November 1, 2003

قسمت هفتم"فريدون سه پسر داشت"، فصل تو

شايد همه‌ چيز با اعدام‌ تو آغاز شد.
مامان‌ گريه‌ نمي‌كرد. ديگر دست‌ روي‌ قالي‌ نمي‌ماليد، فرياد نمي‌كشيد و نفرين‌ نمي‌كرد. آرام‌ شده‌ بود. با بيني‌ بادكرده‌، چشم‌هاي‌ قرمز و دقتي‌ كه‌ تا آن‌ روز از خود بروز نداده‌ بود. گفت‌: «ايرج‌ پسر تو نبود؟»
«من‌ حالا فقط‌ سه‌تا پسر دارم‌. اسد و مجيد و سعيد.»
«خاك‌ بر سرت‌!»
«شرايط‌ اينجوري‌ است‌، بانو. انقلاب‌ شده‌. بايد بفهمي‌.»
«اصلاً نمي‌خواهم‌ بفهمم‌. فقط‌ تلفن‌ بزن‌ اسد بيايد اينجا.»
پدر سعي‌ كرد خود را به‌ جاي‌ هميشگي‌اش‌ برساند و بنشيند. به‌ نظر مي‌آمد كه‌ ديگر ناي‌ ايستادن‌ ندارد، اما مامان‌ راهش‌ را سد كرده‌ بود: «تلفن‌ بزن‌ رئيس‌ لعنت‌آباد بيايد.»

«خودت‌ تلفن‌ بزن‌.»
«شماره‌اش‌ را ندارم‌.»
پدر با دست‌ مامان‌ را كنار زد و خود را به‌ پشتي‌اش‌ رساند، خميده‌ شده‌ بود. نشست‌. مچاله‌ و لرزان‌؛ با سيگار وينستون‌ معمولي‌ كه‌ خاكسترش‌ بارها بر قالي‌ ريخته‌ بود. سرش‌ را زير انداخته‌ بود و داشت‌ سيگاري‌ با آتش‌ قبلي‌ مي‌گيراند.
مامان‌ بالاي‌ سرش‌ ايستاد: «تلفن‌ بزن‌ بيايد، وگرنه‌ نفت‌ مي‌ريزم‌، خودم‌ و خانه‌ را يكجا به‌ آتش‌ مي‌كشم‌.»
پدر لحظاتي‌ را در سكوت‌ گذراند، بعد گوشي‌ را برداشت‌ و تلفن‌ زد. گوشي‌ را نزديك‌ دهنش‌ برده‌ بود و پچ‌پچ‌ مي‌كرد. ما نمي‌فهميديم‌ چه‌ مي‌گويد و منتظر بوديم‌ تا اسد برسد.
مامان‌ روي‌ صندلي‌ كنار پنجره‌ نشست‌ و حتا يك‌ كلمه‌ هم‌ حرف‌ نزد. به‌ صداي‌ باران‌ گوش‌ داد و به‌ قطره‌هايي‌ كه‌ روي‌ شيشه‌ها سُر مي‌خورد خيره‌ شد. باز هم‌ آژير قرمز بود، پدر به‌ من‌ گفت‌: «پاشو، خاموش‌ كن‌.»
بلند شدم‌ كه‌ چراغ‌ را خاموش‌ كنم‌، مامان‌ نگاهم‌ كرد و با سر گفت‌ كه‌ بروم‌ سر جايم‌ بنشينم‌. صداي‌ مردم‌ را از خيابان‌ مي‌شنيديم‌ كه‌ داد مي‌زدند: «خاموش‌ كن‌، خاموش‌ كن‌.»
