October 28, 2003

قسمت پنجم"فريدون سه پسر داشت"، فصل تو

اما تو در عكس‌ نيستي‌.
پدر دو دستش‌ را روي‌ دسته‌هاي‌ مبل‌ گذاشته‌ بود و پاي‌ راستش‌ را انداخته‌ بود روي‌ پاي‌ چپ‌، و گذاشته‌ بود كه‌ خود به‌ خود تكان‌ تكان‌ بخورد. تكان‌هاي‌ عصبي‌ كه‌ ناچار مي‌شد با دست‌، ساق‌ پاش‌ را نگه‌ دارد تا همه‌ چيز از حركت‌ باز ايستد. وينستون‌ طلايي‌ بلندش‌ را روشن‌ مي‌كرد و مثل‌ شاه‌ دود را تو نمي‌داد. گاهي‌ مي‌رفت‌ توي‌ حياط‌، زير چفتة‌ مو اخته‌، كنار ماشين‌هاش‌ مي‌ايستاد و به‌ كاديلاك‌ سويل‌ كوچولوي‌ سياهش‌ نگاه‌ مي‌كرد، گاهي‌ مي‌نشست‌ توي‌ ماشين‌ كه‌ تودوزي‌ چرم‌ جگري‌ داشت‌، نواري‌ مي‌گذاشت‌ و مي‌رفت‌ به‌ عوالم‌ خودش‌. گلپا گوش‌ مي‌كرد. عاشق‌ گلپا بود. مي‌گفت‌: «از اين‌ ماشين‌ فقط‌ چهارتا توي‌ ايران‌ هست‌. يكي‌اش‌ را من‌ دارم‌، يكي‌ هژبر يزداني‌، يكي‌ تيمسار ازهاري‌، يكي‌ هم‌ شاه‌.»

غبغبش‌، هم‌ ابهت‌ داشت‌، هم‌ حالتي‌ از مهرباني‌. مي‌گفت‌: «داده‌ام‌ تمام‌ لاستيك‌هاي‌ دربار را عوض‌ كرده‌اند. همه‌اش‌ حالا شده‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌. قرار است‌ يك‌ شب‌ من‌ و سفير امريكا و چندتا از رجال‌ مهم‌ يك‌ شام‌ خصوصي‌ با شاه‌ بخوريم‌. فقط‌ اميدوارم‌ اين‌ پسر حيثيت‌ ما را به‌ باد ندهد. من‌ به‌خاطر مرحوم‌ اخوي‌ چند سال‌ زحمت‌ كشيدم‌ تا شخصيت‌ مستقل‌ خودم‌ را اثبات‌ كنم‌ و نشان‌ بدهم‌ كه‌ ترور نخست‌وزير هرگز مورد تأييد من‌ نبوده‌، حالا نمي‌دانم‌ دستگير شدن‌ ايرج‌ تأثيري‌ در اين‌ مهماني‌ دارد يا نه‌.»
مامان‌ گفت‌: «ولي‌ ايرج‌ من‌ بي‌گناه‌ است‌. تئاتر كه‌ كار سياسي‌ نيست‌. چرا بهشان‌ نمي‌گويي‌؟»
«خنده‌دار است‌. ايرج‌ من‌، پسر ارشد فريدون‌ اماني‌، كه‌ اين‌همه‌ زحمت‌ كشيديم‌ فرستاديمش‌ دانشگاه‌، و چقدر خون‌ دل‌ خورديم‌ تا مهندس‌ شد، به‌خاطر جفتك‌هاي‌ سياسي‌ افتاده‌ توي‌ زندان‌. تئاتر بهانه‌ است‌، بانو. من‌ بارها به‌ بچه‌هام‌ گفته‌ام‌ و باز تكرار مي‌كنم‌. همه‌ جا تا پاي‌ جان‌ كنار شما ايستاده‌ام‌، اما اگر به‌ جرم‌ سياسي‌ دستگير شديد بدانيد كه‌ تا دم‌ درِ خانه‌ هم‌ دنبالتان‌ نمي‌آيم‌. تمام‌.»
سيگارش‌ را با فندك‌ دانهيل‌ مشكي‌ و طلايي‌اش‌ آتش‌ زد. پاي‌ راستش‌ شروع‌ كرد به‌ تكان‌ خوردن‌. با يك‌ دست‌ پا را گرفت‌ و با پك‌هاي‌ كوتاه‌ و پف‌هاي‌ آني‌، اتاق‌ پذيرايي‌ را پر از دود كرد و سيگار را هنوز به‌ نيمه‌ نرسيده‌ در زيرسيگاري‌ شكست‌. انگار مسابقه‌ يا نمايش‌ سيگار كشيدن‌ باشد.
مامان‌ هي‌ براي‌ ما چاي‌ مي‌ريخت‌، تازه‌ به‌ تازه‌. با سليقه‌ و دقتي‌ عجيب‌ زير شير سماور آب‌ داغي‌ در نعلبكي‌هامان‌ مي‌چرخاند، وقتي‌ آب‌ را در جام‌ خالي‌ مي‌كرد، سرش‌ را همراه‌ نعلبكي‌ كج‌ مي‌گرفت‌ تا انبوه‌ موهاي‌ سياهش‌ بريزد اين‌طرف‌، و آنقدر صبر مي‌كرد تا آخرين‌ قطره‌ آب‌ هم‌ بچكد توي‌ جام‌، آنوقت‌ چاي‌ را جلومان‌ مي‌گذاشت‌.
«شاه‌ هيچوقت‌ سيگارش‌ را تا ته‌ نمي‌كشد. نصفه‌. دكترها بهش‌ گفته‌اند. همين‌ دكتر شيخ‌الاسلام‌ كه‌ همه‌ ما مي‌رويم‌ پيشش‌، دكتر شاه‌ هم‌ هست‌. بله‌، همين‌ آقاي‌ وزير بهداشت‌.»
«مي‌خواهم‌ نباشد. اگر بهش‌ بگويي‌ كار ايرج‌ را درست‌ كند، مي‌ميري‌؟»
«آره‌، مي‌ميرم‌. از خجالت‌ آب‌ مي‌شوم‌ و مي‌ميرم‌.»
«اصلاً چرا به‌ تو التماس‌ كنم‌؟ خودم‌ مگر شش‌انگشتي‌ام‌؟ مي‌روم‌ پيشش‌ و ازش‌ مي‌خواهم‌...»
«حرفش‌ را نزن‌. هيچوقت‌ خودت‌ را سبك‌ نكن‌، بانو.»
«چرا كاري‌ نمي‌كني‌؟ تو كه‌ با اين‌همه‌ با وزير و وكيل‌ ارتباط‌ داري‌، چرا كاري‌ براي‌ اين‌ بچه‌ نمي‌كني‌؟»
پدر غريد: «آبرو دارم‌، بانو. همين‌ جوري‌ نمي‌توانم‌ سرم‌ را جلو رفقام‌ بالا بگيرم‌، آنوقت‌ تو توقع‌ داري‌ گردن‌ كج‌ كنم‌ و به‌ مقامات‌ بگويم‌ پسرم‌ زنداني‌ سياسي‌ است‌، شما را به‌ خدا...» حرفش‌ را ناتمام‌ گذاشت‌، به‌ پنجره‌ خيره‌ شد: «نه‌، نه‌. اصلاً.»
