شايد همه چيز با اعدام تو آغاز شد.
مامان گريه نميكرد. ديگر دست روي قالي نميماليد، فرياد نميكشيد و نفرين نميكرد. آرام شده بود. با بيني بادكرده، چشمهاي قرمز و دقتي كه تا آن روز از خود بروز نداده بود. گفت: «ايرج پسر تو نبود؟»
«من حالا فقط سهتا پسر دارم. اسد و مجيد و سعيد.»
«خاك بر سرت!»
«شرايط اينجوري است، بانو. انقلاب شده. بايد بفهمي.»
«اصلاً نميخواهم بفهمم. فقط تلفن بزن اسد بيايد اينجا.»
پدر سعي كرد خود را به جاي هميشگياش برساند و بنشيند. به نظر ميآمد كه ديگر ناي ايستادن ندارد، اما مامان راهش را سد كرده بود: «تلفن بزن رئيس لعنتآباد بيايد.»
«خودت تلفن بزن.»
«شمارهاش را ندارم.»
پدر با دست مامان را كنار زد و خود را به پشتياش رساند، خميده شده بود. نشست. مچاله و لرزان؛ با سيگار وينستون معمولي كه خاكسترش بارها بر قالي ريخته بود. سرش را زير انداخته بود و داشت سيگاري با آتش قبلي ميگيراند.
مامان بالاي سرش ايستاد: «تلفن بزن بيايد، وگرنه نفت ميريزم، خودم و خانه را يكجا به آتش ميكشم.»
پدر لحظاتي را در سكوت گذراند، بعد گوشي را برداشت و تلفن زد. گوشي را نزديك دهنش برده بود و پچپچ ميكرد. ما نميفهميديم چه ميگويد و منتظر بوديم تا اسد برسد.
مامان روي صندلي كنار پنجره نشست و حتا يك كلمه هم حرف نزد. به صداي باران گوش داد و به قطرههايي كه روي شيشهها سُر ميخورد خيره شد. باز هم آژير قرمز بود، پدر به من گفت: «پاشو، خاموش كن.»
بلند شدم كه چراغ را خاموش كنم، مامان نگاهم كرد و با سر گفت كه بروم سر جايم بنشينم. صداي مردم را از خيابان ميشنيديم كه داد ميزدند: «خاموش كن، خاموش كن.»
من دوباره بلند شدم كه خاموش كنم، مامان نگاهم كرد و گفت: «بنشين سر جات.» و بيوقفه گريه را شروع كرد: «چراغم را كه خاموش كردهايد، چرا ديگر دست از سرم بر نميداريد؟»
تو را صدا ميكرد، چيزهاي بيمعني ميگفت، و باز بر خودش تسلط مييافت كه خواستهاش را عملي كند. انسي و داود هم آمده بودند و بيحرف گوشة اتاق پذيرايي گريه ميكردند. من و سعيد هاج و واج مانده بوديم. پدر سيگاري ديگر روشن كرد. سعيد نزديك به من نشسته بود و من احساس ميكردم دارد ميلرزد. لرزشي كه سرچشمهاش صداي آژير بود، يا تيربارهايي كه داشتند هواپيماهاي عراقي را دنبال ميكردند، يا مرگ تو، يا حادثهاي كه انتظارش را ميكشيديم، حادثهاي كه بوي گنگ و ناشناختة انسانهاي غارنشين ميداد. انسان پيش از انسان.
تلفني خبر داده بودند كه حكم اعدام صبح صادر و اجرا شده، پسفردا برويد لعنتآباد، قبر شمارة 17949. ج...
مامان با صداي لرزان و پركينهاي گفت: «بگذار پاش را بگذارد اينجا ميدانم باهاش چه كنم.»
زندگي داشت ميپاشيد. خانوادة ما مثل كوهي بزرگ روي يك سنگ كوچك ايستاده بود. بهمني بود كه در هر تيك ساعتِ اتاق پذيرايي، يك چرخ ميخورد و بزرگتر ميشد. شبيه زمان تكوين جهان بود كه داشتند ستارهها را پخش ميكردند بر صفحة سياه، تا هركس در تنهايي خودش سوسويي بزند و خاموش شود. و ما نميدانستيم. خيال ميكرديم از وحشت صداي آژير قرمز و حملة هوايي ميلرزيم.
تو دور ميشدي، دور ميشدي تا ديگر اثري از تو نماند. و همة ما در هجران برادري ميسوختيم كه ريزه ميزه بود، با سالك كوچكي از زخم پشهزدگي دوران كودكي بر شقيقة سمت راست، و چشمهايي شبيه پدر اما نه سياه، خاكستري. هيچوقت نفهميدم چشمهات چه رنگي بود، ايرج. راستي چه رنگي بود؟
تا ميآمدم دقت كنم، مجبور ميشدم سرم را زير بيندازم. اما موهات سياه بود، پركلاغي. مثل موهاي مامان پر از شكن كه در سالهاي زندان شاه جوگندمي و بعد خاكستري شد. در زندان بعد از انقلاب هم لابد اتفاقي براي آن موها افتاده بود كه از ته ماشينش كرده بودند. به جاش ريش داشتي. مامان ميگفت: «هميشه از ريش بدش ميآمد، حالا چرا گذاشته؟ خوب، مجبورش كردهاند، مادر.» ريشي شبيه به حالاي من. جوگندمي و توپر.
اصلاً معلوم نشد چه جوري چرخ تو را برچيدند. فقط من و سعيد زودتر از بقيه فهميديم كه اژدها اولين بچهاش را بلعيد. قرار و مدارهامان را گذاشتيم و زديم به توفان. و اين حسرت براي ما ماند كه فرصت نشد يك دل سير تو را ببينيم. اصلاً كجا بودي؟
شايد هم با دقت تو را نگاه نكرديم.
مامان فقط دو بار توانسته بود تو را ملاقات كند و سه بار هم تلفني باهات حرف زده بود. بعد هرچه تقلا كرد كه راهي براي ملاقات پيدا كند، با آنهمه دوندگي، با آنهمه التماس به پدر و حتا به اسد، نتوانست كه نتوانست. صبح پا ميشد ميرفت اوين، عصر بر ميگشت: «نشد، مادر. نشد.»
هرچه به جستجوي تو ميدويد راه به جايي نميبرد. و عاقبت تلفني خبر دادند كه حكم اعدامت را صادر كردهاند، برويد لعنتآباد...
چرا؟
مامان گفت: «چرا؟»
آن شب هرچه انتظار كشيديم آخر اسد نيامد و ما نفهميديم چرا. فقط تلفني با مامان حرف زد. اولين بار بود كه مامان با لحني آرام با اسد حرف ميزد، معمولي و آرام. بيشتر گوش ميداد و گاهي پچپچ ميكرد. فقط يكبار به من و سعيد نگاه كرد و گفت: «باشد، خيلي خوب.» بعد آرام گرفت.
غروب روز بعد، من و سعيد و مامان پنج دقيقه فرصت داشتيم جنازه را ببينيم. يك شلوار سربازي تنت بود، و يك بلوز ماشيرنگ كه لكة بزرگ و سياه خون از سينهات شروع ميشد و تا زانوهات ادامه مييافت. جاي دو تير هم در رانهات بود، يكي چپ، يكي راست. مامان بلوزت را پس زد و به جاي زخم نگاه كرد. من حال تهوع داشتم. صورتم را برگرداندم، دوتا نفس عميق كشيدم كه طاقت بياورم. كف پاهات از خونمردگي و زخم روي زخم، كبود و سياه ميزد. انگار پاهات را توي كوره گذاشتهاند و پختهاند، زغال شده بود، و بوي عفونت ميداد.
مامان زير لب دعا خواند و گفت: «پيام اسلام شما همين بود؟»
چهرهات اخمآلود و خسته بود. در خستگي و درد وا داده بودي. و موهات، معلوم بود كه با ماشين نمرة چهار تازه زدهاند. خاكستري و شايد بيرنگ.
مامان انگشتهات را يكي يكي نگاه كرد، پاچة شلوارت را بالا زد و ساق پاهات را نگاه كرد، گردن و پشت گوشهات. بعد شانههات را به نرمي نوازش كرد. آنقدر نرم ميماليد كه چهرة تو از خستگي در ميآمد، چشم ميگشودي و به من ميگفتي: «اگر ميخواهي آدم بشوي، اين كتاب را بخوان.»
لحظاتي بعد يك مأمور پيراهن چهارخانة ريشو كه موهاي كوتاهش را به جلو شانه كرده بود، گفت: «خيلي خوب. عزيزتان را ديديد؟ حالا بفرماييد كه ما ببريم دفنش كنيم.»
فتيلة صداش را پايين كشيده بود، اينطرف و آنطرف را نگاه ميكرد، و با دست ميخواست سكوت را ساكت كند. چرخي زد و منتظر ماند. چند جسد روي زمين بود، روي برانكاردهاي برزنتي رديف كنار هم چيده شده بود.
مأمور پيراهن چهارخانه گفت: «بچههاي دادستاني اوين همين اطراف هستند. يواش يواش پيداشان ميشود كه مراتب قانوني را طي كنند. براي اينكه من مسئلهدار نشوم سروصدا نكنيد. برويد يك گوشه بايستيد تا من كارم را تمام كنم.»
مامان گفت: «خيلي خوب.» و برگشت به بقية جسدها نگاه كرد. اشك تمام صورت سعيد را پوشانده بود، بيصدا گريه ميكرد، و سرِ سبيلش را ميجويد. مأمور پيراهن چهارخانه با دست سكوت را ساكت كرد و با صداي نجوا گفت: «اينها همه اعدامياند.»
پژواك صدا گفت: «... اعدامياند.»
مامان گفت: «كي گفته؟»
پژواك صداش پيچيد: «... كي گفته؟»
«از دم مرتد و باغي و ضد انقلاب.»
پژواك صدا پيچيد: «... ضد انقلاب.»
مامان گفت: «كي اين حرف را زده؟»
«... حرف را زده؟»
پيراهن چهارخانه با دست سكوت را ساكت كرد و نجواگونه گفت: «آقاي لاجوردي.»
«... لاجوردي.»
مامان گفت: «گه خورده.»
«... گه خورده.»
و از سكوت و حيرت مأمور پيراهن چهارخانه استفاده كرد تا بگويد: «مگر اسد به تو نگفته چهكار بايد بكني؟»
«... چهكار بايد بكني؟»
«چرا. چرا. شما سه نفر بايد همكاري كنيد. اسد خيلي دوندگي كرده كه جسد اينجا دفن نشود. نقشهها كشيده، خودش را به خطر انداخته، اما كار سادهاي نيست.» و با دست ميخواست هم صداي خودش را ساكت كند و هم پژواك صدا را.
من گفتم: «همين حالا ميتوانيم ببريمش؟»
«نه. نه.» و با دو دست جلو كار نكردهمان را گرفت.
سعيد به پهناي صورت اشك ميريخت. مامان گفت: «اسم تو چيه؟»
پيراهن چهارخانه با ترديد گفت: «مهدوي هستم.»
«... مهدوي هستم.»
وارد شهر سيواس شده بوديم. گفتم: «آقاي مهدوي!»
مهدوي برگشت: «بله؟»
حالا دقيق به صورتش نگاه كردم، به چشمهاش، به موهاش كه سربالا و مرتب و شانه خورده بود، با پيراهني سفيد و تميز كه يقهاش را تا بالا بسته بود. دلم به پرپر افتاد. خودش بود؟ نبود؟ شك داشتم: «چهارده سال پيش، سال 60 يادتان هست؟»
«بعضي چيزها يادم هست، بعضي چيزها هم نه.»
