October 30, 2003

قسمت ششم"فريدون سه پسر داشت"، فصل تو

تو در عكس‌ نيستي‌. از آن‌ آدم‌ ريزه‌ و چالاك‌، از آن‌ آدم‌ هميشه‌ زنداني‌، بعدها حسرتي‌ در خاطر مامان‌ مانده‌ بود كه‌ توي‌ خيابان‌ هروقت‌ كسي‌ را به‌ قد و قوارة‌ تو مي‌ديد دنبالش‌ راه‌ مي‌افتاد، مي‌پيچيد جلوش‌، مي‌ايستاد و نگاهش‌ مي‌كرد: «نه‌. اين‌ نيست‌.»

شور و شرت‌ از يادم‌ نمي‌رود، ايرج‌. يك‌ لبخند و چال‌ كوچولوي‌ طرف‌ چپ‌ صورت‌: «بيا اينجا مجيد. تو بايد از تجربه‌ها استفاده‌ كني‌. بعدها به‌ دردت‌ مي‌خورد. ببين‌، آدم‌ وقتي‌ به‌ زندان‌ مي‌افتد، حداكثر تا چهل‌وهشت‌ ساعت‌ شكننده‌ و آسيب‌پذير است‌. بدن‌ انسان‌ كه‌ به‌ محيط‌ جديد عادت‌ كند، يعني‌ بعد از چهل‌وهشت‌ ساعت‌ معمولاً نمي‌توانند زنداني‌ را بشكنند. مقاومت‌ اول‌ خيلي‌ مهم‌ است‌. اگر در اين‌ دوره‌ مقاومت‌ كني‌، كار تمام‌ است‌، ديگر نمي‌توانند كاري‌ بكنند. بيا. اگر مي‌خواهي‌ آدم‌ بشوي‌، اين‌ كتاب‌ را بخوان‌.»
پيپ‌ زير دندانت‌ بود، گوشة‌ لب‌، و دود ملايمي‌ جلو صورتت‌ چرخ‌ مي‌خورد. روي‌ جلد كتابِ «ديوار» را روي‌ سينه‌ات‌ به‌ طرفم‌ گرفته‌ بودي‌. اثر ژان‌ پل‌ سارتر، ترجمة‌ صادق‌ هدايت‌. نمي‌دانم‌ چرا آن‌ روز علي‌رغم‌ علاقة‌ شديدي‌ كه‌ هميشه‌ بهت‌ داشتم‌، هوس‌ كردم‌ تيري‌ به‌ جانبت‌ روانه‌ كنم‌ و خودي‌ نشان‌ بدهم‌. نمي‌دانم‌ چرا يك‌ سيگار زر در آوردم‌، روشن‌ كردم‌ و بعد كتاب‌ را ورق‌ زدم‌. تو ساكت‌ شده‌ بودي‌ و لبخند مي‌زدي‌.
من‌ از فرصت‌ استفاده‌ كردم‌ و تير دوم‌ را هم‌ به‌ طرفت‌ شليك‌ كردم‌: «اگر اينجوري‌ است‌ كه‌ مي‌گويي‌، تعجب‌ مي‌كنم‌ تو بعد از دو سال‌ زنداني‌ كشيدن‌ براي‌ چي‌ تن‌ به‌ آن‌ مصاحبة‌ كذايي‌ دادي‌؟ در واقع‌...»
پيپت‌ خاموش‌ شده‌ بود. با پك‌هاي‌ كوچولو چيزي‌ لاي‌ دندان‌ گفتي‌ كه‌ نفهميدم‌. كبريت‌ زدي‌، يك‌ نگاه‌ به‌ من‌، يك‌ نگاه‌ به‌ كبريتي‌ كه‌ به‌ آن‌ مشغول‌ بودي‌: «شكستن‌ يعني‌ اينكه‌ وقتي‌ آدم‌ چك‌ اول‌ را خورد همه‌ چيز را بگويد و آدم‌ بفروشد. مصاحبه‌اي‌ كه‌ من‌ كردم‌ بعد از دو سال‌، حكايت‌ ديگري‌ است‌. من‌ كه‌ از كسي‌ حرف‌ نزدم‌، از خودم‌ حرف‌ زدم‌. اما همه‌ مي‌دانند، حتا مردم‌ روستا هم‌ مي‌دانند كه‌ اقرارهاي‌ زير بازجويي‌ و شكنجه‌ اعتبار ندارد.»
احساس‌ كردم‌ فضاي‌ بين‌ ما سرد مي‌شد، و از هم‌ فاصله‌ مي‌گرفتيم‌. تو سرت‌ توي‌ كتاب‌ بود، و من‌ داشتم‌ با پاكت‌ سيگار زر ور مي‌رفتم‌. با اين‌حال‌ نتوانستم‌ آرام‌ بگيرم‌. گفتم‌: «خيال‌ نمي‌كنم‌ تجربيات‌ زندان‌ به‌ كار بيايد. هفتة‌ پيش‌ با بچه‌هاي‌ سازمان‌ رفتيم‌ زندان‌ گوهردشت‌ را ديديم‌. مي‌داني‌ ايرج‌، خرابش‌ كرده‌اند، درهاش‌ را كنده‌اند، و مردم‌ دسته‌ دسته‌ مي‌روند تماشا.»
«شب‌ دراز است‌، مجيد.»
شب‌ دراز بود. آنقدر دراز كه‌ هنوز به‌ صبح‌ نرسيده‌، لاجوردي‌، رئيس‌ زندان‌ اوين‌ گفت‌: «حرف‌ ديگري‌ نداري‌؟»
«نخير.»
«وصيت‌ يا پيغام‌ خاصي‌ نداري‌؟»
«نخير.»
«البته‌ خارج‌ از فضاي‌ دادگاه‌، من‌ به‌ پدرت‌ ارادت‌ مخصوص‌ دارم‌، عموي‌ شما شهيد اماني‌ از اسوه‌هاي‌ نهضت‌ ماست‌، اسد هم‌ سفارش‌ات‌ را كرده‌. اگر پيغام‌ خاصي‌ داري‌ بگو.»
«قبلاً گفته‌ام‌، من‌ جواني‌ام‌ را پاي‌ اين‌ انقلاب‌ گذاشته‌ام‌. حرف‌هام‌ را فقط‌ از تلويزيون‌ خطاب‌ به‌ مردم‌ مي‌زنم‌.»
«هوالعزيز. پسر نوح‌ با بدان‌ بنشست‌، خاندان‌ نبوتش‌ گم‌ شد. پدرش‌ نمايندة‌ مجلس‌ شوراي‌ اسلامي‌ است‌، اما پسر، مرتدي‌ است‌ كه‌ حتا حاضر نيست‌ شهادتَين‌ را جاري‌ كند. بسم‌الله‌القاصم‌الجبارين‌. حكم‌ اعدام‌ اين‌ مرتدِ باغي‌ صادر گرديد. والسلام‌ عليكم‌ و رحمة‌الله‌ و بركاته‌.»
مجيد سيگاري‌ آتش‌ زد. خيال‌ مي‌كرد عكسي‌ از جعبة‌ عكس‌ها برداشته‌ و به‌ گلدان‌ تكيه‌ داده‌. خيال‌ مي‌كرد در طبقة‌ چهارم‌ آسايشگاه‌ برادران‌ آلكسيانا پشت‌ پنجره‌ نشسته‌ و دارد وقت‌ مي‌گذراند. نمي‌دانست‌ كه‌ در اتوبان‌هاي‌ تركيه‌ با سرعت‌ سرسام‌آوري‌ به‌ مرز ايران‌ نزديك‌ مي‌شود. رگبار و توفان‌ قطع‌ نمي‌شد، و مجيد احساس‌ مي‌كرد از بوي‌ ماندگي‌ سيگار حالش‌ دارد به‌هم‌ مي‌خورد. تفي‌ زد و ماليد به‌ كفش‌. كمي‌ آرام‌ گرفت‌.
