October 27, 2003

قسمت چهارم"فريدون سه پسر داشت"، فصل تو

تو در عكس‌ نيستي‌.
مامان‌ چشم‌ راستش‌ را كمي‌ تنگ‌ كرده‌ و سرش‌ را به‌ عقب‌ برده‌ است‌. انسي‌ زور زده‌ كه‌ لبش‌ غنچه‌ بماند. اما خنده‌اش‌ مثل‌ دلقك‌هاست‌. آن‌ روزها هنوز جانورش‌ را نزاييده‌بود، لباس‌ حاملگي‌ به‌ تن‌ داشت‌. بالاتنه‌ كوتاه‌ و آبي‌. پدر هم‌ وسط‌شان‌ نشسته‌ بود و مي‌خنديد. يك‌ رج‌ دندان‌هاي‌ سفيدش‌ پيداست‌. با دو گونة‌ برآمده‌، و چهرة‌ توپر به‌ قول‌ مامان‌، صورت‌ بازاري‌. خنده‌اش‌ شكفته‌ است‌، موهاي‌ جوگندمي‌اش‌ تاب‌ خورده‌، و چشم‌هاي‌ درشتش‌ را به‌ دوربين‌ دوخته‌ است‌. با پاهايي‌ از هم‌ گشوده‌ كه‌ نشان‌ دهد هر جور دلش‌ بخواهد مي‌تواند بنشيند؛ يك‌ پاش‌ را اين‌ سرِ آن‌ باغ‌ و خانة‌ درندشت‌ بگذارد، و پاي‌ ديگرش‌ را در كمپاني‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌.

حتا مي‌تواند با سرانگشت‌ تلنگري‌ به‌ من‌ بزند كه‌ مثل‌ حشره‌اي‌ پرتم‌ كند به‌ اعماق‌ دره‌ها. يا توي‌ دهن‌ انسي‌ بكوبد كه‌ خون‌ بپاشد به‌ ديوار، درست‌ بالاي‌ كليد برق‌ كه‌ هروقت‌ مي‌آمديم‌ برق‌ سالن‌ پذيرايي‌ را روشن‌ كنيم‌، لكه‌ها هنوز بود. پدر مي‌توانست‌ برخلاف‌ فريدون‌ شاهنامه‌ كه‌ به‌ رسم‌ شاهان‌ باستاني‌ لباس‌ شاهانه‌ مي‌پوشيد، كت‌ و شلوار تميز اطوخورده‌ بپوشد، كفش‌ ورني‌ به‌پا كند، با پيراهني‌ سفيد كه‌ پر از اسب‌هاي‌ دريايي‌ كوچولوست‌. اگر هم‌ به‌ندرت‌ كراوات‌ مي‌زد، آدم‌ خيال‌ مي‌كرد صورتش‌ ورم‌ كرده‌، انگار دارند خفه‌اش‌ مي‌كنند.
تو گفتي‌: «نگاه‌ كن‌، انگار دارند خفه‌اش‌ مي‌كنند. پدر، تو را به‌خدا كراواتت‌ را باز كن‌. مردم‌ دارند انقلاب‌ مي‌كنند.»
«به‌ كار من‌ دخالت‌ نكن‌، بچه‌!»
«از توي‌ دوربين‌ بزرگترين‌ چيزي‌ كه‌ مي‌بينم‌ صورت‌ شماست‌.»
ما همه‌ زديم‌ زير خنده‌، و تو گرفتي‌. من‌ برگشتم‌ دستي‌ به‌ كراوات‌ پدر كشيدم‌.
زد روي‌ دستم‌: «نكن‌، بچه‌!»
مرد هم‌ كه‌ شديم‌ به‌ ما مي‌گفت‌ بچه‌. حتا وقتي‌ از جايي‌ رد مي‌شد كه‌ مامان‌ آن‌ نزديكي‌ها بود مي‌گفت‌: «برو كنار، بچه‌.»
مامان‌ برمي‌گشت‌. با يك‌ لنگه‌ ابروي‌ بالا انداخته‌، نيمي‌ لبخند، نيمي‌ اخم‌ فقط‌ نگاهش‌ مي‌كرد. انگار كه‌ دارند عكسش‌ را مي‌گيرند. همة‌ اداهاي‌ زنانه‌ و مهر مادري‌اش‌ را مي‌شد يك‌جا ديد.