دو طرف اتوبان كاملاً سفيد شده بود، پر مرغ چرخ ميخورد و به شيشهها ميچسبيد. و كولاك هر لحظه شديدتر ميشد. به تابلوها دقت كردم: سيواس، پنج كيلومتر. رفتوآمد در اتوبان كمي شلوغتر شده بود، فضا از تاريكي در ميآمد، و سواد شهر پيدا ميشد. سردم بود، و از درون ميلرزيدم اما ديگر كاري از دستم بر نميآمد. خودم را سپردم به تقدير و بازيهايي كه در انتظارم بود.
افتاده بودم توي دام وحشتناكي كه همه چيزش عجيب و غريب بود. مرغها به يكسو فرار ميكردند، ماشيني ميگذشت، پر مرغ صفحة مونيتور را ميگرفت، و بي آنكه كسي سكهاي در دستگاه بيندازد باز دوباره شروع ميشد. و باز پر مرغ به رنگهاي سفيد و سرخ در آن هواي توفاني ميچرخيد.
يك قرص ته حلقم گذاشتم و قورت دادم: «شايسه!»
«چرا؟»
«پر مرغ.»
«هنوز تو فكر مرغهايي؟ هيچوقت به مرغ جماعت فكر نكن. بيا بيرون.»
راننده و آن دونفر قهقهه زدند. مهدوي گفت: «داريم ميرسيم. حالا فقط به يك گاو فكر كن كه ميخواهيم بخوريمش.»
مامان گفت: «آهاي، مهدوي، چهكار ميخواهي بكني؟»
پژواك صداش گفت: «آهاي، مهدوي...»
«نميدانم. بگذاريد ببينم چهكار ميتوانم بكنم. حالا برويد بيرون زود، زود.»
«... زود، زود.»
ما بيسر و صدا رفتيم بيرون، ساختمان را دور زديم. مهدوي پنجره را باز كرد و كله كشيد: «زياد دور نشويد. همين اطراف...»
دو پاسدار آنجا روي پلههاي پشت ساختمان نشسته بودند. ما توي يك خيابان نزديك قطعة لعنتآباد رفتيم و برگشتيم. و باز قطعه را دور زديم، رفتيم و برگشتيم. يك ماشين لندرور از دور ميآمد. ما فاصله گرفتيم. ماشين جلو ساختمان ايستاد، و دو نفر از آن پياده شدند. ما از دو خيابان آنطرفتر ماشين را ميپاييديم. رفتيم توي قطعهاي كه قبرهاي قديميتر داشت. روي قبري حلقه زديم و جوري نشستيم كه بتوانيم آنها را ببينيم. بعد آن دو نفر از ساختمان بيرون آمدند، مهدوي هم پشت سرشان بود. آن دو نفر سوار ماشين شدند و رفتند. مهدوي تنها ماند، بهطرف ساختمان برگشت، آن را دور زد و دو پاسدار را صدا كرد. ايستاد كه پاسدارها بروند توي ساختمان. آنوقت با دست به ما اشاره كرد. ما تند خودمان را به قطعة لعنتآباد رسانديم و كنار درختهاي تازهكاشته ايستاديم. مامان شمرد بيستوسه قبر آماده بود. گفت: «بيستوسه نفرند.» چادرش را به چشمهاش برد، كمي گريه كرد و بعد با دقت تمام منتظر ماند.
داشت غروب ميشد. پاسدارها جنازهها را ميآوردند و ميگذاشتند كنار قبرها. ما نميدانستيم كدامشان تويي. مهدوي آمده بود كنار جسدها ايستاده بود و روي كاغذي علامت ميزد. به ما جنازه را نشان داد. تو هشتمين نفر بودي و مامان چشم از تو برنميداشت. در فاصلهاي كه پاسدارها بروند و يكي ديگر بياورند، مهدوي به ما گفت: «زود ببريدش. زود، زود.»
من و سعيد دويديم و دو سر برانكارد را گرفتيم. اما نميدانستيم كدام طرف بايد برويم. مامان از مهدوي پرسيد: «كجا؟»
«ببريد پشت ساختمان تا من برسم. زود، زود.»
و ما كه به پشت ساختمان رسيديم صداي پاي پاسدارها را شنيديم و بعد صداي مهدوي را كه بلند بلند ميشمرد: «هفت، هفت، هفت، حالا شد هشت.»
انگار كاميوني جلو نانوايي ايستاده باشد و كسي گونيهاي آرد را بشمرد. به امير كمونيست گفتم: «هيچ دقت كردهاي؟ توي آلمان هميشه نان فراوان است، ولي من تابهحال در اين چند سال نديدهام كاميون آرد جلو نانواييها ايستاده باشد.»
امير كمونيست گفت: «به چه چيزهايي توجه ميكني!»
«حتا مثلاً توي آلمان تو اصلاً پليس را نميبيني در حاليكه آنها دارند نظم را اداره ميكنند. يك شيشه بشكن ببين در عرض سه دقيقه سگساران ميشود. در حالت عادي اصلاً حضور ندارند. من فكر ميكنم در كشوري كه تو نتواني بفهمي نانواييهاش چطور آردشان را تأمين ميكنند يا مثلاً كشوري كه زير قدرت پليس اداره شود اما هيچوقت تو پليساش را نبيني خيلي مقتدر است. ولي ما كجاي كارمان ميلنگيد؟»
شايد همه چيز با اين جمله آغاز شد: «فريدون سه پسر داشت.» مامان گفت: «مزخرف نگو.» پدر گفت: «وقتي يك تسمهكش بازار، مثل اسدالله لاجوردي بتواند بچهات را بگذارد سينة ديوار، چه توقعي داري؟ من خودم نماينده مجلسم، از معتمدان بازار، اما هيچ حساب و كتابي در كار نيست. اصلاً معلوم نيست مملكت را كي اداره ميكند.» «هركس صبح زودتر از خواب بيدار شد.» «چه ميشود كرد؟» «بچهام را سربهنيست كرديد، خدا ازتان نگذرد.» «براي همين است كه ميگويم فريدون سه پسر داشت.» «لابد اسد و مجيد و سعيد.» «نخير. فريدونِ شاهنامه را عرض ميكنم، بانو. فريدون سه پسر داشت: ايرج و سلم و تور، كه جهان را بين آنان تقسيم كرد. ايران را كه بهترين بخش بود به ايرج سپرد. يونان و روم و شام را به سلم داد، و تورانزمين را به تور. اما سلم و تور به ايرج حسد بردند و در جنگي او را از پاي درآوردند.» «فردوسي هم مزخرف گفته. فريدونِ شاهنامه چهار پسر داشت، ولي همه ميگويند سهتا. معلوم نشد چه بلايي سرِ آن يكي آمد. همة آدمها يك چيز پنهاني دارند كه حاشا ميكنند و رازشان را با خود به گور ميبرند. مثل گربهاي كه چهارتا ميزايد، يكيش را ميخورد و خودش هم باورش ميشود كه سهتا زاييده. فردوسي هم مثل تو مزخرف گفته، فريدون. راستش را بخواهي فريدون چهار پسر داشت: ايرج و اسد و مجيد و سعيد. يك دختر هم داشت، انسي.»
شايد همه چيز با يك سوءِ تفاهم آغاز شد.
مهدوي گفت: «برنگرد!»
تكرار ساية خودم را با آن موهاي آشفته در كنج ديوار ميديدم، و صداي پچپچ آنها را پشت سرم ميشنيدم. ميخواستم به خودم مسلط باشم، اما نميشد. سرفهاي كردم، با دو انگشت تفي زدم و به كفشم ماليدم.
«به هيچوجه برنگرد! وگرنه ميسوزي.»
از شب پيش كه وارد سيواس شديم، نميدانم چرا احساس كردم اين شهر شبيه سمنان است، كمي بزرگتر و مثل سمنان دلمرده. خيابانهاي پهنِ بيپدر مادر، كوچههاي تاريك، تك و توك آدمي در حاشية پيادهرو، تك و توك مغازهاي در دل يك خانه. بعضي از چراغهاي راهنما خاموش بود، ماشينها بوقزنان ميگذشتند، موتورسوارها قيقاج ميرفتند، و نظمي وجود نداشت. اينطرفيها نميايستادند تا آنطرفيها با سرعت پيچ را كمانه كنند و در خياباني كه پشت ساختمانهاي بلند محو ميشد، محو شوند.
رانندة مرسدس از يك چراغ قرمز گذشت، و گفت: «كمرنگ بود، آقا.» و به مهدوي نگاه كرد.
يكبار هم خلاف پيچيد و گفت: «با اجازه.»
بعد در يك بلوار بي سروته كه همهاش تاريكي و باران بود، از روي باغچة وسط خيابان، اول دور زد و بعد به مهدوي گفت: «آقا، اجازه هست يك خلاف جزئي بكنيم؟» راه را گم كرده بود.
مهدوي خنديد: «از نظر ما، اوكي. ولي اين رفيقمان كه از آلمان آمده اهل خلاف ملاف نيست. مواظب باش خايههاش را پاپيون نكني.»
چرا دلهره گرفته بودم؟ چرا با هر خلاف راننده، تپش قلبم شدت ميگرفت؟ اصلاً چرا در اتاق خودم، پشت آن پنجرهها ننشسته بودم كه به چهارراه شلوغ خودم خيره شوم، و از اطميناني كه در سرعت نهفته بود احساس امنيت كنم؟ نه، عادت به نظم چيز بسيار پسنديدهاي است كه نميشود راحت تركش كرد. به مهدوي گفتم: «كي برميگرديم آلمان؟»
«چطور؟»
وقتي سگها به چراغ راهنما توجه ميكنند و تا سبز نشده راه نميافتند، يا وقتي آدم پاي چراغ قرمز، از سگ آن طرف چهارراه خجالت ميكشد و خلاف نميكند، چرا آرامش سگياش را با هرج و مرج وحشتناك عوض كند؟
راننده در خيابان تاريكي كه نيميش بيابان بود، جلو در نردهاي سياهي بوق زد. جوانك نوكرمآبي كه كلاه كشي سرش بود، در را باز كرد. ماشين از راه شيبدار بالا رفت و جلو عمارت ايستاد؛ عمارت بزرگي كه روي بلندي بنا شده بود، با پنجرههاي زياد و پردههاي ضخيم كه از گوشههاش نور بيرون ميزد.
مهدوي رفت تو، و من با آن دو مأمور بيرون ماندم. سيگاري روشن كردم و يقة كتم را بالا كشيدم. اما سيگار كشيدن در هواي توفاني مسخرهترين چيزي بود كه در دنيا وجود داشت. به قول عبدالناصر اهانتي بود به بشريت.
نميدانم از سرما بود يا از آب نوشيدن زياد، داشتم منفجر ميشدم. دنبال جايي ميگشتم كه بتوانم خودم را خلاص كنم. تند خودم را به كنار درختي رساندم، زيپ شلوارم را دادم پايين و شروع كردم. چه كيفي داشت. سوت هم ميزدم كه يعني دنيا پشم ما هم نيست. اما ناگاه همان جوانك نوكرمآب جلوم سبز شد. انگار از زمين روئيده شده بود، با لهجة غليظ تركي تقريباً داد ميزد: «برادر، شما طبق چه قانوني اينجا ميشاشيد؟»
پكي به سيگار زدم و ياد آقاي پائولوس افتادم، در تاريك روشن كنار ساختمان شبيه آقاي پائولوس بود. گفتم: «ببخشيد، قربان.» زيپم را بالا كشيدم و برگشتم.
مهدوي گفت: «بياييد تو.»
به محض ورود متوجه شدم كه آنجا در واقع مركز پخش مواد غذايي است؛ پر از كارتنهاي خيارشور و خرما و پسته بود، و بوي سركه و سبزي و ادويه مستم ميكرد. بوي زيرزمين خانة خودمان را ميداد.
انسي از بالاي پلهها خم ميشد و داد ميزد: «مديب!»
ميدانستم كه هيچ كاري باهام ندارد و الكي صدام ميكند: «مديب!»