مهدوي‌ از راننده‌ خواست‌ كه‌ نوار بگذارد. هايده‌ صداي‌ قشنگي‌ داشت‌: «تو اين‌ غربتي‌ كه‌ هستم‌، دارم‌ مي‌ميرم‌ حاليت‌ نيست‌...»
چهارشنبه‌. چهارشنبه‌ با كي‌ قرار داشتم‌؟ چرا مغزم‌ كار نمي‌كند؟
«آقاي‌ مهدوي‌، امروز چند شنبه‌ است‌؟»
«چهارشنبه‌.»
با كي‌ قرار داشتم‌؟ خيلي‌ مهم‌ بود. روي‌ تكه‌ كاغذ زردي‌ نوشته‌ بودم‌ چهارشنبه‌ ساعت‌ چهار بعدازظهر. زيرش‌ هم‌ نوشته‌ بودم‌: بسيار مهم‌. و دورش‌ دايره‌ كشيده‌ بودم‌ كه‌ چراغ‌ بسيار مهم‌ در ذهنم‌ روشن‌ و خاموش‌ شود. اما چراغ‌ چهارشنبه‌ در ذهن‌ من‌ خاموش‌ است‌. به‌ امير كمونيست‌ گفتم‌: «چهارشنبه‌ روز بسيار مهمي‌ است‌.»
«براي‌ چي‌؟»
«امير، اصلاً مي‌فهمي‌ من‌ چه‌ مي‌گويم‌؟ اين‌ روز براي‌ من‌ از نظر سياسي‌ خيلي‌ اهميت‌ دارد. يادم‌ نيست‌ كه‌ با كي‌ قرار داشتم‌. چهار سال‌ است‌ كه‌ اينجا دارم‌ فكر مي‌كنم‌، اما اصلاً سر درنمي‌آورم‌. نمي‌دانم‌ كِي‌ قرار گذاشتم‌، يادم‌ نمي‌آيد. فقط‌ يادم‌ هست‌ كه‌ آن‌ روز صبح‌ خيلي‌ زود از خواب‌ پريدم‌ و پيش‌ خودم‌ گفتم‌ امروز چهارشنبه‌ است‌. اين‌ يادداشت‌ را هم‌ روي‌ آينة‌ دستشويي‌ ديدم‌. قهوة‌ مفصلي‌ درست‌ كردم‌، يكي‌ دوتا سيگار كشيدم‌، كمي‌ ورزش‌ و كمي‌ تماشاي‌ پنجره‌ها. دوش‌ گرفتم‌، لباس‌ تميز اطوخورده‌ پوشيدم‌، ادوكلن‌ زدم‌، موهام‌ را شانه‌ كردم‌ و از يك‌ ساعت‌ قبل‌ آماده‌ بودم‌. ولي‌ يادم‌ نمي‌آمد با كي‌ قرار داشتم‌. مي‌فهمي‌؟ يادم‌ نمي‌آمد. آخرش‌ هم‌ يادم‌ نيامد كه‌ نيامد.»
«حالا يادت‌ باشد كه‌ قرار مهمي‌ داري‌. اين‌ آدمي‌ كه‌ مي‌آيد اينجا، احتمالاً مقدمات‌ سفر را برات‌ جور مي‌كند. هايكه‌ پدرش‌ درآمد تا از اين‌ واسطه‌ به‌ آن‌ واسطه‌ يارو را پيدا كند. هايكه‌ واقعاً لطف‌ كرد و از اين‌ حرف‌ها.»
«من‌ برمي‌گردم‌. يادت‌ باشد چي‌ بهت‌ گفتم‌، امير. وقتي‌ برگشتم‌ ديگر بر نمي‌گردم‌ كه‌ ديگران‌ فكر كنند من‌ برگشت‌ناپذير بوده‌ام‌.»
«خودت‌ فهميدي‌ چي‌ گفتي‌؟»
بعضي‌ از آدم‌ها بر مي‌گشتند. باران‌ هنوز نم‌ نم‌ مي‌باريد و بعضي‌ها برمي‌گشتند. من‌ از چترشان‌ مي‌فهميدم‌ كه‌ خودشان‌ هستند كه‌ برمي‌گردند. گاهي‌ هم‌ از چترشان‌ و سگ‌شان‌. دوتا نشاني‌ از يك‌ نفر دقيق‌ در خاطر مي‌ماند. علم‌ آمار مي‌گويد جاي‌ شك‌ نيست‌. ما سياسي‌كارها با آمار بو مي‌كشيم‌. مثلاً آن‌ پيرزني‌ كه‌ يك‌ پاش‌ كوتاه‌ است‌، اگر زير رگبار نمي‌خواست‌ بدود، باز هم‌ موقع‌ برگشتن‌ مي‌شد فهميد كه‌ خودش‌ است‌. پالتو قهوه‌اي‌ پوشيده‌ بود، و يك‌ زنبيل‌ حصيري‌ انداخته‌ بود به‌ ساعدش‌. پاي‌ كوتاهش‌ مثل‌ پيستون‌ ماشين‌ مي‌آمد بيرون‌ و برمي‌گشت‌. خيلي‌ هم‌ سعي‌ مي‌كرد طبيعي‌ جلوه‌ كند، اما طرح‌ اندامش‌ نيم‌چرخي‌ مي‌خورد و دوباره‌ صاف‌ مي‌شد.
اين‌همه‌ آدم‌ باچتر و بي‌چتر مي‌آيند و مي‌روند، اما ايرج‌ خان‌! تو را نمي‌بينم‌.
گياهخوار گفت‌: «ايرج‌ خان‌ را نمي‌بينم‌. مثل‌ اينكه‌ تشريف‌ ندارند. كجا هستند؟»
پدر يك‌ جفت‌ گيلاس‌ از درخت‌ چيد، با نوك‌ انگشت‌ها پاكشان‌ كرد و جفتي‌ در دهنش‌ گذاشت‌: «ايرج‌ را مي‌فرماييد؟ سرطان‌ گرفت‌ و مرحوم‌ شد.»
پدر با ريش‌، كهنه‌ و كودن‌ به‌ نظر مي‌آمد. چهره‌اش‌ كدر مي‌شد، كمي‌ هم‌ خرفت‌. كت‌ و شلوار تميز اطوخورده‌اي‌ به‌تن‌ داشت‌، اما ريش‌ بهش‌ نمي‌آمد. كراوات‌ را گذاشته‌ بود كنار، و اصلاً براق‌ نبود. باز هم‌ گيلاس‌ خورد و گفت‌: «بله‌، مرحوم‌ شد.»
«عجب‌! خدا رحمت‌ كند. خبر نداشتيم‌ وگرنه‌ مجلس‌ ختم‌ مي‌آمديم‌، يا تسليتي‌ توي‌ روزنامه‌...»
«مجلس‌ نگرفتيم‌. خيلي‌ بي‌سروصدا.» و دو تا گيلاس‌ قرمز جفتي‌ براي‌ آن‌ عاقله‌ مرد كوچولو چيد كه‌ گياهخوار بود و چشم‌هاي‌ عيبناك‌ ماتي‌ داشت‌. انگار لايه‌اي‌ پيه‌ روي‌ چشم‌هاش‌ نشسته‌ كه‌ ديگر برق‌ نزند. هيچوقت‌ اسمش‌ را نفهميدم‌.
من‌ و سعيد آن‌ روز پاي‌ منقل‌ بوديم‌ كه‌ بساط‌ كباب‌ را علم‌ كنيم‌ تا به‌ اين‌ مهمان‌ پدر خوش‌ بگذرد. از بازاري‌هاي‌ اهل‌ سياست‌ بود. پدر بهش‌ شك‌ داشت‌، اما مجبور شده‌ بود كه‌ او را به‌ باغ‌ ميگون‌ بياورد.
