شايد همه چيز با مرگ ناصري آغاز شد.
ديشب مغزش از كار افتاد. "ملاقات ممنوع" روي در را برداشتهاند، هيچ ملاقاتكنندهاي نيست. عبدالناصر ناصري آرام روي تخت خوابيده، لولهها از بينياش گذشتهاند، و تصوير مونيتور سمت راستش ميپرد. نورهاي عمودي پنجره كه به سختي از لاي پردة ضخيم ميگذرند، او را قطعه قطعه نشان ميدهند. دو دستش را روي سينهاش گذاشتهاند، با چشمهاي بسته، خط ابروهاي ملايم، مژههاي تابيدة بلند، و ريش شانهخوردة خاكستري، يكي سياه يكي سفيد. ناصري آرام گرفته است.دستهاي از موهاي صاف جوگندمياش كه روي متكا پخش شده، صورتش را قاب گرفته است. يك گلدان كاكتوس كوچولو جلو تختش در نور مونيتور سمت راست كه مدام ميپرد، روشن و تيره ميشود. مثل صورت لاغر او كه در نوسان نور، خاكستري است، به كبود ميزند، لاغرتر مينمايد، و در قعر مرگ فرو ميرود، ميرود، ميرود تا بوي خام بشر اوليه اتاق را پر كند، چيزي نظير وسوسههاي شهواني از ملافههاي سفيد متصاعد شود كه وقتي صداي ناقوس پُرقدرت كليسا از منفذها گذشت و در گوشها پيچيد و پلكها را لرزاند، آن را مثل چربي به ديوارها بمالد. چربي آشوبندهاي كه اگر دست به ديوار بمالي بايد هي بشورياش. و هرچه بشوري پاك نميشود، همراه صداي ناقوس در رگهات جاري ميشود و عاقبت بر سينهات ميچسبد.
عبدالناصر ناصري از هزار سال پيش مرده است، و اتاقش را از سرب ساختهاند. صداي ناقوس بر او اثري ندارد، نه شيپور جنگ است، نه بيدارباش صبح، و نه هيچ چيز ديگر. موسيقي متني است كه مرگ را بدرقه ميكند، آن هم به همت طلبة جواني كه موظف است در ساعتهاي مقرر طناب كلفت آويخته از ناقوس را به دور كمر باريكش ببندد، خود را از اين ديوار بكوبد به آن ديوار، تا چكش سنگين فولادي بر دل ناقوس بگويد: «دينگ... دانگ... اللهُ... اكبر... دينگ... دانگ...»
آنوقت نفسزنان و عرقريزان برود به انتهاي باغ كليسا، وارد اتاق بزرگي شود كه سه درِ تو در تو باز و بسته ميشود تا بوي شمع و عود به مشام برسد، به راهبة لاغر و رنگ پريدهاي كه در تاريكروشن ميزها و شمعدانها روي تخت نشسته است با سر سلام كند، در تلالو نور شمعها به جستجوي چشمهاي آبي و طرح اندام او نفهمد كه چطور از ميان آن همه اثاثيه ميگذرد. جلوش زانو بزند، وحشيانه خيرهاش شود، خيرهاش شود، و با حركتي تند و بيقرار خود را در بغل او بيندازد، و چنان لبش را ببوسد كه راهبه مدهوش شود و با ناله و گاه آهي لرزان، نرم نرمك پيراهن سفيد پر از چين جوان را از تنش پس بزند، بعد در تختخوابي كه پر از بالشهاي كوچك رنگي است، با انگشتانش شانههاي او را نوازش كند، يا گاه با ناخنهاش صداي طلبة جوان را در آورد: «آه.»
يا با چرخشي نرم چنان او را در بغلش بچرخاند و به زير بكشد كه گويي اصلاً كسي آنجا نبوده است. راهبهاي پنجاه ساله، بريده از دنيا و مافيها درحالي كه گريه ميكند از دردِ رنجهاي بشري، يا از خوني كه بر صليب خشكيد، و يا براي آمرزش گناهان گوسفنداني كه اسير گرگ شيطان شدهاند، چنان به خود پيچيده، و يا از خود بيخود گشته است كه سر بر بسترش نهاده، تسبيح زنان با دستهاش دارد گناهان بشر را ميشمارد، از خدا پوزش ميخواهد، و صداي هق هقش در ناقوس محو ميشود.
تانك سوختهاي جلو مسجد خاموش شده بود و صداي گم و پيداي اللهاكبر از پشت ديوارها به گوش ميرسيد: «دينگ... دانگ.»
مجيد اماني زير پتوي پوست پلنگياش مچاله شده بود و در قعر خواب، جايي نزديك تانك سوخته، در اتاق آجريِ بي در و پيكري برهنه بر لبة تخت نشسته بود و داشت به اندام كشيدة رؤيا نگاه ميكرد: هميشه وسط تخت ميخوابيد، دستهاش را زير صورتش ميگذاشت، و ميگذاشت آن موهاي لَخت و سياه بر شانههاش پخش شود. مجيد يكبار ديگر اندام را از كمرگاه مرور كرد، خال كوچكي بر كپل سمت چپش بود كه در خواب هم بود. ادامه داد و وقتي به كف پاها رسيد خواست خم شود و آنها را ببوسد، اما عدهاي تعقيبش ميكردند و سايه به سايه دنبالش بودند. تپش قلبش تند شده بود و پناهي نمييافت. در خواب هم ميدانست كه اين يك بيماري است، اما همين موهبت باعث ميشود كه آدم حواسش جمع باشد، دور و برش را بپايد، و مفت طعمه نشود. صداي جمعيت نزديكتر ميشد: «اللهاكبر».
به طرف صدا برگشت. در و پيكر اتاق پوشيده از تار عنكبوت بود. مثل پردهاي تار كه عنكبوتي بر دهانة غار اصحاب كهف تنيده بود تا آنها را از مرگ نجات دهد. اسد آنطرف پرده ايستاده بود. كت و شلوار خاكستري به تن داشت، با پيراهن سفيد، ريش سياه، و موهاي كوتاه. ميخواست داخل شود اما تار عنكبوت راهش را بسته بود.
رعشه از شانههاي مجيد شروع شد، در سينهاش چرخيد، و در راه نفسش بند آمد. نميدانست از وحشت مرگ رفيق قديمياش، عبدالناصر ناصري به خود ميپيچد، يا تصويري قديمي او را چنين برآشفته است.