تا اينكه‌ يك‌ شب‌، مصاحبه‌ تلويزيوني‌ات‌ را پخش‌ كردند. از تمام‌ فعاليت‌هاي‌ سياسي‌ات‌ اظهار ندامت‌ كردي‌. سرافكنده‌ و شرمسار: «من‌، ايرج‌ اماني‌، مهندس‌ كامپيوتر، از سه‌ سال‌ پيش‌ وارد يك‌ گروهك‌ سياسي‌ شدم‌ كه‌ هدفش‌ ايجاد آشوب‌ و اختلال‌ در نظم‌ كشور بود. ما يك‌ گروه‌ آنارشيست‌ بوديم‌ كه‌ قصد داشتيم‌ با رخنه‌ در برنامه‌هاي‌ كامپيوتري‌، اداره‌ امور مملكت‌ را مختل‌ كنيم‌. ولي‌ من‌ به‌ خدا، شاه‌، ميهن‌ اعتقاد دارم‌، و از اين‌ طريق‌ مي‌خواهم‌ به‌ جوانان‌ و به‌خصوص‌ دانشجويان‌ كشور اعلام‌ كنم‌ كه‌ نادم‌ و پشيمان‌ هستم‌. اميدوارم‌ عفو ملوكانه‌ شامل‌ حال‌ من‌ شود كه‌ به‌ آغوش‌ خانواده‌ام‌ بازگردم‌.»
مامان‌ ورم‌ كرده‌ بود. وقتي‌ تصويرت‌ را ديد، از كنار مبل‌ پدر پاشد و رفت‌ درست‌ جلو تلويزيون‌ نشست‌. بي‌آنكه‌ پلك‌ بزند يا تكان‌ بخورد، انگار دارد آخرين‌ تصوير حياتش‌ را مي‌بيند، محو چهره‌ تو شده‌ بود. موهات‌ را كوتاه‌ كرده‌ بودند، پيراهن‌ توسي‌ چيني‌ به‌ تن‌ داشتي‌، لاغر و ترسيده‌، با صدايي‌ بسيار آرام‌. و مامان‌ چنان‌ سكوت‌ كرده‌ بود كه‌ هر لحظه‌ ممكن‌ بود خانه‌ را با يك‌ حركت‌ فرو بريزد. بعد كه‌ حرف‌هات‌ تمام‌ شد، در صفحة‌ توسي‌ تلويزيون‌ يك‌ آرم‌ جاي‌ تو را گرفت‌، و سرود شاهنشاهي‌ پخش‌ شد. مامان‌ تلويزيون‌ را خاموش‌ كرد و خانه‌ در سكوت‌ يخ‌ زد.
زل‌ زده‌ بودم‌ به‌ سه‌ كنج‌ سقف‌، و همين‌جور ماتم‌ برده‌ بود. مي‌خواستم‌ ببينم‌ كي‌ از جاش‌ تكان‌ مي‌خورد، يا سر مي‌چرخاند كه‌ در آن‌ فرصت‌ از پذيرايي‌ بزنم‌ بيرون‌، بروم‌ توي‌ اتاقم‌ و در را به‌ روي‌ خودم‌ ببندم‌، سرم‌ را فروكنم‌ توي‌ متكا كه‌ شايد در رؤيايم‌ تو را ببينم‌.
هيچكس‌ جرئت‌ نداشت‌ حركتي‌ بكند، عاقبت‌ پدر با صداي‌ بم‌ و رگه‌داري‌ گفت‌: «آبروي‌ مرا برد.»
مامان‌ از جا جهيد و دست‌به‌كمر جلو پدر ايستاد: «تو چرا تلاش‌ نمي‌كني‌ بياوريش‌ بيرون‌. تو كه‌ با شاه‌ فالوده‌ مي‌خوري‌، با اين‌ همه‌ قدرت‌ و ثروت‌ چرا كاري‌ نمي‌كني‌؟»
«آبرو دارم‌، بانو.»
مامان‌ گُر گرفته‌ بود، و مثل‌ قهوه‌جوش‌ سر رفته‌ بود. با اينكه‌ مي‌دانست‌ پدر اقدامي‌ نمي‌كند، اما مثل‌ شبي‌ كه‌ دستگير شده‌ بودي‌، باز تيغش‌ را زير گلوي‌ او گذاشته‌ بود و رها نمي‌كرد: «يا صبح‌ مي‌روي‌ از زندان‌ مي‌آوريش‌ بيرون‌، يا ديگر رنگ‌ مرا نمي‌بيني‌.»
پدر از روي‌ مبل‌ پاشد، دست‌هاش‌ را از هم‌ گشود: «به‌ اين‌ زندگي‌ بايد شاشيد. برو بانو، برو. اگر تمام‌ بدنم‌ را با اين‌ ناخن‌هات‌ تكه‌ تكه‌ كني‌، دست‌ به‌ هيچ‌ اقدامي‌ نمي‌زنم‌. من‌ حسابم‌ را با اين‌ پسرها واكنده‌ام‌. چند سال‌ تاوان‌ برادر تروريستم‌ را پرداخته‌ام‌، و ديگر قدمي‌ دنبال‌ مسايل‌ سياسي‌ بر نمي‌دارم‌.»
«مگر شاه‌ چه‌ تخم‌ دو زرده‌اي‌ برات‌ گذاشته‌ كه‌ خاندانت‌ را داري‌ فداش‌ مي‌كني‌؟»
«ما هرچه‌ داريم‌ از شاه‌ داريم‌، بانو. همين‌ آبرويي‌ كه‌ در دنيا...»
«نخير. ما قبل‌ از شاه‌ هم‌ همه‌ چيز داشته‌ايم‌.»
پدر به‌ ما نگاه‌ كرد، كنار انسي‌ كه‌ موهاي‌ صافش‌ را دُم‌ اسبي‌ كرده‌ بود ايستاد: «همة‌ شما شاهد بوديد كه‌ اين‌ پسره‌ توي‌ تلويزيون‌ چي‌ گفت‌.»
«حالا ديگر ايرجِ من‌ شده‌ پسره‌؟»
«بگذار جريان‌ سير طبيعي‌اش‌ را طي‌ كند.»