سعيد زغال‌ مي‌ريخت‌ و من‌ باد مي‌زدم‌. پدر گفت‌: «كوبيده‌ را بايد حسابي‌ چنگ‌ بزنيد كه‌ روي‌ آتش‌ از سيخ‌ نريزد.»
سعيد گفت‌: «اگر ريخت‌ من‌ اسمم‌ را عوض‌ مي‌كنم‌.»
وقتي‌ كباب‌ حاضر شد، آن‌ مرد كوچولوي‌ گياهخوار لب‌ به‌ كباب‌ نزد. سبزي‌ را مشت‌ مي‌كرد لاي‌ نان‌ مي‌پيچيد و در دهنش‌ مي‌گذاشت‌. صداش‌ شبيه‌ به‌ اردك‌ بود، اردكي‌ كه‌ سرما خورده‌ باشد: «من‌ نمي‌توانم‌ لب‌ به‌ گوشت‌ بزنم‌، از دود كباب‌ استفاده‌ مي‌كنم‌.» و خودش‌ چنان‌ قهقهه‌ زد كه‌ مجبور شد يك‌ پاش‌ را بلند كند.
پدر لقمه‌اي‌ براي‌ خودش‌ گرفت‌ و نگاهش‌ كرد: «اين‌همه‌ كباب‌ را به‌خاطر شما راه‌ انداخته‌ايم‌. گوشت‌ برة‌ تازه‌ است‌. قصابه‌ جلو خودم‌ بره‌ را كشت‌ و وقتي‌ گوشت‌ را پيچيد توي‌ روزنامه‌ هنوز گرم‌ بود. حيف‌ نيست‌ شما ميل‌ نفرماييد؟»
«عرض‌ كردم‌، من‌ گياهخواري‌ مي‌كنم‌.» لقمة‌ ديگري‌ گرفت‌، با سبزيجات‌ بيشتر. و با آن‌ چشم‌هاي‌ عيبناكش‌ همه‌ جا را مي‌پاييد: «آقا مجيد و آقا سعيد اينجا چه‌ مي‌كنند؟ لابد تعطيلات‌ را در هواي‌ آزاد با مطالعه‌ و تحقيق‌...»
«نخير. يكي‌ دو روز پيش‌ آمده‌اند ساختمان‌ را رنگ‌ بزنند. مدت‌ها بود به‌ اوضاع‌ ساختمان‌ها رسيدگي‌ نكرده‌ بوديم‌.»
بيش‌ از يك‌ ماه‌ بود كه‌ پدر شبانه‌ ما را به‌ باغ‌ ميگون‌ برده‌ بود تا در بگير بگيرها و جنجال‌ها نباشيم‌. مامان‌ چشم‌هاش‌ را ريز كرد و دندان‌هاش‌ را به‌هم‌ سابيد: «اگر يك‌ مو از سر اين‌ها كم‌ شود، اسد، خودت‌ مي‌داني‌.» و بعد انگشت‌ سبابه‌اش‌ را جلو صورت‌ اسد تكان‌ داد: «واي‌ به‌ حالت‌ اگر خون‌ از دماغ‌شان‌ بيايد.»
اسد روي‌ پتو، جاي‌ پدر نشسته‌ بود. دست‌هاش‌ را به‌ همديگر چفت‌ كرده‌ بود و با هر دو انگشت‌ شست‌ به‌ ريش‌هاش‌ ورمي‌رفت‌: «توي‌ خانوادة‌ ما ننگ‌ است‌ كه‌ يكي‌ منافق‌ باشد، نوكر بي‌جيره‌ و مواجب‌ مسعود رجوي‌. يكي‌ كمونيست‌ وابسته‌ به‌ شوروي‌ كه‌ عكس‌ و كتاب‌ استالين‌ در اتاقش‌ پيدا شود. در صدر اسلام‌ هم‌ همين‌جور بود. عده‌اي‌ از افراد به‌ دامن‌ اسلام‌ پناه‌ آوردند، اما بچه‌هاشان‌ بت‌پرست‌ و كافر باقي‌ ماندند. برعكسش‌ هم‌ بود، البته‌. كه‌ همين‌ چيزها باعث‌ شد خانواده‌ها شقّه‌ شدند.»
مامان‌ گفت‌: « لازم‌ نيست‌ براي‌ من‌ نطق‌ كني‌. خودت‌ هم‌ حلقه‌ به‌ گوش‌ خميني‌ شده‌اي‌.»
پدر ساكت‌ بود و در اتاق‌ قدم‌ مي‌زد. از وقتي‌ با خميني‌ ملاقات‌ كرده‌ بود، در انبوه‌ ريش‌ و يقة‌ بسته‌ شده‌ آرام‌ گرفته‌ بود. يا شايد از وقتي‌ نمايندة‌ مجلس‌ شده‌ بود در لاك‌ سردي‌ فرو رفته‌ بود كه‌ انگار او نبوده‌ كه‌ ساليانِ سال‌ كمپاني‌اش‌ را در سالروز انقلاب‌ شاه‌ و ملت‌ آذين‌ مي‌بسته‌، كراوات‌ پير گاردين‌ مي‌زده‌، و در روزنامه‌ها آگهي‌ تبريك‌ چاپ‌ مي‌كرده‌.
يادش‌ رفته‌ بود كه‌ شق‌ و رق‌ در بين‌ كاركنانش‌ راه‌ مي‌رفت‌ تا بهش‌ سلام‌ كنند. آنوقت‌ يك‌ سكة‌ پهلوي‌ مي‌گذاشت‌ كف‌ دست‌شان‌، و لبخندي‌ مي‌زد: «همه‌ چيز مرتب‌ است‌؟» و حتا منتظر جواب‌ نمي‌ماند و مي‌گذشت‌ تا به‌ نفر بعدي‌ برسد. حتماً همه‌ چيز مرتب‌ بود. بله‌، همه‌ چيز مرتب‌ بود.
مي‌توانست‌ برود توي‌ دفترش‌ بنشيند تا سران‌ بازار به‌ ديدارش‌ بيايند، گل‌ و شيريني‌ بياورند، چاي‌ و شربت‌ بنوشند. عكاس‌ خبر مي‌كرد كه‌ چندتايي‌ بيندازد براي‌ يادگار يا ثبت‌ در تاريخ‌. بعد همگي‌ راه‌ مي‌افتادند كه‌ صحنة‌ گلباران‌ مجسمة‌ شاه‌ را به‌ وسيلة‌ اصناف‌ در استاديوم‌ امجديه‌ تماشا كنند.
آن‌ شب‌ وقتي‌ به‌ خانه‌ برگشت‌ چشم‌هاش‌ از انگشتريِ الماسش‌ براق‌تر بود. روي‌ آن‌ مبل‌ هميشگي‌ نشست‌ و پاي‌ راستش‌ را انداخت‌ روي‌ پاي‌ چپ‌، و با دست‌ آن‌ را گرفت‌ كه‌ هيجان‌ از پاهاش‌ بيرون‌ نزند: «فقط‌ من‌ بودم‌ و پنج‌ شش‌ نفر از سران‌ بازار. شام‌ را با آقاي‌ اسدالله‌ علم‌، وزير دربار، خورديم‌. اگر رقبا سوسه‌ نيايند يك‌ شام‌ خصوصي‌ هم‌ با شاه‌ مي‌خوريم‌. آقاي‌ علم‌ قولش‌ را داده‌ است‌. چه‌ مرد نازنيني‌!» و با شعف‌ كودكانه‌اي‌ انسي‌ را كه‌ كنار مبلش‌ ايستاده‌ بود توي‌ بغلش‌ كشيد و چند بار ماچش‌ كرد.
يادش‌ رفته‌ بود.
