شايد همه چيز با مرگ ناصري آغاز شد.
ديشب مغزش از كار افتاد. "ملاقات ممنوع" روي در را برداشتهاند، هيچ ملاقاتكنندهاي نيست. عبدالناصر ناصري آرام روي تخت خوابيده، لولهها از بينياش گذشتهاند، و تصوير مونيتور سمت راستش ميپرد. نورهاي عمودي پنجره كه به سختي از لاي پردة ضخيم ميگذرند، او را قطعه قطعه نشان ميدهند. دو دستش را روي سينهاش گذاشتهاند، با چشمهاي بسته، خط ابروهاي ملايم، مژههاي تابيدة بلند، و ريش شانهخوردة خاكستري، يكي سياه يكي سفيد. ناصري آرام گرفته است.دستهاي از موهاي صاف جوگندمياش كه روي متكا پخش شده، صورتش را قاب گرفته است. يك گلدان كاكتوس كوچولو جلو تختش در نور مونيتور سمت راست كه مدام ميپرد، روشن و تيره ميشود. مثل صورت لاغر او كه در نوسان نور، خاكستري است، به كبود ميزند، لاغرتر مينمايد، و در قعر مرگ فرو ميرود، ميرود، ميرود تا بوي خام بشر اوليه اتاق را پر كند، چيزي نظير وسوسههاي شهواني از ملافههاي سفيد متصاعد شود كه وقتي صداي ناقوس پُرقدرت كليسا از منفذها گذشت و در گوشها پيچيد و پلكها را لرزاند، آن را مثل چربي به ديوارها بمالد. چربي آشوبندهاي كه اگر دست به ديوار بمالي بايد هي بشورياش. و هرچه بشوري پاك نميشود، همراه صداي ناقوس در رگهات جاري ميشود و عاقبت بر سينهات ميچسبد.
عبدالناصر ناصري از هزار سال پيش مرده است، و اتاقش را از سرب ساختهاند. صداي ناقوس بر او اثري ندارد، نه شيپور جنگ است، نه بيدارباش صبح، و نه هيچ چيز ديگر. موسيقي متني است كه مرگ را بدرقه ميكند، آن هم به همت طلبة جواني كه موظف است در ساعتهاي مقرر طناب كلفت آويخته از ناقوس را به دور كمر باريكش ببندد، خود را از اين ديوار بكوبد به آن ديوار، تا چكش سنگين فولادي بر دل ناقوس بگويد: «دينگ... دانگ... اللهُ... اكبر... دينگ... دانگ...»
آنوقت نفسزنان و عرقريزان برود به انتهاي باغ كليسا، وارد اتاق بزرگي شود كه سه درِ تو در تو باز و بسته ميشود تا بوي شمع و عود به مشام برسد، به راهبة لاغر و رنگ پريدهاي كه در تاريكروشن ميزها و شمعدانها روي تخت نشسته است با سر سلام كند، در تلالو نور شمعها به جستجوي چشمهاي آبي و طرح اندام او نفهمد كه چطور از ميان آن همه اثاثيه ميگذرد. جلوش زانو بزند، وحشيانه خيرهاش شود، خيرهاش شود، و با حركتي تند و بيقرار خود را در بغل او بيندازد، و چنان لبش را ببوسد كه راهبه مدهوش شود و با ناله و گاه آهي لرزان، نرم نرمك پيراهن سفيد پر از چين جوان را از تنش پس بزند، بعد در تختخوابي كه پر از بالشهاي كوچك رنگي است، با انگشتانش شانههاي او را نوازش كند، يا گاه با ناخنهاش صداي طلبة جوان را در آورد: «آه.»
يا با چرخشي نرم چنان او را در بغلش بچرخاند و به زير بكشد كه گويي اصلاً كسي آنجا نبوده است. راهبهاي پنجاه ساله، بريده از دنيا و مافيها درحالي كه گريه ميكند از دردِ رنجهاي بشري، يا از خوني كه بر صليب خشكيد، و يا براي آمرزش گناهان گوسفنداني كه اسير گرگ شيطان شدهاند، چنان به خود پيچيده، و يا از خود بيخود گشته است كه سر بر بسترش نهاده، تسبيح زنان با دستهاش دارد گناهان بشر را ميشمارد، از خدا پوزش ميخواهد، و صداي هق هقش در ناقوس محو ميشود.
تانك سوختهاي جلو مسجد خاموش شده بود و صداي گم و پيداي اللهاكبر از پشت ديوارها به گوش ميرسيد: «دينگ... دانگ.»
مجيد اماني زير پتوي پوست پلنگياش مچاله شده بود و در قعر خواب، جايي نزديك تانك سوخته، در اتاق آجريِ بي در و پيكري برهنه بر لبة تخت نشسته بود و داشت به اندام كشيدة رؤيا نگاه ميكرد: هميشه وسط تخت ميخوابيد، دستهاش را زير صورتش ميگذاشت، و ميگذاشت آن موهاي لَخت و سياه بر شانههاش پخش شود. مجيد يكبار ديگر اندام را از كمرگاه مرور كرد، خال كوچكي بر كپل سمت چپش بود كه در خواب هم بود. ادامه داد و وقتي به كف پاها رسيد خواست خم شود و آنها را ببوسد، اما عدهاي تعقيبش ميكردند و سايه به سايه دنبالش بودند. تپش قلبش تند شده بود و پناهي نمييافت. در خواب هم ميدانست كه اين يك بيماري است، اما همين موهبت باعث ميشود كه آدم حواسش جمع باشد، دور و برش را بپايد، و مفت طعمه نشود. صداي جمعيت نزديكتر ميشد: «اللهاكبر».
به طرف صدا برگشت. در و پيكر اتاق پوشيده از تار عنكبوت بود. مثل پردهاي تار كه عنكبوتي بر دهانة غار اصحاب كهف تنيده بود تا آنها را از مرگ نجات دهد. اسد آنطرف پرده ايستاده بود. كت و شلوار خاكستري به تن داشت، با پيراهن سفيد، ريش سياه، و موهاي كوتاه. ميخواست داخل شود اما تار عنكبوت راهش را بسته بود.
رعشه از شانههاي مجيد شروع شد، در سينهاش چرخيد، و در راه نفسش بند آمد. نميدانست از وحشت مرگ رفيق قديمياش، عبدالناصر ناصري به خود ميپيچد، يا تصويري قديمي او را چنين برآشفته است.
كجا بود؟ چرا راه گم كرده بود؟ داشت كجا ميرفت؟ هرجا بود از تعقيب گريخته بود و حالا احساس امنيت ميكرد. از سه درِ تو در تو گذشته بود و با صداي شهواني يك زن، اول جا خورده بود، و بعد كه از لاي باريكة در نگاه كرده بود، بوي در هم آميختة شمع و عود او را در جذبهاي روحاني فرو برده بود كه بين شهوت و مذهب سرگردانش ميكرد. چقدر از آنچه در كودكي به او گفته يا آموخته بودند دور شده بود؟ همان قدر از يك احساس تبآلود شهواني خود را به گناه آلوده ميديد و بيشتر كيف ميكرد. خسته بود، و از وحشت تعقيب آن حرامزادهها به كليسا پناه برده بود. سه نفر بودند، شايد هم بيشتر. هنوز راه درازي در پيش داشت، و نميدانست آيا جان سالم به در خواهد برد؟ خيال ميكرد در كليسا با كشيشي سفيدمو روبرو ميشود و به او ميگويد كه من فقير نيستم، اما حالا پول همراهم نيست، نميخواهم سياه سوار قطار شوم، ميترسم مأموري بيايد بالاي سرم و شصت مارك جريمهام كند. پياده هم نميتوانم بروم. خيال ميكرد با ماشين كليسا او را تا دم درِ خانهاش ميرسانند، يا يك كاري براش ميكنند. باور كنيد پاهام ديگر مال خودم نيست.
وقتي از خواب پريد، نميدانست كجاست. نميدانست كه آن راهبة خاكستري ميتواند طلبهاي جوان را چنان به درون بكشد كه مجيد اماني غم گمگشتگياش را به باد فراموشي دهد، و يادش برود از كجا آمده بود؟ به كجا ميرفت؟ و چقدر تپشهاي نهانيِ چكش فولادي در دل ناقوس، وسوسهانگيز است.
نميدانست از دلتنگي به چنين حالي در آمده، و يا آيا در وسوسة يك همخوابگي سركوفته قلبش اين جور پرپر ميزند؟ داشت از لاي در به طلبة لاغري نگاه ميكرد كه حالا پيراهن سفيد تنش نبود و هر آن در لهله عطشناك راهبه ميرفت كه خاكستر شود.
صداي ناقوس هنوز بود و مجيد خيال ميكرد از لاي درِ اتاقي كه تا ساعتي پيش روي آن آويخته بودند "ملاقات ممنوع"، دارد به جسد رفيق قديمياش نگاه ميكند، و از او براي هميشه فاصله ميگيرد، يا از سرگيجهاش كمك ميگيرد كه به او فاصله بدهد تا برود، و اين سكوت سنگين چربآلود را با خود ببرد، ببرد تا مجيد واپسين تصوير ذهنش را ديگر به ياد نياورد.
يك گلدان كاكتوس در نور مونيتور تيره و روشن ميشد. خطوط نور گريخته از پرده، جسد را قطعه قطعه ميكرد. ارتعاش صداي ناقوس هنوز بود، و ناصر ناصري انگار كه همين حالا از پشت پيانو بلند شده و روي تخت دراز كشيده تا دقايقي بعد دوباره پشت پيانو بنشيند و بنوازد، آرام آرام. انگشتهاي پاهاش از ملافة سفيد بيرون مانده بود، و اين سؤال كه آيا زندگي هنوز هم ادامه دارد؟
ادامه كه داشت. چهار سال از آن روزها گذشته بود و مجيد خيال ميكرد همين ديشب بوده كه عبدالناصر ناصري مرده، و همزمان با ناقوس كليسا در تهماندة ارتعاش صدا، راهبهاي از طلبهاي جوان كام ميگيرد و انگار كه لحظة آخر دنياست، چنان او را در خود عبور ميدهد كه اگر همان لحظه ناقوس مرگش را نواختند، ارتعاش صدا هنوز باشد. مثل تصوير ناصري كه هميشه هست، و آدم را نيست ميكند. مثل مرگ، مثل شرم، مثل شهوت، مثل تعقيب، يا گردبادي كه به زندگي مجيد افتاده بود و طومارش را درهم پيچيده بود.
نميدانست كه در تنهايي وحشتناك روي تختخوابش پتوي پوست پلنگياش را بغل زده و دارد بين وسوسة شهواني و مذهب معلق ميشود. و بوي تانك سوخته ميآمد.
ناگاه درِ اتاق باز شد، چيفتن سرك كشيد: «مجيد قورباغه!»
بيآنكه سر برگرداند گفت: «گوار... گوار...»
سكوت در بخش چهار آسايشگاه رواني برادرانِ آلكسيانا، پشت پنجرههاي دو جدارة سفيد در هواي گرم مثل نُتهاي نواخته نشده در فضا معلق بود. چنان سكوتي كه هياهوي كركنندهاش مثل صداي سيرسيركها در دشت سوختة گندم، زير هُرم آفتاب بر مغز ميتابيد، يا از دل زمين ميجوشيد و به شكل دانههاي عرق از سر و رو ميچكيد اما وقتي خوب گوش ميكردي سيرسيركي در كار نبود. هياهوي سكوت از درون جمجمه مثل گردباد ميچرخيد، و سنبلة گندم را خشك ميكرد؛ و بوي نان و خاك ميآورد.