من‌ دوباره‌ بلند شدم‌ كه‌ خاموش‌ كنم‌، مامان‌ نگاهم‌ كرد و گفت‌: «بنشين‌ سر جات‌.» و بي‌وقفه‌ گريه‌ را شروع‌ كرد: «چراغم‌ را كه‌ خاموش‌ كرده‌ايد، چرا ديگر دست‌ از سرم‌ بر نمي‌داريد؟»
تو را صدا مي‌كرد، چيزهاي‌ بي‌معني‌ مي‌گفت‌، و باز بر خودش‌ تسلط‌ مي‌يافت‌ كه‌ خواسته‌اش‌ را عملي‌ كند. انسي‌ و داود هم‌ آمده‌ بودند و بي‌حرف‌ گوشة‌ اتاق‌ پذيرايي‌ گريه‌ مي‌كردند. من‌ و سعيد هاج‌ و واج‌ مانده‌ بوديم‌. پدر سيگاري‌ ديگر روشن‌ كرد. سعيد نزديك‌ به‌ من‌ نشسته‌ بود و من‌ احساس‌ مي‌كردم‌ دارد مي‌لرزد. لرزشي‌ كه‌ سرچشمه‌اش‌ صداي‌ آژير بود، يا تيربارهايي‌ كه‌ داشتند هواپيماهاي‌ عراقي‌ را دنبال‌ مي‌كردند، يا مرگ‌ تو، يا حادثه‌اي‌ كه‌ انتظارش‌ را مي‌كشيديم‌، حادثه‌اي‌ كه‌ بوي‌ گنگ‌ و ناشناختة‌ انسان‌هاي‌ غارنشين‌ مي‌داد. انسان‌ پيش‌ از انسان‌.
تلفني‌ خبر داده‌ بودند كه‌ حكم‌ اعدام‌ صبح‌ صادر و اجرا شده‌، پس‌فردا برويد لعنت‌آباد، قبر شمارة‌ 17949. ج‌...
مامان‌ با صداي‌ لرزان‌ و پركينه‌اي‌ گفت‌: «بگذار پاش‌ را بگذارد اينجا مي‌دانم‌ باهاش‌ چه‌ كنم‌.»
زندگي‌ داشت‌ مي‌پاشيد. خانوادة‌ ما مثل‌ كوهي‌ بزرگ‌ روي‌ يك‌ سنگ‌ كوچك‌ ايستاده‌ بود. بهمني‌ بود كه‌ در هر تيك‌ ساعتِ اتاق‌ پذيرايي‌، يك‌ چرخ‌ مي‌خورد و بزرگتر مي‌شد. شبيه‌ زمان‌ تكوين‌ جهان‌ بود كه‌ داشتند ستاره‌ها را پخش‌ مي‌كردند بر صفحة‌ سياه‌، تا هركس‌ در تنهايي‌ خودش‌ سوسويي‌ بزند و خاموش‌ شود. و ما نمي‌دانستيم‌. خيال‌ مي‌كرديم‌ از وحشت‌ صداي‌ آژير قرمز و حملة‌ هوايي‌ مي‌لرزيم‌.
تو دور مي‌شدي‌، دور مي‌شدي‌ تا ديگر اثري‌ از تو نماند. و همة‌ ما در هجران‌ برادري‌ مي‌سوختيم‌ كه‌ ريزه‌ ميزه‌ بود، با سالك‌ كوچكي‌ از زخم‌ پشه‌زدگي‌ دوران‌ كودكي‌ بر شقيقة‌ سمت‌ راست‌، و چشم‌هايي‌ شبيه‌ پدر اما نه‌ سياه‌، خاكستري‌. هيچوقت‌ نفهميدم‌ چشم‌هات‌ چه‌ رنگي‌ بود، ايرج‌. راستي‌ چه‌ رنگي‌ بود؟
تا مي‌آمدم‌ دقت‌ كنم‌، مجبور مي‌شدم‌ سرم‌ را زير بيندازم‌. اما موهات‌ سياه‌ بود، پركلاغي‌. مثل‌ موهاي‌ مامان‌ پر از شكن‌ كه‌ در سال‌هاي‌ زندان‌ شاه‌ جوگندمي‌ و بعد خاكستري‌ شد. در زندان‌ بعد از انقلاب‌ هم‌ لابد اتفاقي‌ براي‌ آن‌ موها افتاده‌ بود كه‌ از ته‌ ماشينش‌ كرده‌ بودند. به‌ جاش‌ ريش‌ داشتي‌. مامان‌ مي‌گفت‌: «هميشه‌ از ريش‌ بدش‌ مي‌آمد، حالا چرا گذاشته‌؟ خوب‌، مجبورش‌ كرده‌اند، مادر.» ريشي‌ شبيه‌ به‌ حالاي‌ من‌. جوگندمي‌ و توپر.
اصلاً معلوم‌ نشد چه‌ جوري‌ چرخ‌ تو را برچيدند. فقط‌ من‌ و سعيد زودتر از بقيه‌ فهميديم‌ كه‌ اژدها اولين‌ بچه‌اش‌ را بلعيد. قرار و مدارهامان‌ را گذاشتيم‌ و زديم‌ به‌ توفان‌. و اين‌ حسرت‌ براي‌ ما ماند كه‌ فرصت‌ نشد يك‌ دل‌ سير تو را ببينيم‌. اصلاً كجا بودي‌؟
شايد هم‌ با دقت‌ تو را نگاه‌ نكرديم‌.