حالا ديگر كمتر حرف‌ مي‌زد، و آنقدر ساكت‌ شده‌ بود كه‌ آدم‌ خيال‌ مي‌كرد دارد به‌ چيزي‌ فكر مي‌كند، يا انگار چيزي‌ تو ملاجش‌ خورده‌. در طول‌ اتاق‌ مي‌رفت‌ و برمي‌گشت‌. و گاهي‌ تك‌ جمله‌اي‌ مي‌پراند. يعني‌ كه‌ حرف‌ آخر. اسد روي‌ پتو، جاي‌ پدر، نشسته‌ بود. گفت‌: «راجع‌ به‌ حضرت‌ امام‌ همة‌ دنيا دارند اعتراف‌ مي‌كنند كه‌ چه‌ شخصيتي‌ است‌.»
مامان‌ تند و صريح‌ زد توي‌ ذوقش‌: «همة‌ دنيا غلط‌ مي‌كنند. اين‌ امامِ تو هر چي‌ هست‌، دستش‌ به‌ خون‌ ايرجِ من‌ آلوده‌ است‌.» و دستة‌ روزنامه‌ها را به‌ طرفش‌ پرت‌ كرد: «بيا خودت‌ نگاه‌ كن‌. ببين‌ هر شب‌ چند نفر را اعدام‌ مي‌كنند. ببين‌ هر شب‌ چند مادرِ بدبخت‌ مثل‌ من‌ داغدار مي‌شوند.»
«اين‌ها دست‌پخت‌ بني‌ صدر و منافقين‌ است‌، مامان‌. نتيجه‌اش‌ هم‌ خيلي‌ گران‌ تمام‌ مي‌شود. هم‌ براي‌ ما، هم‌ براي‌ خودشان‌. هر انقلابي‌، ضد انقلابش‌ را هم‌ دارد، طبيعي‌ است‌. شما خيال‌ مي‌كنيد كه‌ وقتي‌ ما توي‌ دهن‌ امريكا مي‌زنيم‌، امريكا آرام‌ مي‌نشيند؟»
«همة‌ اين‌ گروه‌ها امريكايي‌اند، نوكرند، ضد انقلابند، فقط‌ شما راست‌ مي‌گوييد! اگر راست‌ مي‌گوييد پس‌ چرا آدم‌ مي‌كشيد؟» و صداش‌ مي‌لرزيد.
«اين‌ها بيايند بمب‌ بگذارند و ما دست‌ روي‌ دست‌ تماشا كنيم‌؟ اين‌ها كم‌ فتنه‌ نكرده‌اند. توي‌ همين‌ بمب‌گذاري‌ اخير، هفتادودو تن‌ از ياران‌ امام‌ تكه‌ پاره‌ شدند، مامان‌.» كمي‌ هم‌ بغض‌ كرده‌ بود و انگار مي‌خواست‌ مظلوميت‌ كشتگان‌ را يكجا به‌ نمايش‌ درآورد، سرش‌ را رها كرده‌ بود روي‌ شانة‌ راست‌، با نم‌ اشكي‌ در چشم‌هاش‌: «هيچكدام‌ از اين‌ شهدا اصلاً قابل‌ شناسايي‌ نبودند. مگر آنها خانواده‌ نداشتند؟ مگر اين‌ افرادِ مخلص‌ كه‌ شب‌ و روز در خدمت‌ جنگ‌ و انقلاب‌ بودند چه‌ گناهي‌ داشتند؟ بِاَيِ ذَنبٍ قُتِلَت‌؟»
«خيلي‌ خوب‌. لازم‌ نيست‌ براي‌ من‌ عربي‌ بلغور كني‌. مگر همين‌ خميني‌ نگفت‌ ماركسيست‌ها آزادند؟»
«اجازه‌ بده‌، مامان‌. حضرت‌ امام‌ فرمودند ماركسيست‌ها حق‌ ابراز عقيده‌ دارند اما نفرمودند بمب‌گذارها و سارقين‌ مسلح‌ و خرابكارها هم‌ آزادند.»
«مگر ايرجِ من‌ كار مسلحانه‌ كرده‌ بود؟»
سكوت‌ شد. چنان‌ سكوت‌ سنگيني‌ در اتاق‌ پذيرايي‌ سايه‌ انداخت‌ كه‌ شايد حتا مامان‌ هم‌ دلش‌ نمي‌خواست‌ اين‌ سكوت‌ بشكند. شايد آرزو مي‌كرد دنيا با همين‌ شكل‌ و با همين‌ آخرين‌ سؤال‌ به‌ پايان‌ برسد.
عاقبت‌ پدر با چند سرفه‌ مداخله‌ كرد: «اين‌ بحث‌هاي‌ شما هيچ‌ نتيجه‌اي‌ ندارد.»
«پيش‌ از اينكه‌ بحث‌ ما به‌ اهانت‌ ختم‌ شود، بايد آن‌ را بست‌. حق‌ با توست‌، پدر.»
اسد موجود مرموز و ترسناكي‌ شده‌ بود. يك‌ پاش‌ جماران‌ بود، يك‌ پاش‌ سپاه‌ پاسداران‌، يك‌ پاش‌ زندان‌ اوين‌، يك‌ پاش‌ وزارت‌ اطلاعات‌، مثل‌ هشت‌پاي‌ عظيمي‌ در مهم‌ترين‌ اركان‌ مملكت‌ فرو رفته‌ بود و حالا ديگر جوهرة‌ نظام‌ بود. من‌ و سعيد شمرده‌ بوديم‌، هفده‌ مقام‌ مهم‌ داشت‌، با اين‌همه‌ گرفتاري‌ كه‌ از اين‌ جلسه‌ مي‌رفت‌ به‌ آن‌ جلسه‌، اما آرامش‌ حيرت‌انگيزي‌ هم‌ داشت‌. سر صبر چهارتا پرتقال‌ پوست‌ كنده‌ بود و خورده‌ بود. اگر ساعت‌ها حرف‌ مي‌زديم‌ او فقط‌ گوش‌ مي‌داد و با دهن‌دره‌اي‌ مي‌گفت‌: «خيلي‌ خوب‌، من‌ الا´ن‌ قرار مهمي‌ دارم‌ و بايد بروم‌.» تاكي‌واكي‌ هم‌ داشت‌ كه‌ صداي‌ خر خر و خش‌ خش‌ سرسام‌آورش‌ اعصاب‌ همة‌ ما خراب‌ كرده‌ بود.
مدت‌ها بود كه‌ از اسد فاصله‌ گرفته‌ بوديم‌ و حالت‌ قهر داشتيم‌. گاهي‌ كه‌ به‌ آنجا مي‌آمد، با واسطة‌ مامان‌ حرفش‌ را به‌ ما مي‌زد: «حالا كه‌ نمي‌خواهند در خدمت‌ انقلاب‌ باشند، چرا وارد بازار نمي‌شوند كه‌ از سياست‌ دور باشند؟»
سعيد گفت‌: «بازار را بخشيديم‌ به‌ شما و آقا داود.»
«درس‌ اقتصاد خوانده‌اند ولي‌ نمي‌خواهند ازش‌ استفاده‌ كنند، مهم‌ نيست‌. مثلاً مجيد در شرايط‌ حساس‌ و خطرناك‌ فعلي‌، چرا نمي‌رود عضو يك‌ سازماني‌ مثل‌ فدائيان‌ اكثريت‌ بشود كه‌ هم‌ ماركسيست‌ باشد و هم‌ نظرش‌ را آزادانه‌ بگويد؟»
من‌ كه‌ در تمام‌ مدت‌ ساكت‌ نشسته‌ بودم‌ گفتم‌: «من‌ چپم‌ آقا! بروم‌ با اكثريت‌؟»
«به‌ قول‌ توده‌اي‌ها، چپ‌ اما در خدمت‌ امريكا.»
«هرچه‌ باشد از انقلاب‌ سربسته‌ كه‌ بهتر است‌.»