توفان‌ فرمان‌ ماشين‌ را مي‌دزديد، و راننده‌ دو دستي‌ فرمان‌ را چسبيده‌ بود و كمي‌ خم‌ شده‌ بود. مجيد خيال‌ مي‌كرد توي‌ اتاقش‌ در آسايشگاه‌ برادران‌ آلكسيانا پشت‌ پنجره‌ نشسته‌ و دارد به‌ عكس‌ نگاه‌ مي‌كند. هيچ‌ حسي‌ جز يك‌ انتظار گنگ‌ و كمرنگ‌ نداشت‌. عكس‌ را به‌ رو خواباند و به‌ تماشا ادامه‌ داد. باران‌ تند شده‌ بود و مردم‌ مي‌دويدند. پيرزني‌ در پياده‌رو پهن‌ سر چهارراه‌ مانده‌ بود. چتر هم‌ نداشت‌، و هرچه‌ مي‌كرد نمي‌توانست‌ خود را به‌ زير طاقي‌ها برساند. يك‌ پاش‌ كوتاه‌تر از آن‌ يكي‌ بود، فرو مي‌رفت‌ و بر مي‌آمد. مثل‌ پيستون‌ موتور؛ پايين‌ مي‌رفت‌، يك‌جا شكن‌ برمي‌داشت‌، و دوباره‌ مي‌كوبيد تا از آن‌ شيب‌ تند، در توفان‌ بگذرد.
تو رفته‌ بودي‌. از همان‌ دانشكده‌ بعد از اجراي‌ يك‌ تئاتر تو را برده‌ بودند، و به‌ پدر تلفن‌ زده‌ بودند كه‌ فعلاً چند روزي‌ پيش‌ ما مي‌ماند تا ببينيم‌ چطور مي‌شود. اما اين‌ رفتن‌ يا بردن‌ طولاني‌ شد، و ما نمي‌دانستيم‌ كه‌ چهار سال‌ طول‌ مي‌كشد. پدر گفت‌: «حتا فريدون‌ شاهنامه‌...»
گفتم‌: «مامان‌، رَكَب‌ نخوري‌! مي‌خواهد با افسانه‌ و خرافات‌، واقعيت‌ را لوث‌ كند.»
و مامان‌ چهار انگشتش‌ را نشان‌ داد. پدر گفت‌: «خيلي‌ خوب‌، اگر ناهارتان‌ را ميل‌ كرده‌ايد، برويد درس‌تان‌ را بخوانيد.»
من‌ و اسد آن‌ سال‌، سال‌ آخر دبيرستان‌ بوديم‌. موهاي‌ سرمان‌ را از ته‌ تراشيده‌ بوديم‌ كه‌ در خانه‌ بنشينيم‌ و واقعاً درس‌ بخوانيم‌. مي‌رفتيم‌ توي‌ اتاق‌مان‌ و خرخواني‌ مي‌كرديم‌. فيزيك‌، شيمي‌، انگليسي‌، مخروطات‌، جبر، مثلثات‌، حساب‌ استدلالي‌، و آن‌همه‌ درس‌ تلنبارشده‌ را مي‌خوانديم‌ و به‌ تو فكر مي‌كرديم‌. فقط‌ براي‌ ناهار يا شام‌ مي‌آمديم‌ بالا.
اسد دو سال‌ درجا زده‌ بود، و آن‌ سال‌ تصميم‌ داشت‌ به‌ هر قيمتي‌ شده‌ ديپلم‌ را بگيرد و قال‌ قضيه‌ را بكند. پدر مي‌گفت‌: «اسد جان‌، اگر حوصله‌ نداري‌، امسال‌ را هم‌ مي‌تواني‌ عجالتاً درجا بزني‌ تا سعيد هم‌ بهت‌ برسد. آنوقت‌ سه‌تايي‌ باهم‌ يك‌ ديپلم‌ بگيريد.»
گفتم‌: «پدر، مرا قاطي‌ ماجرا نكن‌، لطفاً.»
«خشك‌ و تر با هم‌ مي‌سوزند، بچه‌.»
اسد گفت‌: «من‌ كه‌ از اول‌ به‌ شما گفتم‌ علاقه‌اي‌ به‌ رياضيات‌ ندارم‌، به‌ زور مرا فرستاديد اين‌ رشتة‌ لعنتي‌، مغز من‌ نمي‌كشد.»