مامان‌ عاشق‌ تو بود. مدام‌ از تحصيلاتت‌ حرف‌ مي‌زد، و سعي‌ مي‌كرد از تو براي‌ ما الگو بسازد. دوربين‌ عكاسي‌ات‌ را پيچيده‌ بود لاي‌ يك‌ بقچه‌ ترمه‌ و گذاشته‌ بود طبقة‌ بالاي‌ كمد لباس‌ خودش‌. و ما سه‌ برادر، من‌ و اسد و سعيد سعي‌ مي‌كرديم‌ رنگ‌ و بوي‌ تو را خرده‌ خرده‌ ضبط‌ كنيم‌. بي‌آنكه‌ خود بخواهيم‌ لباس‌هامان‌ همه‌ شبيه‌ هم‌ شده‌ بود و خوب‌ كه‌ دقت‌ مي‌كرديم‌ مي‌ديديم‌ مثل‌ تو لباس‌ مي‌پوشيم‌، مامان‌ مي‌رفت‌ بازار كويتي‌ها سه‌تا شلوار مخمل‌ كبريتي‌ روشن‌، و سه‌تا پيرهن‌ سه‌دكمة‌ سادة‌ روشن‌ مي‌خريد و مي‌گذاشت‌ روي‌ تختخواب‌مان‌. رنگي‌ها را براي‌ انسي‌ انتخاب‌ مي‌كرد، يكباره‌ شش‌ بلوز با رنگ‌هاي‌ شاد براي‌ انسي‌ مي‌گرفت‌، با دامن‌هاي‌ پليسة‌ تيره‌، همان‌جور كه‌ خودش‌ دوست‌ داشت‌.
بعدها ما اجازه‌ پيدا كرديم‌ به‌ كتابخانه‌ات‌ هم‌ راه‌ پيدا كنيم‌، و بالاخره‌ با سليقه‌ هر كدام‌مان‌ چيزي‌ پيدا مي‌شد كه‌ سرمان‌ را گرم‌ كند.
ماجراهاي‌ به‌ قول‌ پدر بچگانه‌، يكي‌ يكي‌ جدي‌ از آب‌ در مي‌آمد، و تو همين‌جور در زندان‌ ماندي‌ كه‌ ماندي‌. چهار سال‌ گريه‌ و التماس‌ و مرافعه‌ ادامه‌ داشت‌. نه‌ پدر توي‌ كَتَش‌ مي‌رفت‌ كه‌ حرف‌هاي‌ ديگران‌ را بپذيرد، نه‌ مامان‌ فرود مي‌آمد. و با اينكه‌ مي‌دانست‌ پدر كوچكترين‌ اقدامي‌ نخواهد كرد، سر هر چيزي‌ بحث‌ را مي‌كشيد به‌ تو و جاي‌ خالي‌ تو: «هندوانه‌. ايرج‌ من‌ عاشق‌ هندوانه‌ بود.»
«مامان‌، مگر خداي‌ ناكرده‌ مرده‌ كه‌ اينجوري‌ حرف‌ مي‌زني‌؟ ايرج‌ هميشه‌ عاشق‌ هندوانه‌ است‌.»
«چرا همة‌ ما بخوريم‌، ولي‌ بچه‌ام‌ ...» و بعد هندوانة‌ قاچ‌شده‌ را با ظرف‌ بلورش‌ پرت‌ مي‌كرد ته‌ سالن‌ پذيرايي‌، آنوقت‌ خودش‌ مي‌رفت‌ جمع‌ مي‌كرد، زمين‌ را دستمال‌ مي‌كشيد، و همين‌جور كه‌ سرش‌ به‌ كار گرم‌ بود، نرم‌ نرم‌ گريه‌ مي‌كرد. پدر صبور بود و همه‌ چيز را در سكوتش‌ تحمل‌ مي‌كرد، ولي‌ ما از اتاق‌ پذيرايي‌ بيرون‌ مي‌زديم‌.
سر شام‌ تا مي‌آمديم‌ يك‌ قاشق‌ خورشت‌ فسنجان‌ بريزيم‌ روي‌ پلو، مي‌گفت‌: «خدا را خوش‌ مي‌آيد ما اينجا دور هم‌ بنشينيم‌ فسنجان‌ بخوريم‌، ايرجم‌ يك‌ لقمه‌ هم‌ نتواند بخورد؟ الهي‌ من‌ زهرمار بخورم‌. آخر چه‌ جوري‌ بخورم‌؟»
مخصوصاً غذايي‌ درست‌ مي‌كرد كه‌ تو دوست‌ داشتي‌. يا ميوه‌هايي‌ مي‌آورد كه‌ تو عاشقش‌ بودي‌. بدتر از همه‌ بازي‌ كردن‌هاش‌ با لباس‌هاي‌ تو بود. كاپشن‌ و شلوارت‌ را از كمد درمي‌آورد، مي‌آويخت‌ به‌ دستگيرة‌ كمد و نگاه‌ مي‌كرد. با خودش‌ حرف‌ مي‌زد، لباس‌ را از گيره‌ درمي‌آورد، دوباره‌ مي‌آويخت‌ و نمي‌دانست‌ چه‌ كند. يكبار به‌ من‌ گفت‌: «مجيد، يك‌ دقيقه‌ اينها را بپوش‌ ببينم‌ توي‌ تنت‌ چه‌ جوري‌ وامي‌ايستد.»
من‌ لباس‌هاي‌ تو را پوشيدم‌، شلوارت‌ كمي‌ براي‌ من‌ كوتاه‌ بود. مامان‌ گفت‌: «خيلي‌ خوب‌، در بياور. زود، زود.»
تابستان‌ها كه‌ مي‌رفتيم‌ باغ‌ ميگون‌، به‌ درخت‌ فندق‌ جلو ساختمان‌ بيشتر آب‌ مي‌داد، و چشمش‌ به‌ ميوه‌ها بود تا برسد. بعد كه‌ فندق‌ها مي‌رسيد، آنها را مي‌چيد و مي‌شمرد و بين‌ ما تقسيم‌ مي‌كرد. نفري‌ شش‌تا. سهم‌ همه‌ را مي‌داد، و سهم‌ تو را مي‌ريخت‌ توي‌ يك‌ دستمال‌ سفيد كوچولو، دورش‌ روبان‌ قرمز مي‌بست‌ و آن‌ را مي‌گذاشت‌ روي‌ طاقچه‌، جلو آينه‌. و ما مي‌دانستيم‌ چندتا فندق‌ براي‌ تو بيشتر گذاشته‌. هسته‌هاي‌ زردآلو را جمع‌ مي‌كرد، مي‌شكست‌ و مغزشان‌ را مي‌ريخت‌ توي‌ يك‌ دستمال‌ كوچولو. مي‌گفت‌: «زردآلو نمي‌تواند بخورد، اقلاً مغز هسته‌هاش‌ را بخورد.» و دستمال‌ را مي‌گذاشت‌ كنار فندق‌ها. مي‌گفت‌: «فريدون‌، خيال‌ مي‌كني‌ بگذارند موقع‌ ملاقات‌ اينها را بهش‌ بدهم‌؟»
پدر مي‌گفت‌: «آره‌، بانو.» و از اتاق‌ پذيرايي‌ بيرون‌ مي‌رفت‌. مي‌رفت‌ زير درخت‌ها تا شايد هيچكس‌ نبيند فريدون‌ اماني‌، مدير عامل‌ كمپاني‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌، دارد گريه‌ مي‌كند.