مامان‌ فقط‌ دو بار توانسته‌ بود تو را ملاقات‌ كند و سه‌ بار هم‌ تلفني‌ باهات‌ حرف‌ زده‌ بود. بعد هرچه‌ تقلا كرد كه‌ راهي‌ براي‌ ملاقات‌ پيدا كند، با آن‌همه‌ دوندگي‌، با آن‌همه‌ التماس‌ به‌ پدر و حتا به‌ اسد، نتوانست‌ كه‌ نتوانست‌. صبح‌ پا مي‌شد مي‌رفت‌ اوين‌، عصر بر مي‌گشت‌: «نشد، مادر. نشد.»
هرچه‌ به‌ جستجوي‌ تو مي‌دويد راه‌ به‌ جايي‌ نمي‌برد. و عاقبت‌ تلفني‌ خبر دادند كه‌ حكم‌ اعدامت‌ را صادر كرده‌اند، برويد لعنت‌آباد...
چرا؟
مامان‌ گفت‌: «چرا؟»
آن‌ شب‌ هرچه‌ انتظار كشيديم‌ آخر اسد نيامد و ما نفهميديم‌ چرا. فقط‌ تلفني‌ با مامان‌ حرف‌ زد. اولين‌ بار بود كه‌ مامان‌ با لحني‌ آرام‌ با اسد حرف‌ مي‌زد، معمولي‌ و آرام‌. بيشتر گوش‌ مي‌داد و گاهي‌ پچ‌پچ‌ مي‌كرد. فقط‌ يكبار به‌ من‌ و سعيد نگاه‌ كرد و گفت‌: «باشد، خيلي‌ خوب‌.» بعد آرام‌ گرفت‌.
غروب‌ روز بعد، من‌ و سعيد و مامان‌ پنج‌ دقيقه‌ فرصت‌ داشتيم‌ جنازه‌ را ببينيم‌. يك‌ شلوار سربازي‌ تنت‌ بود، و يك‌ بلوز ماشي‌رنگ‌ كه‌ لكة‌ بزرگ‌ و سياه‌ خون‌ از سينه‌ات‌ شروع‌ مي‌شد و تا زانوهات‌ ادامه‌ مي‌يافت‌. جاي‌ دو تير هم‌ در ران‌هات‌ بود، يكي‌ چپ‌، يكي‌ راست‌. مامان‌ بلوزت‌ را پس‌ زد و به‌ جاي‌ زخم‌ نگاه‌ كرد. من‌ حال‌ تهوع‌ داشتم‌. صورتم‌ را برگرداندم‌، دوتا نفس‌ عميق‌ كشيدم‌ كه‌ طاقت‌ بياورم‌. كف‌ پاهات‌ از خون‌مردگي‌ و زخم‌ روي‌ زخم‌، كبود و سياه‌ مي‌زد. انگار پاهات‌ را توي‌ كوره‌ گذاشته‌اند و پخته‌اند، زغال‌ شده‌ بود، و بوي‌ عفونت‌ مي‌داد.
مامان‌ زير لب‌ دعا خواند و گفت‌: «پيام‌ اسلام‌ شما همين‌ بود؟»
چهره‌ات‌ اخم‌آلود و خسته‌ بود. در خستگي‌ و درد وا داده‌ بودي‌. و موهات‌، معلوم‌ بود كه‌ با ماشين‌ نمرة‌ چهار تازه‌ زده‌اند. خاكستري‌ و شايد بي‌رنگ‌.
مامان‌ انگشت‌هات‌ را يكي‌ يكي‌ نگاه‌ كرد، پاچة‌ شلوارت‌ را بالا زد و ساق‌ پاهات‌ را نگاه‌ كرد، گردن‌ و پشت‌ گوش‌هات‌. بعد شانه‌هات‌ را به‌ نرمي‌ نوازش‌ كرد. آنقدر نرم‌ مي‌ماليد كه‌ چهرة‌ تو از خستگي‌ در مي‌آمد، چشم‌ مي‌گشودي‌ و به‌ من‌ مي‌گفتي‌: «اگر مي‌خواهي‌ آدم‌ بشوي‌، اين‌ كتاب‌ را بخوان‌.»