كجا بود؟ چرا راه گم كرده بود؟ داشت كجا ميرفت؟ هرجا بود از تعقيب گريخته بود و حالا احساس امنيت ميكرد. از سه درِ تو در تو گذشته بود و با صداي شهواني يك زن، اول جا خورده بود، و بعد كه از لاي باريكة در نگاه كرده بود، بوي در هم آميختة شمع و عود او را در جذبهاي روحاني فرو برده بود كه بين شهوت و مذهب سرگردانش ميكرد. چقدر از آنچه در كودكي به او گفته يا آموخته بودند دور شده بود؟ همان قدر از يك احساس تبآلود شهواني خود را به گناه آلوده ميديد و بيشتر كيف ميكرد. خسته بود، و از وحشت تعقيب آن حرامزادهها به كليسا پناه برده بود. سه نفر بودند، شايد هم بيشتر. هنوز راه درازي در پيش داشت، و نميدانست آيا جان سالم به در خواهد برد؟ خيال ميكرد در كليسا با كشيشي سفيدمو روبرو ميشود و به او ميگويد كه من فقير نيستم، اما حالا پول همراهم نيست، نميخواهم سياه سوار قطار شوم، ميترسم مأموري بيايد بالاي سرم و شصت مارك جريمهام كند. پياده هم نميتوانم بروم. خيال ميكرد با ماشين كليسا او را تا دم درِ خانهاش ميرسانند، يا يك كاري براش ميكنند. باور كنيد پاهام ديگر مال خودم نيست.
وقتي از خواب پريد، نميدانست كجاست. نميدانست كه آن راهبة خاكستري ميتواند طلبهاي جوان را چنان به درون بكشد كه مجيد اماني غم گمگشتگياش را به باد فراموشي دهد، و يادش برود از كجا آمده بود؟ به كجا ميرفت؟ و چقدر تپشهاي نهانيِ چكش فولادي در دل ناقوس، وسوسهانگيز است.
نميدانست از دلتنگي به چنين حالي در آمده، و يا آيا در وسوسة يك همخوابگي سركوفته قلبش اين جور پرپر ميزند؟ داشت از لاي در به طلبة لاغري نگاه ميكرد كه حالا پيراهن سفيد تنش نبود و هر آن در لهله عطشناك راهبه ميرفت كه خاكستر شود.
صداي ناقوس هنوز بود و مجيد خيال ميكرد از لاي درِ اتاقي كه تا ساعتي پيش روي آن آويخته بودند "ملاقات ممنوع"، دارد به جسد رفيق قديمياش نگاه ميكند، و از او براي هميشه فاصله ميگيرد، يا از سرگيجهاش كمك ميگيرد كه به او فاصله بدهد تا برود، و اين سكوت سنگين چربآلود را با خود ببرد، ببرد تا مجيد واپسين تصوير ذهنش را ديگر به ياد نياورد.
يك گلدان كاكتوس در نور مونيتور تيره و روشن ميشد. خطوط نور گريخته از پرده، جسد را قطعه قطعه ميكرد. ارتعاش صداي ناقوس هنوز بود، و ناصر ناصري انگار كه همين حالا از پشت پيانو بلند شده و روي تخت دراز كشيده تا دقايقي بعد دوباره پشت پيانو بنشيند و بنوازد، آرام آرام. انگشتهاي پاهاش از ملافة سفيد بيرون مانده بود، و اين سؤال كه آيا زندگي هنوز هم ادامه دارد؟
ادامه كه داشت. چهار سال از آن روزها گذشته بود و مجيد خيال ميكرد همين ديشب بوده كه عبدالناصر ناصري مرده، و همزمان با ناقوس كليسا در تهماندة ارتعاش صدا، راهبهاي از طلبهاي جوان كام ميگيرد و انگار كه لحظة آخر دنياست، چنان او را در خود عبور ميدهد كه اگر همان لحظه ناقوس مرگش را نواختند، ارتعاش صدا هنوز باشد. مثل تصوير ناصري كه هميشه هست، و آدم را نيست ميكند. مثل مرگ، مثل شرم، مثل شهوت، مثل تعقيب، يا گردبادي كه به زندگي مجيد افتاده بود و طومارش را درهم پيچيده بود.
نميدانست كه در تنهايي وحشتناك روي تختخوابش پتوي پوست پلنگياش را بغل زده و دارد بين وسوسة شهواني و مذهب معلق ميشود. و بوي تانك سوخته ميآمد.
ناگاه درِ اتاق باز شد، چيفتن سرك كشيد: «مجيد قورباغه!»
بيآنكه سر برگرداند گفت: «گوار... گوار...»
سكوت در بخش چهار آسايشگاه رواني برادرانِ آلكسيانا، پشت پنجرههاي دو جدارة سفيد در هواي گرم مثل نُتهاي نواخته نشده در فضا معلق بود. چنان سكوتي كه هياهوي كركنندهاش مثل صداي سيرسيركها در دشت سوختة گندم، زير هُرم آفتاب بر مغز ميتابيد، يا از دل زمين ميجوشيد و به شكل دانههاي عرق از سر و رو ميچكيد اما وقتي خوب گوش ميكردي سيرسيركي در كار نبود. هياهوي سكوت از درون جمجمه مثل گردباد ميچرخيد، و سنبلة گندم را خشك ميكرد؛ و بوي نان و خاك ميآورد.
پدربزرگ ميگفت: «هركس هرچه دارد بخورد.»
بيرون از پنجرهها بر هرة سيماني، لايهاي از پُرز يخ نشسته بود كه با هياهوي شهر بخار ميشد. و باز آفتاب ميتابيد، و باز برف ميآمد، و باز همه پالتو ميپوشيدند، و باز برهنه ميشدند كه پوستشان آفتاب ببيند، و باز روزمرهگي در هياهو ادامه مييافت، و باز هيچ چيز آرام نميگرفت.
قطارهاي سبز و سرخ شهري، آمبولانسها، ماشينهاي سواري و باري، آدمها، دوچرخه سوارها، همه چيز، شايد انگار همه چيز جا مانده بود تا مجيد اماني، خميده بر ميز قهوهاي چهارگوشي چشم بدوزد به يك عكس قديمي، يا شلوغي چهارراه. چه جرأتي داشتند! اين طرفيها ميايستادند تا آن طرفيها دور بگيرند، پيچ را كمانه كنند و تند بگذرند. نوبت به نوبت عوض ميشد، و چقدر دقيق بود. گاه قطار قرمزي هم از وسط اين ماجراها ميگذشت اما سرعت و نظم، هماني كه بود، بود.
بر پدرش لعنت. آنطرفيها ميايستادند، اينطرفيها دورخيز ميكردند و در دل خياباني كه پشت ساختمان محو ميشد، محو ميشدند؛ در انتظاري كه مجيد دلش هُري تو ميريخت و حال تهوع بهش دست ميداد. پشت ميز نشسته بود، خيال ميكرد در تختخوابش پتوي پوست پلنگياش را بغل كرده و در پناه تار عنكبوت دارد با رؤياي ناصري عشقبازي ميكند.