پدر مغرور بود، و نمي‌خواست‌ از موقعيتش‌ استفاده‌ كند كه‌ حتا ملاقات‌ها غيرعادي‌ انجام‌ بگيرد. مي‌گفت‌: «مثل‌ بقية‌ خانواده‌ها.» و مامان‌ بي‌تابي‌ مي‌كرد. وقتي‌ از ملاقات‌ برمي‌گشت‌، از همان‌ لحظه‌ به‌ فكر ملاقات‌ بعدي‌ بود كه‌ چي‌ براي‌ تو بياورد. لباس‌، خوراكي‌، صابون‌، كتاب‌: «فريدون‌، كتاب‌ مي‌شود برد؟»
«تا چه‌ كتابي‌ باشد.»
مي‌نشست‌ پشت‌ چرخ‌ خياطي‌، با پارچة‌ تترون‌ سفيد دستمال‌هاي‌ كوچولو مي‌دوخت‌، اطو مي‌زد، مي‌گذاشت‌ توي‌ ساك‌. «ديگر چي‌ به‌ دردش‌ مي‌خورد؟ فريدون‌، اگر بخواهيم‌ عينكش‌ را عوض‌ كنيم‌ به‌ كي‌ بايد بگوييم‌؟»
«براي‌ چي‌ عينك‌ را عوض‌ كنيم‌؟»
«چشم‌هاش‌ ضعيف‌تر شده‌، مي‌گويد كمي‌ تار مي‌بيند.»
آن‌ چهار سال‌ مثل‌ يك‌ تسمه‌ چرميِ بي‌انتها كه‌ آدم‌ مجبور است‌ آن‌ را بجود، كُند و ملال‌آور بود. هرچه‌ مي‌جويديم‌ تمام‌ نمي‌شد. شايد هم‌ مثل‌ باد گذشت‌.
زنداني‌ تو سپري‌ شد، همراه‌ خيلي‌ از زنداني‌ها آزاد شدي‌، انقلاب‌ كرديم‌، پيروز شديم‌، عكس‌ گرفتيم‌، اما بعد از انقلاب‌ هم‌ باز تو زنداني‌ سياسي‌ بودي‌، ايرج‌. جزو اولين‌ گروه‌ سياسي‌ مخالف‌ رژيم‌ دستگير شدي‌.
مامان‌ گفت‌: «حاج‌ آقا، پماد زخم‌ مي‌گذارند ببريم‌؟»
«براي‌ چي‌، بانو؟»
مامان‌ آه‌ كشيد و جوري‌ كه‌ فقط‌ خودش‌ بشنود گفت‌: «كف‌ هر دو پاش‌ چرك‌ كرده‌. زخمش‌ عميق‌ شده‌.»
«براي‌ چي‌، بانو؟»
«خوب‌، زخم‌ شده‌، آنقدر شلاق‌ زده‌اند به‌ پاهاي‌ بچه‌ام‌...»
پدر حالا ديگر يك‌ قبضه‌ ريش‌ جوگندمي‌ داشت‌ كه‌ چهره‌اش‌ را خرفت‌ و كدر نشان‌ مي‌داد. كمي‌ هم‌ قوز كرده‌ بود. پرسيد: «لاغر هم‌ شده‌؟»
مدت‌ها بود كه‌ به‌ كمپاني‌ نمي‌رفت‌. صبح‌ تا شب‌ در خانه‌ بود و با تلفن‌ كارهاش‌ را مرتب‌ مي‌كرد. با هر تق‌ و توقي‌ گوش‌هاش‌ تيز مي‌شد و آنقدر در خانه‌ ماند كه‌ بالاخره‌ با اسد به‌ ديدار خميني‌ در قم‌ رفت‌. يك‌ روز صبح‌ زود راه‌ افتادند و صبحانه‌ را با خميني‌ خوردند. خميني‌ از اندروني‌ بيرون‌ آمده‌ بود و گفته‌ بود: «قبلاً شما را نديده‌ بوديم‌.»
اسد و پدر از جا كنده‌ شده‌ بودند، سرپا ايستاده‌، دست‌ها جلو بدن‌ چفت‌ شده‌، سرافكنده‌ و منتظر كه‌ به‌ سلامشان‌ جواب‌ بدهد. نِقّي‌ كرده‌ بود كه‌ يعني‌ عليك‌. و همان‌جا به‌ تندي‌ نشسته‌ بود. جوري‌ كه‌ انگار فرو رفته‌ بود: «آقاي‌ حاج‌ اماني‌، خوش‌ آمديد.»
و اين‌ فرصتي‌ بود كه‌ پدر برود جلو، دست‌هاي‌ آقا را ببوسد و همان‌جا جلوش‌ دو زانو بنشيند. لال‌ و سراپا گوش‌.
«قبلاً شما را نديده‌ بوديم‌!»
«سعادت‌ نداشتم‌، حضرت‌ امام‌.» و مثل‌ بيد از درون‌ مي‌لرزيد.
«اخوي‌ شما را از نزديك‌ مي‌شناختيم‌. از سران‌ نهضت‌ بودند. رحمة‌الله‌ عليه‌.»
«دو سال‌ از من‌ بزرگ‌تر بودند.»
«شما چه‌ مي‌كنيد؟»
«در صددم‌ كمپاني‌ را راه‌اندازي‌ كنم‌. مي‌دانيد كه‌ همة‌ لاستيك‌ها...»
تند توي‌ حرفش‌ دويده‌ بود: «بله‌. واقفيم‌.»
و بعد صبحانه‌ آورده‌ بودند، دو سيني‌ كه‌ در آن‌ تكه‌اي‌ نان‌ بود و پنير و چاي‌ و شير. بعد هم‌ خميني‌ پا شده‌ بود، عبا را روي‌ شانه‌ كشيده‌ بود: «مؤيد باشيد.» و به‌ اندروني‌ رفته‌ بود.
«اي‌ بابا. اسد!»
«ستارة‌ اقبالتان‌ بلند بود. امام‌ شما را به‌ حضور پذيرفت‌.»
پدر رفته‌ رفته‌ يك‌ چرخش‌ تمام‌ كرده‌ بود و حالا جزو سران‌ بازار و هيئت‌ مؤتلفه‌ بود. شيشة‌ عمر بازار را در مشتش‌ گرفته‌ بود، با انگشتريِ عقيق‌ شجره‌دار. و معلوم‌ نشد آن‌ انگشتريِ طلاي‌ سفيد قبل‌ از انقلاب‌ كه‌ نگين‌ الماس‌ داشت‌ كِي‌ از دستش‌ در آمد، و مامان‌ كِي‌ آن‌ را در كجا پنهان‌ كرد كه‌ بماند براي‌ روزگاراني‌ ديگر. مدام‌ براش‌ كارت‌ تبريك‌ مي‌رسيد، به‌ مناسبت‌ اعدام‌هاي‌ انقلابي‌، از طرف‌ بازاريان‌، هيئت‌ مؤتلفه‌ اسلامي‌ و فدائيان‌ اسلام‌. كه‌ همه‌ با اين‌ كلام‌ آغاز مي‌شد: «هوالعزيز.»