پدر با كف‌ دست‌ كوبيد به‌ دستة‌ مبل‌: «بچة‌ فريدون‌ اماني‌ بايد بالاترين‌ رشته‌ها را بخواند، وگرنه‌ بايد برود شوش‌ پنچري‌ بگيرد. از اين‌ گذشته‌، مگر براي‌ من‌ درس‌ مي‌خوانيد؟ آينده‌ خودتان‌ است‌، مي‌خواهيد بخوانيد، نمي‌خواهيد، از اين‌ خانه‌ برويد.»
مامان‌ گفت‌: «زندگي‌ ما با همان‌ تئاتر پاشيده‌ شد.»
تئاتري‌ از يك‌ اسطورة‌ معروف‌. داستان‌ فريدون‌ شاهنامه‌ كه‌ وقتي‌ شيرخواره‌ است‌، مادرش‌ او را به‌ روستايي‌ مي‌برد تا از دست‌ ضحاك‌ در امان‌ باشد. ضحاك‌ شاه‌ ستمگري‌ است‌ كه‌ شيطان‌ بر شانه‌هاش‌ بوسه‌ زده‌ و جاي‌ بوسه‌ها دو مار روييده‌اند كه‌ خوراك‌شان‌ مغز جوانان‌ است‌. هر روز مغز دو جوان‌ را براي‌ ماران‌ شانه‌اش‌ خورش‌ مي‌سازند. شهر چنان‌ از جوانان‌ تهي‌ مي‌شود كه‌ سر هر كوي‌ و برزني‌ حجله‌اي‌ برپاست‌.
ضحاك‌ كه‌ از منجمان‌ و حكيمان‌ شنيده‌ است‌ تباهي‌ او به‌دست‌ فريدون‌ خواهد بود، همواره‌ در جستجوي‌ كودكي‌ به‌ نام‌ فريدون‌ است‌. روزي‌ اعلام‌ مي‌كند: من‌ دشمني‌ دارم‌ به‌ نام‌ فريدون‌، و فريدون‌ اكنون‌ كودك‌ است‌، براي‌ ايمني‌ از اين‌ خطر، بزرگان‌ بايد بنويسند كه‌ من‌ كاري‌ جز خوبي‌ و صلاح‌ نكرده‌ام‌. بزرگان‌ از ترس‌ حاضر به‌ مصاحبة‌ تلويزيوني‌ مي‌شوند. يكي‌ يكي‌ با لباس‌ باستاني‌ مي‌آيند جلو دوربين‌ تلويزيون‌ و شاه‌ را ستايش‌ مي‌كنند. در همين‌ زمان‌ كاوه‌ آهنگر قيام‌ مي‌كند و مي‌گويد: دكانت‌ را جمع‌ كن‌، عمو! من‌ هجده‌ پسر داشته‌ام‌ كه‌ هفده‌ تن‌ آنها را خوراك‌ ماران‌ تو كرده‌اند. اين‌ چه‌ عدلي‌ است‌ كه‌ ادعا مي‌كني‌؟ پسر هجدهم‌ من‌ حالا زنداني‌ توست‌.
از چرم‌ آهنگري‌ درفش‌ كاويانش‌ را مي‌سازد، ضحاك‌ را در كوه‌ دماوند زنداني‌ مي‌كند، و فريدون‌ را به‌ شاهي‌ بر مي‌گزيند. اما اين‌ هنوز آغاز داستان‌ است‌...
نمايش‌ كه‌ تمام‌ شد، دانشجوها كف‌ زدند، سوت‌ زدند، و بازيگران‌ را آنقدر تشويق‌ كردند كه‌ آنها مجبور شدند چند بار بروند و دوباره‌ برگردند. كف‌. كف‌. كف‌.