جعبة عكسهاش را گذاشته بود روي صندلي، و بدون ترتيب يكي بيرون ميكشيد، تكيهاش ميداد به گلدان روي ميز، قدري نگاه ميكرد، و يكي ديگر برميداشت. جعبهاي كه سالها با خودش كشيده بود و شهر به شهر برده بود؛ به قول خودش جعبة افتخارات. آن را از بازار شپش خريده بود. چهار مارك و هفتادوپنج فنيگ ته جيبش را داده بود و جعبه را زير بغل زده بود. بيشتر بهخاطر لولاي آهني يك تكهاش كه پر از نقش و نگار بود، و آن گُلميخهاي فولادياش كه در دل چوب جا خوش كرده بود، با نقشهاي از دنيا، حك شده روي چوب، و چقدر بزرگ و خوب. ميشد هزار عكس را در آن جا داد و چفت مفرغينش را بست. چه بوي خوبي هم ميداد، بوي كاج و توتون آميخته. گفت: «جعبة افتخارات.»
يك عكس از جعبه بيرون كشيد و تكيه داد به گلدان روي ميز، زيرسيگارياش را كشيد آنطرفتر كه دود سيگار جلو ديدش را نگيرد. و سيگاري نيمه در چاك زيرسيگاري دود ميشد، بالا ميخزيد، و پيچ و تاب ميخورد كه توجه مجيد را از عكسها بدزدد. زير لب ناليد: «چرا اينجوري شد؟»
عكس ديگري به گلدان تكيه داد و نگاه كرد؛ خودش بود. ايستاده پشت تريبون پوشيده از پردة داس و چكش. پيراهن چهارخانة آبي به تن داشت. با عينكي دور سياه، موهاي مجعد بلند و سياه، و سبيل آنكادرشدة سياه، كه اگر طراح قابلي حضور ميداشت، با دو حركت مشخصة چهرهاش را در ميآورد. كجا بود؟ با اينكه ميدانست اما سرش را نزديك برد و پارچهنويسي پشت سرش را خواند: سازمان انترناسيونال خلق، هانوفر. و صدا در سالن سخنراني ميپيچيد: «خلق قهرمان ايران!.»
خيال ميكرد از تأثير داروهاست كه وقتي سيگار را از چاك زيرسيگاري بر ميدارد، چشمهاش به دو دو ميافتد، و دستهاش بيجهت ميلرزد. نميدانست كه پژواك آن صداي تبآلود هنوز همة وجودش را به لرزه مياندازد: «خلق قهرمان ايران!»
بر پدرش لعنت. اين همه سال كار سياسي بكني و آخرش هيچ؟ در همة دنيا زندان و تبعيد و تجربههاي سياسي امتيازي است براي آدمها، اما در مملكت ما، وقتي يك زنداني سياسي آزاد ميشود، تازه اول بدبختياش است. من سيزده سال فقط توي غربت سگ دو زدهام، و حالا ميگويم نميشود، رفيق. نميشود يعني چي؟ يعني اينكه اپوزيسيون را تكه پاره كردهاند، هيچ اتحادي نيست، هيچ مبارزهاي نيست، تازه اگر هم باشد انفرادي است. با اين همه فرشفروش و تاجر و كافهچي و كاسب كه يكباره متوجه شدهاند زندگي از دستهاشان رفته، بايد آخر عمري فكري به حال خودشان بكنند. كسبي راه انداختهاند و كشيدهاند كنار. حتا اگر كنار هم نميكشيدند، ميشدند مثل من، ساكت و منتظر فرصت. مني كه با پاسبانكشي مخالفم، اما براي اين سؤال ذهنم چه جوابي دارم؟ وقتي برادرت يك جلاد باشد كه هزاران نفر را بازجويي كرده و گذاشته سينة ديوار، باهاش چه ميكني؟ نميروي يك نارنجك حرامش كني؟
خودم را زدهام به خريت كه ميخواهم برگردم و بوي برادرم را از سرشانههاي كتش به درون سينهام بكشم. دلم براي كوچههاي تهران تنگ است، براي گربههايي كه تويخيابانها ولاند و شبي هزارتاشان ميروند زير ماشين، براي مردههامان كه در سينهكش بي در و پيكر كوير خوابيدهاند.
ديگر نميخواهم اينجا بمانم. اصلاً كدامِ شما، بگوييد، كدام شما يك سال، يك ماه، يك روز از اين سالهاي سياه ما را تاب ميآوريد؟ يادش بخير،ايرج. پيپ ميكشيد و بلند بلند ميخواند: «بين شما كدام، بگوييد، بين شما كدام صيقل ميدهد سلاح آبايي را براي روز انتقام؟»
ولمان كنيد برويم پي كارمان. مگر مبارزه بدون ما ادامه ندارد؟ خوب، شما ادامه بدهيد، برويد بگيريد و هر كار دلتان ميخواهد بكنيد. من مدتهاست كه به مسايل ديگري فكر ميكنم.
هروقت گريهام ميگيرد، ياد لحظهاي ميافتم كه براي آخرين بار داشتم خانه را ترك ميكردم، رفتم كنار جاكفشي. اشك امان نميداد كه كفشم را پيدا كنم. اصلاً چه رنگي بود؟ شايد هم دلم نميخواست كه پيداش كنم، و به همة كفشها دست ميماليدم.
مامان بستة كوچكي داد و اصرار داشت كه زود توي جيبم بگذارمش. بعدها كه بازش كردم، صدهزار تومان پول بود، همه هم هزاري، و چقدر به دردم خورد. پدر نميدانم از كدام اتاق سر و كلهاش پيدا شد، بالا سرم ايستاد و شمرده شمرده گفت: «صد بار تأكيد كردم با شاخ سياست درنيفتيد. گوش نكرديد و حالا، براي من كه آبرويي نگذاشتهايد، لااقل به آينده خودتان فكر كنيد. اگر به من باشد بايد برويد گوشة زندان و آنقدر زجر بكشيد تا آدم بشويد، بايد توبه كنيد، اما بهخاطر مادرتان، اين بار چشمهام را هم ميگذارم. زود گورتان را گم كنيد و از اين مملكت برويد. وقت راهم تلف نكنيد.»
