November 2, 2003

قسمت يکم"فريدون سه پسر داشت"، فصل او

شايد همه‌ چيز با يك‌ سوءِ تفاهم‌ آغاز شد.
مهدوي‌ گفت‌: «برنگرد!»
تكرار ساية‌ خودم‌ را با آن‌ موهاي‌ آشفته‌ در كنج‌ ديوار مي‌ديدم‌، و صداي‌ پچ‌پچ‌ آنها را پشت‌ سرم‌ مي‌شنيدم‌. مي‌خواستم‌ به‌ خودم‌ مسلط‌ باشم‌، اما نمي‌شد. سرفه‌اي‌ كردم‌، با دو انگشت‌ تفي‌ زدم‌ و به‌ كفشم‌ ماليدم‌.
«به‌ هيچ‌وجه‌ برنگرد! وگرنه‌ مي‌سوزي‌.»

از شب‌ پيش‌ كه‌ وارد سيواس‌ شديم‌، نمي‌دانم‌ چرا احساس‌ كردم‌ اين‌ شهر شبيه‌ سمنان‌ است‌، كمي‌ بزرگ‌تر و مثل‌ سمنان‌ دلمرده‌. خيابان‌هاي‌ پهنِ بي‌پدر مادر، كوچه‌هاي‌ تاريك‌، تك‌ و توك‌ آدمي‌ در حاشية‌ پياده‌رو، تك‌ و توك‌ مغازه‌اي‌ در دل‌ يك‌ خانه‌. بعضي‌ از چراغ‌هاي‌ راهنما خاموش‌ بود، ماشين‌ها بوق‌زنان‌ مي‌گذشتند، موتورسوارها قيقاج‌ مي‌رفتند، و نظمي‌ وجود نداشت‌. اينطرفي‌ها نمي‌ايستادند تا آنطرفي‌ها با سرعت‌ پيچ‌ را كمانه‌ كنند و در خياباني‌ كه‌ پشت‌ ساختمان‌هاي‌ بلند محو مي‌شد، محو شوند.
رانندة‌ مرسدس‌ از يك‌ چراغ‌ قرمز گذشت‌، و گفت‌: «كمرنگ‌ بود، آقا.» و به‌ مهدوي‌ نگاه‌ كرد.
يكبار هم‌ خلاف‌ پيچيد و گفت‌: «با اجازه‌.»
بعد در يك‌ بلوار بي‌ سروته‌ كه‌ همه‌اش‌ تاريكي‌ و باران‌ بود، از روي‌ باغچة‌ وسط‌ خيابان‌، اول‌ دور زد و بعد به‌ مهدوي‌ گفت‌: «آقا، اجازه‌ هست‌ يك‌ خلاف‌ جزئي‌ بكنيم‌؟» راه‌ را گم‌ كرده‌ بود.
مهدوي‌ خنديد: «از نظر ما، اوكي‌. ولي‌ اين‌ رفيق‌مان‌ كه‌ از آلمان‌ آمده‌ اهل‌ خلاف‌ ملاف‌ نيست‌. مواظب‌ باش‌ خايه‌هاش‌ را پاپيون‌ نكني‌.»
چرا دلهره‌ گرفته‌ بودم‌؟ چرا با هر خلاف‌ راننده‌، تپش‌ قلبم‌ شدت‌ مي‌گرفت‌؟ اصلاً چرا در اتاق‌ خودم‌، پشت‌ آن‌ پنجره‌ها ننشسته‌ بودم‌ كه‌ به‌ چهارراه‌ شلوغ‌ خودم‌ خيره‌ شوم‌، و از اطميناني‌ كه‌ در سرعت‌ نهفته‌ بود احساس‌ امنيت‌ كنم‌؟ نه‌، عادت‌ به‌ نظم‌ چيز بسيار پسنديده‌اي‌ است‌ كه‌ نمي‌شود راحت‌ تركش‌ كرد. به‌ مهدوي‌ گفتم‌: «كي‌ برمي‌گرديم‌ آلمان‌؟»
«چطور؟»
وقتي‌ سگ‌ها به‌ چراغ‌ راهنما توجه‌ مي‌كنند و تا سبز نشده‌ راه‌ نمي‌افتند، يا وقتي‌ آدم‌ پاي‌ چراغ‌ قرمز، از سگ‌ آن‌ طرف‌ چهارراه‌ خجالت‌ مي‌كشد و خلاف‌ نمي‌كند، چرا آرامش‌ سگي‌اش‌ را با هرج‌ و مرج‌ وحشتناك‌ عوض‌ كند؟
راننده‌ در خيابان‌ تاريكي‌ كه‌ نيمي‌ش‌ بيابان‌ بود، جلو در نرده‌اي‌ سياهي‌ بوق‌ زد. جوانك‌ نوكرمآبي‌ كه‌ كلاه‌ كشي‌ سرش‌ بود، در را باز كرد. ماشين‌ از راه‌ شيبدار بالا رفت‌ و جلو عمارت‌ ايستاد؛ عمارت‌ بزرگي‌ كه‌ روي‌ بلندي‌ بنا شده‌ بود، با پنجره‌هاي‌ زياد و پرده‌هاي‌ ضخيم‌ كه‌ از گوشه‌هاش‌ نور بيرون‌ مي‌زد.
مهدوي‌ رفت‌ تو، و من‌ با آن‌ دو مأمور بيرون‌ ماندم‌. سيگاري‌ روشن‌ كردم‌ و يقة‌ كتم‌ را بالا كشيدم‌. اما سيگار كشيدن‌ در هواي‌ توفاني‌ مسخره‌ترين‌ چيزي‌ بود كه‌ در دنيا وجود داشت‌. به‌ قول‌ عبدالناصر اهانتي‌ بود به‌ بشريت‌.