پدربزرگ ميگفت: «هركس هرچه دارد بخورد.»
بيرون از پنجرهها بر هرة سيماني، لايهاي از پُرز يخ نشسته بود كه با هياهوي شهر بخار ميشد. و باز آفتاب ميتابيد، و باز برف ميآمد، و باز همه پالتو ميپوشيدند، و باز برهنه ميشدند كه پوستشان آفتاب ببيند، و باز روزمرهگي در هياهو ادامه مييافت، و باز هيچ چيز آرام نميگرفت.
قطارهاي سبز و سرخ شهري، آمبولانسها، ماشينهاي سواري و باري، آدمها، دوچرخه سوارها، همه چيز، شايد انگار همه چيز جا مانده بود تا مجيد اماني، خميده بر ميز قهوهاي چهارگوشي چشم بدوزد به يك عكس قديمي، يا شلوغي چهارراه. چه جرأتي داشتند! اين طرفيها ميايستادند تا آن طرفيها دور بگيرند، پيچ را كمانه كنند و تند بگذرند. نوبت به نوبت عوض ميشد، و چقدر دقيق بود. گاه قطار قرمزي هم از وسط اين ماجراها ميگذشت اما سرعت و نظم، هماني كه بود، بود.
بر پدرش لعنت. آنطرفيها ميايستادند، اينطرفيها دورخيز ميكردند و در دل خياباني كه پشت ساختمان محو ميشد، محو ميشدند؛ در انتظاري كه مجيد دلش هُري تو ميريخت و حال تهوع بهش دست ميداد. پشت ميز نشسته بود، خيال ميكرد در تختخوابش پتوي پوست پلنگياش را بغل كرده و در پناه تار عنكبوت دارد با رؤياي ناصري عشقبازي ميكند.
جعبة عكسهاش را گذاشته بود روي صندلي، و بدون ترتيب يكي بيرون ميكشيد، تكيهاش ميداد به گلدان روي ميز، قدري نگاه ميكرد، و يكي ديگر برميداشت. جعبهاي كه سالها با خودش كشيده بود و شهر به شهر برده بود؛ به قول خودش جعبة افتخارات. آن را از بازار شپش خريده بود. چهار مارك و هفتادوپنج فنيگ ته جيبش را داده بود و جعبه را زير بغل زده بود. بيشتر بهخاطر لولاي آهني يك تكهاش كه پر از نقش و نگار بود، و آن گُلميخهاي فولادياش كه در دل چوب جا خوش كرده بود، با نقشهاي از دنيا، حك شده روي چوب، و چقدر بزرگ و خوب. ميشد هزار عكس را در آن جا داد و چفت مفرغينش را بست. چه بوي خوبي هم ميداد، بوي كاج و توتون آميخته. گفت: «جعبة افتخارات.»
يك عكس از جعبه بيرون كشيد و تكيه داد به گلدان روي ميز، زيرسيگارياش را كشيد آنطرفتر كه دود سيگار جلو ديدش را نگيرد. و سيگاري نيمه در چاك زيرسيگاري دود ميشد، بالا ميخزيد، و پيچ و تاب ميخورد كه توجه مجيد را از عكسها بدزدد. زير لب ناليد: «چرا اينجوري شد؟»
عكس ديگري به گلدان تكيه داد و نگاه كرد؛ خودش بود. ايستاده پشت تريبون پوشيده از پردة داس و چكش. پيراهن چهارخانة آبي به تن داشت. با عينكي دور سياه، موهاي مجعد بلند و سياه، و سبيل آنكادرشدة سياه، كه اگر طراح قابلي حضور ميداشت، با دو حركت مشخصة چهرهاش را در ميآورد. كجا بود؟ با اينكه ميدانست اما سرش را نزديك برد و پارچهنويسي پشت سرش را خواند: سازمان انترناسيونال خلق، هانوفر. و صدا در سالن سخنراني ميپيچيد: «خلق قهرمان ايران!.»
خيال ميكرد از تأثير داروهاست كه وقتي سيگار را از چاك زيرسيگاري بر ميدارد، چشمهاش به دو دو ميافتد، و دستهاش بيجهت ميلرزد. نميدانست كه پژواك آن صداي تبآلود هنوز همة وجودش را به لرزه مياندازد: «خلق قهرمان ايران!»
بر پدرش لعنت. اين همه سال كار سياسي بكني و آخرش هيچ؟ در همة دنيا زندان و تبعيد و تجربههاي سياسي امتيازي است براي آدمها، اما در مملكت ما، وقتي يك زنداني سياسي آزاد ميشود، تازه اول بدبختياش است. من سيزده سال فقط توي غربت سگ دو زدهام، و حالا ميگويم نميشود، رفيق. نميشود يعني چي؟ يعني اينكه اپوزيسيون را تكه پاره كردهاند، هيچ اتحادي نيست، هيچ مبارزهاي نيست، تازه اگر هم باشد انفرادي است. با اين همه فرشفروش و تاجر و كافهچي و كاسب كه يكباره متوجه شدهاند زندگي از دستهاشان رفته، بايد آخر عمري فكري به حال خودشان بكنند. كسبي راه انداختهاند و كشيدهاند كنار. حتا اگر كنار هم نميكشيدند، ميشدند مثل من، ساكت و منتظر فرصت. مني كه با پاسبانكشي مخالفم، اما براي اين سؤال ذهنم چه جوابي دارم؟ وقتي برادرت يك جلاد باشد كه هزاران نفر را بازجويي كرده و گذاشته سينة ديوار، باهاش چه ميكني؟ نميروي يك نارنجك حرامش كني؟
خودم را زدهام به خريت كه ميخواهم برگردم و بوي برادرم را از سرشانههاي كتش به درون سينهام بكشم. دلم براي كوچههاي تهران تنگ است، براي گربههايي كه تويخيابانها ولاند و شبي هزارتاشان ميروند زير ماشين، براي مردههامان كه در سينهكش بي در و پيكر كوير خوابيدهاند.
ديگر نميخواهم اينجا بمانم. اصلاً كدامِ شما، بگوييد، كدام شما يك سال، يك ماه، يك روز از اين سالهاي سياه ما را تاب ميآوريد؟ يادش بخير،ايرج. پيپ ميكشيد و بلند بلند ميخواند: «بين شما كدام، بگوييد، بين شما كدام صيقل ميدهد سلاح آبايي را براي روز انتقام؟»
ولمان كنيد برويم پي كارمان. مگر مبارزه بدون ما ادامه ندارد؟ خوب، شما ادامه بدهيد، برويد بگيريد و هر كار دلتان ميخواهد بكنيد. من مدتهاست كه به مسايل ديگري فكر ميكنم.
هروقت گريهام ميگيرد، ياد لحظهاي ميافتم كه براي آخرين بار داشتم خانه را ترك ميكردم، رفتم كنار جاكفشي. اشك امان نميداد كه كفشم را پيدا كنم. اصلاً چه رنگي بود؟ شايد هم دلم نميخواست كه پيداش كنم، و به همة كفشها دست ميماليدم.
مامان بستة كوچكي داد و اصرار داشت كه زود توي جيبم بگذارمش. بعدها كه بازش كردم، صدهزار تومان پول بود، همه هم هزاري، و چقدر به دردم خورد. پدر نميدانم از كدام اتاق سر و كلهاش پيدا شد، بالا سرم ايستاد و شمرده شمرده گفت: «صد بار تأكيد كردم با شاخ سياست درنيفتيد. گوش نكرديد و حالا، براي من كه آبرويي نگذاشتهايد، لااقل به آينده خودتان فكر كنيد. اگر به من باشد بايد برويد گوشة زندان و آنقدر زجر بكشيد تا آدم بشويد، بايد توبه كنيد، اما بهخاطر مادرتان، اين بار چشمهام را هم ميگذارم. زود گورتان را گم كنيد و از اين مملكت برويد. وقت راهم تلف نكنيد.»
لحظهاي در سكوت گذشت و من حالا كفشم را پيدا كرده بودم. دلم ميخواست هرچه زودتر بپوشم و بزنم بيرون كه با ماشين عبدالناصر برويم آستارا. پدر پشت سرم ايستاده بود و به گمانم عبا به دوش انداخته بود. دلم نميخواست نگاهش كنم، داشتم بند كفشم را ميبستم كه زد به شانهام: «بيا، اينها را بگير. يكي را هم بده به سعيد. كليدهاتان را هميشه به اين بيندازيد.»
دوتا جاسويچي بود كه نشان برجستة «ايران تاير» داشت و بعدها من تا باكو با آن جاسويچيها ور ميرفتم و به اين فكر ميكردم كه چرا دلبستگيهاي من تمامي ندارد. خاطرههام، باورهام، عبدالناصر، كه هميشه برام عبدالناصر بود، آدم ماهي كه اگر مذهبي نبود، يكي از شاهكارهاي خلقت بود. زنش، عفت كه بهخاطر من چادر سياه سرش كرد و تا آستارا پشت فرمان نشست كه مبادا گير بيفتم. و من با دختر شش سالهشان، رؤيا در صندلي عقب ماشين، نان بيار كباب ببر بازي ميكردم. يا همين امير كمونيست كه از نوجواني باهاش رفاقت داشتم. آره، امير كمونيست. لجش ميگرفت كه اينجوري صداش ميكرديم، اما اين اسم را مامانم روش گذاشته بود. در بحبوحة انقلاب يكبار ازش پرسيد: «تو كجايي هستي، امير؟»
«خودم اهل تهرانم، اما پدرم همداني است.»
«موهات بور است و شبيه بچة آدم نيستي. مسلماني؟»
امير كه آن روزها كتاب اصول مقدماتي فلسفة ژرژ پليتسر را تازه خوانده بود گفت: «نخير. من كمونيستم.»
مامان گفت: «يعني به خدا اعتقاد نداري؟»
«نخير. من...»
«خيلي خوب، برو پي كارِت.»
و از آن روز اسم امير براتياني شد امير كمونيست. من و ناصر ميخنديديم و با تأكيد بهش ميگفتيم: امير كمونيست.
پدرش حاج عزت براتياني در كار پول و چك و برات بود. معاملهها را جوش ميداد و حقالعمل ميگرفت، هميشه كيف قهوهاي كهنهاش پر از اسناد اين و آن بود و آخرش هم معلوم نشد كجا گم و گور شد. شايد مرد، يا سر به جايي گذاشت. با آنهمه اسنادي كه همراه خود ميكشيد.
امير كمونيست اصلاً كمونيست نبود. ما فقط بهخاطر اسمي كه مامان براش گذاشته بود، خوشمان ميآمد اين جوري صداش كنيم. و بدبختي اينجا بود كه پدرش هم چون شنيده بود امير كتاب كمونيستي ميخواند و كمونيست شده، او را زده بود و از خانه بيرون كرده بود. امير مدتي پيش ما زندگي كرد و هروقت ناصر را ميديد، آنقدر با عصبانيت بهش خيره ميشد كه ناصر تكهاي بپرانَد. بعد ميگفت: «واسه چي در به درم كردي؟ هان؟»
«توي آن زندگي پر از معاملة بابات داشتي ميپوسيدي، بدبخت. كاري كردم كه بيايي بيرون كمي هوا بخوري.»