لحظاتي‌ بعد يك‌ مأمور پيراهن‌ چهارخانة‌ ريشو كه‌ موهاي‌ كوتاهش‌ را به‌ جلو شانه‌ كرده‌ بود، گفت‌: «خيلي‌ خوب‌. عزيزتان‌ را ديديد؟ حالا بفرماييد كه‌ ما ببريم‌ دفنش‌ كنيم‌.»
فتيلة‌ صداش‌ را پايين‌ كشيده‌ بود، اينطرف‌ و آنطرف‌ را نگاه‌ مي‌كرد، و با دست‌ مي‌خواست‌ سكوت‌ را ساكت‌ كند. چرخي‌ زد و منتظر ماند. چند جسد روي‌ زمين‌ بود، روي‌ برانكاردهاي‌ برزنتي‌ رديف‌ كنار هم‌ چيده‌ شده‌ بود.
مأمور پيراهن‌ چهارخانه‌ گفت‌: «بچه‌هاي‌ دادستاني‌ اوين‌ همين‌ اطراف‌ هستند. يواش‌ يواش‌ پيداشان‌ مي‌شود كه‌ مراتب‌ قانوني‌ را طي‌ كنند. براي‌ اينكه‌ من‌ مسئله‌دار نشوم‌ سروصدا نكنيد. برويد يك‌ گوشه‌ بايستيد تا من‌ كارم‌ را تمام‌ كنم‌.»
مامان‌ گفت‌: «خيلي‌ خوب‌.» و برگشت‌ به‌ بقية‌ جسدها نگاه‌ كرد. اشك‌ تمام‌ صورت‌ سعيد را پوشانده‌ بود، بي‌صدا گريه‌ مي‌كرد، و سرِ سبيلش‌ را مي‌جويد. مأمور پيراهن‌ چهارخانه‌ با دست‌ سكوت‌ را ساكت‌ كرد و با صداي‌ نجوا گفت‌: «اينها همه‌ اعدامي‌اند.»
پژواك‌ صدا گفت‌: «... اعدامي‌اند.»
مامان‌ گفت‌: «كي‌ گفته‌؟»
پژواك‌ صداش‌ پيچيد: «... كي‌ گفته‌؟»
«از دم‌ مرتد و باغي‌ و ضد انقلاب‌.»
پژواك‌ صدا پيچيد: «... ضد انقلاب‌.»
مامان‌ گفت‌: «كي‌ اين‌ حرف‌ را زده‌؟»
«... حرف‌ را زده‌؟»
پيراهن‌ چهارخانه‌ با دست‌ سكوت‌ را ساكت‌ كرد و نجواگونه‌ گفت‌: «آقاي‌ لاجوردي‌.»
«... لاجوردي‌.»
مامان‌ گفت‌: «گه‌ خورده‌.»
«... گه‌ خورده‌.»
و از سكوت‌ و حيرت‌ مأمور پيراهن‌ چهارخانه‌ استفاده‌ كرد تا بگويد: «مگر اسد به‌ تو نگفته‌ چه‌كار بايد بكني‌؟»
«... چه‌كار بايد بكني‌؟»
«چرا. چرا. شما سه‌ نفر بايد همكاري‌ كنيد. اسد خيلي‌ دوندگي‌ كرده‌ كه‌ جسد اينجا دفن‌ نشود. نقشه‌ها كشيده‌، خودش‌ را به‌ خطر انداخته‌، اما كار ساده‌اي‌ نيست‌.» و با دست‌ مي‌خواست‌ هم‌ صداي‌ خودش‌ را ساكت‌ كند و هم‌ پژواك‌ صدا را.
من‌ گفتم‌: «همين‌ حالا مي‌توانيم‌ ببريمش‌؟»
«نه‌. نه‌.» و با دو دست‌ جلو كار نكرده‌مان‌ را گرفت‌.
سعيد به‌ پهناي‌ صورت‌ اشك‌ مي‌ريخت‌. مامان‌ گفت‌: «اسم‌ تو چيه‌؟»
پيراهن‌ چهارخانه‌ با ترديد گفت‌: «مهدوي‌ هستم‌.»
«... مهدوي‌ هستم‌.»
وارد شهر سيواس‌ شده‌ بوديم‌. گفتم‌: «آقاي‌ مهدوي‌!»