نمي‌دانم‌ از سرما بود يا از آب‌ نوشيدن‌ زياد، داشتم‌ منفجر مي‌شدم‌. دنبال‌ جايي‌ مي‌گشتم‌ كه‌ بتوانم‌ خودم‌ را خلاص‌ كنم‌. تند خودم‌ را به‌ كنار درختي‌ رساندم‌، زيپ‌ شلوارم‌ را دادم‌ پايين‌ و شروع‌ كردم‌. چه‌ كيفي‌ داشت‌. سوت‌ هم‌ مي‌زدم‌ كه‌ يعني‌ دنيا پشم‌ ما هم‌ نيست‌. اما ناگاه‌ همان‌ جوانك‌ نوكرمآب‌ جلوم‌ سبز شد. انگار از زمين‌ روئيده‌ شده‌ بود، با لهجة‌ غليظ‌ تركي‌ تقريباً داد مي‌زد: «برادر، شما طبق‌ چه‌ قانوني‌ اينجا مي‌شاشيد؟»
پكي‌ به‌ سيگار زدم‌ و ياد آقاي‌ پائولوس‌ افتادم‌، در تاريك‌ روشن‌ كنار ساختمان‌ شبيه‌ آقاي‌ پائولوس‌ بود. گفتم‌: «ببخشيد، قربان‌.» زيپم‌ را بالا كشيدم‌ و برگشتم‌.
مهدوي‌ گفت‌: «بياييد تو.»
به‌ محض‌ ورود متوجه‌ شدم‌ كه‌ آنجا در واقع‌ مركز پخش‌ مواد غذايي‌ است‌؛ پر از كارتن‌هاي‌ خيارشور و خرما و پسته‌ بود، و بوي‌ سركه‌ و سبزي‌ و ادويه‌ مستم‌ مي‌كرد. بوي‌ زيرزمين‌ خانة‌ خودمان‌ را مي‌داد.
انسي‌ از بالاي‌ پله‌ها خم‌ مي‌شد و داد مي‌زد: «مديب‌!»
مي‌دانستم‌ كه‌ هيچ‌ كاري‌ باهام‌ ندارد و الكي‌ صدام‌ مي‌كند: «مديب‌!»
دو روبان‌ سفيد به‌ موهاش‌ گُل‌ شده‌ بود، با آن‌ لپ‌هاي‌ سرخ‌ و سفيد، و برقي‌ در ني‌ني‌ چشم‌هاش‌، مرا از زيرزمين‌ بالا مي‌كشيد، و جيغ‌زنان‌ جوري‌ فرار مي‌كرد كه‌ آدم‌ دلش‌ مي‌خواست‌ او را بگيرد و از آن‌ لپ‌هاي‌ سرخش‌ يك‌ گاز كوچولو بگيرد.
مامان‌ گفت‌: «چكارش‌ كردي‌ اين‌ بچه‌ را!»
«هيچي‌، گازش‌ گرفتم‌.»
«مگر تو سگي‌؟»
«نه‌، عاشقشم‌.»
انسي‌ گريه‌هاش‌ را مي‌كرد و از مامان‌ مي‌خواست‌ كه‌ مرا گاز بگيرد. آنقدر اصرار مي‌ورزيد كه‌ قبول‌ مي‌كردم‌. نرمة‌ كف‌ دستم‌ را مي‌گذاشتم‌ لاي‌ دندان‌هاش‌، مشت‌هاش‌ را گره‌ مي‌كرد و فشار مي‌داد. با چشم‌هاي‌ سياهي‌ كه‌ حالا مي‌خنديد، و آن‌ اشك‌ها كه‌ هنوز روي‌ گونه‌هاش‌ بود.
مامان‌ كنارش‌ زانو زد و گفت‌: «مگر تو سگي‌؟»
كنار كارتن‌ها ايستادم‌ و بو كشيدم‌. مهدوي‌ گفت‌: «خرماست‌. همه‌اش‌ ويتامين‌.»
بعد كله‌كوچولو را ديدم‌ كه‌ از اين‌سر راهرو مي‌رفت‌ آن‌سر، توپ‌ ماهوتي‌اش‌ را به‌ زمين‌ مي‌كوبيد و مي‌گرفت‌. يكي‌ دوبار هم‌ توپ‌ را به‌ صورتم‌ نشانه‌ گرفت‌، اما نزد. و من‌ سرم‌ را دزديدم‌. مي‌خواست‌ مرا بترساند، شايد هم‌ مي‌خواست‌ سر حرف‌ را باز كند. و مهدوي‌ مي‌خنديد.
از صورت‌ بدون‌ پيشاني‌اش‌ او را شناختم‌. حتم‌ داشتم‌ كه‌ كله‌كوچولوي‌ خودمان‌ است‌، پسر انسي‌. اما جرئت‌ نكردم‌ ازش‌ بپرسم‌. مثل‌ پدرش‌، داود، بلندقد بود، و موهاي‌ سيخ‌ سيخ‌ سياهش‌ در ابروهاش‌ ختم‌ مي‌شد، با چشم‌هاي‌ ريزي‌ كه‌ زير آن‌ ابروها برق‌ مي‌زد.
لحظه‌اي‌ ايستادم‌ و نگاهش‌ كردم‌. هيكل‌ درشتي‌ داشت‌، با دست‌هاي‌ كشيده‌، اما قيافه‌اش‌ چندش‌آور بود. مهدوي‌ گفت‌: «اين‌ گل‌ سرسبد ماست‌. جوهرة‌ انقلاب‌.»
از پله‌هاي‌ ته‌ راهرو پايين‌ رفتيم‌. از لابلاي‌ كارتن‌ها گذشتيم‌ و وارد اتاقي‌ شديم‌ كه‌ فقط‌ يك‌ تختخواب‌ داشت‌، با دريچة‌ كوچكي‌ نزديك‌ سقف‌، كه‌ تا نيمه‌ باز بود.