باران‌ با توفان‌ توأم‌ شده‌ بود. رگِ باران‌، ماشين‌ را مي‌شست‌ و در جاده‌ مي‌دويد، و باز مي‌گرفت‌. راننده‌ سرعت‌ را كم‌ كرده‌ بود، و رگبار بند نمي‌آمد. مهدوي‌ ساكت‌ نشسته‌ بود و چهارچشمي‌ جاده‌ را مي‌پاييد. جاده‌ ديد كافي‌ نداشت‌، و راننده‌ مجبور مي‌شد مدام‌ ترمز كند. مجيد از مأمور سمت‌ راستي‌اش‌ پرسيد: «داريم‌ كجا مي‌رويم‌؟»
«آقاي‌ مهدوي‌، ايشان‌ مي‌پرسند داريم‌ مي‌رويم‌ كجا؟»
مهدوي‌ برگشت‌: «مگر نمي‌خواستي‌ برگردي‌ ايران‌؟» و همان‌طور به‌ مجيد نگاه‌ كرد و منتظر جواب‌ ماند.
«چرا هوايي‌ نمي‌رويم‌؟»
«بليت‌ نبود. در تركيه‌ هميشه‌ اوضاع‌ هواپيما خراب‌ است‌. به‌خصوص‌ كه‌ الا´ن‌ به‌خاطر حج‌ عمره‌ بيشتر هواپيماهاي‌ ما توي‌ مسير مكه‌ ـ تهران‌ كار مي‌كند. خواستيم‌ از بالا اقدام‌ كنيم‌، اما سفير هم‌ زورش‌ نرسيد، يعني‌ اصلاً هواپيما نبود. ولي‌ بهتر، سري‌ به‌ شهر سيواس‌ مي‌زنيم‌ ببينيم‌ چه‌ خبر است‌. بچه‌هاي‌ دفترِ نمايندگي‌ ما در سيواس‌ خيلي‌ باحالند.»
مجيد از مأمور سمت‌ چپش‌ پرسيد: «شما نمي‌آييد تهران‌؟»
«آقاي‌ مهدوي‌، اين‌ سؤال‌ كرد كه‌...» و لهجه‌اش‌ تركي‌ غليظ‌ بود.
يك‌ پمپ‌ بنزين‌ سمت‌ راست‌ جاده‌ بود كه‌ تابلوهاي‌ قرمز داشت‌، قرمز وآبي‌. و نور چراغ‌هاش‌ همة‌ آن‌ اطراف‌ را روشن‌ مي‌كرد. مهدوي‌ گفت‌: «شنيدم‌. فكر مي‌كنم‌ همين‌جا بود كه‌ آن‌ يارو گم‌ شد.»
«يعني‌ چي‌؟»
«هيچي‌. يعني‌ يك‌ سياسي‌كار قديمي‌ اينجا آب‌ شد و رفت‌ توي‌ زمين‌. شايد هم‌ بال‌ در آورد و پرواز كرد.» و خنديد.
راننده‌ هي‌ ترمز مي‌كرد و گاز مي‌داد. جاده‌ ديد كافي‌ نداشت‌، توفان‌ و رگبار شديدتر شده‌ بود. و بسياري‌ از كاميون‌ها كنار جاده‌ توقف‌ كرده‌ بودند. مجيد گفت‌: «حال‌ تهوع‌ دارم‌.»
مهدوي‌ از داشبورد ماشين‌ يك‌ پلاستيك‌ بيرون‌ آورد و گذاشت‌ روي‌ پاي‌ مجيد: «سرت‌ را بگير اين‌ تو، استفراغ‌ كن‌.»
«چند دقيقه‌ بزنيد بغل‌، من‌ حالم‌ خوب‌ نيست‌، دستشويي‌ و...»
مهدوي‌ به‌ راننده‌ نگاه‌ كرد: «آقا، پمپ‌ بنزين‌ بعدي‌، نگهدار.»
به‌ محضي‌ كه‌ ماشين‌ در پمپ‌ بنزين‌ ايستاد چند نفر دور ما حلقه‌ زدند. يك‌ زن‌، يك‌ دختربچه‌، و سه‌ مرد. يكي‌ از آن‌ مردها شبيه‌ چيفتن‌ بود، با دو عصاي‌ زير بغل‌ به‌طرف‌ ما كله‌ كرد. وقتي‌ از ماشين‌ پياده‌ مي‌شدم‌ ديدم‌ پاي‌ راستش‌ از زانو قطع‌ شده‌ است‌. به‌ ما كه‌ رسيد دستش‌ را دراز كرد بالاي‌ دست‌ بقية‌ آن‌ گداها. مأمور سمت‌ راستي‌ام‌ به‌ تركي‌ چيزي‌ بهشان‌ گفت‌ كه‌ نفهميدم‌. اما آنها دست‌بردار نبودند و هي‌ به‌ ما نزديك‌تر مي‌شدند. مأمور سمت‌ چپي‌ام‌ پول‌ خردهاش‌ را بيرون‌ آورد و توي‌ دست‌ هر كدامشان‌ يكي‌ گذاشت‌.