«حتا توده‌اي‌ها كه‌ هم‌ كمونيست‌ قديمي‌اند، و هم‌ از همة‌ احزاب‌ قوي‌ترند، آمده‌اند در خدمت‌ انقلاب‌ و دارند گروهك‌هاي‌ معاند را معرفي‌ مي‌كنند. چي‌ خيال‌ كرده‌ايد؟ دنيا دارد به‌ انقلاب‌ اسلامي‌ تسليم‌ مي‌شود.»
سعيد رو به‌ مامان‌ گفت‌: «ما كه‌ نمي‌خواهيم‌ توده‌اي‌ بشويم‌، دَم‌ چه‌ كسي‌ را بايد ببينيم‌؟»
اسد گفت‌: «گوش‌ كن‌ مامان‌، ببين‌ من‌ كجاي‌ حرفم‌ اشتباه‌ است‌. مصاحبة‌ آقاي‌ لاجوردي‌ را كه‌ خوانده‌ است‌. برود اعلام‌ كند كه‌ اكثريتي‌ است‌ و قال‌ قضيه‌ را بكند. ما را هم‌ به‌ زحمت‌ نيندازد.»
مامان‌ به‌ من‌ نگاه‌ كرد: «خوب‌ برو اكثريت‌، مامان‌. اصلاً دوتايي‌تان‌ برويد. هم‌ تو، هم‌ سعيد. اگر نظر مرا بخواهيد، فدائيان‌ اكثريت‌ از همة‌ اين‌ گروه‌ها اسم‌ و رسم‌دارتر است‌.»
من‌ و سعيد زديم‌ زير خنده‌. پدر كه‌ داشت‌ قدم‌ مي‌زد يكباره‌ ايستاد و به‌ مامان‌ خيره‌ شد: «بانو، شام‌ ما را بده‌ برويم‌ بخوابيم‌.»
اسد از كيفش‌ روزنامه‌اي‌ بيرون‌ آورد و بي‌توجه‌ شروع‌ كرد به‌ خواندن‌: «لاجوردي‌، دادستان‌ انقلاب‌ در مورد اعدام‌ سعيد سلطانپور گفت‌ كه‌ او در چندين‌ قتل‌ شركت‌ داشته‌ و جنايات‌ فجيعي‌ در كردستان‌ مرتكب‌ شده‌ و رهبر چريك‌هاي‌ فدايي‌ اقليت‌ بوده‌. يكي‌ از خبرنگاران‌ سؤال‌ كرد: مگر فرخ‌ نگهدار نيز در كردستان‌ عليه‌ دولت‌ جمهوري‌ اسلامي‌ نمي‌جنگيده‌؟ پس‌ چرا وي‌ اكنون‌ آزادانه‌ حتا به‌ بحث‌ آزاد مي‌رود ولي‌ سعيد سلطانپور به‌خاطر همان‌ اتهامات‌ اعدام‌ مي‌گردد؟ لاجوردي‌ در پاسخ‌ گفت‌ چون‌ قبلاً اعلام‌ كرده‌ بوديم‌ كه‌ هركس‌ يا هر گروهي‌ توبه‌ كند و بخواهد مبارزه‌ سياسي‌ بكند، آزاد است‌. سازمان‌ فدائيان‌ اكثريت‌ نيز يكي‌ از اين‌ گروه‌ها بود كه‌ به‌ موقع‌ توبه‌ و اعلام‌ كرد كه‌ در خط‌ مشي‌ مسلحانه‌ به‌ بن‌بست‌ رسيده‌ است‌. از اين‌ صريح‌تر؟»
پدر بي‌تاب‌ شده‌ بود: «بانو، اگر شام‌ ما را نمي‌دهي‌، برويم‌ بخوابيم‌. صبح‌ بايد برويم‌ مجلس‌.»
«پروندة‌ سنگيني‌ دارند كه‌ اگر گير بيفتند، كاري‌ از من‌ و پدر ساخته‌ نيست‌. اعدام‌ روي‌ شاخ‌شان‌ است‌. آقاي‌ گيلاني‌ به‌ من‌ توصيه‌ كرده‌اند كه‌ با برادرهاي‌ كافرم‌ قطع‌ رابطه‌ كنم‌.»
«ايشان‌ گه‌ خورده‌ با تو هردو.»
اسد داد كشيد: «مامان‌!»
«زهر مار!»
سكوت‌ شد، و بعد مامان‌ ادامه‌ داد: «الهي‌ مادر، آب‌ خوش‌ از گلوش‌ پايين‌ نرود كسي‌ كه‌ دارد جوان‌ها را به‌ نيستي‌ مي‌كشد! الهي‌ همه‌شان‌ داغدار بشوند!»
اسد از جاش‌ بلند شد: «استغفرالله‌... مامان‌!»
«اينها به‌ بچه‌هاي‌ خودشان‌ رحم‌ نكردند، مگر گيلاني‌ نبود كه‌ پسر خودش‌ را اعدام‌ كرد؟ مگر ري‌شهري‌ نبود؟ اينها اصلاً انسان‌ نيستند. آنوقت‌ براي‌ ديگري‌ نسخه‌ هم‌ مي‌پيچند كه‌ چنين‌ كن‌ و چنان‌ كن‌!»
«من‌ جلو شما با اين‌ دوتا اتمام‌ حجت‌ كردم‌. فعلاً چند روزي‌ بروند باغ‌ ميگون‌، كمي‌ فكر كنند تا ببينيم‌ چه‌ مي‌شود.»
مامان‌ كه‌ داشت‌ مي‌رفت‌ شام‌ بكشد گفت‌: «همين‌ كه‌ گفتم‌. هنوز كين‌ ايرج‌ توي‌ سينه‌ام‌ باقي‌ است‌.»
آن‌ شب‌ پدر ما را به‌ باغ‌ ميگون‌ رساند و ما آنجا با راديو دوموج‌ مامان‌، بي‌. بي‌. سي‌ و صداي‌ امريكا گوش‌ مي‌كرديم‌؛ پيامد انفجار حزب‌ جمهوري‌ اسلامي‌ كه‌ بيش‌ از صد كشته‌ به‌جا گذاشته‌ بود، اعدام‌ هر روزة‌ دادستاني‌ انقلاب‌ كه‌ دسته‌ دسته‌ سران‌ سازمان‌هاي‌ سياسي‌ را مي‌گذاشتند سينة‌ ديوار، حمله‌ سنگين‌ قواي‌ ايران‌ به‌ مواضع‌ مهم‌ عراق‌، حملة‌ هوايي‌ عراق‌ به‌ چند شهر ايران‌ كه‌ روزي‌ چند نوبت‌ با آژير سفيد و قرمز مي‌فهميديم‌ خطر جدي‌ است‌، شايعات‌ فرار بني‌صدر و رجوي‌ از ايران‌، كه‌ بعد از چند روز تأييد شد و از اخبار ساعت‌ دو راديو به‌ سمع‌ امت‌ قهرمان‌پرور رسيد. و هزاران‌ خبر ديگر كه‌ ما را در وحشت‌ دائم‌ نگه‌ مي‌داشت‌.
از صبح‌ كه‌ بيدار مي‌شديم‌ عزا مي‌گرفتيم‌ چه‌ جوري‌ روز را به‌ شب‌ برسانيم‌، و شب‌ عزا مي‌گرفتيم‌ كه‌ چه‌ جوري‌ بخوابيم‌. با راديو ور مي‌رفتيم‌، از اين‌ موج‌ به‌ آن‌ موج‌، آهنگ‌هاي‌ اسپانيايي‌ و روسي‌ گوش‌ مي‌كرديم‌، از بي‌حوصلگي‌ به‌ خواب‌ مي‌رفتيم‌، و هميشه‌ يك‌ سيانور زير زبان‌مان‌ بود.