مهدوي‌ گفت‌: «به‌ هيچ‌ وجه‌ برنگرد.»
پشت‌ سرم‌، سه‌ نورافكن‌ پايه‌ بلند وسط‌ اتاق‌ بود. و آن‌ جوانك‌ نوكرمآب‌ هشت‌ صندلي‌ هم‌ پشت‌ نورافكن‌ها در دو رديف‌ چيده‌ بود و رفته‌ بود.
كله‌كوچولو آن‌ عقب‌ توپ‌ ماهوتي‌اش‌ را به‌ زمين‌ مي‌كوبيد و مي‌گرفت‌. و من‌ به‌ ساية‌ پراكندة‌ صورتم‌ نگاه‌ مي‌كردم‌ كه‌ ورم‌ كرده‌ بود و در كنج‌ ديوار مثل‌ كتابِ باز شده‌، نه‌، مثل‌ يك‌ پوست‌ بود كه‌ دباغي‌اش‌ كرده‌ باشند.
«من‌ كه‌ ديگر كاري‌ از دستم‌ برنمي‌آيد، چرا رو به‌ ديوار؟»
«حتماً حكمتي‌ هست‌. حاج‌ آقا دوست‌ ندارند ببني‌شان‌. ديشب‌ خوب‌ خوابيدي‌؟»
«نه‌، سردم‌ بود.»
«مگر پتو نداشتي‌؟ من‌ الا´ن‌ اينجا سه‌تا پتو مي‌بينم‌.»
«آن‌ دريچه‌ باز بود.»
«اگر باز نبود كه‌ الا´ن‌ همة‌ ما از دود سيگارت‌ خفه‌ شده‌ بوديم‌. ديشب‌ تا به‌حال‌ دو پاكت‌ كشيده‌اي‌.»
صداي‌ پچ‌پچه‌ مي‌آمد، و من‌ منتظر بودم‌ كه‌ ببينم‌ چه‌ اتفاقي‌ مي‌افتد. و حاج‌ آقا يعني‌ كي‌؟
نمي‌دانستم‌ چه‌ كساني‌ پشت‌ سرم‌ هستند. لابد چند نفر هم‌ روي‌ تختخوابم‌ نشسته‌ بودند. مثل‌ صف‌ نماز كه‌ پيشنماز مي‌بايست‌ نزديك‌ به‌ ديوار، رو به‌ ديوار، مي‌نشست‌ و آنچه‌ ازش‌ مي‌خواستند مي‌گفت‌. يعني‌ كه‌ صندلي‌ جلو محراب‌ است‌، و تو وقتي‌ در محراب‌ مي‌نشيني‌ چه‌ مي‌بيني‌؟ يك‌ كلة‌ بادكرده‌ با موهاي‌ عجق‌ وجق‌، و صداي‌ عده‌اي‌ كه‌ با پچ‌پچه‌ كله‌ات‌ را باد مي‌كنند. آنقدر باد مي‌كنند تا بتركد و آرام‌شان‌ كند.
پيشنماز سال‌هاي‌ كودكي‌ در محراب‌ مسجد نيمه‌ تاريك‌ آن‌ روستاي‌ كوچك‌، زير نور لامپاي‌ ديواركوبي‌ كه‌ پت‌پت‌ مي‌كرد، دوزانو نشسته‌ بود، سرش‌ را زير انداخته‌ بود، با عمامة‌ حمايل‌ شده‌ كه‌ يعني‌ ما هيچيم‌ و پوچ‌:
«اَللهُمَ بِحَقِ كُلِ مُؤمِنٍ مَدَحتُهُ...»
با صداي‌ محزوني‌ كه‌ گاه‌ به‌ نالة‌ ملتمسانه‌اي‌ بدل‌ مي‌شد، مي‌خواند: «بِمُحمدٍ، بِمحمدٍ، بِمحمد.»
آدم‌هاي‌ پشت‌ سرش‌ قرآن‌ سرگرفته‌ بودند و با همان‌ آوا تكرار مي‌كردند: «بِمحمدٍ، بِمحمدٍ، بِمحمد.»
دم‌دماي‌ صبح‌ كه‌ ما در كوچه‌باغ‌هاي‌ ميگون‌، همراه‌ پدر سرخوشانه‌ به‌ طرف‌ خانه‌ برمي‌گشتيم‌، تكرار مي‌كرديم‌: «بِعليٍ، بِعليٍ، بِعلي‌.»
بعد مي‌رفتيم‌ سراغ‌ اسم‌ بعد. دوازده‌ امام‌ را دور مي‌زديم‌، در خنكاي‌ صبحگاهي‌ كه‌ پوست‌ تن‌مان‌ كز مي‌كرد، مي‌خوانديم‌ و دنبال‌ پدر مي‌رفتيم‌. من‌ و اسد و سعيد و ايرج‌: «بِالحسنٍ، بِالحسنٍ، بِالحسن‌.»
سعيد خيلي‌ كوچك‌ بود، و دستش‌ توي‌ دست‌ پدر بود. چند قدم‌ كه‌ مي‌رفت‌، يك‌ لنگر مي‌انداخت‌ تا دمپايي‌ گشادش‌ را چفت‌ پاهاش‌ كند. و تمام‌ راه‌ را حرف‌ مي‌زد: «هر چي‌ صبر كردم‌، آخرش‌، آخرش‌، اسم‌ مرا نگفت‌.»
به‌ نفس‌نفس‌ افتاده‌ بود، اما باز هم‌ حرف‌ مي‌زد: «اصلاً اسم‌ هيچكس‌ را نگفت‌.» و با انگشت‌ به‌ همة‌ ما اشاره‌ كرد.