دو روبان سفيد به موهاش گُل شده بود، با آن لپهاي سرخ و سفيد، و برقي در نيني چشمهاش، مرا از زيرزمين بالا ميكشيد، و جيغزنان جوري فرار ميكرد كه آدم دلش ميخواست او را بگيرد و از آن لپهاي سرخش يك گاز كوچولو بگيرد.
مامان گفت: «چكارش كردي اين بچه را!»
«هيچي، گازش گرفتم.»
«مگر تو سگي؟»
«نه، عاشقشم.»
انسي گريههاش را ميكرد و از مامان ميخواست كه مرا گاز بگيرد. آنقدر اصرار ميورزيد كه قبول ميكردم. نرمة كف دستم را ميگذاشتم لاي دندانهاش، مشتهاش را گره ميكرد و فشار ميداد. با چشمهاي سياهي كه حالا ميخنديد، و آن اشكها كه هنوز روي گونههاش بود.
مامان كنارش زانو زد و گفت: «مگر تو سگي؟»
كنار كارتنها ايستادم و بو كشيدم. مهدوي گفت: «خرماست. همهاش ويتامين.»
بعد كلهكوچولو را ديدم كه از اينسر راهرو ميرفت آنسر، توپ ماهوتياش را به زمين ميكوبيد و ميگرفت. يكي دوبار هم توپ را به صورتم نشانه گرفت، اما نزد. و من سرم را دزديدم. ميخواست مرا بترساند، شايد هم ميخواست سر حرف را باز كند. و مهدوي ميخنديد.
از صورت بدون پيشانياش او را شناختم. حتم داشتم كه كلهكوچولوي خودمان است، پسر انسي. اما جرئت نكردم ازش بپرسم. مثل پدرش، داود، بلندقد بود، و موهاي سيخ سيخ سياهش در ابروهاش ختم ميشد، با چشمهاي ريزي كه زير آن ابروها برق ميزد.
لحظهاي ايستادم و نگاهش كردم. هيكل درشتي داشت، با دستهاي كشيده، اما قيافهاش چندشآور بود. مهدوي گفت: «اين گل سرسبد ماست. جوهرة انقلاب.»
از پلههاي ته راهرو پايين رفتيم. از لابلاي كارتنها گذشتيم و وارد اتاقي شديم كه فقط يك تختخواب داشت، با دريچة كوچكي نزديك سقف، كه تا نيمه باز بود.
مهدوي گفت: «به هيچ وجه برنگرد.»
پشت سرم، سه نورافكن پايه بلند وسط اتاق بود. و آن جوانك نوكرمآب هشت صندلي هم پشت نورافكنها در دو رديف چيده بود و رفته بود.
كلهكوچولو آن عقب توپ ماهوتياش را به زمين ميكوبيد و ميگرفت. و من به ساية پراكندة صورتم نگاه ميكردم كه ورم كرده بود و در كنج ديوار مثل كتابِ باز شده، نه، مثل يك پوست بود كه دباغياش كرده باشند.
«من كه ديگر كاري از دستم برنميآيد، چرا رو به ديوار؟»
«حتماً حكمتي هست. حاج آقا دوست ندارند ببنيشان. ديشب خوب خوابيدي؟»
«نه، سردم بود.»
«مگر پتو نداشتي؟ من الا´ن اينجا سهتا پتو ميبينم.»
«آن دريچه باز بود.»
«اگر باز نبود كه الا´ن همة ما از دود سيگارت خفه شده بوديم. ديشب تا بهحال دو پاكت كشيدهاي.»
صداي پچپچه ميآمد، و من منتظر بودم كه ببينم چه اتفاقي ميافتد. و حاج آقا يعني كي؟
نميدانستم چه كساني پشت سرم هستند. لابد چند نفر هم روي تختخوابم نشسته بودند. مثل صف نماز كه پيشنماز ميبايست نزديك به ديوار، رو به ديوار، مينشست و آنچه ازش ميخواستند ميگفت. يعني كه صندلي جلو محراب است، و تو وقتي در محراب مينشيني چه ميبيني؟ يك كلة بادكرده با موهاي عجق وجق، و صداي عدهاي كه با پچپچه كلهات را باد ميكنند. آنقدر باد ميكنند تا بتركد و آرامشان كند.
پيشنماز سالهاي كودكي در محراب مسجد نيمه تاريك آن روستاي كوچك، زير نور لامپاي ديواركوبي كه پتپت ميكرد، دوزانو نشسته بود، سرش را زير انداخته بود، با عمامة حمايل شده كه يعني ما هيچيم و پوچ:
«اَللهُمَ بِحَقِ كُلِ مُؤمِنٍ مَدَحتُهُ...»
با صداي محزوني كه گاه به نالة ملتمسانهاي بدل ميشد، ميخواند: «بِمُحمدٍ، بِمحمدٍ، بِمحمد.»
آدمهاي پشت سرش قرآن سرگرفته بودند و با همان آوا تكرار ميكردند: «بِمحمدٍ، بِمحمدٍ، بِمحمد.»
دمدماي صبح كه ما در كوچهباغهاي ميگون، همراه پدر سرخوشانه به طرف خانه برميگشتيم، تكرار ميكرديم: «بِعليٍ، بِعليٍ، بِعلي.»
بعد ميرفتيم سراغ اسم بعد. دوازده امام را دور ميزديم، در خنكاي صبحگاهي كه پوست تنمان كز ميكرد، ميخوانديم و دنبال پدر ميرفتيم. من و اسد و سعيد و ايرج: «بِالحسنٍ، بِالحسنٍ، بِالحسن.»
سعيد خيلي كوچك بود، و دستش توي دست پدر بود. چند قدم كه ميرفت، يك لنگر ميانداخت تا دمپايي گشادش را چفت پاهاش كند. و تمام راه را حرف ميزد: «هر چي صبر كردم، آخرش، آخرش، اسم مرا نگفت.»
به نفسنفس افتاده بود، اما باز هم حرف ميزد: «اصلاً اسم هيچكس را نگفت.» و با انگشت به همة ما اشاره كرد.
من دويدم و يك پسگردني جانانه بهش زدم كه خفه شود و اينقدر حرف نزند. پدر غريد: «مجيد، كرهخر!»
گفتم: «خيال كرده ما جزو امامهاييم. بدبخت! كدام امامي اسمش سعيد بود؟»
سعيد گفت: «بدبخت خودتي.»
پدر خيزي به طرف من برداشت: «مجيد!»
سعيد گفت: «چرا اسم مرا محمد نگذاشتيد؟»
پدر گفت: «سعيد كه قشنگتر است.»
آدم وقتي در يك دعاي اسمي، اسمي نداشته باشد به زبان ميآيد و ميخواهد يك جوري خود را به ثبت برساند. هرچه كوچكتر باشد، خواستهاش بزرگتر است. و بعدها در آسايشگاه آلكسياناي آخن فهميدم كه آدمهاي بزرگ اصلاً خواستهاي ندارند. شايد به همين خاطر است كه عشق در غربت پا نميگيرد.
پدر گفت: «عيبي ندارد كه. اسم همه را ميشود خواند. بچهها، همه با هم : «بِسعيدٍ، بِسعيدٍ، بِسيعد.»
با آواي پيشنماز خوانديم و تكرار كرديم. سعيد ميخنديد و موجي از خوشحالي در صداش بود. انگار از كوزة گردنهمايي دارند آب خالي ميكنند. ماه نيمهاي هم ميتابيد و كورهراه پيچاپيچ را روشن ميكرد. و ما سرخوش بوديم. پدر به من نگاه كرد: «ميخواهي اسم تو را هم بگوييم؟»
خنديدم، و همه تكرار كرديم: «بِمجيدٍ، بِمجيدٍ، بِمجيد.»
مهدوي گفت: «اسم، اسم مستعار، تاريخ و محل تولد.»
پيشنماز ميگون عاقلهمرد زهوار در رفتهاي بود كه پدر گاهي يك اسكناس توي مشتش ميگذاشت تا برود خوش باشد.
ميگفت: «ما را هم دعا كنيد، حاج آقا.»
«التماس دعا، آقا.»
در طول يكي دو ماه تابستان كه به باغ ميگون ميرفتيم، پدر گاهي به كافههاي اطراف ميرفت، و دمي به خمره ميزد. روز بعد هم همگي در رودخانه شنا ميكرديم و شب ميرفتيم مسجد. پدر با آدمهاي محل گپ ميزد، و بعد خودش را ميرساند به پيشنماز: «حيف كه ماشين نداريد، آقا. وگرنه ميدادم دو جفت لاستيك آكبندِ بي. اف. گودريچ بيندازند زيرش.»
«التفات داريد، آقاي اماني. انشاءاله تحت توجهات امام زمان...»
«پس اين امام زمانِ ما كي ظهور ميكند، آقا.»
«عنقريب، عنقريب.»
كله كوچولو پشت صندليها، توپ ماهوتياش را به زمين ميكوبيد و با ضرب آن را ميگرفت. بعد توپش قل خورد و آمد زير صندلي من. مهدوي گفت: «آن توپ را هم قل بده طرف ما.»
توپ را برداشتم و به عقب پرت كردم.
مهدوي خنديد: «گفتم قل بده. پرت ميكني؟»
صداي پچپچه ميآمد و ميرفت. مهدوي گفت: «اسم، اسم مستعار،تاريخ و محل تولد.»
پدر گفت: «اسمش آقاي ناطق است، اهل نور مازندران. ماه رمضانها ميآيد ميگون كه چراغ مسجد اينجا هم خاموش نباشد. آدم خوبي است. روضة خوبي هم ميخواند. هميشه هم شاه را دعا ميكند.»
مامان گفت: «ميگويد شاهِ اسلام. منظورش امام زمان است.»
«شاه خودمان، همان شاه اسلام است ديگر!»
«كجاش اسلامي است.»
«خوب، اين آخوندهاي بيچاره هم بايد يك لقمه نان بخورند. هركس هرجور دلش بخواهد تعبير ميكند. ما هم با صداي بلند ميگوييم الهي آمين، و جلو جماعت نشان ميدهيم كه منظور آقا از شاه اسلام، محمدرضا شاه پهلوي است.»
«تو هم با اين شاهت، فريدون!» و آنقدر نرم و مهربان ميگفت فريدون، كه آدم هوس ميكرد اسمش فريدون باشد. اسم را در دهانش چرخ ميداد و به واوش كه ميرسيد صداش را محو ميكرد. انگار نونش را ميخورد.
«الا´ن شرايط خاصي است، بانو. مرحوم اخوي كه ميبيني تروريست از آب در آمد و نخستوزير را كشت و آبروي ما را هم برد. تا بياييم دوباره آبرويي جمع كنيم، پوستمان كنده شده.»
«خون برادر را كه با برادر نميشورند. گنه كرد در بلخ آهنگري، به شوشتر زدند گردن مسگري. وا؟ به ما چه مربوط.»
«مجبوريم خودمان را بكشيم كنار و خودمان را از اين دستهجات اسلامي سوا نگه داريم. وگرنه توي اين بازار پا ميخوريم و نفله ميشويم. مدتهاست دارم فكر ميكنم كه باهاشان قطع رابطه كنم، اما نميگذارند كه. اين نرفته، آن ميآيد. ظاهراً به خاطر مرحوم اخوي. اما من كه ابله نيستم. ميدانم دردشان چيست. چه غلطي كرديم و دو سه باري رفتيم هيئت مؤتلفه. حالا افتاده به گردنمان. مثل سگ پشيمانم، بانو. وضعيت جوري است كه نه ميشود ازشان بريد، و نه دست از سر آدم برميدارند. بالاخره توي اين بازار چشممان توي چشم همديگر است. با هم سروكار داريم. نمي شود كه.»
«بچهها ميپرسند چرا عمو صادق اعدام شد، ميگويم ما نميدانيم و در اين چيزها دخالتي نداريم.»