«من دهشاهي توي جيبم نيست. همهاش كه نميتوانم سربار مجيد باشم.»
«با ژيانش كار كن، كون گشاد! نميشود كه راست راست راه بروي و از كون بابات بخوري.»
«مگر مرض داشتي كه خودت را جلو بابام لوس كردي؟!»
«كرم هم دارم. ولي مردكة الاغ! مگر خودت نگفتهاي من كمونيستم؟ مگر خودت نگفتهاي؟ حالا عيبي ندارد به بابات بگو يك فكري هم به حال معاملة ما بكند.»
هروقت دلم ميگيرد ياد اين چيزها ميافتم. و هروقت خيلي قاطي ميكنم، ميروم از ديوار پول ميگيرم، يك كارت دوازده ماركي ميخرم و به مامان تلفن ميزنم: «الو مامان، منم مجيد.»
«سلامت كو؟»
«كردم كه.»
«خيلي خوب. چطوري؟ چه ميكني؟»
«بد نيستم مامان، تصميم گرفتهام برگردم.»
«برگردي؟ اين دفعه جور ديگري حرف ميزني.»
«آره مامان.»
«چي شده مجيد؟ اوضاعت روبراه نيست؟»
«نه زياد. دارم از تنهايي دق ميكنم. ماجرا مفصل است، بعداً كه آمدم برات توضيح ميدهم.»
«خوب پاشو بيا، اين دست و آن دست نكن. زنت كه از دستت رفت، دخترت كه از دستت رفت، اقلاً خودت بيا، سرت را بينداز پايين زندگيت را بكن. الهي برات بميرم مامان.»
«اگر اسد مخالفت كرد چي؟»
«چي؟»
«اسد، اسد، ميفهمي؟»
«غلط كرده. اصلاً به اسد مربوط نيست، توي دهنش ميزنم.» و هنوز با قدرت حرف ميزد. معلوم بود كه هنوز همان مامان سابق است، و اين دلم را قرص ميكرد. اما صداش با ناله همراه بود: «خيليها برگشتهاند، من خبر دارم. تو چرا نتواني، مامان؟ اينجا پدرت دارد با اسد شركت مبليران را از بنياد مستضعفان ميخرد كه راهش بيندازد. مبليران كه ميداني كجاست؟ آره. ورشكست شده و درش را بستهاند. دارند همة شركتهاي ورشكسته را به بخش خصوصي واگذار ميكنند. همين امشب با پدرت حرف ميزنم كه مبليران را واسة تو جور كند. هم شيك است، هم راحت.»
«اسم من هنوز هم توي ليست سياه هست. اينها كينهاياند، بايد با اسد حرف بزني.»
«اسد ديگر آن هارت و پورت سابق را ندارد، با دادستان انقلاب شريك شده، يك پاساژ زده توي جزيرة كيش، ديگر اسد سابق نيست، مادر. تا من هستم نگران نباش. گوش كن ببين چه ميگويم...»
«مامان پاسپورت من...پاسپورت...»
و كارت تلفن تمام شد. صداها بريد، و صداي باران دوباره وصل شد. ضرب گرفته بود روي اتاقك شيشهاي تلفن، و در آن خيابان دراز هيچكس نبود. صليب بالاي آسايشگاه در نور سفيدي ميسوخت و اوج ميگرفت. خواستم به اطرافم نگاه كنم ببينم چه خبر است. نتوانستم. بدنم شروع كرد به لرزيدن. حالا توي اين تاريكي چه جوري برگردم؟
برميگردم. ديگر تحمل شنيدن پنج نوبت صداي ناقوس را ندارم. توي مغز آدم ميپيچد و ارتعاش آن از گوش بيرون ميريزد. تحمل ندارم، مامان. كمكم كنيد كه برگردم. گشتي در كوچهها و خاطرهها ميزنم، بعد يكراست ميروم سراغ اسد. چشمهام را ميدوزم به چشمهاش: «آخ برادر!»
گفته بود: «من برادرت نيستم. من توبياس واگنر هستم. آقاي قورباغه، حواست كجاست؟ من برادرت نيستم.»
ميتوانست باشد كه چشمهاي خستهام را بدوزم به چشمهاش: «برادر، اسد، تو چرا اينقدر شكسته شدهاي؟»
او هم لابد ميگفت: «من برادرت نيستم.» و نميگذاشت بغلش كنم و بوي وطن را از سرشانههاش به درون بكشم. نارنجك در جيبم ميماند براي بعد. مينشستم روي مبلهاي چرمي سياه.
«آخ برادر، تو چرا به اين روز افتادهاي؟ ببينم، صورت تو پف كرده يا چاق شدهاي، مجيد؟»
«پف كردهام، برادر.»
آينهاش را از جيب بغل بيرون آورد و نگاه كرد، خستگي و غم چشمها را ديگر نميشد كاري كرد. غربت و نم اشكي كه ته چشمهاش خانه كرده بود، برميگشت به سيزده سال تنهايي و نااميدي غريبكش روزگار. چنان غربتي كه احساس كند از خانه بيرونش كردهاند تا از چرخة هستي پرتاب شود به جايي كه هيچ نقشي نداشته باشد. در قلب اروپا بود، اما انگار از پشت ديوارهاي شيشهاي دنيا را تماشا ميكرد. سر و صدا را ميشنيد، صداي ناقوس كليسا را ميشنيد، صداي پا را ميشنيد، و همه چيز را ميديد، اما در هيچ جايي نقش نداشت. در ميان مردم بود، اما حبابي به دورش كشيده بودند كه كسي صداش را نشنود. فقط گاهي از سر ترحم يا كنجكاوي كسي ميپرسيد: «از كجا ميآييد؟»
«ايران.»
«ايراك. يا، صدام حسين.»
«نيشت ايراك.»
چقدر دردناك بود. شمرده شمرده و بلند گفتم: «ايران. ايران.»
«اوه. يا، ايران، خميني.»
بدنم شروع كرد به لرزيدن. دندانهام كليد شد و چشمهام گره خورد به چشمهاي آن همساية آلماني كه مثل سگ از زنش ميترسيد، و ماشينش را از بچههاش بيشتر دوست داشت. تنم گُر گرفت و داشتم به اين فكر ميكردم كه اگر از آنطرفها آمده باشي تو را با صدام حسين و خميني ميشناسند. اصلاً يادشان نيست كه آنها هم روزگاري هيتلر داشتهاند. شايد هم نميخواهي به رويشان بياوري. خوب نيست، خجالت ميكشند. آره، خجالت ميكشند. مگر تو خجالت نميكشي؟ پس چرا هي به روت ميآورند؟ مگر خودشان جنگ و رژيم توتاليتر نداشتهاند؟ مگر خميني را خودشان از پاريس تزريق نكردند؟ برو يك فكري به حال خودت بكن، بدبخت! تو كه ميتواني بكن. بهشان نشان بده كه از زور گشنگي نيامدهاي اينجا. مشكل سياسي داري. پناهنده شدهاي كه همين را بگويي. آخر تو چي از اينها كم داري؟ پدر كه اصلاً كسي را به تخمش هم حساب نميكند، به اشارهاي ميتواند يك لشكر از اين ناكسها را بخرد و آزاد كند. ضربه خوردهاي، مجيد. اما به قول آلمانيها چيزي كه تو را نكشد قويترت ميكند. من قويترم. من قويترم؟ بعد ديگر حال خودم را نفهميدم و با مشت خواباندم توي چانة آن همساية ابلهم كه بعد از چند سال هنوز نميدانست من كجاييام. و عاشق مرسدس سرمهاياش بود. باز زدم، زدم، زدم.
در سكوت اتاق، مجيد سيگار ميكشيد و با تكانهاي يكنواخت سرش، مثل آونگ، زمان را طي ميكرد. مثل موتور از كارافتادهاي بود كه نه غرش ميكرد، نه دل باد را ميشكافت، و نه هيچ. لكنتهاي بود كه كاري ازش بر نميآمد. و فقط بود. جابندكن.
انگار نه انگار كه روزي، روزگاري از طبقة دوم به خيابان ميپريد و ميدويد. شيشه ميشكست. به يك جست از روي ماشيني ميگذشت. تظاهرات ضد رژيم را جلو سفارتخانهها رهبري ميكرد. اسمش در ليست سياه آمده بود و هيچوقت پاك نشده بود.
انگار نه انگار كه روزي روزگاري ميتوانست سران چند گروه سياسي را متقاعد كند يك نشرية هفتگي مشترك انتشار دهند. سازماندهي كرده بود، سردبير تعيين كرده بود، و از نيروهاي پراكنده يك مجموعة متشكل ساخته بود، اما هنگام انتشار شمارة چهارم شنيده بود كه يك بيانية مهم سازمانش را از صفحة اول بردهاند صفحة پنجم. همان لحظه تلفن را برداشته بود و در دو جمله قال قضيه را كنده بود: «ببنديد درِ آن كثافت را. از امروز نشريه منتشر نميشود.»
انگار نه انگار كه زير اعلاميههاش مينوشت سرنگون باد رژيم خونخوار جمهوري اسلامي. و انگار او نبود كه بالاي اعلاميههاش مينوشت: ما كمونيستيم.
نه برادر، از پشت ديوارهاي شيشهاي نميشود كاري كرد. صدات را نميشنوند. مبارزهات را نميبينند. اعلاميههات را نميخوانند. اصلاً به حسابت نميآورند. هرچه را بخواهند انتخاب ميكنند و در موقع نياز از هر چيزت سود خودشان را ميبرند.
تك و تنها كه در حاشية خيابان راه بروي، به سيگارت پك بزني، و گاهي لك روي كفشت را پاك كني، هيچ كاري به كارت ندارند. برو برادر. فقط يادت باشد وقتي سوار قطار شهري ميشوي بليت بخري، وگرنه يكي ميآيد بالاي سرت، پس گردنت را ميگيرد و پرتت ميكند بيرون، شصت مارك جريمه ميشوي و آبروت ميرود. جلو آنهمه چشم كه در ايستگاه ايستادهاند، و جلو آنهمه چشم گذران در قطاري كه سوار بودي، چنان خجالت ميكشي كه خيس عرق ميشوي. راه برو. در نرمه آفتاب صبحگاهي خودت را بكش و برسان به جايي كه اگر هم نروي هيچ اتفاقي نميافتد. به صندلي و ميز و تير و تختة كنار خيابان نگاه كن كه ديشب بيرون گذاشتهاند. يك ميز عسلي گرد كوچولو چشمت را ميگيرد، به طرفش برو. به دختر جواني كه از پنجره نگاه ميكند بگو روز بخير. با ترديد به ميز كوچولو نگاه كن، و دل به دريا بزن: «دارف ايش داس ميتنِمن؟»
«يا، بيتهشون.»
«دانكهشون.»