من‌ دويدم‌ و يك‌ پس‌گردني‌ جانانه‌ بهش‌ زدم‌ كه‌ خفه‌ شود و اينقدر حرف‌ نزند. پدر غريد: «مجيد، كره‌خر!»
گفتم‌: «خيال‌ كرده‌ ما جزو امام‌هاييم‌. بدبخت‌! كدام‌ امامي‌ اسمش‌ سعيد بود؟»
سعيد گفت‌: «بدبخت‌ خودتي‌.»
پدر خيزي‌ به‌ طرف‌ من‌ برداشت‌: «مجيد!»
سعيد گفت‌: «چرا اسم‌ مرا محمد نگذاشتيد؟»
پدر گفت‌: «سعيد كه‌ قشنگ‌تر است‌.»
آدم‌ وقتي‌ در يك‌ دعاي‌ اسمي‌، اسمي‌ نداشته‌ باشد به‌ زبان‌ مي‌آيد و مي‌خواهد يك‌ جوري‌ خود را به‌ ثبت‌ برساند. هرچه‌ كوچك‌تر باشد، خواسته‌اش‌ بزرگتر است‌. و بعدها در آسايشگاه‌ آلكسياناي‌ آخن‌ فهميدم‌ كه‌ آدم‌هاي‌ بزرگ‌ اصلاً خواسته‌اي‌ ندارند. شايد به‌ همين‌ خاطر است‌ كه‌ عشق‌ در غربت‌ پا نمي‌گيرد.
پدر گفت‌: «عيبي‌ ندارد كه‌. اسم‌ همه‌ را مي‌شود خواند. بچه‌ها، همه‌ با هم‌ : «بِسعيدٍ، بِسعيدٍ، بِسيعد.»
با آواي‌ پيشنماز خوانديم‌ و تكرار كرديم‌. سعيد مي‌خنديد و موجي‌ از خوشحالي‌ در صداش‌ بود. انگار از كوزة‌ گردن‌همايي‌ دارند آب‌ خالي‌ مي‌كنند. ماه‌ نيمه‌اي‌ هم‌ مي‌تابيد و كوره‌راه‌ پيچاپيچ‌ را روشن‌ مي‌كرد. و ما سرخوش‌ بوديم‌. پدر به‌ من‌ نگاه‌ كرد: «مي‌خواهي‌ اسم‌ تو را هم‌ بگوييم‌؟»
خنديدم‌، و همه‌ تكرار كرديم‌: «بِمجيدٍ، بِمجيدٍ، بِمجيد.»
مهدوي‌ گفت‌: «اسم‌، اسم‌ مستعار، تاريخ‌ و محل‌ تولد.»
پيشنماز ميگون‌ عاقله‌مرد زهوار در رفته‌اي‌ بود كه‌ پدر گاهي‌ يك‌ اسكناس‌ توي‌ مشتش‌ مي‌گذاشت‌ تا برود خوش‌ باشد.
مي‌گفت‌: «ما را هم‌ دعا كنيد، حاج‌ آقا.»
«التماس‌ دعا، آقا.»
در طول‌ يكي‌ دو ماه‌ تابستان‌ كه‌ به‌ باغ‌ ميگون‌ مي‌رفتيم‌، پدر گاهي‌ به‌ كافه‌هاي‌ اطراف‌ مي‌رفت‌، و دمي‌ به‌ خمره‌ مي‌زد. روز بعد هم‌ همگي‌ در رودخانه‌ شنا مي‌كرديم‌ و شب‌ مي‌رفتيم‌ مسجد. پدر با آدم‌هاي‌ محل‌ گپ‌ مي‌زد، و بعد خودش‌ را مي‌رساند به‌ پيشنماز: «حيف‌ كه‌ ماشين‌ نداريد، آقا. وگرنه‌ مي‌دادم‌ دو جفت‌ لاستيك‌ آكبندِ بي‌. اف‌. گودريچ‌ بيندازند زيرش‌.»
«التفات‌ داريد، آقاي‌ اماني‌. انشاءاله‌ تحت‌ توجهات‌ امام‌ زمان‌...»
«پس‌ اين‌ امام‌ زمانِ ما كي‌ ظهور مي‌كند، آقا.»
«عنقريب‌، عنقريب‌.»
كله‌ كوچولو پشت‌ صندلي‌ها، توپ‌ ماهوتي‌اش‌ را به‌ زمين‌ مي‌كوبيد و با ضرب‌ آن‌ را مي‌گرفت‌. بعد توپش‌ قل‌ خورد و آمد زير صندلي‌ من‌. مهدوي‌ گفت‌: «آن‌ توپ‌ را هم‌ قل‌ بده‌ طرف‌ ما.»
توپ‌ را برداشتم‌ و به‌ عقب‌ پرت‌ كردم‌.
مهدوي‌ خنديد: «گفتم‌ قل‌ بده‌. پرت‌ مي‌كني‌؟»
صداي‌ پچ‌پچه‌ مي‌آمد و مي‌رفت‌. مهدوي‌ گفت‌: «اسم‌، اسم‌ مستعار،تاريخ‌ و محل‌ تولد.»
پدر گفت‌: «اسمش‌ آقاي‌ ناطق‌ است‌، اهل‌ نور مازندران‌. ماه‌ رمضان‌ها مي‌آيد ميگون‌ كه‌ چراغ‌ مسجد اينجا هم‌ خاموش‌ نباشد. آدم‌ خوبي‌ است‌. روضة‌ خوبي‌ هم‌ مي‌خواند. هميشه‌ هم‌ شاه‌ را دعا مي‌كند.»
مامان‌ گفت‌: «مي‌گويد شاهِ اسلام‌. منظورش‌ امام‌ زمان‌ است‌.»