«خوب ميكني.»
بعد صداهاشان بريد و من خوابم نميآمد. پدر راديو را در تاريكي روشن كرد. مامان گفت: «فريدون، خاموشش كن.»
«نزديك دو سال هر شب گوش كردهام، بانو. تو ميخواهي يكباره رشتة داستان را به باد بدهم؟»
راديو گفت: «دينگ دينگ، داستان شب.» و موزيك هميشگي فضاي اتاق را پر كرد. گوينده گفت: «اس. اسها، مأموران مرگ.»
مامان گفت: «مرض!»
پدر خنديد و جوابش را نداد. لابد راديو را روي سينهاش گذاشته بود و با دست ديگر شكمش را ميماليد تا آن داستان بي سروته به يك جايي برسد. وقتي شروع ميشد من خوابم ميگرفت. اما آن شب خوابم نميآمد.
فكر ميكنم ده دوازده ساله بودم. در اتاق كاهگلي باغ ميگون، كنار هم خوابيده بوديم و من حتا نميتوانستم تيرهاي چوبي سقف را بشمرم. داشتم به پچپچة آنها گوش ميكردم كه حالا خاموش شده بود. خواستم برگردم و از پنجره به نور ماه نگاه كنم.
مهدوي گفت: «برنگرد، آقا! همينجور كه نشستهاي جواب بده. وقت را هم تلف نكن.»
توپ ماهوتي دوباره افتاد جلو پاي من. مهدوي گفت: «قل بده بيايد.»
توپ را آرام به طرفشان سُر دادم و گفتم: «دارف ايش راوخن؟»
مهدوي به آلماني جواب داد: «البته.»
همه خنديدند، و من احساس كردم كه لابد به آلماني سئوال كردهام. اما اهميتي ندادم و روشن كردم. دود سيگار زير نورافكنها مثل ابر كشوقوس ميآمد و در ساية كلهام راه ميرفت.
پدر گفت: «دلم ميخواهد كمپاني را وسعت بدهم، شعبه بزنم، نمايندگي باز كنم كه وقتي بچهها درسشان تمام شد، هر كدام بروند سوي خودشان. با اين كار مرحوم اخوي نميدانم تا كجا ميتوانم بپرم.»
«زياد سخت نگير، فريدون. يك لقمه كمتر.»
«نميشود كه. بازار يعني رقابت و تلاش.»
پدر لحظهاي ساكت شد، ليوانش را پر از آب كرد و جوري آن را نوشيد كه من تشنهام شد. خواستم برگردم، اما ترسيدم. همانجور رو به ديوار خوابيدم و گوشهام را تيز كردم.
«حالا چه فايدهاي داشت ترور نخست وزير، ابله؟ واقعاً كه بلاهت محض بود. خودشان هم نفهميدند چرا كردند. رفقاش زير پاش نشستند و خامش كردند. همين عسگراولادي موذيِ زبانباز، با آن چشمهاي ورقلمبيدهاش. و دو سهتاي ديگر. لاجوردي تا همين چند وقت پيش تسمهكش بازار بود، حالا نميدانم يكباره از كجا پول و پلهاي بههم زده و حجره گرفته. خودشان راست راست راه ميروند، اما اخوي ابلهِ من بايد خودش را سپر بلا ميكرد. حقش را گذاشتند كف دستش، خلاص.»
«چه ميدانم، فريدون. سرت را بينداز پايين زندگيت را بكن.»
«كاش ميشد.»
«آره، كاش ميشد اينجا را بكوبيم و يك ساختمان بزرگ بسازيم. نميشود كه توي اين خانة بزرگ همه كنار هم بخوابيم. بچهها بزرگ شدهاند. نه حمام داريم، نه ...»
«خودم مدتهاست دارم بهش فكر ميكنم. منتظرم دست و بالم باز شود كه شروع كنم. تابستان امسال كه گذشت، اگر خدا بخواهد تابستان بعد.»
«هرسال همين حرف را ميزني.»
«بيا زير لحاف من.»
«نه. بگذار بخوابم، فريدون.»
«نازنكن.»
«بچه ها!»
«هفت پادشاه را خواب ديدهاند.»
«فكر نميكنم.»
«تو هيچوقت فكر نميكني، بانو.»
«آخ. ولم كن.»
«بگذار فساد دنيا را بگيرد، امام زمان ظهور ميكند و ظلم ريشه كن ميشود.»
«تو خيالت راحت است. صبح پا ميشوي با پسرهات ميزني به رودخانه. اما من چه جوري بروم حمام؟»
«برو حمام عمومي ده.»
«اوه. تا پات را بگذاري آنجا، همة زنها ميفهمند كه آمدهاي غسل كني. يك جوري به آدم نگاه ميكنند كه انگار ميخواهند بپرسند ديشب چكار كردي؟»
«نگاهشان نكن.»
«آخ نه، فريدون.»
«يعني كه چي؟»
«وقتي ميگويم نه، يعني نه.» و صداي خندهاش را زير لحاف محو كرد: «ميداني اگر يكي از اين وروجكها بيدار باشد...»
قلبم تند ميزد، و گوشهام داغ شده بود. به شانهام نگاه كردم.
مهدوي داد زد: «برنگرد!»
صداي پچپچ آرامتر شده بود و كش ميآمد، انسي كوچولو خروپف ميكرد، و من ميخواستم برگردم. تكاني به خودم دادم و خيلي نامحسوس چرخيدم.
مهدوي فرياد كشيد: «برنگرد، آقا! مگر نميفهمي؟ يكبار هم توي پمپبنزين زيرآبي رفتي، ما هم زير سبيلي در كرديم. كجا ميخواستي فرار كني؟»
«نميخواستم فرار كنم. افتادم پايين.»
«چقدر ميافتي پايين، مجيدخان؟ همة زندگيات در حال افتادن بودي. تمام زندگيات توي همين چِرت و پِرتها گذشت. به جاي اينكه به انقلاب و كشورت خدمت كني، رفتي توي لجنزاري كه الا´ن نميتواني خودت را نجات بدهي. راه افتادي دنبال شعارهاي چهارتا نويسندة غربزده و سياسيكارهاي هفتخط، يكبار هم نگفتي اين بچههاي بسيجي چهجوري مملكت را حفظ كردند، فكر نكردي كه ...»
حالا وقتش بود. ميتوانستم يكباره به تمامي برگردم، نگاهشان كنم، چشم در چشمشان بدوزم و بگويم: «چرا رو به ديوار؟ من اصلاً به اعصابم مسلط نيستم.»
صداي توپ ماهوتي قطع شد. مهدوي با لحن آرامتري گفت: «مگر نميخواهي برگردي ايران؟»
ساكت شدم و به سايهها نگاه كردم. اتاق از حرارت نورافكنها گرم شده بود. تهسيگارم را بردم بالاي شانه و تكان دادم: «اين را كجا خاموش كنم.»
«همانجا زير پات خاموش كن.»
«اجازه دارم يك تلفن به اسد بزنم؟»
«مگر شمارهاش را داري؟»
«شما نداريد؟»
«بهتر است كه وقت ايشان را تلف نكنيم. ايشان كارهاي مهمتر دارند. اگر حرفي داري به خودم بگو. فكر كن به ايشان گفتهاي.»
«مسئله شخصي و خانوادگي است.»
«مگر تو خانواده هم داري؟»
صداي پچپچ آمد، و كش آمد.
«خيلي خوب، حاج آقا ميفرمايند اينجا كه تو نشستهاي خيلي از گندهها آمدهاند و وا دادهاند. از تو گندهترهاش. فقط سعي نكن كه به ما برگ بزني. رو راست حرف بزن، به سئوالهام جواب درست بده، بعد برو پي كارِت.»
لحظاتي در سكوت و پچپچه گذشت. مهدوي ادامه داد: «الا´ن اينجا كساني حضور دارند كه ميخواهند براي زدن تير خلاص تو، از يكديگر سبقت بگيرند. تو يك مرتد باغيِ ضدانقلاب هستي كه حكم اعدامت قبلاً صادر شده. اما من به خاطر قولهايي كه به آن خانمه دادهام، و به دلايل شخصي نميخواهم حكم را اجرا كنم.»
صداي توپ ماهوتي دوباره برقرار شد. كلهكوچولو آن را به زمين ميكوبيد و با دستكش ميگرفت.
مهدوي گفت: «اسم خودت را گذاشتهاي انسان، اما انسانيت يعني چي؟ شبي صدتا امثال تو را گذاشتيم سينة ديوار كه بروند پي كارشان، چي خيال كردهاي؟ تو هنوز عظمت انقلاب اسلامي را درك نكردهاي. تو يك وا دادة بدبختي هستي كه ...»
توماس كله كشيده بود و داشت ميآمد طرفم. اول خيال كردم ميخواهد بلايي، چيزي سرم بياورد، اما غش غش خنديد و همينجور كه كمربندش را سفت ميكرد گفت: «چطوري، قورباغه؟»
«اي. كمي خوبم.»
«رانندگي بلدي؟»
«پس چي؟ خيال كردهاي از پشت كوه آمدهام؟»
«خيلي خوب. اما يادت باشد كه اندازة من بلد نيستي. من مدتي رانندة تريلي و كاميون بودم.»
گواهينامة پاية يكش را درآورد و نشانم داد: «توي آلمان فقط يك مكانيك هست كه كارش حرف ندارد، ايمو. يكبار ماشينم جلو خانهام مانده بود و روشن نميشد. چهارتا مكانيك آوردم كه هيچكدامشان سر در نياوردند. كمي به موتور ور رفتند و مثل گاو به من نگاه كردند و رفتند. نميدانستم چكار كنم. ايمو را آوردم. تا به موتور نگاه كرد، گفت: تو بنزين نداري، رفيق. از آن به بعد به كارش ايمان آوردم.»
توبياس واگنر زير گوشم گفت: «از آن مادر قحبههاست كه لنگهاش خودش است. مواظب باش زخميات نكند.»
توماس كمي اطرافش را پاييد و آمد جلوتر. من خودم را پس كشيدم و چسبيدم به ديوار.
خنديد و گفت: «نترس، كاريت ندارم. ميخواستم بگويم اين يارو پرستاره يك ماشين فزرتي اوراق دارد كه هميشه ميگذاردش اين روبرو. چند روز پيش تا آمد سوار ماشينش شود، رفتم كنارش ايستادم. مردكة آرشلوخ بلد نبود دنده عوض كند. انگار داشت آب هويج ميگرفت. درِ ماشينش را باز كردم و كشيدمش بيرون، يكي هم زدم پس كلهاش. گفتم وقتي بلد نيستي رانندگي كني، گمشو. نشستم پشت فرمانش، يك دندة تميز براش عوض كردم كه ياد بگيرد. من معتقدم كه هيچكس حق ندارد از صنعت آلمان بد استفاده كند. ميفهمي، قورباغه؟»
آلمان، آلمان، آلمان. كشور خوبي كه فقط آلمانيهاش زيادي بودند. وگرنه بهشت بود.
مهدوي گفت: «يك دختري از همين مجاهدين مثل تو گير افتاده بود كه من خيلي باهاش حرف زدم و نگذاشتم اعدامش كنند. از زندان آزادش كردم. اما آن جندة منافق به من نارو زد و فرار كرد، رفت بغداد. كلي هم ما را توي دردسر انداخت كه بگذريم، تا اينكه توي عمليات مرصاد پيداش كردم. اسير شده بود. اول كه دادم بسيجيها بردندش توي چادر و يكي يكي ترتيبش را دادند. جيغ ميكشيد و لخت از چادر ميدويد بيرون. دوباره ميگرفتند و ميبردند ترتيبش را ميدادند. وقتي كار بچهها تمام شد، دستور دادم يك آر. پي. جي بياورند. خيلي اَكشن شده بود، مجيدخان. مثل يك فيلم سينمايي. نوك گلولة آر. پي. جي را گذاشتيم به آنجاش، رو به طرف مسعود رجوي شليك كرديم كه براي بقية مجاهدين تعريف كند.»