رگ‌ تندي‌ زد و همة‌ ما را شست‌. گداها از دور ما پس‌ رفتند و من‌ داشتم‌ به‌ چيفتن‌ نگاه‌ مي‌كردم‌ كه‌ با دو عصاي‌ زير بغل‌ به‌ گدايي‌ افتاده‌ بود.
گفتم‌: «چيفتن‌، حرامزاده‌!» آنها دوباره‌ به‌طرف‌ ما برگشتند. دختربچه‌ زير آن‌ بارانِ تند، تند مي‌دويد اما با يك‌ خيزش‌ چيفتن‌ كه‌ دو سرِ عصاش‌ را به‌ زمين‌ مي‌گذاشت‌ و خودش‌ را پرتاب‌ مي‌كرد، دخترك‌ عقب‌ مي‌افتاد و باز تلاش‌ مي‌كرد. مهدوي‌ فرياد زد: «چه‌كارشان‌ داري‌، آقا؟» چپيد توي‌ ماشين‌ و شيشه‌ را پايين‌ كشيد.
«كاري‌ ندارم‌، اين‌ يارو شبيه‌ چيفتن‌ حرام‌زاده‌ است‌.»
«به‌ تو چه‌ مربوط‌؟»
جا خوردم‌، اما چيزي‌ نگفتم‌.
هوا سرد بود و باد مي‌پيچيد لاي‌ لباس‌ها. من‌ رفتم‌ توي‌ يكي‌ از آن‌ توالت‌ها، و يك‌ مأمور درست‌ جلو در ايستاد. از زير در پاهاش‌ را مي‌ديدم‌ كه‌ چسبيده‌ به‌ در ايستاده‌ است‌. نفر بعد هم‌ در درگاه‌ توالت‌ منتظر بود.
آدم‌ وقتي‌ گير مي‌افتد، شايس‌ اِگال‌. كاري‌ كه‌ نمي‌شود كرد، فقط‌ بايد منتظر بماني‌ تا ببيني‌ بعد چه‌ مي‌شود. پنجرة‌ توالت‌ خيلي‌ بالا بود و باريك‌ سرتاسر آن‌ فضا را دور زده‌ بود. كارم‌ كه‌ تمام‌ شد دست‌ و صورتم‌ را شستم‌، قدري‌ اطراف‌ ماشين‌ها قدم‌ زدم‌ و به‌ آدم‌ها نگاه‌ كردم‌. منتظر يك‌ فرصت‌ يا اتفاق‌. بعد رفتم‌ جلوتر. پرتگاهي‌ بود، و بيابان‌ تاريكي‌ كه‌ پشت‌ درخت‌ها تا مرز ايران‌ ادامه‌ مي‌يافت‌. با درخت‌هاي‌ گَر گرفته‌ كه‌ توفان‌ افتاده‌ بود به‌ جان‌شان‌.
بمب‌ را سعيد زير يك‌ سطل‌ آشغال‌ نزديك‌ ايستگاه‌ سواري‌هاي‌ آبي‌ عشرت‌ آباد ـ تجريش‌ كار گذاشته‌ بود. من‌ هم‌ همراهش‌ بودم‌ كه‌ دلهره‌ نداشته‌ باشد. كمي‌ آن‌ اطراف‌ قدم‌ زديم‌ و به‌ در و ديوار نگاه‌ كرديم‌، بعد رفتيم‌ بستني‌ فروشي‌ گوشة‌ ميدان‌. يك‌ سان‌شاين‌ سفارش‌ داديم‌ و همانجور كه‌ مي‌خورديم‌، به‌ آدم‌ها نگاه‌ كرديم‌. گفتم‌ خاك‌ بر سرتان‌، منفجر شويد و نگذاريد اين‌ رژيم‌ بر شما حكومت‌ كند.