«شاه‌ خودمان‌، همان‌ شاه‌ اسلام‌ است‌ ديگر!»
«كجاش‌ اسلامي‌ است‌.»
«خوب‌، اين‌ آخوندهاي‌ بيچاره‌ هم‌ بايد يك‌ لقمه‌ نان‌ بخورند. هركس‌ هرجور دلش‌ بخواهد تعبير مي‌كند. ما هم‌ با صداي‌ بلند مي‌گوييم‌ الهي‌ آمين‌، و جلو جماعت‌ نشان‌ مي‌دهيم‌ كه‌ منظور آقا از شاه‌ اسلام‌، محمدرضا شاه‌ پهلوي‌ است‌.»
«تو هم‌ با اين‌ شاهت‌، فريدون‌!» و آنقدر نرم‌ و مهربان‌ مي‌گفت‌ فريدون‌، كه‌ آدم‌ هوس‌ مي‌كرد اسمش‌ فريدون‌ باشد. اسم‌ را در دهانش‌ چرخ‌ مي‌داد و به‌ واوش‌ كه‌ مي‌رسيد صداش‌ را محو مي‌كرد. انگار نون‌ش‌ را مي‌خورد.
«الا´ن‌ شرايط‌ خاصي‌ است‌، بانو. مرحوم‌ اخوي‌ كه‌ مي‌بيني‌ تروريست‌ از آب‌ در آمد و نخست‌وزير را كشت‌ و آبروي‌ ما را هم‌ برد. تا بياييم‌ دوباره‌ آبرويي‌ جمع‌ كنيم‌، پوست‌مان‌ كنده‌ شده‌.»
«خون‌ برادر را كه‌ با برادر نمي‌شورند. گنه‌ كرد در بلخ‌ آهنگري‌، به‌ شوشتر زدند گردن‌ مسگري‌. وا؟ به‌ ما چه‌ مربوط‌.»
«مجبوريم‌ خودمان‌ را بكشيم‌ كنار و خودمان‌ را از اين‌ دسته‌جات‌ اسلامي‌ سوا نگه‌ داريم‌. وگرنه‌ توي‌ اين‌ بازار پا مي‌خوريم‌ و نفله‌ مي‌شويم‌. مدت‌هاست‌ دارم‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ باهاشان‌ قطع‌ رابطه‌ كنم‌، اما نمي‌گذارند كه‌. اين‌ نرفته‌، آن‌ مي‌آيد. ظاهراً به‌ خاطر مرحوم‌ اخوي‌. اما من‌ كه‌ ابله‌ نيستم‌. مي‌دانم‌ دردشان‌ چيست‌. چه‌ غلطي‌ كرديم‌ و دو سه‌ باري‌ رفتيم‌ هيئت‌ مؤتلفه‌. حالا افتاده‌ به‌ گردن‌مان‌. مثل‌ سگ‌ پشيمانم‌، بانو. وضعيت‌ جوري‌ است‌ كه‌ نه‌ مي‌شود ازشان‌ بريد، و نه‌ دست‌ از سر آدم‌ برمي‌دارند. بالاخره‌ توي‌ اين‌ بازار چشم‌مان‌ توي‌ چشم‌ همديگر است‌. با هم‌ سروكار داريم‌. نمي‌ شود كه‌.»
«بچه‌ها مي‌پرسند چرا عمو صادق‌ اعدام‌ شد، مي‌گويم‌ ما نمي‌دانيم‌ و در اين‌ چيزها دخالتي‌ نداريم‌.»
«خوب‌ مي‌كني‌.»
بعد صداهاشان‌ بريد و من‌ خوابم‌ نمي‌آمد. پدر راديو را در تاريكي‌ روشن‌ كرد. مامان‌ گفت‌: «فريدون‌، خاموشش‌ كن‌.»
«نزديك‌ دو سال‌ هر شب‌ گوش‌ كرده‌ام‌، بانو. تو مي‌خواهي‌ يكباره‌ رشتة‌ داستان‌ را به‌ باد بدهم‌؟»
راديو گفت‌: «دينگ‌ دينگ‌، داستان‌ شب‌.» و موزيك‌ هميشگي‌ فضاي‌ اتاق‌ را پر كرد. گوينده‌ گفت‌: «اس‌. اس‌ها، مأموران‌ مرگ‌.»
مامان‌ گفت‌: «مرض‌!»
پدر خنديد و جوابش‌ را نداد. لابد راديو را روي‌ سينه‌اش‌ گذاشته‌ بود و با دست‌ ديگر شكمش‌ را مي‌ماليد تا آن‌ داستان‌ بي‌ سروته‌ به‌ يك‌ جايي‌ برسد. وقتي‌ شروع‌ مي‌شد من‌ خوابم‌ مي‌گرفت‌. اما آن‌ شب‌ خوابم‌ نمي‌آمد.
فكر مي‌كنم‌ ده‌ دوازده‌ ساله‌ بودم‌. در اتاق‌ كاهگلي‌ باغ‌ ميگون‌، كنار هم‌ خوابيده‌ بوديم‌ و من‌ حتا نمي‌توانستم‌ تيرهاي‌ چوبي‌ سقف‌ را بشمرم‌. داشتم‌ به‌ پچ‌پچة‌ آنها گوش‌ مي‌كردم‌ كه‌ حالا خاموش‌ شده‌ بود. خواستم‌ برگردم‌ و از پنجره‌ به‌ نور ماه‌ نگاه‌ كنم‌.
مهدوي‌ گفت‌: «برنگرد، آقا! همين‌جور كه‌ نشسته‌اي‌ جواب‌ بده‌. وقت‌ را هم‌ تلف‌ نكن‌.»
توپ‌ ماهوتي‌ دوباره‌ افتاد جلو پاي‌ من‌. مهدوي‌ گفت‌: «قل‌ بده‌ بيايد.»