پدر گفت: «همه خوابند.»
گوشهام را تيز كردم تا بهتر بشنوم.
مامان گفت: «هميشه با ترس و لرز ...»
«آخ! بانو.»
پانزده ساله بودم كه كه عاشق فخري شدم.
فخري، تنها دختر حاج نجار، همساية قديمي ما هروقت ميخواست برود كوچه برلن كه وسايل خياطي بخرد ميآمد درِ خانة ما، بعد از كلي حرف و تعريف و خنده به مامان ميگفت: «چيزه، بانو خانم، ميخواستم ببينم آقا مجيد كاري ندارد باهاش بروم كوچه برلن. چيزه، ميخواهم زيپ و تور و خرده ريز بخرم.»
و من كه از بالاي پلهها در كمين بودم، ميپريدم پايين، آماده و دست به يراق: «سلام.»
چهرهاش مثل گل ميشكفت: «سلام آقا مجيد، اجازهات را از مامانت بگير برويم.»
به مامان نگاه ميكردم و در فضاي ترديد او، مثل لنگر ساعت ميرفتم و ميآمدم، قلبم ميكوبيد و نفسم بند ميآمد تا مامان بگويد: «خيلي خوب، برو. ولي فخري خانم كي بر ميگرديد؟»
«با خداست، تا آفتاب هست برميگرديم.»
مامان گفت: «فخري جان، يكوقت آرايشگاه مارايشگاه نبريش، چشم و گوش پسره باز ميشود.»
«وا! خدا مرگم بده، آرايشگاهم كجا بود؟»
چادر مشكياش را باز ميكرد، ميبست، و آنقدر چادرش را باز و بسته ميكرد كه من دلم ميرفت. آن روزها خيال ميكردم دارد براي من چراغ ميزند. زيرچشمي از ساق پاهاش شروع ميكردم و ميآمدم بالا، اما دامن مشكي لامذهبش دم زانوهاش ميگفت بس است ديگر. پسر خوبي باش.
و راه ميافتاديم. عاشق كوچه برلن بودم. شانه به شانة فخري در آن كوچة شاد و رنگارنگ راه ميرفتم، غرق در جمعيتي كه نه سر داشت و نه انتها، خوش بودم به دستفروشهايي كه جنس حراجشان را پهن كرده بودند و گُله به گُله آدم به سويشان خيز بر ميداشت تا ببيند چي دارند چي ندارند؛ «آهاي! سهتا پنج تومان.» و دستهاشان را جوري بههم ميكوبيدند كه انگار زندگي را در دستهاشان منگنه ميكنند. خوش بودم به لحظههاي زودگذري كه با فخري بودم. توي اتوبوس مدام با گوشهام ور ميرفت، دستي به سرم ميكشيد، و گاه دستم را توي دستهاش مشت ميكرد و تكان ميداد. گاهي هم دست من روي رانش ميماند. زيرجُلكي انگشتهام را به كار ميانداختم تا ببينم چه ميشود. كمي بالاتر ميرفتم، بالاتر، داغ ميشدم و آنوقت فخري دستم را به نرمي بر ميداشت و ميگذاشت روي ران خودم: پسر خوبي باش.
به دروازه دولت كه ميرسيديم پياده ميشديم، فخري خوش و خندان در كوچة هدايت راه ميافتاد و من به دنبالش. جلو آن ساختمان آجري كه ميرسيديم، رو به ديوار، جوري كه من هم بتوانم ببينم، ميايستاد و جورابهاي سياهش را بالا ميكشيد و در كمركش رانهاش گره ميزد. پاي راست، يك نگاه به من، پاي چپ، يك نگاه ديگر، و بعد با لبخندي رضايتمند در پهنة صورت و آن گونههاي برجسته، يك اسكناس پنج توماني توي جيبم ميگذاشت و ميگفت: «خيلي خوب، همين دور و برها چيزي براي خودت بخر تا من برگردم.»
وقتي ميرفت دلم ميگرفت و احساس غربت و تنهايي تمام وجودم را پر ميكرد. دلم براش تنگ ميشد و تنها به شوق بازگشت دوبارهاش در آن حوالي پرسه ميزدم. دقيقهها سنگين ميگذشت، مغازهها چشمم را نميگرفت، ميرفتم، ميآمدم، پا به ديوار ميايستادم، به آن خانة آجري نگاه ميكردم، و زمان كش ميآمد و فخري نميآمد. دوباره ميرفتم به ساعت ديواري بانك ملي نگاه ميكردم، هنوز يك ربع نگذشته بود. فكر ميكردم چرا ده دوازده سال از فخري كوچكترم، چرا نميتوانم باهاش عروسي كنم، و چرا بايد اجازه بدهم او برود توي يك خانة آجري غمانگيز كه از صاحبخانة بيكارهاش متنفرم. اصلاً چرا هروقت فخري از آن خانه بيرون ميآيد، يك سبيلوي موبلند از پنجره سرك ميكشد تا فخري را چند بار وادار كند كه برگردد و دست تكان بدهد و بگويد: «بدو مجيد، دير شد.»
گفتم: «پس كوچه برلن چي؟»
«امروز دير شد. ميترسم به شب بيفتيم. ناراحت نشوي ها! دفعة بعد قولِ قولِ قول.» ميخنديد و قربان صدقهام ميرفت.
گفتم: «فخري، اقلاً يكبار جورابهات را جوري بكش بالا كه بدانم به خاطر من اين كار را كردهاي.»
خنديد. خنديد. و با صداي خندهاش جايي در سالهاي نوجواني و جواني من گم شد. گاهي با آهنگي كه از راديو پخش ميشد در يادم زنده ميشد و دلم را چنگ ميزد، گاهي كوچهاي مرا ياد او ميانداخت، و گاهي بيآنكه بهش فكر كرده باشم به خوابم ميآمد.
بعد از اينكه ايرج را اعدام كردند، در روزهاي نكبتي زندگي مخفي دوباره او را ديدم. گفتم: «فخري، اقلاً يكبار جورابهات را جوري بكش بالا كه بدانم به خاطر من اين كار را ميكردي.»
خنديد. خنديد و مثل آنوقتها دستش را گذاشت روي صورتم و چندبار تكان داد: «آره مجيد، چه يادت مانده؟»
«كجا بودي فخري؟ چند سالي نبودي؟»
چهرة خندانش درهم رفت، گونههاش فرو نشست ولي هنوز تقلا ميكرد كه لبخندش بماند: «با آن يارو عروسي كردم. هماني كه گاهي ميرفتيم كوچه برلن، ولي نميرفتيم كوچه برلن. راستي مجيد ميفهميدي من كجا ميرفتم؟»
«آره، خيلي هم خوب ميفهميدم.»
«پس چرا چيزي نميگفتي؟»
«خيلي بچه بودم، فخري.»
«يعني حالا ديگر بچه نيستي؟»
رفتم جلو و بغلش كردم. گردنش را بوسيدم و تا آمدم لبهاش را ببوسم، بازوهام را از دو طرف گرفت و گفت: «پسر خوبي باش.»
پدر و مادرش رفته بودند اراك. باز هم خاموشي جنگ بود و صداي آژير در تمام لحظهها ميرفت و ميآمد.
«با آن يارو عروسي كردم اما به خانة بخت نرفته برگشتم. به مادرم گفته بود كه دختر نيستم. يادت هست چند سال هر روز با هم ميرفتيم كوچه برلن؟ اين هم مُزدم.»
«پس اينهمه سال كجا بودي؟»
«ولش كن مجيد، بيا راجع به چيزهاي ديگر حرف بزنيم.»
«راجع به چي؟»
«برادرت، ايرج.»
درِ اتاقم را ميبستم. جعبة افتخارات كنار دستم بود، عكس ايرج را ميگذاشتم روي ميز، و نگاه ميكردم. اما ايرج در عكس نبود تا براش بگويم كه عشق اصلي من همان در پانزده سالگي بود. ميدانيد؟ عشق در غربت پا نميگيرد.
«بعد چي شد؟»
«چي، چي شد؟»
«چرا لال شدي؟»
صداي چسبناكي ميآمد. توپ ماهوتي ميرفت و برميگشت. داشتم سرگيجه ميگرفتم. داشتم تلاشم را ميكردم كه برگردم و اقلاً آن حاج آقا را ببينم. صداي پچپچ در گوشم محو ميشد، دندانهام ضرب ميگرفت، و خروپف انسي ديوانهام ميكرد. توي دلم گفتم: زهرمار، خفه شو ببينم چه ميگويند. گرمم بود اما جرئت تكان خوردن نداشتم. صداي گرومب گرومب قلبم را ميشنيدم و ميترسيدم مامان بيايد بالاي سرم، لحاف را از صورتم كنار بزند و بپرسد: «مجيدم، عزيزم، چي شده؟ چرا اين قلب تو اينجوري ...»
«گير افتادهام، مامان.»
دستة صندلي را گرفتم و كمي چرخيدم: «آقاي مهدوي، من ميخواهم برگردم.»
لحظهاي سكوت شد.
«برگردي كجا؟»
«به طرف شما.»
«اگر برگردي شليك ميكنم.»
صداي خشاب اسلحه آمد، و مهدوي ادامه داد: «مفهوم شد؟»
«بله.»
«حاج آقا ميپرسند آن روزها كه تيشه به ريشة نظام مقدس جمهوري اسلامي ميزدي، فكر ميكردي يك زماني هم در دادگاه عدل الهي به اين روز بيفتي؟ خوب، حالا بگو.»
«ما چهارتا برادر بوديم. من و ايرج و...»
«مزخرف نگو. به سئوالهاي من جواب بده.»
«سئوال شما چي بود؟»
«پرسيدم از چه زماني وارد اين گروهك ضد انقلاب تروريستي شدي؟»
«البته من الا´ن سر موضع نيستم. اما فكر ميكنم بايد برگرديم.»
«كجا؟»
«برگرديم به خودمان. همه بايد برگرديم.»
«براي چي؟»
«ببينيم چرا اينجوري شد؟ يك دور از اول همه چيز را بررسي كنيم.»
«خوب، چرا اينجوري شد؟ بررسي كن.»
«اعراب داشتند با هم متحد ميشدند كه به اسرائيل حمله كنند و آنجا را بگيرند، اما امريكا بازي را عوض كرد و عربها ريختند توي ايران. قيمت نفت شكست و ...»
«مزخرف نگو.»
«اجازه دارم يك سيگار ...»
«بكش. انقدر بكش كه بتركي. بعد هم بگو كدام يكي از بمبگذاريها كار تو بود؟»
لحظاتي سكوت در خروپف انسي اره شد.
مامان گفت: «كاش يكي از بچهها را بيدار كنم كه باهاش بروم دستشويي.»
«بگير بخواب، بانو. چشم به هم بگذاري صبح شده.»
صداي مامان پچپچه شد. نشنيدم.
پدر گفت: «ميخواستم اسم بچههام را بگذارم ايرج و سلم و تور. مرحوم اخوي دخالت كرد و به احترامش همة اسمها را اسلامي گذاشتم. فقط ايرج، شاهنامهاي شد.»
«چهارمي را چي ميگذاشتي؟»
پدر پس از سكوت كشداري گفت: «منوچهر، يا شايد فرهاد.»
«پنجمي؟»
«گردآفريد، سودابه ...»
«نكند هوس بچه كردهاي؟»
و باز پچپچه و نجوا لاي دندانلرزهاي من ساييده شد. ميترسيدم اگر برنگردم، نفسم بند بيايد. به يك حركت تماماً برگشتم و رو به پنجره خوابيدم. شبحي كه از پدر در ذهنم ساخته بودم در نور ماه پنجره، آبي شده بود. آبي و بيحركت.
