئون عبدالناصر قاطي ميشد. چشم باز كردم كه ببينمش. آسمان سفيد بود و او در حاشية جاده سوتزنان آكاردئون مينواخت و ميگذشت. واسة كي ميزني؟ درد نداشتم، سردم نبود، بيخيال و راحت خوابيده بودم، و داشتم دستهام را به جيب شلوارم ميبردم كه يك دست بيليارد تميز بازي كنم. خانم يونگمن جيغ كشيد: «خواهر!» شايد كسي از جلو اتاقش گذشته بود. دوباره جيغ كشيد: «خواهر!» آقاي پرستار گفت: «من خواهر نيستم.» خانم يونگمن گفت: «خواهر ميخواهم بروم خانة خودم.» لخت مادرزاد از اتاقش بيرون آمد و در راهرو شروع كرد به راه رفتن. لاغر و چروكيده، با پوست آويزان شده، دستهاش را از هم گشوده بود و با خودش حرف ميزد. چقدر صداش اذيتم ميكرد. شبها نميتوانستم بخوابم. در طول چهار سالي كه در آسايشگاه بودم هيچ چيزي به اندازة اين صدا آزارم نداد. لابد دنبال خواهري ميگشت كه من خاطرهاي از او در ذهنم نيست، جز اينكه يك بچة ناقصالخلقه زاييد. اما خودش خيلي خوشگل بود. زودباور و ساده و خوشگل. يكبار بهش گفتم: «ميخواهي ازت آدم برفي درست كنم؟» گفت: «آره.» وسط حياط بزرگمان سيخ و صاف ايستاد، و من با پارو برفها را بردم كنارش. چكمه هم پوشيده بود كه پاهاش يخ نكند، بيحركت به من نگاه ميكرد كه برفها را دورش مثل يك كوه بالا ميبردم. گفت: «چكار داري ميكني، مجيد؟» «دارم انسي برفي درست ميكنم.» «به من كلك نزني؟» «نه، يك آدم برفي خوشگل درست ميكنم كه خودت حظ كني.» كارم كه تمام شد، گفتم: «حالا داد بزن مامان بيايد يك عكس يادگاري ازت بگيرد و ببيند كه چقدر احمقي.» سعي كرد با دست برفها را پس بزند، اما زورش نرسيد. لاي كوه برف گير كرده بود، و تنها سرش بيرون بود. بعد هم سرما خورد و تب كرد. گفتم: «مامان ببرش دكتر.» تلفن خش خش كرد. من تازه به آلمان رسيده بودم. «تو فكر ميكني نميبرمش؟ هفتهاي دوتا دكتر عوض ميكنم. ولي داود ميگويد اصلاً مهم نيست، من انسي خانم را كه فقط به خاطر قشنگياش نميخواهم. براي اصالتش ميخواهم. عجب آدم نازنيني است! خوب، انسي هم قشنگ است، فقط تن و صورتش لك و پيس دارد، عوضش دو تا كاميون بزرگ جهيزيه برد.» «مامان، واي به روزي كه كاميونها برگردند.» و من نفهميدم كه كاميونها كي برگشتند. بعدها مامان گفت: «يك هندوانهفروش بود. پدرت زير بالش را گرفت، حالا واسة خودش از سران ميدان تروبار است. يكي از گندهها، يكي از مؤتلفه.» واسة كي ميزني؟ عينك تهاستكاني گفت: «ميداني چندهزار پزشك و استاد دانشگاه و متخصص و تاجر موفق توي خارج از كشور داريم؟ مردم آمدهاند زحمت كشيدهاند و آدم شدهاند، نه مثل تو كونگشاد كه فقط زر ميزني ...» «ولم كن.» خانم يونگمن گفت: «خواهر!» با اينكه سريع گذشته بودم، از لاي در مرا ديده بود. دلم براش سوخت و برگشتم. به اتاقش رفتم و نزديك تختش ايستادم. از جاش بلند شد، لباسهاش را تند تند در آورد و گفت: «خواهر!» چيزي بين رؤيا و فخري؟ موهاش مثل رؤيا صاف بود كه آن را پله پله كرده بودند، با جعد درشت كه پيچ و تاب ميخورد روي شانهاش، و گونههاي برجستة فخري، آن هم درست زماني كه غمگين بود و ميخنديد. چيزي بين رؤيا و فخري. «خواهر، من خوب ميشوم؟» گفتم: «من خواهر نيستم. لباستان را بپوشيد.» خودش را برام لوس كرد، سنگين پلك زد و لبخند زد: «خواهر، ميخواهم به خانهام برگردم.» زل زدم به چشمهاش. خواستم بگويم بايد با پرستار حرف بزني اما او دوباره جملهاش را تكرار كرد. گفتم: «چرا اينجوري شد؟» گفت: «خوردم زمين. توي آشپزخانة خيس خوردم زمين.» داشت به طرفم ميآمد. بيني بزرگي داشت با صورتي پلاسيده و چشمهاي