ميز را بردار. نگاهي ديگر به دختر بينداز كه با لبخندي از رضايت وراندازت ميكند، با سر دوباره تشكر كن، و اگر پرسيد كجايي هستي، بگو ليبي، بگو پاكستان، بگو جهنم، نگو ايران. آبروي ايران را نبر. ميز را بردار و به خانهات ببر. اصلاً داشتي كجا ميرفتي؟ ولش كن مجيد، چه جلسهاي، چه كشكي؟ برگرد برو خانه، يك چاي دم كن، بيفت روي مبل و كنترل تلويزيون را بگذار روي ميز گرد كوچولو. از اين كانال برو به آن كانال. دنيا را سياحت كن. زندگي ميگذرد. تلفن هم نزن كه بگويي سر وعده نميرسي . اصلاً به صداي زنگ تلفن توجه نكن. چهارتا كه بزند، صداي آلماني خودت ميگويد من در خانه نيستم، لطفاً پيام خود را بگذاريد.
به آلماني كه حرف ميزني حالتي در صدات نيست، نه غمي، نه غمبادي، نه... اي مردهشور اين حال آدم را ببرد كه فقط وقتي به زبان مادري حرف ميزند، همة هستياش ميآيد بالا. آدم رو ميشود. حرف كه ميزني خودت را تعريف ميكني، همين كه دهنت باز شود ميفهمند كي هستي و چند مَرده حلاجي.
صداي ناقوس كليسا تابدار و پرطنين ميپيچيد. مجيد بلند شد، پنجره را چفت كرد و نشست. صدا محو و دور در هياهوي شهر گم ميشد. گمگشتگي غريبي مثل دنداندرد دايمي، ملايم در مغزش چنبره ميخورد، تاب برميداشت و از گوشهاش بيرون ميريخت. مثل آبشار از دو طرف روي شانههاش جاري ميشد، تنش را مسح ميكرد و روي كفشش مينشست. با دو انگشت تفي زد و ماليد.
عكس ديگري از جعبه برداشت و گذاشت روي عكس قبلي. چشمهاش برق زد و لبخندي تمام صورتش را گرفت؛ پاريس. دوازده سال پيش. اولين سخنراني من پاريس بود. بيشتر از هزار نفر آدم آمده بود. آنقدر شلوغ شده بود كه ماشينهاي پليس دور تا دور ساختمان را در كنترل داشتند، خيابانهاي اطراف را بسته بودند. دو تا آمبولانس براي احتياط جلو در سالن كشيك ميداد، و من آنقدر هيجان داشتم كه خيال ميكردم سرنوشت مملكت از همان شب تغيير خواهد كرد. توي دلم گفتم تكليف اين ملت بايد امشب روشن شود.
پيرهن آبي چهارخانه تنم است. چقدر لاغر بودهام. اخمهام تو هم است و انگار دارم سوت ميزنم. آن شب افشاگري كردم، پتهشان را روي آب ريختم. گفتم اين است مبارزة ما، اين است رژيمي كه بر كشور ما حكومت ميكند، اين است آيندهاي كه در پيش داريم، اين است... چه ميدانم.
ساعت يازده شب جلسه تمام شد. دو نفر مرا از لاي جمعيت بيرون كشيدند و با ماشين به باغي بيرون از شهر پاريس بردند كه ميگفتند تقريباً تمام سران اپوزيسيون در آن مهماني شركت دارند، يكي از مقامات برجستة وزارت خارجة فرانسه هم بود، آدم لاغري كه هرگز نفهميدم زن است يا مرد. كت گل و گشادي پوشيده بود كه لاغري غمانگيزش را بپوشاند، با بلوزي يقه اسكي، موهاي صاف كوتاه كه كمي روي گوشش را ميپوشاند و چقدر تميز بود، برق ميزد. به من خوشامد گفت و قدري دربارة قدرت اپوزيسيون ايران حرف زديم.
بنيصدر و رجوي هم بودند. من باهاشان روبوسي كردم، و از رجوي پرسيدم كه از برادرم، سعيد چه خبر دارد. گفت كه سعيد در بغداد است، و امروز تلفني باهاش حرف زدهام، حتا به او خبر دادهام كه شما امشب ميآييد اينجا. كمي از حد معمول چاقتر شده بود، و ديگر به يك چريك شباهتي نداشت.
بنيصدر گفت: «از پدرت چه خبر داري؟ و از آن اسد خطرناك.» تودماغي حرف ميزد.
«هيچ.»
«آدم خطرناكي است. يكي از اركان مهم واواك بهشمار ميرود.»
قبل از اينكه رئيس جمهور شود دو سه بار به باغ پدر آمده بود، و پدر در انتخابات او رأي بازار را به توبره كشيد. يكبار هم كه تازه رئيس جمهور شده بود به خانهمان آمد. و من اسمش را گذاشته بودم «كيش شخصيت». هيچوقت از اين آدم خوشم نيامد، و نميدانم چرا يازده ميليون نفر به او رأي داده بودند. گفت: «مرگ دو نفر براي من خيلي ناگوار بود، يكي برادرت ايرج، يكي هم سيد حسين صفوي. دوتا جوان بينظير پرشور را پرپر كردند، تأسفانگيز.»
سر ميز شام، من به كمبودهاي ايمني انتقاد كردم و دو سه لقمه بيشتر نتوانستم بخورم. يادم نيست چي خوردم، فقط به ياد دارم كه بعد از شام، حدود ساعت دوازدهونيم باران بيرمقي شروع شده بود. ما زير طاقنماي باغ قدم ميزديم و سيگار ميكشيديم. بنيصدر زير يكي از طاقنماها داشت دستگاه جديدي را آزمايش ميكرد كه ميگفتند دو هزار نوع بازي در آن تعبيه شده است. روي چارپاية بلندي نشسته بود، اهرم دستگاه را در دست گرفته بود، مثل يك خلبان هواپيماي جنگي كه چهارچشمي بايد مراقب باشد، هم بمباران كند و هم بگريزد، چشم از مونيتور برنميداشت.
يك اتوبان بزرگ بود كه هزاران ماشين با سرعتهاي مختلف ميگذشتند. بنيصدر ميبايست با اهرم دستش يك مرغ و شش جوجه را از اينطرف جاده ميبرد آنطرف. آنها قدقد ميكردند و ماشينها غرشكنان ميگذشتند. گفت: «بسيار خوب.»
خيلي هيجانانگيز بود. بنيصدر بار اول را خراب كرد. مرغ و جوجهها رفتند زير ماشين و پر مرغ تمام صفحة مونيتور را پوشاند. گفت: «بسيار خوب.» آنها كه دورش حلقه زده بودند، شلوغ كردند و خنديدند. بنيصدر دستهاش را به حالت تسليم بالا برد، چشمهاش را بست و همانطور با لبخند، نيمچرخي زد و گفت: «آرام باشيد، لطفاً. آرام باشيد.»
سكهاي در دستگاه انداخت و دوباره شروع كرد. مرغ و جوجهها قدقدكنان از پيادهرو بهطرف جاده راه افتادند. سيل ماشينها كه يكي تند ميگذشت و يكي آرام تمامي نداشت، و مرغ و جوجههاي سرگردان لاي لاستيكهاي سياه و خشن ماشينها گير افتاده بودند. بنيصدر گفت: «جناب اماني، با دقت نگاه كن ببين مارك لاستيكها چيست؟» خنديد و به بازياش ادامه داد.
ميخواست با من شوخي كند و من حوصلهاش را نداشتم. آخرش هم نفهميدم توانست مرغ و جوجهها را از اتوبان بگذراند يا نه. من داشتم با يك زن مو فرفري تقريباً چاق دربارة ضرورت يك جنگ مسلحانة تمام عيار حرف ميزدم و سيگار ميكشيدم.
آن شب در خانة م. آزرم شاعر خوابيدم كه در تمام مدت مهماني دور و برم بود. با مهرباني لبخند ميزد و ميگفت خوش آمدي. يك ماشين هم در اختيارش گذاشته بودند كه بتواند راحت به خانهاش برگردد. گمانم ساعت سه صبح بود كه رسيديم. در راه همهاش از سعيد با من حرف زد، در تهران هم با سعيد رابطة نزديكي داشت. از من خوشش نميآمد. ميگفت اپورتونيست چپنما. به خانهمان ميآمد، زير عكسش را امضا ميكرد و ميداد به سعيد. و حالا از اعضاي رده بالاي نهضت مقاومت بود. گفت: «عزيزم، خوش آمدي. برادرت ايرج، خدا رحمت كند از بزرگان انقلاب ما بود كه اژدهاي آدمخوارِ انقلاب او را بيرحمانه بلعيد. تو و سعيد هم از مبارزان بزرگ ايران هستيد. من يك قصيده براي سعيد سرودهام كه در مجلة «زمان» چاپ شده. حيوانكي سعيد مجبور است در بغداد بماند. او جزو سران نهضت ماست، تو هم همين جور. ما آدمهايي مثل تو و سعيد كم داريم. خوش آمدي.»
و راه داد كه به اتاقش وارد شوم. يك تخت آن گوشه بود، و دور تا دور اتاق كتابخانه بود، ضبط صوتي هم روي ميز بود، با چند نوار پخش و پلا. يك صندلي تاشو از پشت كمد بيرون آورد و گفت: «بنشين. ميخواهم تو را ببرم به شبهاي خاطره و عشق. حوصلهاش را داري؟»
گفتم: «بله البته. خواهش ميكنم.»
نواري را كه در ضبط صوت بود، بُرد عقب و دكمه را فشار داد. صداي كف و هلهله آمد، بعد كسي اعلام كرد: «شاعر مبارز و نامدار ما، م. آزرم...» و باز جمعيت كف زدند.
ياد شبهاي انستيتو گوته افتادم كه يكي از شبهاش را با امير و ناصر رفته بودم. باران ميباريد و زير هر چتر چند نفر جمع شده بوديم تا صداي شاعر يا نويسندة پشت تريبون را بشنويم و گاه چهرهاش را ببينيم. نوار شعرخواني م. آزرم شايد يك ربع طول كشيد. من خسته بودم و داشتم به چشمهاش نگاه ميكردم كه برق ميزد و لبخندي مهربان تمام صورتش را پوشانده بود، و اصلاً اثري از خواب و خستگي در آن نبود كه پيشنهاد كند برويم كپة مرگمان را بگذاريم. وقتي صداي كفزدنها تا آخر تمام شد، گفت: «عزيزم، خوش آمدي. ميخواهي رختخوابت را آماده كنم بخوابي؟»
انگار دنيا را به من دادهاند. گفتم: « بله. خيلي خستهام.»
با لبخند قدري نگاهم كرد: «آره. خستهاي.» و بعد با يك حركت لبخندش را محو كرد، و با چشمهاي چرخان گفت: «تو بايد خيلي مواظب خودت باشي. اينها به بچههاي خودشان هم رحم نميكنند. آره عزيزم، چهارچشمي مراقب باش.»
مرا به اتاق باريكي برد كه زير شيرواني بود، با دو پنجرة مورب سقفي. و باران تا صبح ميباريد. خسته و ويران بودم. سرم را ميگذاشتم خواب بودم. سرم را گذاشتم. و خواب بودم.