لحظهاي در سكوت گذشت و من حالا كفشم را پيدا كرده بودم. دلم ميخواست هرچه زودتر بپوشم و بزنم بيرون كه با ماشين عبدالناصر برويم آستارا. پدر پشت سرم ايستاده بود و به گمانم عبا به دوش انداخته بود. دلم نميخواست نگاهش كنم، داشتم بند كفشم را ميبستم كه زد به شانهام: «بيا، اينها را بگير. يكي را هم بده به سعيد. كليدهاتان را هميشه به اين بيندازيد.»
دوتا جاسويچي بود كه نشان برجستة «ايران تاير» داشت و بعدها من تا باكو با آن جاسويچيها ور ميرفتم و به اين فكر ميكردم كه چرا دلبستگيهاي من تمامي ندارد. خاطرههام، باورهام، عبدالناصر، كه هميشه برام عبدالناصر بود، آدم ماهي كه اگر مذهبي نبود، يكي از شاهكارهاي خلقت بود. زنش، عفت كه بهخاطر من چادر سياه سرش كرد و تا آستارا پشت فرمان نشست كه مبادا گير بيفتم. و من با دختر شش سالهشان، رؤيا در صندلي عقب ماشين، نان بيار كباب ببر بازي ميكردم. يا همين امير كمونيست كه از نوجواني باهاش رفاقت داشتم. آره، امير كمونيست. لجش ميگرفت كه اينجوري صداش ميكرديم، اما اين اسم را مامانم روش گذاشته بود. در بحبوحة انقلاب يكبار ازش پرسيد: «تو كجايي هستي، امير؟»
«خودم اهل تهرانم، اما پدرم همداني است.»
«موهات بور است و شبيه بچة آدم نيستي. مسلماني؟»
امير كه آن روزها كتاب اصول مقدماتي فلسفة ژرژ پليتسر را تازه خوانده بود گفت: «نخير. من كمونيستم.»
مامان گفت: «يعني به خدا اعتقاد نداري؟»
«نخير. من...»
«خيلي خوب، برو پي كارِت.»
و از آن روز اسم امير براتياني شد امير كمونيست. من و ناصر ميخنديديم و با تأكيد بهش ميگفتيم: امير كمونيست.
پدرش حاج عزت براتياني در كار پول و چك و برات بود. معاملهها را جوش ميداد و حقالعمل ميگرفت، هميشه كيف قهوهاي كهنهاش پر از اسناد اين و آن بود و آخرش هم معلوم نشد كجا گم و گور شد. شايد مرد، يا سر به جايي گذاشت. با آنهمه اسنادي كه همراه خود ميكشيد.
امير كمونيست اصلاً كمونيست نبود. ما فقط بهخاطر اسمي كه مامان براش گذاشته بود، خوشمان ميآمد اين جوري صداش كنيم. و بدبختي اينجا بود كه پدرش هم چون شنيده بود امير كتاب كمونيستي ميخواند و كمونيست شده، او را زده بود و از خانه بيرون كرده بود. امير مدتي پيش ما زندگي كرد و هروقت ناصر را ميديد، آنقدر با عصبانيت بهش خيره ميشد كه ناصر تكهاي بپرانَد. بعد ميگفت: «واسه چي در به درم كردي؟ هان؟»
«توي آن زندگي پر از معاملة بابات داشتي ميپوسيدي، بدبخت. كاري كردم كه بيايي بيرون كمي هوا بخوري.»
«من دهشاهي توي جيبم نيست. همهاش كه نميتوانم سربار مجيد باشم.»
«با ژيانش كار كن، كون گشاد! نميشود كه راست راست راه بروي و از كون بابات بخوري.»
«مگر مرض داشتي كه خودت را جلو بابام لوس كردي؟!»
«كرم هم دارم. ولي مردكة الاغ! مگر خودت نگفتهاي من كمونيستم؟ مگر خودت نگفتهاي؟ حالا عيبي ندارد به بابات بگو يك فكري هم به حال معاملة ما بكند.»
هروقت دلم ميگيرد ياد اين چيزها ميافتم. و هروقت خيلي قاطي ميكنم، ميروم از ديوار پول ميگيرم، يك كارت دوازده ماركي ميخرم و به مامان تلفن ميزنم: «الو مامان، منم مجيد.»
«سلامت كو؟»
«كردم كه.»
«خيلي خوب. چطوري؟ چه ميكني؟»
«بد نيستم مامان، تصميم گرفتهام برگردم.»
«برگردي؟ اين دفعه جور ديگري حرف ميزني.»
«آره مامان.»
«چي شده مجيد؟ اوضاعت روبراه نيست؟»
«نه زياد. دارم از تنهايي دق ميكنم. ماجرا مفصل است، بعداً كه آمدم برات توضيح ميدهم.»
«خوب پاشو بيا، اين دست و آن دست نكن. زنت كه از دستت رفت، دخترت كه از دستت رفت، اقلاً خودت بيا، سرت را بينداز پايين زندگيت را بكن. الهي برات بميرم مامان.»
«اگر اسد مخالفت كرد چي؟»
«چي؟»
«اسد، اسد، ميفهمي؟»
«غلط كرده. اصلاً به اسد مربوط نيست، توي دهنش ميزنم.» و هنوز با قدرت حرف ميزد. معلوم بود كه هنوز همان مامان سابق است، و اين دلم را قرص ميكرد. اما صداش با ناله همراه بود: «خيليها برگشتهاند، من خبر دارم. تو چرا نتواني، مامان؟ اينجا پدرت دارد با اسد شركت مبليران را از بنياد مستضعفان ميخرد كه راهش بيندازد. مبليران كه ميداني كجاست؟ آره. ورشكست شده و درش را بستهاند. دارند همة شركتهاي ورشكسته را به بخش خصوصي واگذار ميكنند. همين امشب با پدرت حرف ميزنم كه مبليران را واسة تو جور كند. هم شيك است، هم راحت.»
«اسم من هنوز هم توي ليست سياه هست. اينها كينهاياند، بايد با اسد حرف بزني.»
«اسد ديگر آن هارت و پورت سابق را ندارد، با دادستان انقلاب شريك شده، يك پاساژ زده توي جزيرة كيش، ديگر اسد سابق نيست، مادر. تا من هستم نگران نباش. گوش كن ببين چه ميگويم...»
«مامان پاسپورت من...پاسپورت...»
و كارت تلفن تمام شد. صداها بريد، و صداي باران دوباره وصل شد. ضرب گرفته بود روي اتاقك شيشهاي تلفن، و در آن خيابان دراز هيچكس نبود. صليب بالاي آسايشگاه در نور سفيدي ميسوخت و اوج ميگرفت. خواستم به اطرافم نگاه كنم ببينم چه خبر است. نتوانستم. بدنم شروع كرد به لرزيدن. حالا توي اين تاريكي چه جوري برگردم؟
برميگردم. ديگر تحمل شنيدن پنج نوبت صداي ناقوس را ندارم. توي مغز آدم ميپيچد و ارتعاش آن از گوش بيرون ميريزد. تحمل ندارم، مامان. كمكم كنيد كه برگردم. گشتي در كوچهها و خاطرهها ميزنم، بعد يكراست ميروم سراغ اسد. چشمهام را ميدوزم به چشمهاش: «آخ برادر!»