توپ‌ را آرام‌ به‌ طرف‌شان‌ سُر دادم‌ و گفتم‌: «دارف‌ ايش‌ راوخن‌؟»
مهدوي‌ به‌ آلماني‌ جواب‌ داد: «البته‌.»
همه‌ خنديدند، و من‌ احساس‌ كردم‌ كه‌ لابد به‌ آلماني‌ سئوال‌ كرده‌ام‌. اما اهميتي‌ ندادم‌ و روشن‌ كردم‌. دود سيگار زير نورافكن‌ها مثل‌ ابر كش‌وقوس‌ مي‌آمد و در ساية‌ كله‌ام‌ راه‌ مي‌رفت‌.
پدر گفت‌: «دلم‌ مي‌خواهد كمپاني‌ را وسعت‌ بدهم‌، شعبه‌ بزنم‌، نمايندگي‌ باز كنم‌ كه‌ وقتي‌ بچه‌ها درس‌شان‌ تمام‌ شد، هر كدام‌ بروند سوي‌ خودشان‌. با اين‌ كار مرحوم‌ اخوي‌ نمي‌دانم‌ تا كجا مي‌توانم‌ بپرم‌.»
«زياد سخت‌ نگير، فريدون‌. يك‌ لقمه‌ كمتر.»
«نمي‌شود كه‌. بازار يعني‌ رقابت‌ و تلاش‌.»
پدر لحظه‌اي‌ ساكت‌ شد، ليوانش‌ را پر از آب‌ كرد و جوري‌ آن‌ را نوشيد كه‌ من‌ تشنه‌ام‌ شد. خواستم‌ برگردم‌، اما ترسيدم‌. همان‌جور رو به‌ ديوار خوابيدم‌ و گوش‌هام‌ را تيز كردم‌.
«حالا چه‌ فايده‌اي‌ داشت‌ ترور نخست‌ وزير، ابله‌؟ واقعاً كه‌ بلاهت‌ محض‌ بود. خودشان‌ هم‌ نفهميدند چرا كردند. رفقاش‌ زير پاش‌ نشستند و خامش‌ كردند. همين‌ عسگراولادي‌ موذيِ زبان‌باز، با آن‌ چشم‌هاي‌ ورقلمبيده‌اش‌. و دو سه‌تاي‌ ديگر. لاجوردي‌ تا همين‌ چند وقت‌ پيش‌ تسمه‌كش‌ بازار بود، حالا نمي‌دانم‌ يكباره‌ از كجا پول‌ و پله‌اي‌ به‌هم‌ زده‌ و حجره‌ گرفته‌. خودشان‌ راست‌ راست‌ راه‌ مي‌روند، اما اخوي‌ ابلهِ من‌ بايد خودش‌ را سپر بلا مي‌كرد. حقش‌ را گذاشتند كف‌ دستش‌، خلاص‌.»
«چه‌ مي‌دانم‌، فريدون‌. سرت‌ را بينداز پايين‌ زندگيت‌ را بكن‌.»
«كاش‌ مي‌شد.»
«آره‌، كاش‌ مي‌شد اينجا را بكوبيم‌ و يك‌ ساختمان‌ بزرگ‌ بسازيم‌. نمي‌شود كه‌ توي‌ اين‌ خانة‌ بزرگ‌ همه‌ كنار هم‌ بخوابيم‌. بچه‌ها بزرگ‌ شده‌اند. نه‌ حمام‌ داريم‌، نه‌ ...»
«خودم‌ مدت‌هاست‌ دارم‌ بهش‌ فكر مي‌كنم‌. منتظرم‌ دست‌ و بالم‌ باز شود كه‌ شروع‌ كنم‌. تابستان‌ امسال‌ كه‌ گذشت‌، اگر خدا بخواهد تابستان‌ بعد.»
«هرسال‌ همين‌ حرف‌ را مي‌زني‌.»
«بيا زير لحاف‌ من‌.»
«نه‌. بگذار بخوابم‌، فريدون‌.»
«نازنكن‌.»
«بچه‌ ها!»
«هفت‌ پادشاه‌ را خواب‌ ديده‌اند.»
«فكر نمي‌كنم‌.»
«تو هيچوقت‌ فكر نمي‌كني‌، بانو.»
«آخ‌. ولم‌ كن‌.»
«بگذار فساد دنيا را بگيرد، امام‌ زمان‌ ظهور مي‌كند و ظلم‌ ريشه‌ كن‌ مي‌شود.»
«تو خيالت‌ راحت‌ است‌. صبح‌ پا مي‌شوي‌ با پسرهات‌ مي‌زني‌ به‌ رودخانه‌. اما من‌ چه‌ جوري‌ بروم‌ حمام‌؟»
«برو حمام‌ عمومي‌ ده‌.»
«اوه‌. تا پات‌ را بگذاري‌ آنجا، همة‌ زن‌ها مي‌فهمند كه‌ آمده‌اي‌ غسل‌ كني‌. يك‌ جوري‌ به‌ آدم‌ نگاه‌ مي‌كنند كه‌ انگار مي‌خواهند بپرسند ديشب‌ چكار كردي‌؟»
«نگاهشان‌ نكن‌.»
«آخ‌ نه‌، فريدون‌.»
«يعني‌ كه‌ چي‌؟»
«وقتي‌ مي‌گويم‌ نه‌، يعني‌ نه‌.» و صداي‌ خنده‌اش‌ را زير لحاف‌ محو كرد: «مي‌داني‌ اگر يكي‌ از اين‌ وروجك‌ها بيدار باشد...»
قلبم‌ تند مي‌زد، و گوش‌هام‌ داغ‌ شده‌ بود. به‌ شانه‌ام‌ نگاه‌ كردم‌.