ديوارهاي‌ پادگان‌ عشرت‌ آباد پر از جمله‌هاي‌ خميني‌ بود. يك‌ عكس‌ و تكه‌اي‌ از يك‌ جمله‌ درست‌ روبروي‌ جايي‌ بود كه‌ من‌ نشسته‌ بودم‌: «من‌ عذر مي‌خواهم‌.» بعد پاشديم‌، يك‌ تاكسي‌ گرفتيم‌: «دربست‌،نياوران‌.»
خميني‌ روي‌ بالكن‌ نشسته‌ بود. و عدة‌ زيادي‌ پاي‌ بالكنش‌ داشتند گريه‌ مي‌كردند. نمي‌دانم‌ چه‌ اتفاقي‌ افتاده‌ بود، اما وضع‌ مملكت‌ به‌هم‌ ريخته‌ بود، و لازم‌ بود كه‌ خميني‌ بگويد: «من‌ عذر مي‌خواهم‌.»
تا لب‌ پرتگاه‌ رفتم‌ جلو. سردم‌ بود، و قلبم‌ داشت‌ از يقه‌ام‌ مي‌زد بيرون‌. بارانِ اريبي‌ هم‌ جلو ديد را مي‌گرفت‌. به‌ قدري‌ تند مي‌باريد كه‌ چشم‌، چشم‌ را نمي‌ديد. بي‌ آنكه‌ سر برگردانم‌ خودم‌ را پرت‌ كردم‌.
با كف‌ پاها رفتم‌ و زانوهام‌ يكباره‌ خميد. نفس‌نفس‌ مي‌زدم‌ و داشتم‌ به‌ اين‌ فكر مي‌كردم‌ كه‌ حالا چه‌ جوري‌ از اين‌ گودال‌ خلاص‌ شوم‌. اين‌ شعر حميد مصدق‌ در ذهنم‌ تكرار مي‌شد: «تو اگر بنشيني‌، من‌ اگر بنشينم‌، چه‌ كسي‌ برخيزد؟» صداي‌ رعد و چند تك‌تير پيچيد. ماشيني‌ ترتركنان‌ گذشت‌. و همه‌ چيز باهم‌ قاطي‌ شده‌ بود. بعد صداي‌ قهقهة‌ عبدالناصر را شنيدم‌ كه‌ خيلي‌ بي‌معنا بود، انگار به‌ سرنوشت‌ مسخرة‌ من‌ مي‌خنديد.
لحظاتي‌ در پناه‌ يك‌ درخت‌ ماندم‌ و گوش‌ دادم‌؛ صداي‌ باران‌، صداي‌ تك‌تيرها، و الله‌اكبر از بالاي‌ سرم‌ مي‌گذشت‌. نفسم‌ را در سينه‌ حبس‌ كردم‌ و شمردم‌: يك‌، دو، سه‌، چهار، پنج‌، شش‌، هفت‌... و ديگر چيزي‌ وجودنداشت‌. در تاريكي‌ مطلق‌ صداي‌ آكاردئون‌ عبدالناصر را مي‌شنيدم‌. سرم‌ را بلند كردم‌ كه‌ شايد...
در تاريكي‌ يك‌ كشيده‌ آمد توي‌ صورتم‌: «مادر جنده‌!»
به‌ جلو هولم‌ داد: «راه‌ بيفت‌.» و لهجه‌اش‌ تركي‌ غليظ‌ بود.
آن‌ يكي‌ هم‌ از جلو، آستينم‌ را مي‌كشيد و شاخه‌هاي‌ درخت‌ را پس‌ مي‌زد. به‌ كوچة‌ شيبداري‌ افتاديم‌ و سربالايي‌ را از بغل‌ پمپ‌بنزين‌ دور زديم‌. مهدوي‌ پياده‌ شده‌ بود و داشت‌ با دستمال‌ سفيدي‌ صورتش‌ را پاك‌ مي‌كرد. منتظر بود اما خودش‌ را بي‌خيال‌ نشان‌ مي‌داد. گفت‌: «چي‌ شد؟ افتادي‌؟»
«مي‌خواهم‌ برگردم‌.»
«كجا؟»
«آلمان‌.»
«اقامت‌ نداري‌، بيچاره‌!»
«يعني‌ چي‌؟»
«يعني‌ همين‌.»