همه جا كوير بود، پوستههاي تركخوردة زمين، و فرار و فرار. بر پدرش لعنت. از كي ميترسيدم؟ هيچكس در خواب پشت سرم نبود، اما ميترسيدم. كوير خشكي بود كه انگار تركهاي زمين روي پوست لبم از تشنگي لهله ميزد، سر به سويي گذاشته بودم كه از آب دور ميشدم. پشت سرم چشمههاي آب بود، اما اين ترس بيپدر و مادر امان نميداد كه سر برگردانم تا ببينم چقدر از آب دور شدهام. وحشت از درون مرا به حركت درميآورد كه سراسيمه رو به تشنگي بيسرانجام بدوم.
نميدانم چقدر گذشته بود كه احساس كردم از تشنگي دارم خفه ميشوم. گفتم ولش كن، اهميت نده، بخواب. اما نميشد. بلند شدم و همين كه درِ اتاق باريكه را باز كردم، صداي شعرخواني شبهاي گوته دوباره داشت پخش ميشد. توي راهرو به اتاقش سرك كشيدم ديدم دستش را تكيه داده بود به لبة ميز و با همان لبخند مهربان داشت به صداي خودش گوش ميداد. پاورچين پاورچين برگشتم، آرام در را بستم و با همان حال خوابيدم. تمام خوابم در كوير ميگذشت كه به هر طرف سر ميچرخاندم تلالو آب بود، به طرفش ميدويدم، سراب بود.
آنجا ياد پدربزرگم افتادم كه گاهي به مناسبتي ميآمد تهران، يكي دو روز اول را تحمل ميكرد. اما بعد در اتاقش تنها ميماند. روي تختش دراز ميكشيد، مجله كهنهها را ورق ميزد، و گاه لب تخت مينشست سرش را زير ميانداخت، دستهاش را بهم چفت ميكرد و به حركات پاهاش خيره ميشد. و ساعتها همين جور مينشست تا كسي برود سراغش. ميگفت: «اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد، در دام مانده باشد صياد رفته باشد. مرا آوردهايد اينجا زنداني كردهايد، بايد بروم سرِ باغم، سرِ خانهام.»
گفتم: «چطوري پدربزرگ؟» و ميدانستم كه حوصله هيچ چيز را ندارد، با اين حال گفتم: «چرا تلويزيون را روشن نميكني؟»
بعد از انقلاب كمتر حرف ميزد، فقط نگاه ميكرد و ميگذشت. سكوتش هزار معنا داشت. بهخصوص بعد از جنگ بيشتر در سكوت فرو رفت. نه از حملههاي هوايي ميترسيد، نه صداي آژير اذيتش ميكرد، و نه تاريكي شبانه. در سايه روشنهاي تاريك با موهاي سفيد اطراف سر، ريش انبوه سفيد، و حركات بسيار آرام در همان حالي كه بود، بود. انسي براش چاي ميبرد، و او قربان صدقهاش ميرفت. او را روي پاهاش مينشاند و ميبوسيد: «باباجان! چهكار كنم كه تو غمگين نباشي؟»
روزهاي جنگ بود و اعدام ايرج، و ما آنقدر غم داشتيم كه بچة ناقصالخلقة انسي را از ياد برده بوديم. و از ياد برده بوديم كه پدر، فريدون دوم را به باغبانش در كرج سپرده است تا كسي او را نبيند. و پدربزرگ خيال ميكرد بچه مرده است.
مامان به هر بهانهاي تلفن ميزد كه انسي به خانة ما بيايد، اما او هنوز نيامده به خانة خودش بر ميگشت. تاب نميآورد و بند نميشد. شده بود لنگة ديگر مامان كه گمكرده داشت. لاغر شده بود، با آن چشمهاي سياه كه به پدر رفته بود، قد بلند و تكيده مثل مجسمة بسيار زيبايي از نمك در باران، هي باريكتر ميشد.
چرا چنين اتفاق نادري فقط براي او رخ داده بود؟ چرا؟ آدم آنهمه اميد داشته باشد و انتظار بكشد و عاقبت جانور بزايد؟ چرا هميشه يك جاي زندگي گنديده است، و كاري هم نميشود كرد؟
«چهكار كنم كه تو غمگين نباشي؟ هان؟»
روزهاي جنگ بود و بگير بگير، ازش پرسيدم: «پدربزرگ، چه خبر؟»
گفت: «هر كي هر چي دارد بخورد.»
جملة دهقانياش هزار معنا داشت. بوي ناامني روزگار را زودتر از همة ما احساس كرده بود. شايد از همان روزها بود كه تكهاي نان در جيبم ميگذاشتم تا وقت و بيوقت در دهنم بگذارم. كمي بهخاطر زخم معده، كمي هم به اين خاطر كه من عاشق نانم. نان را خيلي دوست دارم. مرا ياد بچگيهام مياندازد، ياد دشت گندم پدربزرگ كه هيچوقت آنجا احساس تنهايي نميكردم. هروقت گم ميشدم، سر و كلهاش از يك جايي پيدا ميشد و با جليقهاي سياه در زمينة طلايي گندم به طرفم ميآمد: «آهاي مجيد، كجايي؟ دنبال چه ميگردي؟ ميخواهي برات بلدرچين بگيرم؟ يك خرگوش سفيد؟»
دستم را ميگذاشتم توي دست زمختش، و همة روستا را باهاش دور ميزدم. دم رودخانه پاچة شلوارمان را بالا ميزديم و ميگذشتيم، كنار چشمه مشتي آب ميخورديم، چند گلابي از باغ ميچيديم و نيمچَردمان را پرت ميكرديم جلو گاوهاي پدربزرگ.
هروقت ميآيم لقمهاي نان در دهنم بگذارم و آن را فرو دهم بغض ميكنم، گريه راه نفسم را ميبندد و دلم ميخواهد با همان لقمه كه فرو ميدهم در هق هقم خفه شوم. نميدانم چرا.
اين موضوع را وقتي با مددكارم خانم هايكه در ميان گذاشتم، از پنجره به بيرون خيره شد و بعد از سكوتي طولاني گفت: «براي اينكه بوي شرافت ميدهد.»
يادم رفته بود كه دربارة چي صحبت ميكرديم. گفتم: «چي؟»
«نان.»
شايد همه چيز با نان آغاز شد.
ما فرزندان انقلاب نبوديم، ما نان بوديم. نان داغي كه لقمة چپِ سران حكومت شديم. تكه پارهمان كردند و خوردند و پاشيدند. نه. چه ميگويم؟ انگار كه در اين خلقت اضافه بوديم. ما را مصرف جامعهمان نكردند، ما را اِسراف كردند، پخشمان كردند كه بر سفرة خودمان ننشسته باشيم، كه هيچكداممان در ساختن آن مملكت نقش نداشته باشيم. شخصيت و هويتمان را به لجن كشيدند كه حتا در اروپاي مترقي هم نتوانيم مثل بقية مردم زندگي كنيم. دلم ميخواست موهام سياه نبود، سبيلم سياه نبود، آروارههاي بزرگ ميداشتم، با موهاي بور، از يك نژاد برتر كه احساس غريبي نكنم، خارجي نباشم، و فكر كنم كه اينجا هم سرزمين من است.
سرزمين من كجاست؟ من كجاييام؟ از كجا به كجا پرتاب شدم؟ تو به من بگو، برادر! اصلاً چرا اين جوري شديم؟ ما انقلاب كرديم، اما انگار منفجر شديم. يك تكهمان رفت زير خاك. يك تكهمان ميراثخوار شد، افتاده است به دزدي گرگي، هرجا بوي پول بيايد سرمايهگذاري ميكند، با دادستان انقلاب شريك شده كه در جزيرة كيش پاساژ بزند، حالا هم دارد مبليران ورشكسته را ميخرد تا آباد كند. يك تكهمان به بغداد افتاد، تا زنده بود عربي بلغور ميكرد، چريكهاي سالخورده را به صف ميكشيد و از ميليشياي خواهران سان ميديد. آخرش توي بيابانها جوري لت و پارش كردند كه انگار گرگ او را دريده. آره، گرگ او را دريد.
«ما هم اسير اين خاك شديم، آويزان، مثل دندان عاريه كه با عطسة كوچكي از دهنشان پرتاب شويم. پرتاب هم نشويم فقط زندهايم، زندگي كه نميكنيم. آلماني يك اخلاقي دارند كه اگر هزارتا گُل براشان بكاري نميگويند مرسي. ولي اگر پات را روي يكي از همان گلها بگذاري، ميگويند ببينيد اين خارجيها با گلهاي ما چكار ميكنند!»
ناصر گفت: «اين هم اهانتي بود به بشريت.»
داشتيم در حاشية راين بستني ليس ميزديم، دنيا را سياحت ميكرديم، و غش غش ميخنديديم. نميدانم چرا هردومان سرحال بوديم. گفتم: «عبدالناصر، يادت هست اسم حسن بورَك را گذاشته بودي حسن كونكمانچه؟»
«آره، آره. وقتي راه ميرفت مثل كمانچه قر ميداد.»
پيرزني از روبرو ميآمد كه زل زده بود به ما. وقتي به ما رسيد سر تا پامان را ورانداز كرد و گفت: «خيلي خوشمزه است، نه؟»
ناصر مبهوت بود و لبخند ميزد. آلماني نميدانست و آخرش هم ندانسته از اين دنيا رفت. پرسيد: «چي گفت؟»
كينة كهنهاي را كه از آلمانيها داشتم يكجا خرج كردم. گفتم: «انگار بستني او را ليس ميزنيم. ميگفت؛ خوب بستني ما را ليس ميزنيد و حال ميكنيد!»
بستنياش را پرت كرد توي سطل آشغال و رفت توي لك. گفت: «ويلچرم را بياور.»
براش آوردم و كمك كردم كه سوار شود. گفت: «مرا به خانهام ببر.»
نه برادر، ما انقلاب نكرديم، ما منفجر شديم. و چه مسيري طي شد تا من به اين بيغولة تاريخي پرتاب شدم. براي بدست آوردن همين اتاق تنهايي، آه، خدا پدر همة شما را بيامرزد. من جانم به لبم رسيد، هزار بار دست به دامن اين و آن شدم، چند تا گواهي دكتر بردم، اما نميتوانستم قانعشان كنم. مسخره است، سه ماه طول كشيد تا سمپاشيهاي يكي دوتا از هموطنان خودم را خنثي كنم. در بخش هفت زندگي ميكنند، اما مثلاً اگر من در بخش چهار، يك اتاق خصوصي داشته باشم انگار خواهر آنها گاييده ميشود. هروقت خانم هايكه را ميديدم او را متقاعد ميكردم كه وضع روحيام به سامان نيست، بر اثر فشارها يكباره حال خودم را نميفهمم، سر و صدا را نميتوانم تحمل كنم. گفتم همة آدمها را با هم قاطي نكنيد، مثل زندان اوين كه بچههاي سياسي را ميريختند توي بند قاچاقچيان مواد مخدر. ما سالها كار سياسي كردهايم، خيلي چيزها را نميتوانيم تحمل كنيم.
پرستار لندهور هم كمك كرد تا از اتاق چهار نفره خلاص شدم. از خُر و پُفهاي شبانه، از نك و نال روزمره، از خندههاي مسخره، چه ميدانم. حتا از ديدارهاي اجباري آن هموطن خلاص شدم. ميآمد قربان صدقهام ميرفت ولي پشت سرم حرف و حديث درست ميكرد. ديگر اسمش را هم نميآورم. و اصلاً بهش فكر هم نميكنم. گوشة خودم را دارم، تنهايي خودم، و همين برام كافي است.