مهدوي‌ داد زد: «برنگرد!»
صداي‌ پچ‌پچ‌ آرام‌تر شده‌ بود و كش‌ مي‌آمد، انسي‌ كوچولو خروپف‌ مي‌كرد، و من‌ مي‌خواستم‌ برگردم‌. تكاني‌ به‌ خودم‌ دادم‌ و خيلي‌ نامحسوس‌ چرخيدم‌.
مهدوي‌ فرياد كشيد: «برنگرد، آقا! مگر نمي‌فهمي‌؟ يكبار هم‌ توي‌ پمپ‌بنزين‌ زيرآبي‌ رفتي‌، ما هم‌ زير سبيلي‌ در كرديم‌. كجا مي‌خواستي‌ فرار كني‌؟»
«نمي‌خواستم‌ فرار كنم‌. افتادم‌ پايين‌.»
«چقدر مي‌افتي‌ پايين‌، مجيدخان‌؟ همة‌ زندگي‌ات‌ در حال‌ افتادن‌ بودي‌. تمام‌ زندگي‌ات‌ توي‌ همين‌ چِرت‌ و پِرت‌ها گذشت‌. به‌ جاي‌ اينكه‌ به‌ انقلاب‌ و كشورت‌ خدمت‌ كني‌، رفتي‌ توي‌ لجنزاري‌ كه‌ الا´ن‌ نمي‌تواني‌ خودت‌ را نجات‌ بدهي‌. راه‌ افتادي‌ دنبال‌ شعارهاي‌ چهارتا نويسندة‌ غرب‌زده‌ و سياسي‌كارهاي‌ هفت‌خط‌، يكبار هم‌ نگفتي‌ اين‌ بچه‌هاي‌ بسيجي‌ چه‌جوري‌ مملكت‌ را حفظ‌ كردند، فكر نكردي‌ كه‌ ...»
حالا وقتش‌ بود. مي‌توانستم‌ يكباره‌ به‌ تمامي‌ برگردم‌، نگاه‌شان‌ كنم‌، چشم‌ در چشم‌شان‌ بدوزم‌ و بگويم‌: «چرا رو به‌ ديوار؟ من‌ اصلاً به‌ اعصابم‌ مسلط‌ نيستم‌.»
صداي‌ توپ‌ ماهوتي‌ قطع‌ شد. مهدوي‌ با لحن‌ آرام‌تري‌ گفت‌: «مگر نمي‌خواهي‌ برگردي‌ ايران‌؟»
ساكت‌ شدم‌ و به‌ سايه‌ها نگاه‌ كردم‌. اتاق‌ از حرارت‌ نورافكن‌ها گرم‌ شده‌ بود. ته‌سيگارم‌ را بردم‌ بالاي‌ شانه‌ و تكان‌ دادم‌: «اين‌ را كجا خاموش‌ كنم‌.»
«همان‌جا زير پات‌ خاموش‌ كن‌.»
«اجازه‌ دارم‌ يك‌ تلفن‌ به‌ اسد بزنم‌؟»
«مگر شماره‌اش‌ را داري‌؟»
«شما نداريد؟»
«بهتر است‌ كه‌ وقت‌ ايشان‌ را تلف‌ نكنيم‌. ايشان‌ كارهاي‌ مهم‌تر دارند. اگر حرفي‌ داري‌ به‌ خودم‌ بگو. فكر كن‌ به‌ ايشان‌ گفته‌اي‌.»
«مسئله‌ شخصي‌ و خانوادگي‌ است‌.»
«مگر تو خانواده‌ هم‌ داري‌؟»
صداي‌ پچ‌پچ‌ آمد، و كش‌ آمد.
«خيلي‌ خوب‌، حاج‌ آقا مي‌فرمايند اينجا كه‌ تو نشسته‌اي‌ خيلي‌ از گنده‌ها آمده‌اند و وا داده‌اند. از تو گنده‌ترهاش‌. فقط‌ سعي‌ نكن‌ كه‌ به‌ ما برگ‌ بزني‌. رو راست‌ حرف‌ بزن‌، به‌ سئوال‌هام‌ جواب‌ درست‌ بده‌، بعد برو پي‌ كارِت‌.»
لحظاتي‌ در سكوت‌ و پچ‌پچه‌ گذشت‌. مهدوي‌ ادامه‌ داد: «الا´ن‌ اينجا كساني‌ حضور دارند كه‌ مي‌خواهند براي‌ زدن‌ تير خلاص‌ تو، از يكديگر سبقت‌ بگيرند. تو يك‌ مرتد باغيِ ضدانقلاب‌ هستي‌ كه‌ حكم‌ اعدامت‌ قبلاً صادر شده‌. اما من‌ به‌ خاطر قول‌هايي‌ كه‌ به‌ آن‌ خانمه‌ داده‌ام‌، و به‌ دلايل‌ شخصي‌ نمي‌خواهم‌ حكم‌ را اجرا كنم‌.»
صداي‌ توپ‌ ماهوتي‌ دوباره‌ برقرار شد. كله‌كوچولو آن‌ را به‌ زمين‌ مي‌كوبيد و با دستكش‌ مي‌گرفت‌.
مهدوي‌ گفت‌: «اسم‌ خودت‌ را گذاشته‌اي‌ انسان‌، اما انسانيت‌ يعني‌ چي‌؟ شبي‌ صدتا امثال‌ تو را گذاشتيم‌ سينة‌ ديوار كه‌ بروند پي‌ كارشان‌، چي‌ خيال‌ كرده‌اي‌؟ تو هنوز عظمت‌ انقلاب‌ اسلامي‌ را درك‌ نكرده‌اي‌. تو يك‌ وا دادة‌ بدبختي‌ هستي‌ كه‌ ...»