مثل‌ بيرق‌ سياه‌ هيئت‌ مؤتلفه‌ كه‌ ماهي‌ يكبار سر در خانه‌مان‌ مي‌آويخت‌: «هوالعزيز. هيئت‌ مؤتلفه‌ اسلامي‌. تأسيس‌ 1323.»
از آن‌ پس‌ ما ديگر پخش‌ و پلا شديم‌. گاه‌ و بي‌گاه‌ سري‌ به‌ خانه‌ مي‌زديم‌ و مي‌رفتيم‌ دنبال‌ كارهاي‌ زيرزميني‌ سازمان‌. من‌ مجبور شدم‌ مدتي‌ در اردبيل‌ قاطي‌ كارگرهاي‌ افغاني‌ و ترك‌ لولة‌ گاز چال‌ كنم‌. سعيد با مجاهدين‌ رفته‌ بود كردستان‌. اسد مقام‌ مهم‌ امنيتي‌ و از ياران‌ نزديك‌ خميني‌ بود، مسخ‌ كامل‌. اما هيچكس‌ نمي‌دانست‌ كه‌ تو زنده‌اي‌ يا مرده‌.
مامان‌ هنوز مي‌نشست‌ با پارچة‌ تترون‌ سياه‌ شلوار كردي‌ مي‌دوخت‌، تا مي‌كرد و در ساك‌ مي‌گذاشت‌: «حاج‌آقا، اجازه‌ مي‌دهند شلوار كردي‌ ببريم‌؟»
هنوز فندق‌ مي‌چيد، مي‌شمرد، به‌ هر نفر يازده‌تا مي‌رسيد، سهم‌ هركس‌ را سوا مي‌كرد، و سهم‌ تو را در دستمال‌ كوچولو مي‌ريخت‌، و ديگر روبان‌ نمي‌بست‌. همين‌جوري‌ با گوشة‌ دستمال‌ گره‌ مي‌زد و مي‌گذاشت‌ روي‌ طاقچه‌: «مال‌ ايرج‌ را هنوز نبرده‌ام‌.»
«چرا؟»
«ملاقات‌ نمي‌دهند.»
پدر فقط‌ يك‌ جور غذا مي‌خورد. مي‌گفت‌: «امام‌ خميني‌ فقط‌ يك‌ جور غذا مي‌خورد، غذاي‌ ساده‌.» وينستون‌ معمولي‌ مي‌كشيد، گاهي‌ هم‌ پيپ‌. مي‌گفت‌: «آقاي‌ خامنه‌اي‌ اهل‌ پيپ‌ است‌. آن‌ هم‌ نه‌ هميشه‌، بعضي‌ وقت‌ها كه‌ سرش‌ خلوت‌ مي‌شود پيپش‌ را چاق‌ مي‌كند و دودي‌ مي‌گيرد.»
بچة‌ انسي‌ از ياد رفته‌ بود. هرچه‌ بود زنده‌ بود و داشت‌ يك‌ جايي‌ بزرگ‌ مي‌شد. خوبي‌اش‌ اين‌ بود كه‌ ديگر نمي‌ديديمش‌. ديگر كسي‌ آن‌ را غم‌ نمي‌ دانست‌. مبل‌ها جمع‌ شده‌ بود، و پدر روي‌ پتوي‌ ملافه‌شده‌ مي‌نشست‌ و به‌ پشتي‌هاي‌ تركمني‌ تكيه‌ مي‌داد، آرنجش‌ را مي‌گذاشت‌ روي‌ زانوهاش‌ و دستش‌ را ستون‌ صورت‌ مي‌كرد. ديگر گلپا هم‌ گوش‌ نمي‌داد. مي‌گفت‌: «آقاي‌ خامنه‌اي‌ از صداي‌ شجريان‌ و ناظري‌ خيلي‌ خوشش‌ مي‌آيد.» و گاهي‌ شجريان‌ مي‌گذاشت‌.
اما مامان‌ دست‌بردار نبود. مدام‌ به‌ جوال‌ پدر مي‌رفت‌. و با اينكه‌ مي‌دانست‌ پدر كوچكترين‌ اقدامي‌ نمي‌كند، سر هر چيزي‌ بحث‌ را به‌ تو مي‌كشيد، و فشار مي‌آورد: «چرا تلاش‌ نمي‌كني‌ بياوريش‌ بيرون‌. تو كه‌ اين‌همه‌ با وزرا ارتباط‌ داري‌، با آقاي‌ خامنه‌اي‌ پيپ‌ مي‌كشي‌، با لاجوردي‌ مي‌روي‌ سوريه‌؟ به‌ يكي‌شان‌ بگو ايرجِ مرا آزاد كنند!»
«آبرو دارم‌، بانو. همين‌جوري‌ نمي‌توانم‌ سرم‌ را بالا بگيرم‌، آنوقت‌ تو توقع‌ داري‌ به‌ سران‌ انقلاب‌ بگويم‌ پسرم‌ زنداني‌ سياسي‌ است‌، بياييد آزادش‌ كنيد؟»
با دستگير شدن‌ تو و شش‌ نفر از دوستانت‌، زنگ‌ خطر سركوب‌ در سازمان‌هاي‌ سياسيِ چپ‌ به‌ صدا در آمد. مقر چريك‌هاي‌ فدايي‌ در خيابان‌ ميكده‌ محاصره‌ شد، و ما شب‌ها به‌ آنجا مي‌رفتيم‌ و تا دم‌ دماي‌ صبح‌ مي‌مانديم‌. جمعيت‌ موج‌ مي‌زد، اما هيچكس‌ نمي‌دانست‌ چه‌ اتفاقي‌ دارد مي‌افتد. عبدالناصر هم‌ هر شب‌ مي‌آمد، و با اينكه‌ هيچ‌ گرايشي‌ به‌ گروه‌ها نداشت‌ پا به‌ پاي‌ ما مي‌ماند. كمي‌ در خيابان‌ ميكده‌ مي‌چرخيديم‌ بعد مي‌رفتيم‌ جلو ساختمان‌ مجاهدين‌. هر طرف‌ تيرباري‌ رو به‌ مقر سازمان‌ها كار گذاشته‌ بودند، و در سكوت‌ و پچ‌پچه‌ و تماشا، صداهاي‌ نامأنوس‌ هرلحظه‌ خبر از حادثه‌اي‌ شوم‌ مي‌داد، خبر از ملاتاريايي‌ كه‌ اگر حاكم‌ شود؟...
به‌ همين‌ راحتي‌ انقلاب‌ چپو شد؟ يعني‌ بايستي‌ زيرزميني‌ مي‌شديم‌ و در تاريكخانه‌ها ادامه‌ مي‌داديم‌؟
فضا سرد و تلخ‌ بود، اما هنوز نمي‌دانستيم‌ چه‌ بلايي‌ دارد سرمان‌ مي‌آيد، هنوز خميني‌ فرمان‌ تجسس‌ سراسري‌اش‌ را به‌ دانش‌آموزان‌ نداده‌ بود كه‌: افراد مشكوك‌ را به‌ كميته‌هاي‌انقلاب‌ معرفي‌ كنيد، اين‌ يك‌ وظيفة‌ شرعي‌ است‌.