گفته بود: «من برادرت نيستم. من توبياس واگنر هستم. آقاي قورباغه، حواست كجاست؟ من برادرت نيستم.»
ميتوانست باشد كه چشمهاي خستهام را بدوزم به چشمهاش: «برادر، اسد، تو چرا اينقدر شكسته شدهاي؟»
او هم لابد ميگفت: «من برادرت نيستم.» و نميگذاشت بغلش كنم و بوي وطن را از سرشانههاش به درون بكشم. نارنجك در جيبم ميماند براي بعد. مينشستم روي مبلهاي چرمي سياه.
«آخ برادر، تو چرا به اين روز افتادهاي؟ ببينم، صورت تو پف كرده يا چاق شدهاي، مجيد؟»
«پف كردهام، برادر.»
آينهاش را از جيب بغل بيرون آورد و نگاه كرد، خستگي و غم چشمها را ديگر نميشد كاري كرد. غربت و نم اشكي كه ته چشمهاش خانه كرده بود، برميگشت به سيزده سال تنهايي و نااميدي غريبكش روزگار. چنان غربتي كه احساس كند از خانه بيرونش كردهاند تا از چرخة هستي پرتاب شود به جايي كه هيچ نقشي نداشته باشد. در قلب اروپا بود، اما انگار از پشت ديوارهاي شيشهاي دنيا را تماشا ميكرد. سر و صدا را ميشنيد، صداي ناقوس كليسا را ميشنيد، صداي پا را ميشنيد، و همه چيز را ميديد، اما در هيچ جايي نقش نداشت. در ميان مردم بود، اما حبابي به دورش كشيده بودند كه كسي صداش را نشنود. فقط گاهي از سر ترحم يا كنجكاوي كسي ميپرسيد: «از كجا ميآييد؟»
«ايران.»
«ايراك. يا، صدام حسين.»
«نيشت ايراك.»
چقدر دردناك بود. شمرده شمرده و بلند گفتم: «ايران. ايران.»
«اوه. يا، ايران، خميني.»
بدنم شروع كرد به لرزيدن. دندانهام كليد شد و چشمهام گره خورد به چشمهاي آن همساية آلماني كه مثل سگ از زنش ميترسيد، و ماشينش را از بچههاش بيشتر دوست داشت. تنم گُر گرفت و داشتم به اين فكر ميكردم كه اگر از آنطرفها آمده باشي تو را با صدام حسين و خميني ميشناسند. اصلاً يادشان نيست كه آنها هم روزگاري هيتلر داشتهاند. شايد هم نميخواهي به رويشان بياوري. خوب نيست، خجالت ميكشند. آره، خجالت ميكشند. مگر تو خجالت نميكشي؟ پس چرا هي به روت ميآورند؟ مگر خودشان جنگ و رژيم توتاليتر نداشتهاند؟ مگر خميني را خودشان از پاريس تزريق نكردند؟ برو يك فكري به حال خودت بكن، بدبخت! تو كه ميتواني بكن. بهشان نشان بده كه از زور گشنگي نيامدهاي اينجا. مشكل سياسي داري. پناهنده شدهاي كه همين را بگويي. آخر تو چي از اينها كم داري؟ پدر كه اصلاً كسي را به تخمش هم حساب نميكند، به اشارهاي ميتواند يك لشكر از اين ناكسها را بخرد و آزاد كند. ضربه خوردهاي، مجيد. اما به قول آلمانيها چيزي كه تو را نكشد قويترت ميكند. من قويترم. من قويترم؟ بعد ديگر حال خودم را نفهميدم و با مشت خواباندم توي چانة آن همساية ابلهم كه بعد از چند سال هنوز نميدانست من كجاييام. و عاشق مرسدس سرمهاياش بود. باز زدم، زدم، زدم.
در سكوت اتاق، مجيد سيگار ميكشيد و با تكانهاي يكنواخت سرش، مثل آونگ، زمان را طي ميكرد. مثل موتور از كارافتادهاي بود كه نه غرش ميكرد، نه دل باد را ميشكافت، و نه هيچ. لكنتهاي بود كه كاري ازش بر نميآمد. و فقط بود. جابندكن.
انگار نه انگار كه روزي، روزگاري از طبقة دوم به خيابان ميپريد و ميدويد. شيشه ميشكست. به يك جست از روي ماشيني ميگذشت. تظاهرات ضد رژيم را جلو سفارتخانهها رهبري ميكرد. اسمش در ليست سياه آمده بود و هيچوقت پاك نشده بود.
انگار نه انگار كه روزي روزگاري ميتوانست سران چند گروه سياسي را متقاعد كند يك نشرية هفتگي مشترك انتشار دهند. سازماندهي كرده بود، سردبير تعيين كرده بود، و از نيروهاي پراكنده يك مجموعة متشكل ساخته بود، اما هنگام انتشار شمارة چهارم شنيده بود كه يك بيانية مهم سازمانش را از صفحة اول بردهاند صفحة پنجم. همان لحظه تلفن را برداشته بود و در دو جمله قال قضيه را كنده بود: «ببنديد درِ آن كثافت را. از امروز نشريه منتشر نميشود.»
انگار نه انگار كه زير اعلاميههاش مينوشت سرنگون باد رژيم خونخوار جمهوري اسلامي. و انگار او نبود كه بالاي اعلاميههاش مينوشت: ما كمونيستيم.
نه برادر، از پشت ديوارهاي شيشهاي نميشود كاري كرد. صدات را نميشنوند. مبارزهات را نميبينند. اعلاميههات را نميخوانند. اصلاً به حسابت نميآورند. هرچه را بخواهند انتخاب ميكنند و در موقع نياز از هر چيزت سود خودشان را ميبرند.