توماس‌ كله‌ كشيده‌ بود و داشت‌ مي‌آمد طرفم‌. اول‌ خيال‌ كردم‌ مي‌خواهد بلايي‌، چيزي‌ سرم‌ بياورد، اما غش‌ غش‌ خنديد و همين‌جور كه‌ كمربندش‌ را سفت‌ مي‌كرد گفت‌: «چطوري‌، قورباغه‌؟»
«اي‌. كمي‌ خوبم‌.»
«رانندگي‌ بلدي‌؟»
«پس‌ چي‌؟ خيال‌ كرده‌اي‌ از پشت‌ كوه‌ آمده‌ام‌؟»
«خيلي‌ خوب‌. اما يادت‌ باشد كه‌ اندازة‌ من‌ بلد نيستي‌. من‌ مدتي‌ رانندة‌ تريلي‌ و كاميون‌ بودم‌.»
گواهينامة‌ پاية‌ يكش‌ را درآورد و نشانم‌ داد: «توي‌ آلمان‌ فقط‌ يك‌ مكانيك‌ هست‌ كه‌ كارش‌ حرف‌ ندارد، ايمو. يكبار ماشينم‌ جلو خانه‌ام‌ مانده‌ بود و روشن‌ نمي‌شد. چهارتا مكانيك‌ آوردم‌ كه‌ هيچكدام‌شان‌ سر در نياوردند. كمي‌ به‌ موتور ور رفتند و مثل‌ گاو به‌ من‌ نگاه‌ كردند و رفتند. نمي‌دانستم‌ چكار كنم‌. ايمو را آوردم‌. تا به‌ موتور نگاه‌ كرد، گفت‌: تو بنزين‌ نداري‌، رفيق‌. از آن‌ به‌ بعد به‌ كارش‌ ايمان‌ آوردم‌.»
توبياس‌ واگنر زير گوشم‌ گفت‌: «از آن‌ مادر قحبه‌هاست‌ كه‌ لنگه‌اش‌ خودش‌ است‌. مواظب‌ باش‌ زخمي‌ات‌ نكند.»
توماس‌ كمي‌ اطرافش‌ را پاييد و آمد جلوتر. من‌ خودم‌ را پس‌ كشيدم‌ و چسبيدم‌ به‌ ديوار.
خنديد و گفت‌: «نترس‌، كاريت‌ ندارم‌. مي‌خواستم‌ بگويم‌ اين‌ يارو پرستاره‌ يك‌ ماشين‌ فزرتي‌ اوراق‌ دارد كه‌ هميشه‌ مي‌گذاردش‌ اين‌ روبرو. چند روز پيش‌ تا آمد سوار ماشينش‌ شود، رفتم‌ كنارش‌ ايستادم‌. مردكة‌ آرشلوخ‌ بلد نبود دنده‌ عوض‌ كند. انگار داشت‌ آب‌ هويج‌ مي‌گرفت‌. درِ ماشينش‌ را باز كردم‌ و كشيدمش‌ بيرون‌، يكي‌ هم‌ زدم‌ پس‌ كله‌اش‌. گفتم‌ وقتي‌ بلد نيستي‌ رانندگي‌ كني‌، گمشو. نشستم‌ پشت‌ فرمانش‌، يك‌ دندة‌ تميز براش‌ عوض‌ كردم‌ كه‌ ياد بگيرد. من‌ معتقدم‌ كه‌ هيچكس‌ حق‌ ندارد از صنعت‌ آلمان‌ بد استفاده‌ كند. مي‌فهمي‌، قورباغه‌؟»
آلمان‌، آلمان‌، آلمان‌. كشور خوبي‌ كه‌ فقط‌ آلماني‌هاش‌ زيادي‌ بودند. وگرنه‌ بهشت‌ بود.
مهدوي‌ گفت‌: «يك‌ دختري‌ از همين‌ مجاهدين‌ مثل‌ تو گير افتاده‌ بود كه‌ من‌ خيلي‌ باهاش‌ حرف‌ زدم‌ و نگذاشتم‌ اعدامش‌ كنند. از زندان‌ آزادش‌ كردم‌. اما آن‌ جندة‌ منافق‌ به‌ من‌ نارو زد و فرار كرد، رفت‌ بغداد. كلي‌ هم‌ ما را توي‌ دردسر انداخت‌ كه‌ بگذريم‌، تا اينكه‌ توي‌ عمليات‌ مرصاد پيداش‌ كردم‌. اسير شده‌ بود. اول‌ كه‌ دادم‌ بسيجي‌ها بردندش‌ توي‌ چادر و يكي‌ يكي‌ ترتيبش‌ را دادند. جيغ‌ مي‌كشيد و لخت‌ از چادر مي‌دويد بيرون‌. دوباره‌ مي‌گرفتند و مي‌بردند ترتيبش‌ را مي‌دادند. وقتي‌ كار بچه‌ها تمام‌ شد، دستور دادم‌ يك‌ آر. پي‌. جي‌ بياورند. خيلي‌ اَكشن‌ شده‌ بود، مجيدخان‌. مثل‌ يك‌ فيلم‌ سينمايي‌. نوك‌ گلولة‌ آر. پي‌. جي‌ را گذاشتيم‌ به‌ آنجاش‌، رو به‌ طرف‌ مسعود رجوي‌ شليك‌ كرديم‌ كه‌ براي‌ بقية‌ مجاهدين‌ تعريف‌ كند.»
پدر گفت‌: «همه‌ خوابند.»
گوش‌هام‌ را تيز كردم‌ تا بهتر بشنوم‌.
مامان‌ گفت‌: «هميشه‌ با ترس‌ و لرز ...»
«آخ‌! بانو.»

Posted by Abbas at November 2, 2003 3:32 PM
Comments