نه‌. هنوز فضا آنقدرها سرد و تلخ‌ نشده‌ بود. هنوز از ساية‌ همديگر نمي‌ترسيديم‌. شب‌ها مي‌توانستيم‌ جلو سازمان‌هاي‌ سياسي‌ جمع‌ شويم‌ و با بخار دهن‌مان‌ حمله‌هاي‌ احتمالي‌ را جادو كنيم‌. مثل‌ شب‌هاي‌ انقلاب‌، مثل‌ روزهاي‌ بعد از انقلاب‌، اين‌ بار هم‌ گيج‌ و گنگ‌ بوديم‌.
اما اين‌ بار تو را هم‌ كم‌ داشتيم‌. حرف‌هات‌ را تازه‌ در مي‌يافتيم‌، چشم‌مان‌ دنبالت‌ مي‌گشت‌، و تو را نداشتيم‌.
كجايي‌، ايرج‌؟
يك‌ روز هم‌ ناصر آمده‌ بود به‌ مامان‌ سر بزند. براي‌ جاي‌ خالي‌ تو. و مامان‌ هي‌ براش‌ چاي‌ مي‌ريخت‌ و پرتقال‌ پوست‌ مي‌كند.
«ميل‌ كنيد.»
گفتم‌: «ناصر، شنيده‌اي‌؟ دارند دكتر شيخ‌الاسلام‌ را محاكمه‌ مي‌كنند؟ چند نفر هم‌ اعدام‌ شده‌اند. گمانم‌ اين‌ يكي‌ را هم‌ آويزانش‌ كنند، حقش‌ است‌، دكتر خودمان‌ بود.»
ناصر صداش‌ را آهسته‌ كرد، جوري‌ كه‌ مامان‌ نشنود. گفت‌: «مردكة‌ اَني‌مال‌، مگر تو عصب‌ نداري‌؟»
«خوب‌، كه‌ چي‌؟»
«چه‌ جوري‌ اين‌همه‌ اعدام‌ تأثيري‌ بر تو ندارد؟»
«به‌ خاطر يك‌ مشت‌ ساواكي‌ و كله‌گندة‌ سلطنتي‌؟ اينها كه‌ اصلاً آدم‌ نيستند.»
«نه‌. به‌ خاطر خودت‌، بدبخت‌!»
روزنامه‌ها خبر اعدام‌ ساواكي‌ها و نظاميان‌ دستگيرشده‌ را چاپ‌ مي‌كردند، مامان‌ به‌ عكس‌ها خيره‌ مي‌شد و فهرست‌ اسامي‌ را بلند بلند مي‌خواند. انگار دنبال‌ اسم‌ تو مي‌گشت‌. گفتم‌: «مگر ايرج‌ ساواكي‌ بوده‌ كه‌ بيخودي‌ اين‌ چيزها را صد بار مي‌خواني‌؟»
دو دستش‌ را مي‌كوبيد به‌ ران‌هاش‌: «مادر، پسرم‌ از دستم‌ نرود! اين‌بار فرق‌ دارد، مي‌ترسم‌ بچه‌ام‌ را بكشند.»
«كاري‌ نكرده‌ كه‌. از چي‌ مي‌ترسي‌، مامان‌؟»
«مديرعامل‌ راديو تلويزيون‌ را هم‌ گرفته‌اند. اين‌ همان‌ آدمي‌ است‌ كه‌ با خميني‌ از پاريس‌ آمد، توي‌ هواپيما كنار خميني‌ نشسته‌ بود. اينها به‌ خودشان‌ رحم‌ نمي‌كنند، مي‌خواهي‌ از بچة‌ من‌ بگذرند؟»
بي‌تاب‌ بود، مي‌رفت‌ توي‌ حياط‌ لابلاي‌ درخت‌ها قدم‌ مي‌زد، و بلند بلند باهاشان‌ صحبت‌ مي‌كرد. براي‌ ما پرتقال‌ مي‌آورد، چندتا پوست‌ مي‌كند و پرپر مي‌كرد، مي‌گذاشت‌ جلو ما: «ايرج‌ عاشق‌ پرتقال‌ بود.»
«چرا هي‌ مي‌گويي‌، بود؟»
«براي‌ اينكه‌ پسرم‌ اينجا نيست‌ حالا.»
خربزه‌ قاچ‌ مي‌كرد، يك‌ ظرف‌ بزرگ‌ مي‌آورد و مي‌گذاشت‌ جلو پدر: «خيال‌ مي‌كنم‌ شيرين‌ باشد. بوي‌ خوبي‌ كه‌ داشت‌، حتماً شيرين‌ هم‌ هست‌. حاج‌ آقا، به‌ زنداني‌ها خربزه‌ مي‌دهند؟»
«بالاخره‌ يك‌ چيزي‌ مي‌خورند.»
«ديشب‌ راديو بي‌. بي‌. سي‌ مي‌گفت‌ اين‌هايي‌ كه‌ خلخالي‌ اعدام‌ مي‌كند، اكثراً محاكمه‌ نشده‌اند.»
«تكليف‌ بي‌. بي‌. سي‌ معلوم‌ است‌، بانو. اين‌ها معاند با خدا و انقلابند.»
«خربزه‌ بخور. ايرج‌ خيلي‌ خربزه‌ دوست‌ داشت‌. مي‌آمد توي‌ آشپزخانه‌، پوست‌ خربزه‌ها را با قاشق‌ مي‌تراشيد، بعد آنجا را دستمال‌ هم‌ مي‌كشيد، بروم‌ چندتا دستمال‌ براش‌ بدوزم‌.»
چرخ‌ خياطي‌اش‌ را مي‌گذاشت‌ كنار پنجره‌، درست‌ روبروي‌ تلويزيون‌. مي‌نشست‌ و براي‌ تو ملافة‌ متكا مي‌دوخت‌: «يادم‌ رفت‌ ازش‌ اندازة‌ متكاهاي‌ زندان‌ را بپرسم‌. مجبورم‌ از هر اندازه‌اي‌ يكي‌ بدوزم‌.»
يكبار رفته‌ بود بازار كويتي‌ها، برات‌ يك‌ ادوكلن‌ خريده‌ بود: «ايرجِ من‌ بي‌ادوكلن‌ از خانه‌ بيرون‌ نمي‌رفت‌.»