تك و تنها كه در حاشية خيابان راه بروي، به سيگارت پك بزني، و گاهي لك روي كفشت را پاك كني، هيچ كاري به كارت ندارند. برو برادر. فقط يادت باشد وقتي سوار قطار شهري ميشوي بليت بخري، وگرنه يكي ميآيد بالاي سرت، پس گردنت را ميگيرد و پرتت ميكند بيرون، شصت مارك جريمه ميشوي و آبروت ميرود. جلو آنهمه چشم كه در ايستگاه ايستادهاند، و جلو آنهمه چشم گذران در قطاري كه سوار بودي، چنان خجالت ميكشي كه خيس عرق ميشوي. راه برو. در نرمه آفتاب صبحگاهي خودت را بكش و برسان به جايي كه اگر هم نروي هيچ اتفاقي نميافتد. به صندلي و ميز و تير و تختة كنار خيابان نگاه كن كه ديشب بيرون گذاشتهاند. يك ميز عسلي گرد كوچولو چشمت را ميگيرد، به طرفش برو. به دختر جواني كه از پنجره نگاه ميكند بگو روز بخير. با ترديد به ميز كوچولو نگاه كن، و دل به دريا بزن: «دارف ايش داس ميتنِمن؟»
«يا، بيتهشون.»
«دانكهشون.»
ميز را بردار. نگاهي ديگر به دختر بينداز كه با لبخندي از رضايت وراندازت ميكند، با سر دوباره تشكر كن، و اگر پرسيد كجايي هستي، بگو ليبي، بگو پاكستان، بگو جهنم، نگو ايران. آبروي ايران را نبر. ميز را بردار و به خانهات ببر. اصلاً داشتي كجا ميرفتي؟ ولش كن مجيد، چه جلسهاي، چه كشكي؟ برگرد برو خانه، يك چاي دم كن، بيفت روي مبل و كنترل تلويزيون را بگذار روي ميز گرد كوچولو. از اين كانال برو به آن كانال. دنيا را سياحت كن. زندگي ميگذرد. تلفن هم نزن كه بگويي سر وعده نميرسي . اصلاً به صداي زنگ تلفن توجه نكن. چهارتا كه بزند، صداي آلماني خودت ميگويد من در خانه نيستم، لطفاً پيام خود را بگذاريد.
به آلماني كه حرف ميزني حالتي در صدات نيست، نه غمي، نه غمبادي، نه... اي مردهشور اين حال آدم را ببرد كه فقط وقتي به زبان مادري حرف ميزند، همة هستياش ميآيد بالا. آدم رو ميشود. حرف كه ميزني خودت را تعريف ميكني، همين كه دهنت باز شود ميفهمند كي هستي و چند مَرده حلاجي.
صداي ناقوس كليسا تابدار و پرطنين ميپيچيد. مجيد بلند شد، پنجره را چفت كرد و نشست. صدا محو و دور در هياهوي شهر گم ميشد. گمگشتگي غريبي مثل دنداندرد دايمي، ملايم در مغزش چنبره ميخورد، تاب برميداشت و از گوشهاش بيرون ميريخت. مثل آبشار از دو طرف روي شانههاش جاري ميشد، تنش را مسح ميكرد و روي كفشش مينشست. با دو انگشت تفي زد و ماليد.
عكس ديگري از جعبه برداشت و گذاشت روي عكس قبلي. چشمهاش برق زد و لبخندي تمام صورتش را گرفت؛ پاريس. دوازده سال پيش. اولين سخنراني من پاريس بود. بيشتر از هزار نفر آدم آمده بود. آنقدر شلوغ شده بود كه ماشينهاي پليس دور تا دور ساختمان را در كنترل داشتند، خيابانهاي اطراف را بسته بودند. دو تا آمبولانس براي احتياط جلو در سالن كشيك ميداد، و من آنقدر هيجان داشتم كه خيال ميكردم سرنوشت مملكت از همان شب تغيير خواهد كرد. توي دلم گفتم تكليف اين ملت بايد امشب روشن شود.
پيرهن آبي چهارخانه تنم است. چقدر لاغر بودهام. اخمهام تو هم است و انگار دارم سوت ميزنم. آن شب افشاگري كردم، پتهشان را روي آب ريختم. گفتم اين است مبارزة ما، اين است رژيمي كه بر كشور ما حكومت ميكند، اين است آيندهاي كه در پيش داريم، اين است... چه ميدانم.
ساعت يازده شب جلسه تمام شد. دو نفر مرا از لاي جمعيت بيرون كشيدند و با ماشين به باغي بيرون از شهر پاريس بردند كه ميگفتند تقريباً تمام سران اپوزيسيون در آن مهماني شركت دارند، يكي از مقامات برجستة وزارت خارجة فرانسه هم بود، آدم لاغري كه هرگز نفهميدم زن است يا مرد. كت گل و گشادي پوشيده بود كه لاغري غمانگيزش را بپوشاند، با بلوزي يقه اسكي، موهاي صاف كوتاه كه كمي روي گوشش را ميپوشاند و چقدر تميز بود، برق ميزد. به من خوشامد گفت و قدري دربارة قدرت اپوزيسيون ايران حرف زديم.
بنيصدر و رجوي هم بودند. من باهاشان روبوسي كردم، و از رجوي پرسيدم كه از برادرم، سعيد چه خبر دارد. گفت كه سعيد در بغداد است، و امروز تلفني باهاش حرف زدهام، حتا به او خبر دادهام كه شما امشب ميآييد اينجا. كمي از حد معمول چاقتر شده بود، و ديگر به يك چريك شباهتي نداشت.
بنيصدر گفت: «از پدرت چه خبر داري؟ و از آن اسد خطرناك.» تودماغي حرف ميزد.
«هيچ.»
«آدم خطرناكي است. يكي از اركان مهم واواك بهشمار ميرود.»
قبل از اينكه رئيس جمهور شود دو سه بار به باغ پدر آمده بود، و پدر در انتخابات او رأي بازار را به توبره كشيد. يكبار هم كه تازه رئيس جمهور شده بود به خانهمان آمد. و من اسمش را گذاشته بودم «كيش شخصيت». هيچوقت از اين آدم خوشم نيامد، و نميدانم چرا يازده ميليون نفر به او رأي داده بودند. گفت: «مرگ دو نفر براي من خيلي ناگوار بود، يكي برادرت ايرج، يكي هم سيد حسين صفوي. دوتا جوان بينظير پرشور را پرپر كردند، تأسفانگيز.»
سر ميز شام، من به كمبودهاي ايمني انتقاد كردم و دو سه لقمه بيشتر نتوانستم بخورم. يادم نيست چي خوردم، فقط به ياد دارم كه بعد از شام، حدود ساعت دوازدهونيم باران بيرمقي شروع شده بود. ما زير طاقنماي باغ قدم ميزديم و سيگار ميكشيديم. بنيصدر زير يكي از طاقنماها داشت دستگاه جديدي را آزمايش ميكرد كه ميگفتند دو هزار نوع بازي در آن تعبيه شده است. روي چارپاية بلندي نشسته بود، اهرم دستگاه را در دست گرفته بود، مثل يك خلبان هواپيماي جنگي كه چهارچشمي بايد مراقب باشد، هم بمباران كند و هم بگريزد، چشم از مونيتور برنميداشت.