مامان داشت پنجهاش را در موهاي بلندش عبور ميداد. هوا گرم بود، و من سخت تشنه بودم. اما چشمهام را بستم، و درست در لحظهاي كه پدر داشت براي خودش آب ميريخت، من آرام خوابيدم.
مهدوي گفت: «چرا برگشتي؟»
چرا برگشتم؟
خيال كردم در خانة كاهگلي ميگون خوابيدهام، و در پچپچهها دارم تلاش ميكنم كه دوباره برگردم. نميدانستم كه سي سالي از آن روزها گذشته است. دوتا از آن بچههاي سرخوش براي ابد خوابيدهاند. نه، اصلاً نيستند كه خوابيده باشند. خاك شدهاند. گفتم: «مگر استخوان آدم زير خاك، خاك ميشود؟»
«بايد از يك متخصص بپرسي، مجيد. جواب سئوال مرا بده.»
اگر خاك نشود كه حتماً تا چند سال ديگر كره زمين ميشود انبار استخوان و جمجمه.
مهدوي گفت: «از ديد تو چه كساني...؟»
آلمانيها يك فولكس قورباغه ساختند كه گرفت. همة دنيا، هر جا بروي آن را ميبيني. فرانسويها هم رفتند ژيان ساختند كه ترتر كند و آبروي آدم را ببرد. زندگي در غربت ساده نيست. به خصوص وقتي كه احساس كني ديگر نميتواني برگردي. اوائل كه زبان نميداني خيلي چيزها را نميفهمي، لبخند ميزني و از كنارشان ميگذري. بعدها اين نيش و كنايهها آدم را ديوانه ميكند. ناچار ميشوي يك بادمجان زير چشمشان بكاري. فنلانديها البته وضعشان از همه خرابتر است. شش ماهشان روز است، شش ماهشان شب. شما فكر كنيد زمستانها چقدر بدبختند. تاريكي مطلق است، و آنها پشت پنجرهشان نورهاي زرد فسفري كار گذاشتهاند كه ساعت هشت صبح وقتي با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار ميشوند، اول ميروند نور زرد پنجره را روشن ميكنند، بعد پرده كركره را بالا ميدهند، و توي دلشان ميگويند: «اوه، چه روز آفتابي دلانگيزي!»
مهدوي گفت: «و بعد؟»
هيچي. تمام تابستان بعد بنايي داشتيم. مدرسه كه تمام شد، همان هفتة اول تعطيلات با ماشين دوج آجري رنگ پدر به ميگون رفتيم، و آن تابستان را زير دست عملهها و بناها در خاك و خل گذرانديم. مامان موظف بود غذاي كارگرها را بدهد كه نمكگير شوند و تندتر ديوارها را بالا بياورند.
آخر تابستان كه برميگشتيم، خانه آماده بود؛ با روكاري از سنگ توسي. و آن پلههاي جلو عمارت. همان پلههايي كه سالها بعد به مناسبت آزادي ايرج با گلدانها تزييناش كرديم و نشستيم كه عكس بيندازيم.
پدر دور ساختمان چرخيد و گفت: «نگاه كن، بانو، ضد زلزله است. تماماً بتون آرمه. بمب هم بهش اثر نميكند.»
مامان گفت: «شب آخري شام چي برات درست كنم، فريدون.» و تمام زنانگياش را در يك حركت مو و سر نشان داد؛ با گوشههاي تنگ شدة چشمهاش.
پدر گفت: «من كه ميداني؟ هرچي باشد ميخورم.»
«بگو چي بيشتر دوست داري.»
نان.
برگشتم. و نور تندي چشمهام را زد. مهدوي گفت: «برنگرد، احمق!» و پيش از آنكه ببينمشان، چيزي مثل مشت توي شقيقهام نشست كه تمام جمجمهام را سوزاند. گفتم: «آخ.» يك نفر گفت: «شاخ!»
عدهاي با صداي بلند خنديدند. توپ ماهوتي دوم توي بينيام خورد كه صورتم را داغ كرد. دستهام بي اختيار حركت كرد. وقتي بينيام را لمس كردم، دستهام پر از خون بود، و قطرهها همينجور ميچكيد. سرم را پايين گرفتم و از بالاي عينك سعي كردم ببينم چند نفرند، اما نورافكنها تند ميتابيد و آنها داشتند از اتاق بيرون ميرفتند. حال تهوع داشتم و دلم ميخواست بالا بياورم. مهدوي گفت: «مگر نگفتم برنگرد؟» پژواك صداش تكرار شد: «چرا برگشتي؟» گفتم: «يكي از اين آقايان يك جاسويچي دستش بود...» پژواك صداي خودم را شنيدم: «چرا اينجوري شد؟» يك دستمال سفيد آمد به طرف صورتم. مهدوي گفت: «بگير.» دستمال را گرفتم و به بينيام بردم. صداي آكاردئون ميآمد. سلام، عبدالناصر. صداي وزش باد در درختچههاي سرمازده سوت ميكشيد و با صداي آكاردئون عبدالناصر قاطي ميشد. چشم باز كردم كه ببينمش. آسمان سفيد بود و او در حاشية جاده سوتزنان آكاردئون مينواخت و ميگذشت. واسة كي ميزني؟ درد نداشتم، سردم نبود، بيخيال و راحت خوابيده بودم، و داشتم دستهام را به جيب شلوارم ميبردم كه يك دست بيليارد تميز بازي كنم. خانم يونگمن جيغ كشيد: «خواهر!» شايد كسي از جلو اتاقش گذشته بود. دوباره جيغ كشيد: «خواهر!» آقاي پرستار گفت: «من خواهر نيستم.» خانم يونگمن گفت: «خواهر ميخواهم بروم خانة خودم.» لخت مادرزاد از اتاقش بيرون آمد و در راهرو شروع كرد به راه رفتن. لاغر و چروكيده، با پوست آويزان شده، دستهاش را از هم گشوده بود و با خودش حرف ميزد. چقدر صداش اذيتم ميكرد. شبها نميتوانستم بخوابم. در طول چهار سالي كه در آسايشگاه بودم هيچ چيزي به اندازة اين صدا آزارم نداد. لابد دنبال خواهري ميگشت كه من خاطرهاي از او در ذهنم نيست، جز اينكه يك بچة ناقصالخلقه زاييد. اما خودش خيلي خوشگل بود. زودباور و ساده و خوشگل. يكبار بهش گفتم: «ميخواهي ازت آدم برفي درست كنم؟» گفت: «آره.» وسط حياط بزرگمان سيخ و صاف ايستاد، و من با پارو برفها را بردم كنارش. چكمه هم پوشيده بود كه پاهاش يخ نكند، بيحركت به من نگاه ميكرد كه برفها را دورش مثل يك كوه بالا ميبردم. گفت: «چكار داري ميكني، مجيد؟» «دارم انسي برفي درست ميكنم.» «به من كلك نزني؟» «نه، يك آدم برفي خوشگل درست ميكنم كه خودت حظ كني.» كارم كه تمام شد، گفتم: «حالا داد بزن مامان بيايد يك عكس يادگاري ازت بگيرد و ببيند كه چقدر احمقي.» سعي كرد با دست برفها را پس بزند، اما زورش نرسيد. لاي كوه برف گير كرده بود، و تنها سرش بيرون بود. بعد هم سرما خورد و تب كرد. گفتم: «مامان ببرش دكتر.» تلفن خش خش كرد. من تازه به آلمان رسيده بودم. «تو فكر ميكني نميبرمش؟ هفتهاي دوتا دكتر عوض ميكنم. ولي داود ميگويد اصلاً مهم نيست، من انسي خانم را كه فقط به خاطر قشنگياش نميخواهم. براي اصالتش ميخواهم. عجب آدم نازنيني است! خوب، انسي هم قشنگ است، فقط تن و صورتش لك و پيس دارد، عوضش دو تا كاميون بزرگ جهيزيه برد.» «مامان، واي به روزي كه كاميونها برگردند.» و من نفهميدم كه كاميونها كي برگشتند. بعدها مامان گفت: «يك هندوانهفروش بود. پدرت زير بالش را گرفت، حالا واسة خودش از سران ميدان تروبار است. يكي از گندهها، يكي از مؤتلفه.» واسة كي ميزني؟ عينك تهاستكاني گفت: «ميداني چندهزار پزشك و استاد دانشگاه و متخصص و تاجر موفق توي خارج از كشور داريم؟ مردم آمدهاند زحمت كشيدهاند و آدم شدهاند، نه مثل تو كونگشاد كه فقط زر ميزني ...» «ولم كن.» خانم يونگمن گفت: «خواهر!» با اينكه سريع گذشته بودم، از لاي در مرا ديده بود. دلم براش سوخت و برگشتم. به اتاقش رفتم و نزديك تختش ايستادم. از جاش بلند شد، لباسهاش را تند تند در آورد و گفت: «خواهر!» چيزي بين رؤيا و فخري؟ موهاش مثل رؤيا صاف بود كه آن را پله پله كرده بودند، با جعد درشت كه پيچ و تاب ميخورد روي شانهاش، و گونههاي برجستة فخري، آن هم درست زماني كه غمگين بود و ميخنديد. چيزي بين رؤيا و فخري. «خواهر، من خوب ميشوم؟» گفتم: «من خواهر نيستم. لباستان را بپوشيد.» خودش را برام لوس كرد، سنگين پلك زد و لبخند زد: «خواهر، ميخواهم به خانهام برگردم.» زل زدم به چشمهاش. خواستم بگويم بايد با پرستار حرف بزني اما او دوباره جملهاش را تكرار كرد. گفتم: «چرا اينجوري شد؟» گفت: «خوردم زمين. توي آشپزخانة خيس خوردم زمين.» داشت به طرفم ميآمد. بيني بزرگي داشت با صورتي پلاسيده و چشمهاي درشت. موهاي سفيدش را از دو طرف براش پف ميكردند و فِر ميدادند كه كمي از پيرياش بكاهند. هفتهاي سهبار هم ملاقاتي داشت، اما هيچ نوري در چشمهاش نبود. «خواهر، من خوب ميشوم؟» «چرا كه نه؟» «خواهرم ميگويد هيچوقت.» آمد جلوتر و دست انداخت به گردنم، مرا به طرف خودش كشيد و لبش را كج كرد، با چشمهاي حشريِ چندشآور. من زنگ را فشار دادم. ديگر هيچ چيزي وجود نداشت. يك مشت گذاشتم توي بينياش و تند از اتاقش بيرون دويدم. پيش از اينكه پرستار لندهور به راهرو برسد از پلهها پايين رفتم. در پاگرد سوم صداي جيغ و نالههاي خانم يونگمن ميآمد. كاش برنميگشتم. در پاگرد چهارم صداي پرستار را شنيدم. خم شده بود و با انگشت به من اشاره ميكرد: «آهاي! مجيد قورباغه.» «گوار... گوار.» «حرامزاده، برگرد.» كاش برنميگشتم. حالا چه جوري برگردم؟ به پلهها نگاه كردم و خيال كردم دارم ميروم بالا. سبك ميشوم و ميروم بالا. نزديك ابرها. ايرج گفت: «همه چيز با يك اهانت شروع شد. با همان همهپرسي اول؛ جمهوري اسلامي، آري يا نه؟ بنيان اين همهپرسي اهانت بود.» كتاب را برداشتم، ميخواستم آن را بخوانم، اما چشمهام سنگين ميشد و خوابم ميآمد. انسي گفت: «داداشي، مجيد، نميري يك وقت؟» اسد از پشت شانهاش سرك كشيد و گفت: «خدا نكند. زبانت را گاز بگير، بچه.» و براي من شكلك در آورد. سرخك گرفته بودم و از تب ميسوختم. مامان پاشويهام ميكرد، سعيد دوزانو نشسته بود و به دستهاي مامان نگاه ميكرد كه چهجوري تند و تند حوله را در آب يخ ميچلانَد و ميگذارد دور پاهام. فخري هم آمده بود عيادت. روي صندلي نشسته بود و چادرش را از سرش سُر داده بود كه من نگاهش كنم و كيف كنم. گاهي هم يك لبخند ميزد و سعي ميكرد سر حرف را با مامان باز كند. «راستي چيزه، بانو خانم، مگر مجيد بچگيهاش سرخك نگرفته بود كه حالا ...؟» «وقتي بقيه سرخك گرفتند، مجيد رفته بود سنگسر، پيش پدر بزرگش.» «آهان.» و يك لبخند ديگر پاشيد توي صورتم. مامان گفت: «امشب تولد حضرت فاطمه است. ميخواهيم آش فاطمة زهرا بپزيم. فخري هم كمك ميكند.» «البته.» با ناز لبخند زد و به من نگاه كرد. آن شب فخري خانة ما ماند. يكبار وقتي چشم باز كردم ديدم حولة خيس را روي پيشانيام گذاشته و دارد نگاهم ميكند: «اوه! داري ميسوزي، پسر.» صداش توي سرم پيچيد: «زودتر خوب شو برويم كوچه برلن.» گفتم: «نه، كوچه برلن نه.» خنديد: «كوچه برلن راست راستكي.» «كِي؟» وقتي حوله را در لگن آب سرد غوطه ميداد و ميچلاند، النگوهاي طلاش ميآمد پايين، و او دوباره آنها را ميداد بالا. گفت: «هروقت خوب شدي.» «مامانم كجاست؟» «همه توي آشپزخانهاند. مامان من هم آمده. دم صبح ميآيم صدات ميكنم كه جاي پنجة حضرت فاطمه را ببيني.» «يعني چي؟» «مگر نميداني؟ وقتي آش فاطمة زهرا را پختند، سيرداغ و نعناداغ ميدهند روش، درِ ديگ را ميبندند و ميروند تا صبح دعا ميخوانند. صبحِ سحر كه درِ ديگ را باز ميكنند اگر جاي پنجة حضرت فاطمه روي آش مانده باشد، نذرشان قبول شده، كاسه كاسه پر ميكنند و براي همسايهها ميبرند، وگرنه هيچي.» يكبار ديگر حوله را گذاشت، بعد با كف دست چندبار پيشانيام را نوازش كرد و گفت: «من بايد بروم. شك نكنند يكوقت.» آنوقت خم شد صورتم را بوسيد و تند از اتاق بيرون رفت. من داغ شدم و چنان تب كردم كه در خواب و بيداري ديدم آفتاب تندي بر ديوار روبروم پهن شده، و دكتر شيخالاسلام دارد معاينهام ميكند. آدم شوخي بود و هي نوك بينيام را ميپيچاند: «كلاس چندمي؟» «نهم.» «چند سال رفوزه شدهاي؟» «هيچي.» مامان گفت: «آقاي دكتر، بيانصافي نكنيد، مجيدِ من جزو شاگرد اولهاست.» دكتر چشمك زد: «غلط كرده، حالا يك آمپولي بهش بزنم كه سبيل باباش را چنگ بزند.» و دست بهكار شد. همينجور كه سرنگ را پر ميكرد گفت: «فريدون هم كه هروقت مريض باشد سراغ آدم را ميگيرد.» مامان گفت: «گرفتار است، شما كه بهتر ميدانيد. صبح ميرود تا ...» «خوش به حالش بهخدا. پياش را گرفتهاي كه كجا ميرود؟» «پس چي؟ آب بي اجازة من نميخورَد.» «بهش بگو پيش از اينكه شكل لاستيك بشوي سري هم به من بزن، بدبخت"!» داشت هواي داخل سرنگ را رد ميكرد، به من نگاه كرد و خيلي جدي گفت: «تو درس بخوان كه مثل بابات لاستيكي نشوي. برگرد ببينم.» من برگشتم، دكتر آمپول دردناكي بهم زد، و تا آمدم برگردم رفته بود. باز تب كردم و در خواب و بيداري ديدم همه دورم جمع شدهاند. مامان دعا ميخواند و به من فوت ميكرد، فخري حوله روي پيشانيام ميگذاشت، و انسي توي بغل مادرِ فخري لميده بود. اسد و سعيد هم كنار رختخوابم دوزانو در سكوت فقط نگاهم ميكردند. فخري دستش را به پيشانيام گذاشت و گفت: «كمي خنكتر شده.» و به مامان نگاه كرد. مامان دعاش را قطع كرد و گفت: «از ديشب تا بهحال فخري چند بار پاشويهات كرده. آمديم دنبالت كه جاي پنجة حضرت فاطمه را روي آش ببيني، ولي مامان، سرواژه ميكردي. توي تب ميسوختي و حرف ميزدي.» اسد گفت: «چيزهايي ميگفتي كه آبروت رفت، بيچاره.» «چي ميگفتم؟» مامان گفت: «اذيتش نكن. دروغ ميگويد، مامان. ما كه نميفهميديم چي ميگفتي. هذيان نبود، سرواژه ميكردي. انگار داري با دوستت حرف ميزني.» به فخري نگاه كردم: «پنجة حضرت فاطمه را ديديد؟» «آره. چقدر قشنگ بود، مجيد. حيف كه نتوانستي بيايي.» صداش در سرم پيچيد: «نذر شما قبول شد.» گفتم: «چه خوب.» همه زدند زير خنده. كلههاشان تكرار شده بود و صداي خنده قطع نميشد. گفتم: «مامان، ايرج كجاست؟» «دانشگاه.» و پژواك صداش گفت: «ايرجِ من عاشق پرتقال بود.» خبر فقط در دو روزنامه، تكراري درج شده بود. روزنامة كيهان در ستون "اخبار ويژه"، و روزنامة جمهوري اسلامي در ستون "جهت اطلاع" خبر را اينطور نقل كرده بودند: «يك فراري پناهنده شده به نام مجيد اماني كه سيزده سال به نامهاي مستعار بصير پيروزيان ، منصور رهبر، عباس سماوات، بكتاش گيلاني، و شيدا برفابي در آلمان عليه نظام مقدس جمهوري اسلامي دست به اقداماتي زده بود، پس از چهار سال زندگي در يك تيمارستان قديمي شهر آخن، صبح روز يكشنبه دوازدهم فروردين هزار و سيصد و هفتاد و پنج در روستايي نزديك شهر سيواس تركيه خودكشي كرد. مجيد اماني از عوامل گروههاي بمبگذار و ضد امنيت ملي بود كه با زدن رگهاي خود، نزديك مرز ايران به زندگي خود خاتمه داد. به گفتة مقامات آگاه وزارت خارجه احتمال ميرود تروريست نامبرده به خاطر اختلافات ايدئولوژيك به دست اعضاي گروهك سياسي خود به قتل رسيده باشد. اما از سوي ديگر پليس امنيتي تركيه فاش ساخت كه فرد مزبور از يك آسايشگاه رواني شهر آخن آلمان گريخته، و قصد ورود مخفيانه به خاك ايران را داشته است. يك مقام بلندپاية وزارت اطلاعات و امنيت، به همراهي گروهي از كارشناسان آن وزارتخانه براي بررسي بيشتر اين ماجرا، روز دوشنبه عازم تركيه شدند.» روزنامهها را گذاشتم زير متكا، نگاهي به دريچه انداختم، پتو را روي سرم كشيدم و چشمهام را بستم. چكش فولادي در جمجمهام ميگفت: «دينگ... دانگ... اللهُ... اكبر... دينگ... دانگ...» ارتعاش صداي ناقوس تعادلم را به هم ميريخت. با دو دست آن طناب كلفت را چسبيدم، جفتپا خودم را كوبيدم به ديوار: «دينگ... دانگ...» از اين ديوار به آن ديوار.
شايد همه چيز با يك افسانة سنگسري آغاز شد. آنها هفت برادر بودند و يك خواهر. مادرشان مرده بود و پدرشان آدم ستمگر و سختگيري بود كه شب و روز بچههاش را آزار ميداد، كتكشان ميزد، حقشان را ميخورد، حتا نان را هم از آنان دريغ ميكرد. هرچه آنان بيشتر كار ميكردند، پدر رفتارش وحشيانهتر ميشد و روزگارشان را سياهتر ميكرد. تا اينكه يك روز كتك سيري به آنان زد و از خانه بيرونشان كرد.