پدر از جاش‌ بلند شد، به‌ ايوان‌ رفت‌ و حتا وقتي‌ آژير قرمز به‌ صدا درآمد، پدر همان‌جا ماند و به‌ ستاره‌ها نگاه‌ كرد. جنگ‌ تازه‌ شروع‌ شده‌ بود و صحبت‌ از حمله‌هاي‌ هوايي‌ عراقي‌ها به‌ تهران‌ و شهرهاي‌ بزرگ‌ بود، كه‌ ديشب‌ دپو ارتش‌ را زده‌اند، كه‌ پريشب‌ بخشي‌ از فرودگاه‌ مهرآباد را بمباران‌ كرده‌اند، كه‌ يك‌ خانة‌ چهار طبقه‌ در گيشا با خاك‌ يكسان‌ شده‌. همه‌ جا تاريك‌ مي‌شد، صداي‌ آژير در مغز و قلب‌ آدم‌ تاب‌ بر مي‌داشت‌، ماشين‌ها از حركت‌ باز مي‌ايستادند، با چراغ‌هاي‌ خاموش‌، هركس‌ هر جا بود در تاريكي‌ مي‌ماند. پدربزرگ‌ هم‌ كه‌ چند روزي‌ آمده‌ بود تهران‌، روي‌ مبل‌ راهرو جلو سالن‌ پذيرايي‌ در تاريكي‌ مانده‌ بود.
«پدربزرگ‌، چه‌ خبر؟»
«هر كي‌ هر چي‌ دارد بخورد.»
صداي‌ تيربارها و ضدهوايي‌ها كه‌ دو ستارة‌ گريزان‌ را بدرقه‌ مي‌كردند، امان‌ نمي‌داد. مامان‌ پشت‌ چرخ‌ خياطي‌ نشسته‌ بود. تا صداي‌ مرا شنيد گفت‌: «مجيد، اينجايي‌ مامان‌؟»
«آره‌. باز هم‌ مثل‌ اينكه‌ يك‌ جايي‌ را زدند.»
«اين‌ آژير سفيد است‌ يا قرمز؟»
«به‌ نظرم‌ مي‌خواهند جماران‌ را بزنند، خانة‌ خميني‌ را.»
«زندان‌ را نزنند، هر جا را زدند، زدند.»
مامان‌ غمگين‌ بود. و هرچه‌ تلاش‌ كرد عاقبت‌ نتوانست‌ ادوكلن‌ و فندق‌ را به‌ تو برساند. گُر گرفته‌ بود، در اتاق‌ چرخ‌ مي‌خورد، بي‌خود و بي‌جهت‌ مي‌رفت‌ آشپزخانه‌، برمي‌گشت‌، جلو پدر مي‌ايستاد و بي‌توجه‌ به‌ حضور اسد، نفرين‌ مي‌كرد و اشك‌ مي‌ريخت‌. مي‌خواست‌ سكوت‌ پدر را بشكند، اما پدر صبور بود.
سعيد گفت‌: «من‌ خودم‌ از آقاي‌ م‌. آزرم‌ خواهش‌ مي‌كنم‌ كه‌ با يكي‌ از گنده‌ها حرف‌ بزند. البته‌ يكبار هم‌ قبلاً بهش‌ گفتم‌ ولي‌...»
«مگر چكاره‌ است‌ اين‌ آزرم‌؟»
«چطور شعرهاش‌ را هر شب‌ توي‌ كيهان‌ نمي‌بيني‌؟ تازه‌، رفيق‌ جان‌ جاني‌ آقاي‌ خامنه‌اي‌ هم‌ هست‌.»
«اين‌ شاعر ماعرها را ول‌ كن‌.»
«ايرج‌ من‌ بي‌ ادكلن‌ ...»
اسد گفت‌: «برادرهاي‌ پاسدار اصولاً با مقوله‌ اُدوكلن‌ مخالفند.»
مامان‌ غريد: «آن‌ برادران‌ پاسدارت‌ گه‌ خورده‌اند.»
«مامان‌، مملكت‌ انقلاب‌ شده‌. شما توقع‌ داريد بگذارند كه‌...؟»
«تو برو خفه‌ شو، با آن‌ ... دهنم‌ را باز نكن‌ها!»
پدر غريد: «استغفرالله‌.»
اسد نيم‌خيز شد: «صدبار بهت‌ گفته‌ام‌، به‌ خودم‌ هرچه‌ بگويي‌ حق‌ داري‌. اما حق‌ نداري‌ به‌ مقدسات‌ انقلاب‌ اهانت‌ كني‌.»
«گم‌شو برو بيرون‌.» و به‌ طرفش‌ حمله‌ور شد.
اسد برخلاف‌ هميشه‌ كه‌ در چنين‌ موقعيت‌هايي‌ پيراهنش‌ را كنار مي‌زد و اسلحه‌اش‌ را بيرون‌ مي‌كشيد، دندان‌هاش‌ را به‌ هم‌ فشرد و به‌ ما نگاه‌ كرد: «شماها چرا نشسته‌ايد؟ مگر نمي‌بينيد عصبي‌ شده‌؟ بلند شويد جلوش‌ را بگيريد.»
«برو بيرون‌ كه‌ ديگر نبينمت‌.»
اسد تند از اتاق‌ بيرون‌ رفت‌ و پله‌ها را دوتا يكي‌ طي‌ كرد. مامان‌ سراپا لرز بود. با صدايي‌ ناله‌مانند فرياد مي‌كشيد: «بي‌شرف‌! تو اگر انسان‌ بودي‌ برادرت‌ را از آنجا مي‌آوردي‌ بيرون‌، تو اگر شرف‌ داشتي‌ نمي‌گذاشتي‌ كف‌ پاهاش‌ كابل‌ بزنند. تو...»
صداي‌ اسد از پايين‌ پله‌ها مي‌آمد: «ايرج‌ مخل‌ انقلاب‌ و مباني‌ حكومت‌ اسلامي‌ است‌، مامان‌. يك‌ ضدانقلاب‌ واقعي‌.»
وقتي‌ تو را دستگير كردند تازه‌ چند ماهي‌ از انقلاب‌ گذشته‌ بود. آن‌ روزها تو از ديد همة‌ ما يك‌ ضدانقلاب‌ واقعي‌ بودي‌. گاهي‌ هم‌ شك‌ مي‌كرديم‌ كه‌ نكند امريكايي‌ها تو را خريده‌اند تا چوب‌ لاي‌ چرخ‌ انقلاب‌ بگذاري‌. از خبرها تفسيرهايي‌ كرده‌ بودي‌ كه‌ من‌ بعدها به‌ آنها پي‌ بردم‌. مثلاً مي‌گفتي‌: «وقتي‌ معدن‌ مس‌ سرچشمه‌ گشوده‌ شد، درست‌ همان‌ روز سالوادور آلنده‌ در شيلي‌ سقوط‌ كرد.»
گفتم‌: «خوب‌، اين‌ چه‌ ربطي‌ دارد؟»
«بعداً مي‌فهمي‌.»
صفحات‌ روزنامه‌ها پر بود از تصوير اعدام‌شدگان‌. مركز بحث‌ راجع‌ به‌ اعدام‌هاي‌ انقلابي‌، چهارراه‌ داس‌ و چكش‌ بود، و عكس‌هاي‌ بزرگ‌شدة‌ جديد، هر روز به‌ در و ديوار نصب‌ مي‌شد. اما شور انقلابي‌ ما با تو فرق‌ داشت‌. تو با اعدام‌ها مخالف‌ بودي‌ و در سخنراني‌هات‌ صريحاً اعلام‌ مي‌كردي‌: «اين‌ انقلاب‌ دارد اژدها مي‌شود، دارد آدم‌ مي‌خورد. بايد جلوش‌ را گرفت‌.»