تپش‌ قلبم‌ تند شده‌ بود. پاسپورتم‌ را درآوردم‌ و نگاه‌ كردم‌. بعد دست‌هام‌ را در جيب‌ شلوارم‌ فرو بردم‌ و مشغول‌ بيليارد جيبي‌ شدم‌، شايس‌ اگال‌.
مأمورها دنبالم‌ سايه‌ به‌ سايه‌ مي‌آمدند. به‌ ماشين‌ كه‌ برگشتيم‌ مهدوي‌ گفت‌: «فراموش‌ كن‌. ولي‌ بار آخرت‌ باشد.»
راننده‌ دوباره‌ گاز را گرفت‌. مرسدس‌ مثل‌ شير در جاده‌ مي‌غريد، و گاه‌ در رعد و برق‌، عكس‌ مي‌شد.
پدر گفت‌: «بگذار فساد دنيا را بگيرد تا آقا، امام‌ زمان‌ زودتر ظهور كند.»
«گارسچي‌ هستم‌ قربان‌. محسن‌ گارسچي‌.»
«گارسچي‌؟ نمي‌شناسم‌.»
مرد توپر متوسطي‌ بود كه‌ موهاي‌ وسط‌ سرش‌ طاس‌ شده‌ بود، با سبيلي‌ كلفت‌ و سياه‌ كه‌ لبخندش‌ را غم‌انگيز مي‌كرد. و جوري‌ جلو پدر ايستاده‌ بود كه‌ انگار دارد نماز مي‌خواند: «گارسچي‌ قربان‌، شوهر فهيمه‌.»
«آهان‌! پس‌ شوهر فهيمه‌ تويي‌؟»
گارسچي‌ هميشه‌ از درِ ماشين‌رو مي‌آمد. يك‌ كيف‌ قهوه‌اي‌ زيپ‌دار دستش‌ بود، درست‌ زير بغلش‌، روي‌ سينه‌. پدر او را به‌ اتاق‌ ته‌ حياط‌ راهنمايي‌ كرد، و تا گارسچي‌ از زير چفتة‌ مو اخته‌ بگذرد، پدر سرتاپاش‌ را ورانداز كرد و به‌ انسي‌ كه‌ داشت‌ لب‌ حوض‌ درس‌ مي‌خواند گفت‌: «برو يك‌ چايي‌ واسة‌ آقا بيار، بچه‌.»
من‌ و اسد و سعيد زير ساية‌ بيد مجنون‌، روي‌ چمن‌ها ولو شده‌ بوديم‌ و خرخواني‌ مي‌كرديم‌. پدر وقتي‌ متوجه‌ شد او را زير نظر دارم‌ گفت‌: «پاشو بچه‌، يك‌ جاسويچي‌ بده‌ به‌ اين‌ آقاي‌...» سر تكان‌ داد: «اسمت‌ چي‌ بود؟»
«گارسچي‌.»
«بله‌. يك‌ جاسويچي‌ بده‌ به‌ آقاي‌ گارسچي‌. پاشو ديگر! چرا ماتت‌ برده‌؟»
فهيمه‌ هر روز ساعت‌ هفت‌ صبح‌ مي‌آمد و تا غروب‌ در خانة‌ ما كار مي‌كرد، اما جمعه‌ها تا غروب‌ نمي‌ماند. شوهرش‌، محسن‌ گارسچي‌ مي‌آمد دنبالش‌ و زودتر از روزهاي‌ عادي‌ او را مي‌برد.
من‌ يك‌ جاسويچي‌ آوردم‌ و دادم‌ بهش‌. فهيمه‌ بلوز زرشكي‌ به‌ تن‌ داشت‌، با دامن‌ مشكي‌ بلند. روسري‌ مشكي‌ سرش‌ بود. و مامان‌ از ايوان‌ خانه‌ باهاش‌ باي‌باي‌ مي‌كرد. پدر داشت‌ به‌ كاديلاك‌ سويل‌ ور مي‌رفت‌، شايد هم‌ گلپا گوش‌ مي‌كرد. گارسچي‌ كنار شيشة‌ ماشين‌ منتظر بود تا از پدر خداحافظي‌ كند.
بعد پدر از ماشين‌ پياده‌ شد، دست‌ به‌ جيب‌ برد، چند اسكناس‌ به‌ دوتايي‌شان‌ داد، و به‌ گارسچي‌ گفت‌: «برو خوش‌ باش‌.» و يك‌ نگاه‌ جانانه‌ به‌ كپل‌هاي‌ فهيمه‌ انداخت‌.