هفت برادر و يك خواهر به راه افتادند. آنقدر رفتند و رفتند ما تا رسيدند به دهي كه پيرزني داشت جلو خانهاش به بزش علف ميداد. تا آنها را ديد گفت: «الهي قربانتان بروم، شما كي هستيد مثل ماه تابان توي اين شهر غريب؟» آنهاگفتند: «ما هفت برادريم و يك خواهر. پدر ما را زده و از خانه بيرون كرده، دنبال تقديرمان ميرويم.» پيرزن از علف دادن به بزش دست كشيد و گفت: «اي واي! كجا ميرويد بي كفش؟ من اينجا تنها و غمگينم. يكي از برادرها را به من بدهيد، من هم از پوست بزم براي شما كفش ميدوزم؟» آنها گفتند: «پا برهنه مي رويم، اما هيچوقت از هم جدا نميشويم.» و به راه ادامه دادند. رفتند و رفتند تا رسيدند به دهي ديگر. پيرمردي ديدند كه جلو خانهاش نشسته بود و نخ ميريسيد. تا آنها را ديد گفت: «الهي قربانتان بروم، شما كي هستيد مثل خورشيد رخشان توي اين شهر غريب؟» آنهاگفتند: «ما هفت برادريم و يك خواهر. پدر ما را زده و از خانه بيرون كرده، دنبال تقديرمان ميرويم.» پيرمرد دست از نخ ريسيدن برداشت و گفت: «من اينجا تنها و دلگيرم. خواهرتان را بدهيد به من، من برايتان لباس ميدوزم.» آنها گفتند: «ما لباس نميخواهيم و هيچوقت هم از هم جدا نميشويم.» و باز به راه ادامه دادند. رفتند و رفتند تا به دهي ديگر رسيدند. گرسنه و خسته بودند. زني چاق ديدند كه ديگي بر آتش داشت كه آن را همميزد. تا آنها را ديد گفت: «الهي قربانتان بروم، شما كي هستيد مثل ابر بهاران توي اين شهر غريب؟» آنها گفتند: «ما هفت برادريم و يك خواهر. پدر ما را زده و از خانه بيرون كرده، دنبال تقديرمان ميرويم.» زن چاق دست از همزدن ديگش برداشت و گفت: «من اينجا تنها و بي ياورم. يكي از برادرها را به من بدهيد، من هم به شما غذا مي دهم.» آنها گفتند: «ما گرسنه ميمانيم ولي هيچوقت از هم جدا نميشويم.» و باز به راه افتادند. رفتند و رفتند تا به ده ديگري رسيدند. مرد لاغري ديدند كه داشت پنبه ميزد. تا آنها را ديد گفت: «الهي من قربانتان بروم، شما كي هستيد مثل برگ خزان، توي اين شهر غريب.» آنها گفتند: «ما هفت برادريم و يك خواهر. پدر ما را زده و از خانه بيرون كرده، دنبال تقديرمان ميرويم.» مرد لاغر گفت: «من اينجا تنها و بي همسرم. خواهرتان را به من بدهيد، من هم به شما خواب ميدهم.» آنها گفتند: «اين خواب بر ما حرام باد. ما هيچوقت از هم جدا نميشويم.» و باز به راه افتادند و رفتند و رفتند تا به جويباري رسيدند. خواهر كه از خستگي و گرسنگي داشت هلاك ميشد گفت: «برادرها، سردم است، ديگر نميتوانم پاهام را بر زمين بگذارم، ديگر نميتوانم بيايم، ميخواهم كنار اين جويبار بروم توي خاك بلكه قدري آرام بگيرم.» خواهر كه رنگ به رخسار نداشت، و از خستگي نميتوانست چشمهاش را باز نگه دارد، گفت: «برادرها، خدا نگهدار.» رفت توي زمين و بوتة گلسرخ شد. با يك گلسرخ قشنگ. برادرها كه از نبودن خواهر گريان بودند، و از بيپناهي نالان، گفتند: «نميخواهيم بي خواهر بمانيم. نميخواهيم.» به زمين فرو رفتند و جاي هر كدام درختي روييد: چنار، سپيدار، نارون، بيد، افرا، سرو، صنوبر. هفت درخت بي بر. ديري نگذشت كه پدر جاي خالي بچههاش را احساس كرد. در غم تنهايي و بي فرزندي به فكر فرو رفت. ديگر ياوري نداشت كه كشتزارهاش را آبياري كند و زمين را ورز بياورد، كسي نبود كه به گاو و گوسفند علف بدهد، و براي مرغ و خروسها دانه بريزد، و هيچ كس آن خانه بزرگ را جارو نميكرد. ديگر دودي هم از اجاق بلند نشد. كشتزار خشكيد، حيوانها از گرسنگي تلف شدند، ديوارها فرو ريخت و خانه خراب شد. پدر تصميم گرفت كه به دنبال بچههاش برود بلكه آنها را پيدا كند و برگرداند. سر به صحرا گذاشت و آنقدر رفت و رفت تا رسيد به دهي كه پيرزني جلو خانهاش داشت به بزش علف ميداد. گفت: «هفت برادر و يك خواهر نديدي كه از اينجا بگذرند؟» پيرزن همينجور كه به بزش علف ميداد با دست به راه اشاره كرد و گفت: «اگر خون پاهاشان تمام نشده باشد.» پدر راه را گرفت و رفت تا رسيد به ده ديگر. پيرمردي ديد كه داشت نخ ميريسيد. گفت: «هفت برادر و يك خواهر نديدي كه از اينجا بگذرند؟» پيرمرد همينجور كه داشت نخ ميريسيد با دست به راه اشاره كرد و گفت: «اگر از سرما يخ نزده باشند.» پدر راه را گرفت و رفت تا رسيد به ده سوم. زن چاقي ديد كه داشت ديگي را روي اجاق همميزد. گفت: «هفت برادر و يك خواهر نديدي كه از اينجا بگذرند؟» زن چاق همينجور كه ديگاش را همميزد با دست به راه اشاره كرد و گفت: «اگر از گشنگي تلف نشده باشند.» پدر راه را گرفت و رفت تا رسيد به ده چهارم. مرد لاغري ديد كه كنار پنبههاش نشسته بود. گفت: «هفت برادر و يك خواهر نديدي كه از اينجا بگذرند؟» مرد لاغر با دست به راه اشاره كرد و گفت: «اگر از بيخوابي ديوانه نشده باشند.» پدر آنقدر رفت تا به جويبار رسيد. يك درخت گلسرخ ديد و هفت درخت بيبر. فضاي سرسبزي بود كه پرندههاي جورواجور آمده بودند، در لابلاي شاخهها لانه ساخته بودند. جويبار به راه خودش ميرفت، آواز پرندهها در صداي آب مي غلتيد، و پروانههاي رنگوارنگ دور گلسرخ ميچرخيدند. پدر بچههاش را شناخت و دانست كه همة اين سرسبزي و شادابي، كار آنهاست. از آن همه زيبايي حيرت كرده بود. به طرف گلسرخ رفت گفت: «دخترم چه گل قشنگي داري! ميگذاري گلت را بچينم؟» خواهر رو به برادرها كرد و گفت: «برادرها، گل بدهم يا ندهم؟» برادرها گفتند: «گل نده، گل نده.» پدر عصباني شد، رفت گل را بچيند، از تن درخت خار روييد. دست پدر خونين شد. گفت: «حالا كه دست پدرت را خونين كردي، گلت را مي چينم.» خواهر رو به برادرها كرد و گفت: «برادرها، گل بدهم يا ندهم؟» برادرها گفتند: «گل نده، گل نده.» پدر طاقت نياورد و با عصبانيت گلسرخ را چيد. خواهر مرد. برادرها پژمردند، سر در شانة يكديگر گذاشتند و زار زار تا شب گريستند. شب كه هوا تاريك شد، خواهر را توي يك تابوت گذاشتند و به آسمان رفتند. حالا اگر شبي به آسمان نگاه كنيم، هستند. چهار برادر، چهار گوشة تابوت را بر دوش دارند، سه برادر پيشاپيش ميروند، و همه با هم ميخوانند: «گل نده، گل نده.»
پايان 1997 تا 1999
دورن. محله ی غمانگيز
يادداشتی بر همين رمان در جمهوری قلم نوشته: س. م. بنی فاطمه
خواندن رمانی که خودت چاپش کرده باشی کمی با کتابی که می خری و دیگران برایت چاپ کرده اند فرق می کند. شخصیت این رمان با آن یکی فرق می کند. آن یکی تنها خاطره ی یک خرید را باخود دارد اما این یکی...
این یکی اول یک فایل است که می برم شرکت و با چاپگر شرکت چاپش می کنم. کاغذ سفید ندارم. کاغذهای باطله ی پایان نامه ام هستند. و عجیب که تنها 160 صفحه کاغذ یک رو دارم. و حالا یک کتاب ورق ورق شده دارم با نوشته ای با فونت 16 و درشت. و درست 160 صفحه.
::
قبل از اینکه شروع به خواندن کنم به حافظه ام می روم: اول نام معروفی را جستجو می کنم؛ نویسنده ای که با سمفونی مردگان برایم آغاز شد و با گردون ادامه یافت. نمی دانم چرا کمی «باغ اناری» هم قاطی این جستجوست. کمی هم «احمد محمود»، کمی هم «راز کوچک».
سمفونی را سال 72 خوانده ام. جستجو... رمانی گیرا و دنباله دار در ذهن. که هنوز فضایش در مغزم هست. نام معروفی همیشه در فکرم به عنوان ادیب و نویسنده ای بوده که فعالیت های فرا ادبی اش همواره فعالیت های ادبی ش را تحت تاثیر قرار داده. انتشارات، مجله، مقالات سیاسی، مقالات اجتماعی. همان وقت ها هم فکر می کردم که کاش تنها قصه می نوشت. و بعد فکر می کردم که در جامعه ی غیر حرفه ای ما چه کسی پس کارهای دیگر را بکند؟
یادم می آید که معروفی ِ نویسنده چه طور تبدیل شد به یک شخصیت سیاسی. مجله اش تعطیل شد، خودش هم محکوم شد و نامش همراه 60 یا 80 ضربه شلاقی که باید می خورد به خارج کشور رفت که برگردد و دیگر برنگشت. فکر کنم یک صفحه درباره ی نویسنده فکر کردم.
رمان را شروع می کنم.
رمان ورق ورق پیش می رود.همیشه از خواندن کتاب های ورق ورق شده بیشتر لذت برده ام. :: فصل اول: من. پیش می روم. از همین اول می فهمم که با یک قصه ی ادبی صرف روبرو نیستم. امیدوارم وجه ادبی ش به وجه سیاسی و تاریخی ش بچربد. از نوشته های ایدئولوژیک بدم می اید. :: پیش می روم. نه؛ شیوه ی نوشتن شیوه ای ادبی است.پس پیش می روم. :: پس چرا ابتدای این رمان کشش آنچنانی ندارد؟ یک سری اطلاعات پراکنده، یک سری نام ها و شخصیت های جدید و ناشناس. پیش بروم، شاید روشن شود. :: پیش می روم :: پیش می روم. کاغذها را نمی توانم زمین بگذارم. پیش می روم. :: {یکی دو روز وقفه به خاطر شلوغی اطراف} :: حالا ساعت ده صبح است . از شرکت پاس گرفته ام که بروم بازدید از خطوط اطراف و الآن دارم توی خانه صبحانه و رمان... پیش می روم. :: تا اینجا فکر کنم تدوین رمان کمی عیب داشته باشد. ولی چه اطلاعاتی می دهد این رمان. چه قدر محکم. :: پیش می روم. شخصیت ایرج یک شخصیت ماندگار خواهد شد در ذهنم. باهمه ی نبودن هایش. همانطور که در عکس ها. مادر هم واقعا... و اما عبدالناصر محبوب ترین انسان این قصه خواهد بود برای برای من.... ولی ... زن و بچه ی مجید چرا این قدر نامفهموند؟ از کجا می آیند؟ اصلا لزومی داشت این حضور نابودشان در قصه؟ و پسر بدون پیشانی انسی هم یک نماد لو رفته است به نظرم. و خیلی هم شبیه یک شخصیت در سمفونی... و پدر خیلی آشناست... و رویا خیلی باسمه ای... و مهدوی همچنین... :: پیش می روم...شیوه ی روایت بد نیست. اما خوب هم نیست.(این هم برخورد سلیقه ای!) به نظرم مونتاژ کار خوب در نیامده. :: یادم آمد امیر براتیانی... شباهتی که بین این اسم و نام قهرمان قصه ی کوتاه وضعیت ممد شریفی ست. از علی براتیانی به بعد همه غایبن. :: پیش می روم... این رمان از نظر تاریخی یک سند عالی ست. نمی دانم همه چیز در قصه مستند است؟ با آن نوشته ی سردر رمان؟ نویسنده واقعا کار شاقی را انجام داده است. کنار آمدن با بعضی چیزها واقعا سخت است. :: می خواهم اعلام کنم که اینجانب به اندازه ی بسیار زیادی به تاثیر آزادی بر نوشتار نویسنده ایمان آورده ام! دست نویسنده چه باز می شود! :: فصل بندی رمان به نظرم بی دلیل و بی مصرف می آید. من، تو، او، ما... یعنی چه؟ دوربین مخفیه؟! :: مجید که کشته شد، نمی دانم چرا دلم برایش نسوخت. شاید بعدا نظرم عوض شود. :: تمام می کنم... نمی دانم چرا این افسانه ی آخر کتاب به نظرم سرکاری می آید. شاید برای اشغال ذهن خواننده که مثلا این یک پانوشت برای قصه است. به یاد افسانه ای می افتم که سیمین دانشور در سووشون آورده بود. :: رمان را تمام کرده ام. تمام آن را می شود در چند جمله خلاصه کرد. نه؛ بگذار یک بار دیگر صفحه ی اولش را بخوانم... واویلا! چه قدر این صفحات اول به من اطلاعات می داده اند. دوباره پیش می روم. نه؛ این صفحات اولیه را دوباره که می خوانم تصویر رمان در ذهنم جوان می شود. حالا ناصر را بیشتر می شناسم. حالا امیر را ... حالا دلم برای مجید می سوزد... اولش هم گفتم؛ مونتاژ رمان اشکالات دارد! :: متاسفانه همانطور که حدس می زدم؛ وجوه فراادبی رمان بر ادبیت آن می چربید. یعنی نمی شود؟ :: بروم توی وب ببینم کس دیگری هم آن را خوانده؟ نه. هر چه می گردم اثری از نظری نیست. این روزها کسی رمان نمی خواند...؟ :: این کاغذها را می دهم صحافی که بشوند یک کتاب. بعد می گذارم شان توی کتابخانه. با این گزارش کار. شاید هم این نوشته را برای نویسنده ی «فریدون...» فرستادم... س. م. بنی فاطمه، سیرجان، پاییز 82 چند روز بعد است... حالا که رمان ته نشسته است در جانم، می بینم که بار دیگری باید آن را بخوانم.فضای خاصی از آن در حافظه ی فعالم نمانده است. آن نفرتی که از تاریخ و انقلاب و نکبتهایش در جانم نشسته بود فراموشم شده. نمی دانم شاید دوباره باید تجدید کنم قصه را. نمی دانم ارزشش را دارد؟