نظر احزاب‌ و سازمان‌هاي‌ سياسي‌ را رد مي‌كردي‌. و ما براي‌ اينكه‌ به‌ تو بفهمانيم‌ انقلاب‌ يعني‌ تصفية‌ خون‌ كثيف‌، اعلاميه‌ها و روزنامه‌ها را برات‌ مي‌خوانديم‌: «شش‌ تن‌ از قديمي‌ترين‌ زندانيان‌ سياسي‌ عضو حزب‌ توده‌ اعلام‌ كردند كه‌ حكم‌ اعدام‌ جنايتكاران‌ را مردم‌ امضا كرده‌اند.»
سازمان‌ مجاهدين‌ خلق‌ نوشته‌ بود: «اعدام‌ خيانتكاران‌ انتقام‌ الهي‌ است‌.»
دبير كل‌ حزب‌ توده‌ گفته‌ بود: «دادگاه‌هاي‌ انقلاب‌، ايران‌ را سربلند كردند.»
سازمان‌ چريك‌هاي‌ فدايي‌ خلق‌ در اطلاعيه‌اي‌ گفته‌ بود: «اعدام‌ مقام‌هاي‌ رژيم‌ سابق‌ كاملاً لازم‌ است‌.»
ما كمونيست‌ها هم‌ از طرف‌ سازمان‌ يك‌ اطلاعيه‌ داديم‌ و اعدام‌ها را تأييد كرديم‌.
تو گفتي‌: «هركس‌ اعدام‌ را تأييد كند، خودش‌ هم‌ قرباني‌ است‌. جامعة‌ سياسي‌ عقب‌افتادة‌ ما هنوز بالغ‌ نشده‌، وگرنه‌ به‌ اعدام‌ها اعتراض‌ مي‌كرد.»
پدر گفت‌: «خون‌ حضرت‌ نواب‌ صفوي‌ و اخوي‌ شهيد من‌ دارد شكوفه‌ مي‌دهد. درخت‌ اسلام‌ با خون‌ آبياري‌ مي‌شود.»
«شما چرا اين‌ تروريست‌هاي‌ سابقه‌دار را تأييد مي‌كنيد، پدر؟»
«تو حق‌ نداري‌ به‌ اخوي‌ شهيد من‌ بگويي‌ تروريست‌. وانگهي‌، هرچه‌ باشد ما جزو مؤتلفة‌ اسلامي‌ هستيم‌. اما تو، ايرج‌، ببينم‌، بالاخره‌ به‌ خدا اعتقاد پيدا كردي‌ يا هنوز لامذهبي‌؟»
تازه‌ ويدئو خريده‌ بوديم‌ و من‌ داشتم‌ فيلم‌ «مادر» ماكسيم‌ گوركي‌ را نگاه‌ مي‌كردم‌.
تو گفتي‌: «نه‌ پدر، هنوز نه‌.»
«شاه‌ را كه‌ قبول‌ نداشتي‌، امام‌ خميني‌ را هم‌ كه‌ قبول‌ نداري‌، دنبال‌ چه‌ خطي‌ هستي‌، بچه‌؟»
«خودم‌.»
«تو كي‌ هستي‌؟»
حواست‌ رفته‌ بود به‌ فيلم‌.
پدر گفت‌: «پرسيدم‌ تو كي‌ هستي‌؟»
«ايرج‌ اماني‌.»
لاجوردي‌ گفت‌: «مشخصات‌ كامل‌.»
«ايرج‌ اماني‌، فرزند فريدون‌، متولد 1330، تهران‌.»
لاجوردي‌ دادستان‌ انقلاب‌ و رئيس‌ زندان‌ اوين‌ كه‌ دوست‌ پدر بود، شخصاً رياست‌ دادگاه‌ را به‌ عهده‌ داشت‌. با صداي‌ خشك‌ و رگه‌داري‌ پرسيد: «سابقة‌ سياسي‌ و كيفري‌؟»
«يكبار در سال‌ 1354 دستگير شدم‌ و در سال‌ 1357 همزمان‌ با انقلاب‌، همراه‌ با ديگر زندانيان‌ سياسي‌ آزاد شدم‌.»
«متأهل‌ هستي‌ يا مجرد؟»
حواست‌ كجا بود؟ لاجوردي‌ گفت‌: «پرسيدم‌ متأهل‌ هستي‌ يا مجرد؟»
«مجرد.»
لاجوردي‌ قيافة‌ كريهي‌ داشت‌. قيافه‌اي‌ پهن‌ و استخواني‌ كه‌ وقتي‌ لبخند مي‌زد بوي‌ ماندگيِ سير يا پياز از دهنش‌ متصاعد مي‌شد. لبخند زد و گفت‌: «چرا مجرد بودي‌؟»
«فرصت‌ ازدواج‌ نداشتم‌.»
«در بازجويي‌ها اقرار و اظهار كرده‌اي‌ كه‌ با همه‌پرسي‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ـ آري‌ ـ مخالفي‌. من‌ براي‌ اينكه‌ عدالت‌ را رعايت‌ كرده‌ باشم‌ بار ديگر از تو مي‌پرسم‌، آيا با نظام‌ مقدس‌ جمهوري‌ اسلامي‌ موافق‌ هستي‌؟»
«نخير.»
«ما اسناد و مداركي‌ در اختيار داريم‌ كه‌ ثابت‌ مي‌كند جهت‌ تحريك‌ دانشجويان‌ از عوامل‌ خارجي‌ به‌ خصوص‌ از امپرياليسم‌ امريكا خط‌ مي‌گرفته‌اي‌. آيا اقرار مي‌كني‌ كه‌ به‌ عوامل‌ خارجي‌ وابسته‌ بوده‌اي‌؟»
«نخير.»
«در بازجويي‌هاي‌ مكرر اقرار و اظهار كرده‌اي‌ كه‌ با اعدام‌ عوامل‌ ساواك‌ و سران‌ رژيم‌ فاسد پهلوي‌، از جمله‌ اعدام‌ هويدا مخالفي‌، آيا نبايد مفسدين‌ في‌الارض‌ را اعدام‌ كرد؟»
«نخير.»
«نماز مي‌خواني‌؟»
«نخير.»
«به‌ خدا اعتقاد داري‌؟»
«نخير.»
«پس‌ تو را چه‌ كسي‌ آفريده‌؟»
«خدا.»
لاجوردي‌ با كف‌ دست‌ به‌ ميز كوبيده‌ بود: «مردكة‌ ضد انقلاب‌، مرا مسخره‌ مي‌كني‌؟»
«نخير.»
«ببريد و بزنيدش‌.»
و باز كابل‌ زده‌ بودند به‌ كف‌ پاهات‌. آنقدر زده‌ بودند كه‌ پاهات‌ زغال‌ شده‌ بود.

Posted by Abbas at October 28, 2003 3:50 PM
Comments