مدتي‌ بعد پاي‌ فهيمه‌ از خانة‌ ما براي‌ ابد بريده‌ شد و مامان‌ گفت‌ كه‌ خودش‌ از پس‌ همة‌ كارها بر مي‌آيد، به‌ كلفت‌ و خدمتكار هم‌ احتياجي‌ ندارد.
اما همة‌ ما مي‌دانستيم‌ كه‌ ديگر نبايد حرفي‌ در اين‌ موارد بزنيم‌. ماجرايي‌ بچگانه‌ بوده‌ كه‌ تمام‌ شده‌. هيچكس‌ حق‌ ندارد حتا اشاره‌اي‌ به‌ اين‌ موضوع‌ بكند: «اسمش‌ را هم‌ نياوريد.»
مامان‌ خودش‌ مي‌پخت‌، مي‌شست‌، پله‌ها را تميز مي‌كرد، به‌ شيشه‌ها دستمال‌ مي‌كشيد، و دائم‌ مشغول‌ كار بود. مي‌رفت‌ جلو آينة‌ قدي‌، دست‌هاش‌ را به‌ دو طرف‌ بدنش‌ مي‌گذاشت‌، چرخي‌ مي‌زد و به‌ خودش‌ نگاه‌ مي‌كرد: «مي‌بيني‌ انسي‌؟ از وقتي‌ خودم‌ كارهاي‌ خانه‌ را مي‌كنم‌ كمي‌ لاغرتر شده‌ام‌، حالا همة‌ آن‌ لباس‌هايي‌ كه‌ برام‌ تنگ‌ شده‌ بود مي‌توانم‌ بپوشم‌. اين‌ دامنم‌ را خيلي‌ دوست‌ داشتم‌.»
پيش‌ از آنكه‌ كسي‌ اعتراض‌ بكند، خودش‌ همه‌ چيز را مرتب‌ مي‌كرد. هميشه‌ چاي‌ حاضر بود، نان‌ تازه‌، ظرف‌هاي‌ پر از ميوه‌. و حواسش‌ بود كه‌ همه‌ چيز بايد مهيا باشد. حتا به‌ انسي‌ هم‌ كاري‌ رجوع‌ نمي‌كرد. مي‌ترسيد يك‌ جاي‌ كار بلنگد و خودش‌ خودش‌ را سرزنش‌ كند. مي‌پخت‌، مي‌شست‌ و بعد به‌ دست‌هاش‌ كرم‌ مي‌زد، دستي‌ به‌ صورتش‌ مي‌برد و مي‌آمد كنار مبل‌ پدر، روي‌ زمين‌ مي‌نشست‌.
همة‌ ما مي‌دانستيم‌ كه‌ پشت‌ اين‌ تلاش‌ها، اصرار زنانه‌اي‌ وجود دارد كه‌ بگويد شتر را سوار نمي‌شوم‌، پياده‌ راه‌ مي‌روم‌، خسته‌ هم‌ مي‌شوم‌، اما افسار زندگي‌ دست‌ خودم‌ است‌.
پشت‌ اين‌ تلاش‌ها يك‌ شب‌ قشقرقي‌ به‌پا شده‌ بود كه‌ داشت‌ تا مرز رسوايي‌ پيش‌ مي‌رفت‌. ما صورت‌هامان‌ را به‌ شيشة‌ پنجره‌ چسبانده‌ بوديم‌ و به‌ جنجال‌ ته‌ حياط‌ نگاه‌ مي‌كرديم‌. نورافكن‌هاي‌ حياط‌ روشن‌ بود. مامان‌ جيغ‌ كشيد و يك‌ كشيده‌ خواباند توي‌ صورت‌ پدر. فهيمه‌ به‌ ديوار تكيه‌ داده‌ بود و گريه‌ مي‌كرد. مامان‌ يك‌ جيغ‌ ديگر كشيد، چيزهايي‌ گفت‌ كه‌ ما نشنيديم‌، درِ اتاقك‌ ته‌ حياط‌ را بست‌، يك‌ كشيدة‌ ديگر خواباند توي‌ صورت‌ پدر، و آن‌ لحظه‌ عكس‌ شد.

Posted by Abbas at October 27, 2003 6:06 PM
Comments