گياهخوار تمام‌ سبزي‌ها را خورده‌ بود. پدر ديس‌ را برداشت‌ و رفت‌ كه‌ از توي‌ يخچال‌ سبزي‌ بياورد. من‌ و سعيد مشغول‌ كباب‌ درست‌ كردن‌ بوديم‌، و گاهي‌ لقمه‌اي‌ مي‌گذاشتيم‌ توي‌ دهنمان‌.
گياهخوار گفت‌: «شما دو تا آقازاده‌، مجرديد يا متأهل‌؟»
سعيد گفت‌: «مجرد هستيم‌.»
«چرا زن‌ نمي‌گيريد؟»
سعيد خنديد. خنده‌هاش‌ شبيه‌ پدر بود. ولي‌ سبيل‌ سياهش‌ او را كمي‌ شبيه‌ به‌ من‌ مي‌كرد. نگاهي‌ زير چشمي‌ به‌ من‌ انداخت‌ و خنديد. يعني‌ كه‌ اين‌ يارو خيلي‌ مشنگ‌ است‌.
گياهخوار گفت‌: «از نعمت‌هاي‌ خدا استفاده‌ كنيد. خدا زن‌ را براي‌ تمتع‌ مرد آفريده‌.»
و ما هر دو زديم‌ زير خنده‌. گياهخوار هم‌ خنديد، ولي‌ جلو خودش‌ را گرفت‌ و گفت‌: «جوان‌هايي‌ به‌ اين‌ خوش‌ سيمايي‌، حيف‌ نيست‌ كه‌ شب‌ها در آغوش‌ زن‌ محبوب‌تان‌ نخوابيد؟»
سعيد همين‌جور كه‌ مي‌خنديد گفت‌: «حيف‌ كه‌ هست‌، حاج‌آقا. ولي‌ ما انقدر رنگ‌كاري‌ داريم‌ كه‌ به‌ اين‌ مسايل‌ نمي‌رسيم‌.»
پدر سريعاً برگشت‌. از همان‌ ميانة‌ راه‌ گفت‌: «به‌ چي‌ مي‌خنديد؟»
«داشتم‌ به‌ آقازاده‌ها از تجربيات‌ زندگي‌ مي‌گفتم‌.»
سعيد گفت‌: «پدر، اين‌ حاج‌ آقا از مردان‌ باتجربه‌ است‌.»
پدر اخم‌ كرد و با صداي‌ آرامي‌ گفت‌: «بله‌. حاج‌ آقا از مردان‌ نيك‌ روزگار است‌. يك‌ كمي‌ هم‌ پنير توي‌ يخچال‌ بود.» و بشقاب‌ پنير را جلو گياهخوار گذاشت‌.
«نخير، من‌ از مريدان‌ حضرت‌ ابوي‌ شما هستم‌. در جواني‌ از مريدان‌ حضرت‌ حاج‌ صادق‌ اماني‌ و حضرت‌ نواب‌ صفوي‌ بودم‌. يك‌ زماني‌ هم‌ زنداني‌ سياسي‌ بودم‌.»
گياهخوار از خوردن‌ نان‌ و سبزي‌ سير نمي‌شد. گفت‌: «خوب‌، آقازاده‌ها، رنگ‌كاري‌ تمام‌ شده‌ يا ادامه‌ دارد؟»
پدر گفت‌: «حيف‌ كه‌ از اين‌ كباب‌ تازه‌ ميل‌ نفرموديد.»
«بنده‌ از همين‌ سبزيجات‌ مي‌خورم‌، به‌ به‌! چه‌ پنيري‌!»
«كباب‌ فقط‌ كوبيده‌.»
«خوب‌، آقازاده‌ها، تحصيلات‌ را تا كجا ادامه‌ داده‌ايد؟»
سعيد گفت‌: «من‌ سال‌ اول‌ هستم‌، مجيد سال‌ دوم‌.» و همين‌جور كه‌ كباب‌ را باد مي‌زد ادامه‌ داد: «من‌ مهندسي‌ مكانيك‌ مي‌خوانم‌، مجيد هم‌ مديريت‌ بازرگاني‌.»
«دانشگاه‌ها كه‌ تعطيل‌ است‌.»
پدر گفت‌: «بله‌. انقلاب‌ فرهنگي‌ است‌، حضرت‌ امام‌ دستور داده‌اند دانشگاه‌ها تعطيل‌ باشد.» و قهرآلود به‌ ما نگاه‌ مي‌كرد: «بچه‌ها، داغ‌ داغ‌ بخوريد كه‌ تا فردا بايد كار را تمام‌ كنيد.»
آخرين‌ سيخ‌هاي‌ كباب‌ را از روي‌ منقل‌ برداشتم‌ و گذاشتم‌ توي‌ ديس‌. گياهخوار با دقت‌ به‌ صورتم‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: «شما هم‌ در انقلاب‌ فرهنگي‌ فعال‌ بوديد؟»
پدر گفت‌: «بله‌. در واقع‌ همة‌ ما فعال‌ بوديم‌. بايد دانشگاه‌ها را از لوث‌ گروهك‌هاي‌ سياسي‌ و سياست‌بازي‌ پاك‌ مي‌كرديم‌.»
«مي‌بينم‌ همچنان‌ عاشق‌ آقازاده‌ها هستيد. يادم‌ هست‌ هميشه‌ وصف‌ آقازاده‌ها را از شما مي‌شنيدم‌.»
«چه‌ مي‌شود كرد؟»
سه‌ روز بعد مأموران‌ كميته‌ ريختند توي‌ باغ‌ و ما شبانه‌ زديم‌ به‌ كوه‌. سعيد به‌ بغداد رفت‌ و من‌ مدتي‌ در خانة‌ ناصر ناصري‌ ماندم‌ و بعد به‌ شوروي‌ فرار كردم‌. هيچوقت‌ هم‌ فرصت‌ نشد از پدر بپرسم‌ آن‌ مرد كوچولوي‌ گياهخوار كي‌ بود. تا اينكه‌ او را در يك‌ گِتوي‌ پناهندگي‌ در شوروي‌ ديدم‌. با روس‌ها دمخور بود و مثل‌ بلبل‌ روسي‌ حرف‌ مي‌زد. من‌ اول‌ خيال‌ كردم‌ يكي‌ از آنهاست‌، بعد كه‌ دقت‌ كردم‌ ديدم‌ خودِ خودش‌ است‌. تازه‌ آمده‌ بود و داشت‌ براي‌ خودش‌ مي‌چرخيد.
گفتم‌: «آقاي‌ نمي‌دانم‌ چي‌، من‌ يادتان‌ هست‌؟»
مثل‌ اردكِ سرماخورده‌ گفت‌: «بله‌، جانم‌؟»
«هنوز هم‌ گوشت‌ نمي‌خوريد؟ گياهخواريد؟»
«جانم‌؟ نمي‌فهمم‌.» و دستش‌ را كاسة‌ گوشش‌ كرد.
«پدرِ من‌ يادتان‌ هست‌؟ آن‌ روز توي‌ باغ‌.»
«بجا نمي‌آورم‌.»
«به‌ تخمم‌!»
مثل‌ اردك‌ گفت‌: «عجب‌! عجب‌!»
به‌ آقاي‌ توبياس‌ واگنر گفتم‌: «سگ‌ها اينجا عجيب‌ شبيه‌ صاحبشان‌ مي‌شوند.»
گفت‌: «ما آلماني‌ها خودمان‌ قبلاً اين‌ موضوع‌ را كشف‌ كرده‌ بوديم‌.»