درشت. موهاي سفيدش را از دو طرف براش پف ميكردند و فِر ميدادند كه كمي از پيرياش بكاهند. هفتهاي سهبار هم ملاقاتي داشت، اما هيچ نوري در چشمهاش نبود. «خواهر، من خوب ميشوم؟» «چرا كه نه؟» «خواهرم ميگويد هيچوقت.» آمد جلوتر و دست انداخت به گردنم، مرا به طرف خودش كشيد و لبش را كج كرد، با چشمهاي حشريِ چندشآور. من زنگ را فشار دادم. ديگر هيچ چيزي وجود نداشت. يك مشت گذاشتم توي بينياش و تند از اتاقش بيرون دويدم. پيش از اينكه پرستار لندهور به راهرو برسد از پلهها پايين رفتم. در پاگرد سوم صداي جيغ و نالههاي خانم يونگمن ميآمد. كاش برنميگشتم. در پاگرد چهارم صداي پرستار را شنيدم. خم شده بود و با انگشت به من اشاره ميكرد: «آهاي! مجيد قورباغه.» «گوار... گوار.» «حرامزاده، برگرد.» كاش برنميگشتم. حالا چه جوري برگردم؟ به پلهها نگاه كردم و خيال كردم دارم ميروم بالا. سبك ميشوم و ميروم بالا. نزديك ابرها. ايرج گفت: «همه چيز با يك اهانت شروع شد. با همان همهپرسي اول؛ جمهوري اسلامي، آري يا نه؟ بنيان اين همهپرسي اهانت بود.» كتاب را برداشتم، ميخواستم آن را بخوانم، اما چشمهام سنگين ميشد و خوابم ميآمد. انسي گفت: «داداشي، مجيد، نميري يك وقت؟» اسد از پشت شانهاش سرك كشيد و گفت: «خدا نكند. زبانت را گاز بگير، بچه.» و براي من شكلك در آورد. سرخك گرفته بودم و از تب ميسوختم. مامان پاشويهام ميكرد، سعيد دوزانو نشسته بود و به دستهاي مامان نگاه ميكرد كه چهجوري تند و تند حوله را در آب يخ ميچلانَد و ميگذارد دور پاهام. فخري هم آمده بود عيادت. روي صندلي نشسته بود و چادرش را از سرش سُر داده بود كه من نگاهش كنم و كيف كنم. گاهي هم يك لبخند ميزد و سعي ميكرد سر حرف را با مامان باز كند. «راستي چيزه، بانو خانم، مگر مجيد بچگيهاش سرخك نگرفته بود كه حالا ...؟» «وقتي بقيه سرخك گرفتند، مجيد رفته بود سنگسر، پيش پدر بزرگش.» «آهان.» و يك لبخند ديگر پاشيد توي صورتم. مامان گفت: «امشب تولد حضرت فاطمه است. ميخواهيم آش فاطمة زهرا بپزيم. فخري هم كمك ميكند.» «البته.» با ناز لبخند زد و به من نگاه كرد. آن شب فخري خانة ما ماند. يكبار وقتي چشم باز كردم ديدم حولة خيس را روي پيشانيام گذاشته و دارد نگاهم ميكند: «اوه! داري ميسوزي، پسر.» صداش توي سرم پيچيد: «زودتر خوب شو برويم كوچه برلن.» گفتم: «نه، كوچه برلن نه.» خنديد: «كوچه برلن راست راستكي.» «كِي؟» وقتي حوله را در لگن آب سرد غوطه ميداد و ميچلاند، النگوهاي طلاش ميآمد پايين، و او دوباره آنها را ميداد بالا. گفت: «هروقت خوب شدي.» «مامانم كجاست؟» «همه توي آشپزخانهاند. مامان من هم آمده. دم صبح ميآيم صدات ميكنم كه جاي پنجة حضرت فاطمه را ببيني.» «يعني چي؟» «مگر نميداني؟ وقتي آش فاطمة زهرا را پختند، سيرداغ و نعناداغ ميدهند روش، درِ ديگ را ميبندند و ميروند تا صبح دعا ميخوانند. صبحِ سحر كه درِ ديگ را باز ميكنند اگر جاي پنجة حضرت فاطمه روي آش مانده باشد، نذرشان قبول شده، كاسه كاسه پر ميكنند و براي همسايهها ميبرند، وگرنه هيچي.» يكبار ديگر حوله را گذاشت، بعد با كف دست چندبار پيشانيام را نوازش كرد و گفت: «من بايد بروم. شك نكنند يكوقت.» آنوقت خم شد صورتم را بوسيد و تند از اتاق بيرون رفت. من داغ شدم و چنان تب كردم كه در خواب و بيداري ديدم آفتاب تندي بر ديوار روبروم پهن شده، و دكتر شيخالاسلام دارد معاينهام ميكند. آدم شوخي بود و هي نوك بينيام را ميپيچاند: «كلاس چندمي؟» «نهم.» «چند سال رفوزه شدهاي؟» «هيچي.» مامان گفت: «آقاي دكتر، بيانصافي نكنيد، مجيدِ من جزو شاگرد اولهاست.» دكتر چشمك زد: «غلط كرده، حالا يك آمپولي بهش بزنم كه سبيل باباش را چنگ بزند.» و دست بهكار شد. همينجور كه سرنگ را پر ميكرد گفت: «فريدون هم كه هروقت مريض باشد سراغ آدم را ميگيرد.» مامان گفت: «گرفتار است، شما كه بهتر ميدانيد. صبح ميرود تا ...» «خوش به حالش بهخدا. پياش را گرفتهاي كه كجا ميرود؟» «پس چي؟ آب بي اجازة من نميخورَد.» «بهش بگو پيش از اينكه شكل لاستيك بشوي سري هم به من بزن، بدبخت"!» داشت هواي داخل سرنگ را رد ميكرد، به من نگاه كرد و خيلي جدي گفت: «تو درس بخوان كه مثل بابات لاستيكي نشوي. برگرد ببينم.» من برگشتم، دكتر آمپول دردناكي بهم زد، و تا آمدم برگردم رفته بود. باز تب كردم و در خواب و بيداري ديدم همه دورم جمع شدهاند. مامان دعا ميخواند و به من فوت ميكرد، فخري حوله روي پيشانيام ميگذاشت، و انسي توي بغل مادرِ فخري لميده بود. اسد و سعيد هم كنار رختخوابم دوزانو در سكوت فقط نگاهم ميكردند. فخري دستش را به پيشانيام گذاشت و گفت: «كمي خنكتر شده.» و به مامان نگاه كرد. مامان دعاش را قطع كرد و گفت: «از ديشب تا بهحال فخري چند بار پاشويهات كرده. آمديم دنبالت كه جاي پنجة حضرت فاطمه را روي آش ببيني، ولي مامان، سرواژه ميكردي. توي تب ميسوختي و حرف ميزدي.» اسد گفت: «چيزهايي ميگفتي كه آبروت رفت، بيچاره.» «چي ميگفتم؟» مامان گفت: «اذيتش نكن. دروغ ميگويد، مامان. ما كه نميفهميديم چي ميگفتي. هذيان نبود، سرواژه ميكردي. انگار داري با دوستت حرف ميزني.» به فخري نگاه كردم: «پنجة حضرت فاطمه را ديديد؟» «آره. چقدر قشنگ بود، مجيد. حيف كه نتوانستي بيايي.» صداش در سرم پيچيد: «نذر شما قبول شد.» گفتم: «چه خوب.» همه زدند زير خنده. كلههاشان تكرار شده بود و صداي خنده قطع نميشد. گفتم: «مامان، ايرج كجاست؟» «دانشگاه.» و پژواك صداش گفت: «ايرجِ من عاشق پرتقال بود.» خبر فقط در دو روزنامه، تكراري درج شده بود. روزنامة كيهان در ستون "اخبار ويژه"، و روزنامة جمهوري اسلامي در ستون "جهت اطلاع" خبر را اينطور نقل كرده بودند: «يك فراري پناهنده شده به نام مجيد اماني كه سيزده سال به نامهاي مستعار بصير پيروزيان ، منصور رهبر، عباس سماوات، بكتاش گيلاني، و شيدا برفابي در آلمان عليه نظام مقدس جمهوري اسلامي دست به اقداماتي زده بود، پس از چهار سال زندگي در يك تيمارستان قديمي شهر آخن، صبح روز يكشنبه دوازدهم فروردين هزار و سيصد و هفتاد و پنج در روستايي نزديك شهر سيواس تركيه خودكشي كرد. مجيد اماني از عوامل گروههاي بمبگذار و ضد امنيت ملي بود كه با زدن رگهاي خود، نزديك مرز ايران به زندگي خود خاتمه داد. به گفتة مقامات آگاه وزارت خارجه احتمال ميرود تروريست نامبرده به خاطر اختلافات ايدئولوژيك به دست اعضاي گروهك سياسي خود به قتل رسيده باشد. اما از سوي ديگر پليس امنيتي تركيه فاش ساخت كه فرد مزبور از يك آسايشگاه رواني شهر آخن آلمان گريخته، و قصد ورود مخفيانه به خاك ايران را داشته است. يك مقام بلندپاية وزارت اطلاعات و امنيت، به همراهي گروهي از كارشناسان آن وزارتخانه براي بررسي بيشتر اين ماجرا، روز دوشنبه عازم تركيه شدند.» روزنامهها را گذاشتم زير متكا، نگاهي به دريچه انداختم، پتو را روي سرم كشيدم و چشمهام را بستم. چكش فولادي در جمجمهام ميگفت: «دينگ... دانگ... اللهُ... اكبر... دينگ... دانگ...» ارتعاش صداي ناقوس تعادلم را به هم ميريخت. با دو دست آن طناب كلفت را چسبيدم، جفتپا خودم را كوبيدم به ديوار: «دينگ... دانگ...» از اين ديوار به آن ديوار.