دست به دامن خانم هايكه و آقاي پرستار شدم تا فكري به حالم بكنند. از امير كمونيست هم خواستم كه در جلسة ما حضور داشته باشد. پرستار لندهورمان اهل قبرس است، اهل منطق و استدلال. و اينكه دو دوتا ميشود چهارتا. گفتم اي قربان هرچه آدم چيز فهم. خوشم ميآيد كه همه چيز طبق ارقام و آمار پيش برود. هرچه باشد زماني دانشجوي آمار بودم.
آقاي پرستار همانطور كه مچاچنگش را ميخاراند، گفت: «قبل از اينكه جلسه را شروع كنيم بگذار برات روشن كنم كه ما در چه وضعي هستيم. ما امروز به درخواست تو تشكيل جلسه دادهايم كه دربارة بازگشتت به ايران حرف بزنيم. تو بايد ما را قانع كني كه براي بازگشتت دلايل محكمي داري، خطري تهديدت نميكند، و اينكه راههاي مناسب را بشناسي. اما قبل از اينكه وارد اين مباحث شويم، من بايد بهطور خلاصه شرح بدهم كه تو، عزيز، بداني بيمارهاي اين آسايشگاه چه جور آدمهايي هستند. طبق آخرين تعريفهاي علم روانشناسي، بيمارهاي اعصاب و روان سه دستهاند. دستة اول كسانياند كه ادعا دارند. مثل ادعاي خدايي، يا رهبري، يا چيزي شبيه به اين. اين نوع بيماران هيچكس را قبول ندارند و حرف، حرف خودشان است. هيچوقت به حرفت گوش نميدهند، فقط يك جواب آماده در چنته دارند كه هرچه بگويي، آن را مصرف ميكنند. اگر سر بچرخاني، دور و برت از اينجور آدمها زياد ميبيني. دستة دوم افرادي هستند كه پديدهها را از عينك خودشان بررسي ميكنند، پشت هر چيز يك توطئه ميبينند. به افراد جامعه ظنيناند، براي هر اقدامي دچار ترديد و تزلزل ميشوند، به همين خاطر بيكاري را بر هر كاري ترجيح ميدهند. منزهطلب هستند و همين منزهطلبي دليل اصلي بيكاريشان است. از ديد آنها هركس كار بكند به جايي وابسته است. مثلاً من كه از قبرس آمدهام اينجا و دارم كار ميكنم، با كمك سازمان سيا آمدهام كه ببينم آنها چهكار ميكنند تا بروم گزارش كنم. بنابراين، اقدامات و حركات ديگران را پيچيده در طرح و توطئهاي از پيش آماده ميدانند و با آن برخوردهاي خشن و بيرحمانه ميكنند. اما دستة سوم كه من به آنها بيمار روان و اعصاب اطلاق نميكنم، به نظر من ديوانهاند. ديوانهها مشكلشان اين است كه به يك نقطه از بدنشان متمركز ميشوند، و مغزشان تحت سلطة آن نقطه از بدنشان در ميآيد. تو فكر كن وقتي آلت تناسلي آدم جاي مغزش بخواهد فرمان بدهد، چه اتفاقي ميافتد. مذكرش ميخواهد دنيا را پاره كند، و مؤنثش ميخواهد همة دنيا را بكشد وسط لنگش. يا مثلاً مشت آدم، مغز آدم باشد خوب، معلوم است، ميخواهد به هر جا يا هر چيزي كه فرود ميآيد، فرو بريزد و خودش را اثبات كند. اما قبل از آن من بايد توضيح بدهم كه تو كي هستي، مجيد. ببين عزيز، تو ديوانه نيستي، تو يك آدم سياسيكار حرفهاي خيلي معروف هستي كه در بازيهاي قدرت، مبارزهات را ناديده گرفتهاند و بهت فشار آمده، در نتيجه فرق تو با افراد بخش هفت اين است كه آنها ديوانهاند اما تو اعصابت بيمار است. بايد كمي دارو بخوري، استراحت كني، مطالعة آزاد داشته باشي تا بر اعصابت مسلط شوي و بيخود و بيجهت نزني زير چشم مردم را كبود كني. همين.»
گفتم: «اين خطآهنهاي آلمان وقتي نزديك بانهوف ميشود تابهحال دقت كردهايد؟ چه جوري يك رانندة قطار ميفهمد كه كدام راه را بايد برود كه در سكوي اعلامشده قرار بگيرد؟ آدم واقعاً سردرگم ميشود. ما هم در زمان انقلاب همينجور سردرگم بوديم. حالا هم وضعيت بهتري نداريم.»
امير كمونيست گفت: «آلمانيها راهآهنشان را اساسي ساختهاند كه ازش استفادة اساسي بكنند، پول خوبي هم ازش در ميآورند، و از اين حرفها. اما تكليف تو چه ميشود، مجيد! بحث را به بيراهه نكش، خواهش ميكنم.»
امير رفيق شفيق من بود. تنها يادگار دوران قديم. نوك بينياش كمي كج بود، و طرف راست بدنش بهخاطر شكنجههاي زندان افت پيدا كرده بود. لاغر و استخواني و بداخلاق، با موهاي جوگندمي و آن حرف زدن توك زبانياش. سالها عضو سازمان تلاشگران دموكراسي بود، و بعدها زد بغل و تاجر فرش ايراني شد.
گفتم: «منظورم اين بود كه حالا هم سردرگم و گيجم. براي همين هم جلسه داريم، مگر نه؟ عمرم دارد تباه ميشود. حكومتها با هم كنار آمدهاند، دسته دسته پناهندهها پاسپورتشان را عوض ميكنند و بيسر و صدا ميروند و ميآيند، صداش را هم در نميآورند. من اينجا توي اين بيغولة تاريخي ماندهام كه بپوسم، احساس حقارت كنم، و با همه چيز غريبه باشم. من تكليفم با خودم روشن نيست، اصلاً نميفهمم چرا بايد در اين آسايشگاه پير بشوم؟»
هايكه گفت: «البته.»
آشيانة بانهوف مركزي كلن، آشيانة فرانكفورت، آشيانة هامبورگ، چه ميدانم، آشيانهها هميشه آدم را به فكر فرو ميبرد. روزهايي بود كه وقتي به آن آهنهاي كلفت تابيده با پيچ و مهرههاي عظيم نگاه ميكردي، همه چيز سرد و غمانگيز بود. روزهايي هم بود كه شُكوهآميز بود.
آقاي پرستار خم شد و ساق پاش را آنقدر خاراند كه دلش خنك شد. گفت: «بايد انگيزة برگشتن خودت را روشن كني، آقاي مجيد اماني.»
هيجاني وجودم را گرفت كه تنها توانستم با دو انگشت تفي به كفشم بزنم و بگويم: اوكي. از اينكه دوباره يك نارنجك توي دستم ميگيرم و مثل نارنج باهاش ور ميروم، خوب، به شوق ميآمدم.
گفتم: «شايد همه چيز با اين عكس شروع شد.»
همانطور كه حرف ميزدم، عكس را از لاي كتاب سيذارتا بيرون آوردم و به هايكه نشان دادم.
ما سه برادر، اسد و من و سعيد رديف جلو روي پلههاي باغ پدر در ميگون نشستهايم، پشت سرمان، پدر وسط نشسته است، مامان و انسي، يكي اينطرف، يكي آنطرف. ايرج هم در عكس نيست. تازه از زندان آزاد شده بود، و داشت عكس ميگرفت.
امير كمونيست گردن كشيد. هايكه عكس را به طرفش دراز كرد، و من برايشان توضيح دادم كه آن روز، چند ساله بودم. امير گفت: «اين را از كجا پيدا كردي؟ نداشتياش.»
«آره. لاي يك كتاب قديمي بود. يادگار ايرج.»
«بيچاره ايرج.»
و صورتش با لبخند باز شده بود. عينكش را برداشت و چشمهاش را ماليد، دوباره گذاشت: «چقدر عوض شدهاي، مجيد! جوجه بودي. يادت هست؟ اسد، بابات، مامانت.» لحظهاي سكوت كرد و بعد گفت: «سعيد هم كه مفت باخت.»
«آره. بيچاره سعيد.»
گاه و بيگاه خبري از سعيد ميرسيد. يكبار شنيدم كه دستور سازماني داشته از زنش جدا شود، چون نرگس در كادر پايينتري بوده و اين مسايل مشكلات سياسي به وجود ميآورده است. بچهشان، مسعود را هم همراه خيلي از بچهها فرستاده بودند آلمان كه ميگفتند اين بچهها در ساختماني زير نظر سازمان مجاهدين در كلن دارند بزرگ ميشوند. يا بعدها فهميدم كه سعيد در مجموع هفت ازدواج سازماني در كارنامهاش داشته است. اما قبل از اينكه در فروغ جاودان كشته شود، يك زن بيستوپنج ساله داشته كه ميگفتند نابغة سياست است و در آينده از رهبران سازمان خواهد شد. و اين مدتي ذهن مرا مشغول كرده بود كه آيا اين يك ترفيع بوده يا تنزل؟
هايكه گفت: «طبق تازهترين دستاوردهاي علمي، ياختههاي بدن انسان هر هفت سال بهطور كامل و بنيادي تغيير ميكند. تعجبي ندارد كه آدم لاغر سالها پيش، امروز چاق شده باشد، كمي صورتش تغيير كرده باشد، يا مثلاً...»
امير كمونيست گفت: «دوتا ليوان آب تهران را بخوري نزديك ميشوي به حال اولت. اين كيسة متورم زير چشمهات مال داروهايي است كه خوردهاي. آدم وقتي دارويي را در زمان طولاني مصرف كند يواش يواش قيافهاش تغييرات جزئي ميكند، و از اين حرفها. اما غصه نخور، مجيد جان، همة اين چيزها با دوتا ليوان آب تهران صاف و صوف ميشود.»
لعنت بر اين چيفتن حرامزادة ناكس كه وقت و بيوقت لاي در را باز ميكرد و ميگفت: «مجيد قورباغه!»
«گوار...گوار...»
همة ما صداي خانم يونگمن را ميشنيديم: «خواهر!» و اهميتي نميداديم. هركس از جلو اتاقش رد ميشد، او ملتمسانه ميگفت: «خواهر!»
مادربزرگم فشار خون داشت، و مدام فلوئيتران كا. اِر ميخورد. روزي سهتا. من هم كارم اين بود كه از داروخانهها بپرسم: «آقا، فلوئيتران كا. اِر داريد؟»
«نخير، نداريم.»
«پس شما چي داريد؟»
پدر گفت: «آبرو.»
وقتي به سن بلوغ رسيدم، تازه دلم را به پر و پاي زني خوش كرده بودم كه خدمتكار خانة ما بود، وردست مامان. همينجور كه كار ميكرد ميرفتم توي بحر كپل و ساقهاش، و وقتي از كنارش رد ميشدم، خودم را ميماليدم بهش. منتظر بودم از دم اتاق ما رد شود تا صداش كنم. ميگفتم: «فهيمه، يك دقيقه بيا اين خطكش را نگهدار، من اينجا خط بكشم.»
آدامس ميجويد، و بيآنكه حرف بزند، با لبخند سراپام را ورانداز ميكرد. سرم را زير ميانداختم و حرف ميزدم: «ميداني؟ اين ورقهاي امتحاني بزرگ است، تنهايي نميشود.»