زمان‌ كه‌ مي‌گذرد، كمي‌ سگ‌ها شبيه‌ صاحبشان‌ مي‌شوند، كمي‌ هم‌ صاحب‌ها به‌ سگشان‌ شباهت‌ پيدا مي‌كنند. همساية‌ روبروي‌ ما در كلن‌ پيرزني‌ بود كه‌ موهاي‌ بي‌رنگش‌ را پف‌ مي‌داد و يك‌ چتري‌ برجسته‌ هم‌ مي‌گذاشت‌. مثل‌ سگش‌ بود. سفيد، و با موهاي‌ پف‌ كرده‌ كه‌ چترش‌ چرخ‌ مي‌خورد و مي‌آمد روي‌ چشم‌هاش‌. اما همساية‌ طبقة‌ پايين‌ من‌، يك‌ شيَنلوي‌ سياه‌ داشت‌ كه‌ شبيه‌ زنش‌ بود، به‌ مهمان‌هاي‌ من‌ پارس‌ مي‌كرد. يكبار هم‌ به‌ رؤياي‌ ناصري‌ تف‌ كرد. آشغال‌ها و كاغذپاره‌هاي‌ دم‌ در را جمع‌ مي‌كرد و مي‌ريخت‌ توي‌ صندوق‌ پستي‌ من‌. وقتي‌ صندوق‌ را باز مي‌كردم‌، نامه‌هام‌ را برمي‌داشتم‌، آشغال‌ها را مي‌ريختم‌ روي‌ زمين‌. و همين‌ كه‌ از پله‌ها بالا مي‌رفتم‌، پارس‌ مي‌كرد. حتا به‌ صداي‌ آكاردئون‌ عبدالناصر هم‌ پارس‌ مي‌كرد.
وسواسي‌ بود. روزي‌ سه‌ بار پله‌ها را مي‌شست‌. بعضي‌ وقت‌ها يك‌ سطل‌ آب‌ و يك‌ كهنه‌ مي‌آورد دم‌ در، ته‌ كفش‌ بچه‌هاش‌ را مي‌شست‌ و مي‌فرستادشان‌ تو. هيكل‌ درشت‌ و توپري‌ داشت‌، اما صورتش‌ پر از جوش‌ و غده‌هاي‌ چربي‌ بود، كمي‌ هم‌ دهنش‌ كج‌ بود. هفته‌اي‌ سه‌ شيشه‌ ودكا مي‌خريد. و من‌ از شيشه‌هاي‌ خالي‌ كه‌ روزهاي‌ شنبه‌ مي‌انداخت‌ توي‌ سطل‌ شيشه‌ها مي‌فهميدم‌ هفته‌اي‌ سه‌ شيشه‌ ودكا مي‌نوشد. بعدها فهميدم‌ كه‌ براي‌ شوهرش‌ مي‌خرد، و آنقدر به‌ خوردش‌ مي‌دهد كه‌ مستش‌ كند و پاي‌ تلويزيون‌ بخواباندش‌ و بزند به‌ چاك‌. هميشه‌ هم‌ ار. تي‌. ال‌. سواي‌ مي‌ديدند. از صداي‌ تلويزيون‌ مي‌فهميدم‌ چي‌ مي‌بينند.
آخرهاي‌ شب‌ آرايش‌ مي‌كرد، عطر مي‌زد و بي‌صدا از پله‌ پايين‌ مي‌خزيد و مي‌چپيد توي‌ خانة‌ آن‌ كولي‌ اسپانيايي‌ سبيل‌ كلفت‌. دم‌دماي‌ صبح‌ با سروروي‌ ژوليده‌، ترسان‌ از پله‌ها بالا مي‌آمد.
يك‌ شب‌ كليدش‌ را جا گذاشته‌ بود. زنگ‌ خانة‌ مرا زد، از خواب‌ پريدم‌ و سراسيمه‌ به‌ راهرو رفتم‌. خيال‌ كردم‌ تروريست‌ها ريخته‌اند، نمي‌دانستم‌ چه‌ كنم‌. از پنجره‌ كه‌ خم‌ شدم‌ ديدم‌ زنكه‌ زير طاقي‌ ايستاده‌ است‌. گفتم‌: «چرا زنگ‌ خانة‌ خودت‌ را نمي‌زني‌؟»
«بچه‌هام‌ خوابند. كليد. كليدم‌ را جا گذاشته‌ام‌.»
«مي‌خواستي‌ جا نگذاري‌.» و برگشتم‌ كه‌ بروم‌ بخوابم‌. هوا باراني‌ بود. باران‌ و توفان‌ توأمان‌. باز زنگ‌ زد. گوشي‌ را برداشتم‌ و گفتم‌: «بار آخرت‌ باشد. وگرنه‌ پليس‌ را خبر مي‌كنم‌.»
صبح‌ كه‌ به‌ شوهرش‌ گفتم‌، با تعجب‌ نگاهم‌ كرد: «زن‌ من‌؟»
«آره‌. ديشب‌ ساعت‌ چهار صبح‌.»
«اشتباه‌ مي‌كني‌. زن‌ من‌ ديشب‌ پيش‌ خودم‌ خوابيده‌ بود. لابد در را براي‌ زن‌ ديگري‌ باز كرده‌اي‌.» سگش‌ را سوار ماشينش‌ كرد و بي‌خداحافظي‌ رفت‌. سگش‌ شبيه‌ زنش‌ بود.
زمان‌ كه‌ مي‌گذرد، كمي‌ سگ‌ها شبيه‌ صاحبشان‌ مي‌شوند، كمي‌ هم‌ صاحب‌ها به‌ سگ‌شان‌ شباهت‌ پيدا مي‌كنند. بعد وقتي‌ نگاه‌ مي‌كني‌ كه‌ دارند توي‌ خيابان‌ راه‌ مي‌روند، يا جلو چراغ‌ راهنما، هر دو منتظرند تا چراغ‌ سبز شود، مي‌فهمي‌ كه‌ يكي‌شان‌ دمش‌ را تكان‌ مي‌دهد، يكي‌شان‌ هم‌ به‌ اينطرف‌ و آنطرف‌ نگاه‌ مي‌كند كه‌ ببيند دنيا چه‌ خبر است‌. چراغ‌ كه‌ سبز شد، در برابر رج‌ ماشين‌هاي‌ ايستاده‌ جوري‌ مي‌گذرند كه‌ انگار تمام‌ دنيا مال‌ آن‌ دو نفر است‌. مال‌ يك‌ پيرزن‌ با موهاي‌ بي‌رنگ‌ و چتري‌ پف‌كرده‌، و يك‌ سگ‌ با موهاي‌ فرخوردة‌ تميز كه‌ دستمال‌ ابريشمي‌ قرمزي‌ هم‌ دور گردنش‌ بسته‌ شده‌. دنيا مال‌ آنهاست‌ كه‌ با آرامش‌ بگذرند، به‌ هيچ‌كس‌ هم‌ ربطي‌ ندارد كه‌ آن‌ سگ‌ شبيه‌ صاحبش‌ باشد.
گياهخوار گفت‌: «بگذار ببينم‌، كدام‌شان‌ به‌ جناب‌عالي‌ شبيه‌اند.» و با دقت‌ خيرة‌ چهرة‌ ما شد.
من‌ و سعيد آن‌ روز تلاش‌ مي‌كرديم‌ تا به‌ اين‌ مهمان‌ پدر خوش‌ بگذرد. از بازاري‌هاي‌ اهل‌ سياست‌ بود. پدر بهش‌ شك‌ داشت‌، اما مجبور شده‌ بود.
سال‌ها بعد در آلمان‌ فهميدم‌ كه‌ پدر يك‌ فهرست‌ دو هزار نفرة‌ كمونيست‌ دو آتشه‌ از او خريده‌ بود كه‌ اسم‌ من‌ هم‌ جزوش‌ بود.
اوه‌، داشت‌ يادم‌ مي‌رفت‌. امروز صبح‌ يك‌ فنيگ‌ پيدا كردم‌ و گذاشتمش‌ توي‌ جيبم‌. امروز روز خوشبختي‌ من‌ است‌. پيرزن‌هاي‌ آلماني‌ مي‌گويند اگر آدم‌ يك‌ فنيگ‌ پيدا كند و آن‌ را بردارد و در كيفش‌ بگذارد، آن‌ روز شانس‌ مي‌آورد. امروز من‌ شانس‌ مي‌آورم‌. امروز روز خوشبختي‌ من‌ است‌. لابد چيفتن‌ يادش‌ مي‌رود بيايد درِ اتاقم‌ را باز كند و بگويد: «مجيد قورباغه‌.»