يك اتوبان بزرگ بود كه هزاران ماشين با سرعتهاي مختلف ميگذشتند. بنيصدر ميبايست با اهرم دستش يك مرغ و شش جوجه را از اينطرف جاده ميبرد آنطرف. آنها قدقد ميكردند و ماشينها غرشكنان ميگذشتند. گفت: «بسيار خوب.»
خيلي هيجانانگيز بود. بنيصدر بار اول را خراب كرد. مرغ و جوجهها رفتند زير ماشين و پر مرغ تمام صفحة مونيتور را پوشاند. گفت: «بسيار خوب.» آنها كه دورش حلقه زده بودند، شلوغ كردند و خنديدند. بنيصدر دستهاش را به حالت تسليم بالا برد، چشمهاش را بست و همانطور با لبخند، نيمچرخي زد و گفت: «آرام باشيد، لطفاً. آرام باشيد.»
سكهاي در دستگاه انداخت و دوباره شروع كرد. مرغ و جوجهها قدقدكنان از پيادهرو بهطرف جاده راه افتادند. سيل ماشينها كه يكي تند ميگذشت و يكي آرام تمامي نداشت، و مرغ و جوجههاي سرگردان لاي لاستيكهاي سياه و خشن ماشينها گير افتاده بودند. بنيصدر گفت: «جناب اماني، با دقت نگاه كن ببين مارك لاستيكها چيست؟» خنديد و به بازياش ادامه داد.
ميخواست با من شوخي كند و من حوصلهاش را نداشتم. آخرش هم نفهميدم توانست مرغ و جوجهها را از اتوبان بگذراند يا نه. من داشتم با يك زن مو فرفري تقريباً چاق دربارة ضرورت يك جنگ مسلحانة تمام عيار حرف ميزدم و سيگار ميكشيدم.
آن شب در خانة م. آزرم شاعر خوابيدم كه در تمام مدت مهماني دور و برم بود. با مهرباني لبخند ميزد و ميگفت خوش آمدي. يك ماشين هم در اختيارش گذاشته بودند كه بتواند راحت به خانهاش برگردد. گمانم ساعت سه صبح بود كه رسيديم. در راه همهاش از سعيد با من حرف زد، در تهران هم با سعيد رابطة نزديكي داشت. از من خوشش نميآمد. ميگفت اپورتونيست چپنما. به خانهمان ميآمد، زير عكسش را امضا ميكرد و ميداد به سعيد. و حالا از اعضاي رده بالاي نهضت مقاومت بود. گفت: «عزيزم، خوش آمدي. برادرت ايرج، خدا رحمت كند از بزرگان انقلاب ما بود كه اژدهاي آدمخوارِ انقلاب او را بيرحمانه بلعيد. تو و سعيد هم از مبارزان بزرگ ايران هستيد. من يك قصيده براي سعيد سرودهام كه در مجلة «زمان» چاپ شده. حيوانكي سعيد مجبور است در بغداد بماند. او جزو سران نهضت ماست، تو هم همين جور. ما آدمهايي مثل تو و سعيد كم داريم. خوش آمدي.»
و راه داد كه به اتاقش وارد شوم. يك تخت آن گوشه بود، و دور تا دور اتاق كتابخانه بود، ضبط صوتي هم روي ميز بود، با چند نوار پخش و پلا. يك صندلي تاشو از پشت كمد بيرون آورد و گفت: «بنشين. ميخواهم تو را ببرم به شبهاي خاطره و عشق. حوصلهاش را داري؟»
گفتم: «بله البته. خواهش ميكنم.»
نواري را كه در ضبط صوت بود، بُرد عقب و دكمه را فشار داد. صداي كف و هلهله آمد، بعد كسي اعلام كرد: «شاعر مبارز و نامدار ما، م. آزرم...» و باز جمعيت كف زدند.
ياد شبهاي انستيتو گوته افتادم كه يكي از شبهاش را با امير و ناصر رفته بودم. باران ميباريد و زير هر چتر چند نفر جمع شده بوديم تا صداي شاعر يا نويسندة پشت تريبون را بشنويم و گاه چهرهاش را ببينيم. نوار شعرخواني م. آزرم شايد يك ربع طول كشيد. من خسته بودم و داشتم به چشمهاش نگاه ميكردم كه برق ميزد و لبخندي مهربان تمام صورتش را پوشانده بود، و اصلاً اثري از خواب و خستگي در آن نبود كه پيشنهاد كند برويم كپة مرگمان را بگذاريم. وقتي صداي كفزدنها تا آخر تمام شد، گفت: «عزيزم، خوش آمدي. ميخواهي رختخوابت را آماده كنم بخوابي؟»
انگار دنيا را به من دادهاند. گفتم: « بله. خيلي خستهام.»
با لبخند قدري نگاهم كرد: «آره. خستهاي.» و بعد با يك حركت لبخندش را محو كرد، و با چشمهاي چرخان گفت: «تو بايد خيلي مواظب خودت باشي. اينها به بچههاي خودشان هم رحم نميكنند. آره عزيزم، چهارچشمي مراقب باش.»
مرا به اتاق باريكي برد كه زير شيرواني بود، با دو پنجرة مورب سقفي. و باران تا صبح ميباريد. خسته و ويران بودم. سرم را ميگذاشتم خواب بودم. سرم را گذاشتم. و خواب بودم.
همه جا كوير بود، پوستههاي تركخوردة زمين، و فرار و فرار. بر پدرش لعنت. از كي ميترسيدم؟ هيچكس در خواب پشت سرم نبود، اما ميترسيدم. كوير خشكي بود كه انگار تركهاي زمين روي پوست لبم از تشنگي لهله ميزد، سر به سويي گذاشته بودم كه از آب دور ميشدم. پشت سرم چشمههاي آب بود، اما اين ترس بيپدر و مادر امان نميداد كه سر برگردانم تا ببينم چقدر از آب دور شدهام. وحشت از درون مرا به حركت درميآورد كه سراسيمه رو به تشنگي بيسرانجام بدوم.
نميدانم چقدر گذشته بود كه احساس كردم از تشنگي دارم خفه ميشوم. گفتم ولش كن، اهميت نده، بخواب. اما نميشد. بلند شدم و همين كه درِ اتاق باريكه را باز كردم، صداي شعرخواني شبهاي گوته دوباره داشت پخش ميشد. توي راهرو به اتاقش سرك كشيدم ديدم دستش را تكيه داده بود به لبة ميز و با همان لبخند مهربان داشت به صداي خودش گوش ميداد. پاورچين پاورچين برگشتم، آرام در را بستم و با همان حال خوابيدم. تمام خوابم در كوير ميگذشت كه به هر طرف سر ميچرخاندم تلالو آب بود، به طرفش ميدويدم، سراب بود.