خدا خدا ميكردم اسد و سعيد نباشند كه خودشان را نخودِ آش كنند و بگويند: «بده برات خطي بكشم كه حظ كني. پسرة لندهور هنوز بلد نيست خط صاف بكشد.»
فهيمه ميآمد كنار ميزم ميايستاد، با لبخندي مهربان گاهي دستي هم به موهام ميكشيد: «آفرين پسر خوب، چقدر ميزت تميز است، برق ميزند.»
خطكش را ميگذاشتم روي كاغذ و ميگفتم: «اينجا را نگهدار.»
تمام ورقهاي امتحاني را خط ميكشيدم و خودم را لاي دستهاي فهيمه ميماليدم به پستانهاش، شكمش. و دستهام لاي دستهاش ميدويد. هي پا ميشدم، مينشستم، و او با دو دست دو سر خطكش را ميگرفت، تنش را به من ميماليد، و من داغ ميشدم. دو خط موازي چسبيده به هم ميكشيدم و زير چشمي او را ميپاييدم. و تا آمدم به خودم بجنبم، پدر حق ما را خورده بود، و مامان زيرآب فهيمه را زده بود.
خاطرهها عكس ميشد. كسي درِ خانه را ميزد. پدر زير چفتة موِ اخته در كاديلاك سويل مشكياش نوار گلپا گوش ميكرد، و با لُنگ روي داشبورد و شيشههاش دست ميكشيد. كسي درِ خانه را ميزد. پدر در را باز كرد.
«گارسچي هستم قربان، سلام عرض ميكنم.»
«نميشناسم.»
«گارسچي هستم قربان، محسن گارسچي، شوهر فهيمه.»
«عجب! پس شوهر فهيمه تويي؟ بيا تو. در را هم ببند.»
صداي ناقوس كه بلند شد، پرستار نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: «خوب دوستان، من وقتم تمام شده، الا´ن وقت ناهار بيماران است و من بايد بروم سرِ كار. نتيجة اين جلسه را در يك خط بگويم: آقاي مجيد اماني با هر انگيزهاي تصميم گرفته به كشورش برگردد، و خانم هايكه كمكش ميكند كه از راهي مناسب پاسپورتش را عوض كند.»
آدم مهرباني است، اما گاهي كه خسته ميشود يا بهش فشار ميآيد، غش ميكند و دراز به دراز ميافتد. دهنش كف ميكند، چشمهاش برميگردد، و رعشهاي مثل برقگرفتگي تمام بدنش را به تكانهاي عصبي وا ميدارد. در اينجور مواقع ما موظفيم سريعاً زنگ بزنيم تا پرستارهاي بخش ديگر بيايند.
امير كمونيست گفت: «مجيد، تو تصميم گرفتهاي كه برگردي، حالا يا بهخاطر عكس، يا نوستالژي، يا خستگي و از اين حرفها. من خودم وقتي پاسپورتم را عوض ميكردم، انگيزهام اين بود كه مادرم را پيش از مرگ ببينم. رفتم و آمدم، و اتفاقي هم برام نيفتاد. يعني براي من نيفتاد. چند نفري البته گير افتادند و چند نفري هم طبق آمار سازمانهاي سياسي ناپديد شدند.»
«يعني چي؟»
«يعني اينكه دو سه سالي است ناپديدند. معلوم نيست برگشتهاند ايران، يا جايي منزوي شدهاند و از اين حرفها.»
عينكش را از چشم برداشت و روي ميز گذاشت. دستهاش را در هم گره انداخته بود و كمي خميده بود، بيآنكه سر بلند كند، گفت: «مجيد بيشتر از ديگران خطر كرده، سياسيتر بوده، و از اين حرفها. بايد مراقبش بود.»
هايكه چيزي توي دفترچة كوچكش يادداشت كرد و گفت: «اگر اطمينان نداشته باشم، هرگز اجازه نميدهم مجيد به ايران برگردد.»
گفتم: «من آدمي نيستم بروم لانة جاسوسي گردنم را براي پاسپورت كج كنم.»
هايكه گفت: «چرا لانة جاسوسي؟»
امير گفت: «منظورش سفارت ايران است، بن.»
هايكه خنديد و گفت: «باز هم از آن حرفهايي زدي كه من نميفهمم!»
گفتم: «طبقة پنجمش دربست در اختيار اطلاعاتيهاست.»
هايكه گفت: «پاسپورتت را بده به من، لازم نيست خودت راه بيفتي. اصلاً چه جوري بروي؟» و يكي از سيگارهام را برداشت، و با حركت دست و چشم اجازه گرفت. سرم را جلو بردم و جوري چرخاندم كه بيتهشون گفتنم صميمانهتر جلوه كند. وقتي سيگارش را روشن ميكرد انگشتهاي باريكش را ميديدم كه از سيگار هم مينياتوريتر بود.
امير گفت: «راستش در اولين سفري كه به ايران داشتم، در جلسة پژوهشگران و متخصصان خارج از كشور، خود رئيس جمهور در يك مهماني خصوصي حضور پيدا كرد و گفت: امنيت شما را تأمين ميكنيم. بهنظر من حركت دموكراتيك مناسبي بود، خيلي آبرومند. يك دعوت عمومي كرده بودند كه دويست و هفتادوچهارتا از دكترها و مهندسها به ايران رفتند. بعضيها براي اولين بار ميرفتند. من خودم مثل مجيد سالها بود كه ايران را نديده بودم. با يك برگه رفتم، پاسپورت نداشتم. هاشمي رفسنجاني گفت: ما نميخواهيم كه شما بهطور كامل به ايران برگرديد. زندگي خودتان را داريد، زن و بچه داريد، و حتماً در جايي مشغول به كار هستيد. ما ميخواهيم با ما ارتباط سالم داشته باشيد، دستاوردهاي علمي غرب را به ايران بياوريد، و از اين حرفها. اينها با خودمان ديگر كاري ندارند، فقط از ما ميخواهند كه از طريق نامه و فاكس و تلفن و يا حضوري، تكنولوژي غرب را به ايران بدهيم.»
اين چيزها دلم را گرم ميكرد، و فكر ميكردم كه بايد پيش از پوسيدن، عدد بعد از هفتِ زندگيام را پيدا كنم. بايد در اين فرصت طلايي يك جوري با دل بيصاحب ماندهام كنار بيايم. دلم ماده كرده بود و بايد حساب خودم را باهاش صاف ميكردم. دلم براي كوچههايي كه با ناصر راه رفته بودم تنگ بود.
هايكه سيگارش را نصفه خاموش كرد و ما به ناهارخوري رفتيم. امير كمونيست يك اسكناس صد ماركي گذاشت توي جيب سينة كتم. انگار همين ديروز بود، چند ماه مثل برق گذشت؟
ديروز باز هم هايكه آمده بود، با عجله و هول هولكي: «خبرهاي خوبي برات دارم، مجيد.»
زن موبور بسيار مهرباني است كه دلش ميخواهد به من كمك كند. در سه ماه گذشته آنچه از دستش بر آمده براي من انجام داده. صدتا تلفن زده تا بالاخره آنها را ملاقات كرده. پاسپورتم را داده و بهشان گفته اگر به دادش نرسيد و كمكش نكنيد، هر اتفاقي ممكن است بيفتد. آنها گفتهاند: خانم عزيز، ما گروهي هستيم زير نظر مستقيم آقاي رفسنجاني و امنيت ملي كه ميخواهيم در زماني بسيار كوتاه پناهندگان سياسي را به كشور برگردانيم. گفتهاند ما سفيران حسننيت هستيم، و واقعاً با هرگونه رفتار غيرانساني مخالفيم.
هايكه نشست. كيفش را گذاشت روي ميز، و همينجور كه شال گردنش را باز ميكرد، گفت: «پس فردا يكي از آنها به ديدارت ميآيد كه ميخواهد باهات حرف بزند. اسمش... اسمش را به من گفت... بگذار ببينم... ولي...»
دفترچهاش را با دقت وارسي كرد: «چرا يادم رفته بنويسم؟» و بعد به صورتم خيره شد.
مژههاش بيرنگ است و شباهت عجيبي به مريم مقدس دارد. بهخصوص گونههاش، و اخمي كه دو سهتا چين روي پيشانياش مياندازد تا او بتواند همة حواسش را جمع كند. هرچه بگويي يادداشت ميكند، و انگشتهاي باريكش موقع نوشتن ميلرزد.
گفتم: «خانم هايكه، من اقامت دائم دارم. هر اتفاقي بيفتد دولت آلمان از من دفاع ميكند، اينطور نيست؟»
حرفهام را يادداشت كرد و گفت: «بله. البته.»
براش چاي ريختم، با اشاره در ضمن پرسيدم كه ميل دارد؟
گفت: «بله، البته.» و جرعهاي نوشيد. عاشق چاي سياه است. از آنجور آدمهايي است كه چاي دمكرده به شيوة ايراني دوست دارند و دلشان ميخواهد ساعتها درباره موضوعي حرف بزنند. بهترين دوست من است. هيچ رابطهاي، چيزي هم هرگز در ميان نبوده، ما واقعاً دو دوست سادهايم. وقتي هم اينجا را ترك ميكند، اتاق سوت و كور ميشود.
گفتم: «مامان، اين خانة ما چرا اينقدر سوت و كور است؟»
«خون ايرجم كه پامال شد. تو و سعيد هم كه نيستيد، انسي هم با آقا داود رفته دكتر پوست.»
«براي چي؟»
«بهخاطر لك و پيسهايي كه گاهي روي گردن و صورتش پيدا ميشود.»
اين هم انسي و داود. انسي از پشت صندلي دست انداخته به گردن داود، و دارد به دريچة دوربين ميخندد. داود سرش را كمي كج گرفته تا صورت انسي روي شانهاش جا بگيرد. هندوانهفروش است. از آن ميدانيهاي خرپول كه هيچ چيزي نميشود از قيافهشان فهميد. رفيق جان جانيِ رفيقدوست و بقية آن اراذل است. پرِقيچي خامنهاي.
آدم وقتي زياد عكس داشته باشد، و بينظم و ترتيب آنها را در جعبة افتخارات گذشته گذاشته باشد، آيا چه بشود كه بعد از سالها برود سراغ آنها، يكي يكي بردارد، نگاه كند، بيندازد آنطرف، يكي ديگر بردارد.
انسي هم بعد از طلاق كارش اين است كه جلو آينه بنشيند و به خودش خيره شود. داود نامهاي براي پدر نوشته بود و انسي را پس فرستاده بود. من نامهاش را اصلاً نديدم. ولي مامان پاي تلفن گريهكنان برام خواند: شما به من قول داده بوديد كه اين لكها مداوا ميشود اما نشد و اين بيماري پوستي تمام بدن همسرم را گرفته است. من پنج سال همة تلاشم را كردم ولي بيفايده بود، ما ديگر از سربند پسر ناقصالعضومان، بچهدار هم نميتوانيم بشويم، بنابراين دخترتان را پس ميفرستم، هروقت معالجه شد اطلاع بدهيد تا ما دوباره زندگي مشتركمان را آغاز كنيم. يك همچو چيزي.