مهدوي‌ برگشت‌: «بله‌؟»
حالا دقيق‌ به‌ صورتش‌ نگاه‌ كردم‌، به‌ چشم‌هاش‌، به‌ موهاش‌ كه‌ سربالا و مرتب‌ و شانه‌ خورده‌ بود، با پيراهني‌ سفيد و تميز كه‌ يقه‌اش‌ را تا بالا بسته‌ بود. دلم‌ به‌ پرپر افتاد. خودش‌ بود؟ نبود؟ شك‌ داشتم‌: «چهارده‌ سال‌ پيش‌، سال‌ 60 يادتان‌ هست‌؟»
«بعضي‌ چيزها يادم‌ هست‌، بعضي‌ چيزها هم‌ نه‌.»
دو طرف‌ اتوبان‌ كاملاً سفيد شده‌ بود، پر مرغ‌ چرخ‌ مي‌خورد و به‌ شيشه‌ها مي‌چسبيد. و كولاك‌ هر لحظه‌ شديدتر مي‌شد. به‌ تابلوها دقت‌ كردم‌: سيواس‌، پنج‌ كيلومتر. رفت‌وآمد در اتوبان‌ كمي‌ شلوغ‌تر شده‌ بود، فضا از تاريكي‌ در مي‌آمد، و سواد شهر پيدا مي‌شد. سردم‌ بود، و از درون‌ مي‌لرزيدم‌ اما ديگر كاري‌ از دستم‌ بر نمي‌آمد. خودم‌ را سپردم‌ به‌ تقدير و بازي‌هايي‌ كه‌ در انتظارم‌ بود.
افتاده‌ بودم‌ توي‌ دام‌ وحشتناكي‌ كه‌ همه‌ چيزش‌ عجيب‌ و غريب‌ بود. مرغ‌ها به‌ يك‌سو فرار مي‌كردند، ماشيني‌ مي‌گذشت‌، پر مرغ‌ صفحة‌ مونيتور را مي‌گرفت‌، و بي‌ آنكه‌ كسي‌ سكه‌اي‌ در دستگاه‌ بيندازد باز دوباره‌ شروع‌ مي‌شد. و باز پر مرغ‌ به‌ رنگ‌هاي‌ سفيد و سرخ‌ در آن‌ هواي‌ توفاني‌ مي‌چرخيد.
يك‌ قرص‌ ته‌ حلقم‌ گذاشتم‌ و قورت‌ دادم‌: «شايسه‌!»
«چرا؟»
«پر مرغ‌.»
«هنوز تو فكر مرغ‌هايي‌؟ هيچوقت‌ به‌ مرغ‌ جماعت‌ فكر نكن‌. بيا بيرون‌.»
راننده‌ و آن‌ دونفر قهقهه‌ زدند. مهدوي‌ گفت‌: «داريم‌ مي‌رسيم‌. حالا فقط‌ به‌ يك‌ گاو فكر كن‌ كه‌ مي‌خواهيم‌ بخوريمش‌.»
مامان‌ گفت‌: «آهاي‌، مهدوي‌، چه‌كار مي‌خواهي‌ بكني‌؟»
پژواك‌ صداش‌ گفت‌: «آهاي‌، مهدوي‌...»
«نمي‌دانم‌. بگذاريد ببينم‌ چه‌كار مي‌توانم‌ بكنم‌. حالا برويد بيرون‌ زود، زود.»
«... زود، زود.»
ما بي‌سر و صدا رفتيم‌ بيرون‌، ساختمان‌ را دور زديم‌. مهدوي‌ پنجره‌ را باز كرد و كله‌ كشيد: «زياد دور نشويد. همين‌ اطراف‌...»