آنجا ياد پدربزرگم افتادم كه گاهي به مناسبتي ميآمد تهران، يكي دو روز اول را تحمل ميكرد. اما بعد در اتاقش تنها ميماند. روي تختش دراز ميكشيد، مجله كهنهها را ورق ميزد، و گاه لب تخت مينشست سرش را زير ميانداخت، دستهاش را بهم چفت ميكرد و به حركات پاهاش خيره ميشد. و ساعتها همين جور مينشست تا كسي برود سراغش. ميگفت: «اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد، در دام مانده باشد صياد رفته باشد. مرا آوردهايد اينجا زنداني كردهايد، بايد بروم سرِ باغم، سرِ خانهام.»
گفتم: «چطوري پدربزرگ؟» و ميدانستم كه حوصله هيچ چيز را ندارد، با اين حال گفتم: «چرا تلويزيون را روشن نميكني؟»
بعد از انقلاب كمتر حرف ميزد، فقط نگاه ميكرد و ميگذشت. سكوتش هزار معنا داشت. بهخصوص بعد از جنگ بيشتر در سكوت فرو رفت. نه از حملههاي هوايي ميترسيد، نه صداي آژير اذيتش ميكرد، و نه تاريكي شبانه. در سايه روشنهاي تاريك با موهاي سفيد اطراف سر، ريش انبوه سفيد، و حركات بسيار آرام در همان حالي كه بود، بود. انسي براش چاي ميبرد، و او قربان صدقهاش ميرفت. او را روي پاهاش مينشاند و ميبوسيد: «باباجان! چهكار كنم كه تو غمگين نباشي؟»
روزهاي جنگ بود و اعدام ايرج، و ما آنقدر غم داشتيم كه بچة ناقصالخلقة انسي را از ياد برده بوديم. و از ياد برده بوديم كه پدر، فريدون دوم را به باغبانش در كرج سپرده است تا كسي او را نبيند. و پدربزرگ خيال ميكرد بچه مرده است.
مامان به هر بهانهاي تلفن ميزد كه انسي به خانة ما بيايد، اما او هنوز نيامده به خانة خودش بر ميگشت. تاب نميآورد و بند نميشد. شده بود لنگة ديگر مامان كه گمكرده داشت. لاغر شده بود، با آن چشمهاي سياه كه به پدر رفته بود، قد بلند و تكيده مثل مجسمة بسيار زيبايي از نمك در باران، هي باريكتر ميشد.
چرا چنين اتفاق نادري فقط براي او رخ داده بود؟ چرا؟ آدم آنهمه اميد داشته باشد و انتظار بكشد و عاقبت جانور بزايد؟ چرا هميشه يك جاي زندگي گنديده است، و كاري هم نميشود كرد؟
«چهكار كنم كه تو غمگين نباشي؟ هان؟»
روزهاي جنگ بود و بگير بگير، ازش پرسيدم: «پدربزرگ، چه خبر؟»
گفت: «هر كي هر چي دارد بخورد.»
جملة دهقانياش هزار معنا داشت. بوي ناامني روزگار را زودتر از همة ما احساس كرده بود. شايد از همان روزها بود كه تكهاي نان در جيبم ميگذاشتم تا وقت و بيوقت در دهنم بگذارم. كمي بهخاطر زخم معده، كمي هم به اين خاطر كه من عاشق نانم. نان را خيلي دوست دارم. مرا ياد بچگيهام مياندازد، ياد دشت گندم پدربزرگ كه هيچوقت آنجا احساس تنهايي نميكردم. هروقت گم ميشدم، سر و كلهاش از يك جايي پيدا ميشد و با جليقهاي سياه در زمينة طلايي گندم به طرفم ميآمد: «آهاي مجيد، كجايي؟ دنبال چه ميگردي؟ ميخواهي برات بلدرچين بگيرم؟ يك خرگوش سفيد؟»
دستم را ميگذاشتم توي دست زمختش، و همة روستا را باهاش دور ميزدم. دم رودخانه پاچة شلوارمان را بالا ميزديم و ميگذشتيم، كنار چشمه مشتي آب ميخورديم، چند گلابي از باغ ميچيديم و نيمچَردمان را پرت ميكرديم جلو گاوهاي پدربزرگ.
هروقت ميآيم لقمهاي نان در دهنم بگذارم و آن را فرو دهم بغض ميكنم، گريه راه نفسم را ميبندد و دلم ميخواهد با همان لقمه كه فرو ميدهم در هق هقم خفه شوم. نميدانم چرا.
اين موضوع را وقتي با مددكارم خانم هايكه در ميان گذاشتم، از پنجره به بيرون خيره شد و بعد از سكوتي طولاني گفت: «براي اينكه بوي شرافت ميدهد.»
يادم رفته بود كه دربارة چي صحبت ميكرديم. گفتم: «چي؟»
«نان.»
رمان را يك روزه بلعيدم
به سمفوني مردگان نمي رسه ولي قدرت بيان خوبي داشت
كاتهاي متفاوت و روايت سيال رمان هم عالي بود
...مثل هميشه.....فضاي عجيب نوشته هات آدم رو با خودش ميبره جايي كه.......
Posted by: حباب at January 6, 2004 7:14 PMسلام...با سمفوني مردگان شروع كردم بعد سال بلوا و حالا اين كتاب..!من اين سه كتاب رو در يكماه خوندم...سمفوني مردگان خيلي اتفاقي رسيد دستم و بعد سال بلوا وحالا اين كتاب عجيب تر از همه رسيدبه دستم!ممنون
Posted by: دختر آریایی at March 5, 2004 5:22 AMدرود بر پيروان راستين شريعتي. هر چه زودتر فكري به حال اين نسل رنجور ، سرخورده و سرگشته و زخمي بكنيم والا عواقب وخيمي خواهد داشت.
درود بر پيروان راستين شريعتي. هر چه زودتر فكري به حال اين نسل رنجور ، سرخورده و سرگشته و زخمي بكنيم والا عواقب وخيمي خواهد داشت.
dast marizad, omidvaram zende basham va betonam karhaye degat ro ham bekhonam, harfe dele ma bod hameye inhaee ke neveshty, zende bad
Posted by: iraj at June 24, 2004 7:02 PMthank you for sending this story
Posted by: kimia dabbagh at November 12, 2004 8:11 AM