امروز روز خوشبختي‌ من‌ است‌. كسي‌ مي‌آيد، كسي‌ مي‌آيد، كسي‌ ديگر، كسي‌ بهتر، كسي‌ كه‌ مثل‌ هيچكس‌ نيست‌، مثل‌ پدر نيست‌، مثل‌ انسي‌ نيست‌، من‌ خواب‌ ديده‌ام‌ كه‌ كسي‌ مي‌آيد. چقدر اين‌ شعر فروغ‌ را دوست‌ داشتي‌، ايرج‌. يادت‌ هست‌؟
نوار يك‌ دور كامل‌ گشته‌ بود و هايده‌ داشت‌ مي‌خواند: «تو اين‌ غربتي‌ كه‌ هستم‌، دارم‌ مي‌ميرم‌ حاليت‌ نيست‌...»
توفان‌ و برف‌ و باران‌ در هم‌ دويده‌ بود. در آن‌ سياهي‌ دانه‌هاي‌ درشت‌ و آبدار برف‌ پيچ‌ مي‌خورد، كمانه‌ مي‌كرد، لوله‌ مي‌شد و مي‌چسبيد به‌ شيشة‌ ماشين‌. مثل‌ پر مرغ‌ صفحة‌ مونيتور را مي‌گرفت‌ و من‌ حالم‌ داشت‌ بد مي‌شد.
«عجب‌ راه‌ طولاني‌ شد! تا مرز چقدر راه‌ است‌؟»
«چطور؟»
«هرچه‌ جلوتر مي‌رويم‌، هوا توفاني‌تر مي‌شود.»
«منظور؟»
«منظور خاصي‌ نداشتم‌.»
مهدوي‌ با لحن‌ آرام‌تري‌ گفت‌: «سيواس‌ مي‌خوابيم‌ و فردا راه‌ مي‌افتيم‌. بقيه‌ حرف‌ها بماند براي‌ بعد. خسته‌اي‌. بگير بخواب‌.»
اتوبان‌ شلوغ‌ بود و تابلو سيواس‌ مدام‌ تكرار مي‌شد كه‌ هنوز هفتاد كيلومتر مانده‌ بود.
«چند سال‌ بود مسافرت‌ نرفته‌ بودم‌.»
«حالا از اين‌ به‌ بعد همه‌اش‌ برو مسافرت‌. اصفهان‌، شيراز، تبريز، آبادان‌، يزد. هر جا دلت‌ خواست‌. فكر كنم‌ مدتي‌ بايد ايران‌ را بگردي‌. ببينم‌ چند سال‌ است‌ ايران‌ را نديده‌اي‌؟»
«سيزده‌ سال‌.»
«خيلي‌ خوشحالي‌، نه‌؟»
«نمي‌دانم‌. الا´ن‌ حال‌ خودم‌ را نمي‌فهمم‌.»
«چه‌ احساسي‌ داري‌؟»
«هيچ‌.»
زندگي‌ از ديد من‌ ديگر معنايي‌ نداشت‌. نه‌ چيزي‌ خوشحالم‌ مي‌كرد، نه‌ از چيزي‌ غمگين‌ مي‌شدم‌. تنها فكري‌ كه‌ مدام‌ در ذهنم‌ روشن‌ و خاموش‌ مي‌شد، اين‌ سؤال‌ بود كه‌ چه‌ سرنوشتي‌ در انتظار من‌ است‌. آيا مامان‌ باز هم‌ جلو اسد سينه‌ سپر مي‌كند كه‌ مرا پشت‌ دست‌هاي‌ از هم‌ گشوده‌اش‌ پناه‌ دهد؟ آيا عظمت‌ و قدرت‌ آن‌روزها كه‌ تو را تيرباران‌ كرده‌ بودند هنوز در مامان‌ هست‌؟ چرا هرچه‌ مي‌رويم‌ نمي‌رسيم‌؟ چرا اينقدر دور است‌؟ نمي‌دانم‌ آيا بعد از سيزده‌ سال‌ مرا مي‌شناسد؟ طاقت‌ نمي‌آورم‌، مي‌گويم‌ سلام‌ مامان‌. از صدا مي‌فهمد كه‌ من‌ منم‌. پاي‌ تلفن‌ كه‌ با يك‌ الو مي‌شناخت‌.
«الو.»
«مجيد! تويي‌؟ سلامت‌ كو؟»
«كردم‌ كه‌. چطوري‌ مامان‌؟»
«به‌ موقع‌ زنگ‌ زدي‌، مجيد. داشتم‌ مي‌رفتم‌ بيرون‌.»
خنديدم‌ و خوش‌ خوشك‌ ياد آن‌ سال‌ها افتادم‌: «كجا مي‌رفتي‌؟ لابد بازار كويتي‌ها؟»
«بازار كويتي‌هام‌ كجا بود، دور دلم‌ خودش‌ بازار كويتي‌هاست‌. داشتيم‌ مي‌رفتيم‌ ديدن‌ فريدون‌.»
«مگر كجاست‌ پدر؟»
«پدر نه‌. فريدون‌، پسر انسي‌.»
خيال‌ كردم‌ پدر را مي‌گويد: «آهان‌، فريدون‌ دوم‌.» و خنديدم‌: «هنوز زنده‌ است‌؟»
«اوه‌ چه‌ جور هم‌. چه‌ قدي‌! چه‌ قامتي‌! حيف‌ كه‌ پيشاني‌ ندارد. چه‌ مي‌دانم‌، خلاصه‌ جزو بچه‌هاي‌ استثنايي‌ بوده‌، جهشي‌ خوانده‌ و دارد مي‌رود دانشگاه‌.»
«هنوز هم‌ پيشاني‌ بي‌ پيشاني‌؟»
«آره‌، مامان‌. همان‌ بي‌پيشاني‌ از ما پيشاني‌دارها پيشاني‌دارتر است‌. جانوري‌ شده‌. ولي‌ انسي‌ هنوز هم‌ كه‌ هنوز است‌ تا او را مي‌بيند غش‌ مي‌كند. احساس‌ مادري‌ بهش‌ ندارد.»
«راستي‌ انسي‌ چطور است‌؟»
«چه‌ عجب‌! ياد انسي‌ كردي‌؟»
«كجاست‌ اصلاً؟ حالش‌ خوب‌ است‌ اين‌ انسي‌ برفي‌ من‌؟»
مامان‌ غمگين‌ شد: «آره‌، هست‌. زنده‌ است‌.»
«يادت‌ هست‌ ازش‌ آدم‌ برفي‌ درست‌ كرده‌ بودم‌؟»
«آره‌، حيوانكي‌ چقدر تب‌ كرد.»
نمي‌دانم‌ از كجا شروع‌ شد؟ چرا از هم‌ پاشيديم‌ و هر كدام‌مان‌ به‌ نقطة‌ پرتي‌ پرتاب‌ شديم‌؟ چرا به‌ اين‌ روز افتاديم‌؟
شاعر عينك‌ ته‌استكاني‌ هميشه‌ مي‌گفت‌: «تنها نكتة‌ مثبت‌ انقلاب‌ ما اين‌ بود كه‌ پته‌ها ريخت‌ روي‌ آب‌. همه‌ چيز عريان‌ شد، اسلام‌، احزاب‌ سياسي‌، و يك‌ لشكر آدم‌ مثل‌ تو. شايد لازم‌ بود چنين‌ بلايي‌ سرمان‌ بيايد تا بفهميم‌ كي‌ هستيم‌ و اصلاً چي‌ مي‌خواهيم‌.»

Posted by Abbas at October 30, 2003 12:36 PM
Comments