شايد همه چيز با اين جمله آغاز شد: «فريدون سه پسر داشت.» مامان گفت: «مزخرف نگو.» پدر گفت: «وقتي يك تسمهكش بازار، مثل اسدالله لاجوردي بتواند بچهات را بگذارد سينة ديوار، چه توقعي داري؟ من خودم نماينده مجلسم، از معتمدان بازار، اما هيچ حساب و كتابي در كار نيست. اصلاً معلوم نيست مملكت را كي اداره ميكند.» «هركس صبح زودتر از خواب بيدار شد.» «چه ميشود كرد؟» «بچهام را سربهنيست كرديد، خدا ازتان نگذرد.» «براي همين است كه ميگويم فريدون سه پسر داشت.» «لابد اسد و مجيد و سعيد.» «نخير. فريدونِ شاهنامه را عرض ميكنم، بانو. فريدون سه پسر داشت: ايرج و سلم و تور، كه جهان را بين آنان تقسيم كرد. ايران را كه بهترين بخش بود به ايرج سپرد. يونان و روم و شام را به سلم داد، و تورانزمين را به تور. اما سلم و تور به ايرج حسد بردند و در جنگي او را از پاي درآوردند.» «فردوسي هم مزخرف گفته. فريدونِ شاهنامه چهار پسر داشت، ولي همه ميگويند سهتا. معلوم نشد چه بلايي سرِ آن يكي آمد. همة آدمها يك چيز پنهاني دارند كه حاشا ميكنند و رازشان را با خود به گور ميبرند. مثل گربهاي كه چهارتا ميزايد، يكيش را ميخورد و خودش هم باورش ميشود كه سهتا زاييده. فردوسي هم مثل تو مزخرف گفته، فريدون. راستش را بخواهي فريدون چهار پسر داشت: ايرج و اسد و مجيد و سعيد. يك دختر هم داشت، انسي.»