دو پاسدار آنجا روي‌ پله‌هاي‌ پشت‌ ساختمان‌ نشسته‌ بودند. ما توي‌ يك‌ خيابان‌ نزديك‌ قطعة‌ لعنت‌آباد رفتيم‌ و برگشتيم‌. و باز قطعه‌ را دور زديم‌، رفتيم‌ و برگشتيم‌. يك‌ ماشين‌ لندرور از دور مي‌آمد. ما فاصله‌ گرفتيم‌. ماشين‌ جلو ساختمان‌ ايستاد، و دو نفر از آن‌ پياده‌ شدند. ما از دو خيابان‌ آنطرف‌تر ماشين‌ را مي‌پاييديم‌. رفتيم‌ توي‌ قطعه‌اي‌ كه‌ قبرهاي‌ قديمي‌تر داشت‌. روي‌ قبري‌ حلقه‌ زديم‌ و جوري‌ نشستيم‌ كه‌ بتوانيم‌ آنها را ببينيم‌. بعد آن‌ دو نفر از ساختمان‌ بيرون‌ آمدند، مهدوي‌ هم‌ پشت‌ سرشان‌ بود. آن‌ دو نفر سوار ماشين‌ شدند و رفتند. مهدوي‌ تنها ماند، به‌طرف‌ ساختمان‌ برگشت‌، آن‌ را دور زد و دو پاسدار را صدا كرد. ايستاد كه‌ پاسدارها بروند توي‌ ساختمان‌. آنوقت‌ با دست‌ به‌ ما اشاره‌ كرد. ما تند خودمان‌ را به‌ قطعة‌ لعنت‌آباد رسانديم‌ و كنار درخت‌هاي‌ تازه‌كاشته‌ ايستاديم‌. مامان‌ شمرد بيست‌وسه‌ قبر آماده‌ بود. گفت‌: «بيست‌وسه‌ نفرند.» چادرش‌ را به‌ چشم‌هاش‌ برد، كمي‌ گريه‌ كرد و بعد با دقت‌ تمام‌ منتظر ماند.
داشت‌ غروب‌ مي‌شد. پاسدارها جنازه‌ها را مي‌آوردند و مي‌گذاشتند كنار قبرها. ما نمي‌دانستيم‌ كدام‌شان‌ تويي‌. مهدوي‌ آمده‌ بود كنار جسدها ايستاده‌ بود و روي‌ كاغذي‌ علامت‌ مي‌زد. به‌ ما جنازه‌ را نشان‌ داد. تو هشتمين‌ نفر بودي‌ و مامان‌ چشم‌ از تو برنمي‌داشت‌. در فاصله‌اي‌ كه‌ پاسدارها بروند و يكي‌ ديگر بياورند، مهدوي‌ به‌ ما گفت‌: «زود ببريدش‌. زود، زود.»
من‌ و سعيد دويديم‌ و دو سر برانكارد را گرفتيم‌. اما نمي‌دانستيم‌ كدام‌ طرف‌ بايد برويم‌. مامان‌ از مهدوي‌ پرسيد: «كجا؟»
«ببريد پشت‌ ساختمان‌ تا من‌ برسم‌. زود، زود.»
و ما كه‌ به‌ پشت‌ ساختمان‌ رسيديم‌ صداي‌ پاي‌ پاسدارها را شنيديم‌ و بعد صداي‌ مهدوي‌ را كه‌ بلند بلند مي‌شمرد: «هفت‌، هفت‌، هفت‌، حالا شد هشت‌.»
انگار كاميوني‌ جلو نانوايي‌ ايستاده‌ باشد و كسي‌ گوني‌هاي‌ آرد را بشمرد. به‌ امير كمونيست‌ گفتم‌: «هيچ‌ دقت‌ كرده‌اي‌؟ توي‌ آلمان‌ هميشه‌ نان‌ فراوان‌ است‌، ولي‌ من‌ تابه‌حال‌ در اين‌ چند سال‌ نديده‌ام‌ كاميون‌ آرد جلو نانوايي‌ها ايستاده‌ باشد.»
امير كمونيست‌ گفت‌: «به‌ چه‌ چيزهايي‌ توجه‌ مي‌كني‌!»
«حتا مثلاً توي‌ آلمان‌ تو اصلاً پليس‌ را نمي‌بيني‌ در حالي‌كه‌ آنها دارند نظم‌ را اداره‌ مي‌كنند. يك‌ شيشه‌ بشكن‌ ببين‌ در عرض‌ سه‌ دقيقه‌ سگ‌ساران‌ مي‌شود. در حالت‌ عادي‌ اصلاً حضور ندارند. من‌ فكر مي‌كنم‌ در كشوري‌ كه‌ تو نتواني‌ بفهمي‌ نانوايي‌هاش‌ چطور آردشان‌ را تأمين‌ مي‌كنند يا مثلاً كشوري‌ كه‌ زير قدرت‌ پليس‌ اداره‌ شود اما هيچوقت‌ تو پليس‌اش‌ را نبيني‌ خيلي‌ مقتدر است‌. ولي‌ ما كجاي‌ كارمان‌ مي‌لنگيد؟»

Posted by Abbas at November 1, 2003 10:10 AM
Comments