اوه، اين منم. نشستهام روي مكعب سنگيِ پلاكداري كه پيكرتراش هنرمندي آن را كشف كرده. يك مكعب ساده ساخته و اسم خودش را با پلاك برنزي چسبانده است روش. گفتم قُر نشوي يك وقت!
وسط يك پارك قشنگ كنار درختهايي كه آدم خيال ميكند لشكر اسپارتاكوس را رديف كنار درياچه كاشتهاند تا با مشتهاي گرهشده، بازو بگيرند، و ايستاده بميرند. بهار سبز ميشوند، زمستان ميميرند، و اين بازي هر سال ادامه دارد.
كت و شلوار مشكي عاريه تنم است كه جلو دوربين ابهت داشته باشم. و معلوم نشد آخر آن فيلم چه شد. كارگردانش را ميشناختم، در مدرسة عالي پارس درس ميخواند.
ناصر ميگفت: «مدرسه عالي واق واق.»
پدر خيلي خوشش آمد، گفت: «يك جاسويچي بهش بده.» و من دادم.
كجايي عبدالناصر؟ اولين باري كه توي آلدي چشمش افتاد به اين خيارهاي بدقوارة بزرگ، گفت: «اين هم يك اهانت است به بشريت.»
در روزهاي انقلاب بهش ميگفتيم ناصر جُنبلاط، و نميدانم چرا. خدايت بيامرزد. اگر خدايي وجود دارد اميدوارم تو را بيامرزد. آسوده بخواب كه ما داريم بيسر و صدا برميگرديم. فقط تو يادت باشد عبدالناصر، كه من يكي دوتا نارنجك هم دست و پا كردهام كه وقتي رسيدم تحويل ميگيرم. خوب به خاطرِ خاك آلودت بسپار. انتظار پشت انتظار. فردا كسي ميآيد كه ما مدتهاست منتظريم جمالش را زيارت كنيم. كسي ميآيد، كسي ميآيد، كسي ديگر، كسي بهتر، كسي كه مثل هيچكس نيست، مثل پدر نيست، مثل انسي نيست، من خواب ديدهام كه كسي ميآيد.
امير كمونيست گفت: «شاعر شدهاي!»
گفتم: «اين شعر مال من نيست.»
«حتماً بهت الهام شده.»
«تو چطور شعر فروغ را نميشناسي؟»
«هيچوقت از اين مزخرفات خوشم نيامده.»
عكس ديگري برداشت و گذاشت جلو گلدان. من و عزيز و امير، توي توالت رستوران يكي از بچههاي قديمي سازمان در بارسلون. دست به ديوار و كونلخت، داريم ميشاشيم و ميخنديم، با آن بيضههاي مضحكِ آويزان. بارسلون، هاي بارسلونا مانيانا تمپو.
خنديد و عكس بعدي را گذاشت. رؤيا بود، مارمولك. مثل عَشَقه ميپيچيد به گَل و گردن آدم. دخترة گُه خيال ميكرد اسير گرفته، از صبح تا شب ميخواست. بهش گفتم سه هزار سال برگرد عقب، دوتا گلادياتور استخدام كن تا اموراتت بگذرد. ما به درد تو نميخوريم. به من ميگفت ميرود خانة همكلاسياش درس بخواند، خبرش از ديسكوها ميرسيد، با اين جغلههاي بيسر و پا كه يك كتاب شعر ميگذارند زير بغلشان و دنبال دخترها راه ميافتند.
بهش گفتم: «بهخاطر پدرت اقلاً خودت را جمع و جور كن. ميفهمي؟ پدرت هنرمند سرشناسي است كه مردم براش خيلي احترام قائلند. آبروي پدرت را نبر.»
گفت: «من وقتي آمدم آلمان باكره بودم. تو برو خودت را جمع كن كه زير حرف خودت ميزني.»
«من زير حرفم ميزنم؟»
«يادت رفته چه جوري خودت را به در و ديوار ميزدي؟ التماس ميكردي، هي سيگار ميكشيدي، هي برام هديه و گل ميخريدي، گريه ميكردي كه عاشقم شدهاي و ميخواهي خودت را بكشي؟»
«براي تو مارمولك هرزه؟»
«حالا گم شو كنار، راه بده من بروم بيرون.»
پام را پس كشيدم و گفتم: «هِرّي.»
فقط به احترام ناصر دست روش بلند نكردم، هيچوقت. امير ميگفت او را در ويسبادن با يك سياه شير شكلاتي چيك تو چيك ديده است. گفتم كه ديگر حرفش را نزند. بعدها برود براش تعريف كند كه من كي بودم. همة دلم را گذاشتم اما هيچ چيز از من نفهميد. بچة پانزده سالهاي كه نه سياست سرش ميشد، نه زندگي، نه عشق، نه خرابي عشق. به امير گفتم: «زماني اين چيزها را ميفهمد كه خيلي دير شده، اشتباهي كه اكثر زنها ميكنند و پشيمان ميشوند.»
«تو اصلاً چهكار به آن بچه داشتي؟»
به صندلي تكيه داد و از پنجره به چهارراه هميشه شلوغ نگاه كرد. باران گرفته بود و چترها ميرفتند، چترها ميآمدند، چترها در هم گره ميخوردند. چترهاي رنگي، بنفش، آبي. و سياه درصدش بيشتر بود. هميشه سياهي بيشتر است اما به چشم نميآيد. يادش بخير، به شيخها ميگفتيم دور سفيد. سيدها عمامة سياه ميبستند و شيخها عمامة سفيد. بعضي از لاستيكها هم نوشته دورشان سفيد بود.
پدر ميگفت: «دور سفيد خريدار ندارد.» و سيگار وينستون طلايي بلندش را در زيرسيگاري طرح لاستيك كمرشكن خاموش ميكرد. ميگفت: «براي شاه هم دوازده تا از اين زيرسيگاريها فرستادم، حتماً يكياش را روي ميز خودش ميگذارد.»
يك جعبه هم جاسويچي بي.اف. گودريچ براي شاه فرستاده بود و ما هميشه خيال ميكرديم شاه جاسويچيها را ريخته توي كشو ميزش، هروقت وزرا به ديدارش ميروند يكي بهشان ميدهد.
عكس ديگري برداشت و لبخند زد؛ كوههاي آلپ، با بچههاي چپ اتحاديه، يك وعده غذا در روز، و ممنوعيت سيگار. با پرچمي كه ستارة سرخش آدم را ياد سيگار كشيدن در شب مهتابي ميانداخت. به ياد ماههاي اول انقلاب در كوههاي طالقان، همه با جاسويچيهاي بي. اف. گودريچ پدر، همه در حال سابيدن آن نشان فلزي برجستة امريكايي بر تختهسنگها، اما آلپ همهاش برف بود و فقط ميتوانستيم سيگار كشيدن قاچاقي را بسابيم.
عكس بعدي، باز هم خودم. در سالهاي اخير، با امير كمونيست و عبدالناصر ناصري كه كمي جلوتر از ما روي ويلچر نشسته. همان روزهايي كه تازه وارد آلمان شده بودند. باز هم آن آه و نالهها كه يك پيانو دم دستم نيست باهاش ور بروم.
گفتم: «ميداني اينجا براي پيانو چند هزار مارك بايد پول داد؟»
گفت: «نميخواستم كه بخرم. فقط همين جوري گفتم كه يك چيزي گفته باشم.»
سرش را بالا گرفته بود و به نظر ميآمد كه همين حالا از روي ويلچر پرواز ميكند. سيگاري از جيب كتش در آورد، به لب گذاشت و فندك زد. گفتم: «ناصر، راستي كمر به پايين حركتي، چيزي؟!» و جوري خنديدم كه ياد دوران مدرسه بيفتد.
گفت: «نه به جان تو. سالهاست كه...» نگاهي به اطرافش انداخت و آرام گفت: «اصلاً يادم رفته مجيد. مثل يك خواب است كه هر روز صبح وقتي چشم باز ميكنم تعبير ميشود. نشستهاي، داري موسيقي فيلم ضبط ميكني، يكباره بريزند توي استوديو. واقعاً مسخره است، مجيد. مثل يك سند جعلي است. باور كن به همين سادگي بود.»
خبر را در روزنامهها خوانده بودم. با اينحال پرسيدم: «مگر مجوز ضبط و اين شرّ و ورها نداشتيد؟ بالاخره ما نفهميديم موسيقي حرام است يا حلال؟»
«زماني اين اتفاق افتاد كه خميني هنوز حلالش نكرده بود. مجوز هم داشتيم اما دخترهاي گروه كُر با ديدن ريشوهاي نخراشيده نتراشيدة مسلح يكهو جيغ كشيدند و فرار كردند، بعد تيراندازي شد. به همين سادگي، مجيد. ميفهمي كه.»
صورتش فرو ريخت، و سرش بياختيار رفت رو به بالاي ابرها، رفت و رفت. دستم را روي شانهاش گذاشتم، به زنش نگاه كردم كه داشت از كيسه نايلونش خردههاي نان خشك را براي مرغابيها پرت ميكرد. و رود راين مثل هميشه راه خودش را ميرفت.
عفت اندام بسيار قشنگي داشت، و وقتي خردههاي نان را پرت ميكرد، شلوار سياهش كش ميآمد و جوراب سفيدش چشمم را ميگرفت. توپر و بلندقد و رعنا، با موهاي پرپشت سياهي كه شكن شكن ميريخت روي شانهاش، گاه برميگشت براي ما دستي تكان ميداد.
داد زدم: «عفت. عفت. يواش يواش برگرديم يك آبجويي بزنيم.»
دست تكان داد و خنديد. و من ياد آن سالهايي افتادم كه فراري بودم و زده بودم به خانة ناصر. دو ماهونيم خوردم و خوابيدم و دستور دادم: «عفت، هوس زيتون كردهام. عفت، تخمه آفتابگردان نداري با فيلم بشكنيم؟ عفت، سيگارم تمام شده.» ميدويد. و بعد همين عفت بود كه مرا تا آستارا برد و توانستم بزنم به روسيه و جانم را در ببرم. هميشه حاضر و آماده بود، هميشه ميدويد. و حالا داشت بهطرف ما ميدويد، و رؤيا هم مثل يك بره آهو به دنبالش.
سرخوش بودم. گفتم: «ناصر، مدرسة موسوي يادت هست؟ حسن بورك ميآمد جلو مدرسه براي ما بچه پولدارها كه با سرويس رفت و آمد ميكرديم شاخ و شانه ميكشيد؟»
«آره، آره. چه كتكي هم ميخورديد!»
لاغر و تكيده بود، با قدي بلند، و ريش مرتب شانهخورده كه حالا ديگر جوگندمي شده بود. سيخ و صاف مينشست و منظرة روبروش را نگاه ميكرد. اما سرش را كمي بالاتر از حد معمول ميگرفت.
گفتم: «خيابان سقاباشي كه محلة چادر سياههاي خوشگل بود، آقا يدالله كه فراش مدرسه بود، بعدازظهرها ميرفتيم بيسيم نجفآباد تيغي بازي ميكرديم، يادت هست؟»
«نميخواهم يادم باشد. ديگر بُنهكن آمدهام مجيد، ديگر كسي را جز تو ندارم.»
ديگر دارم بنهكن برميگردم عبدالناصر. من هيچكس را ندارم. تو را هم ديگر ندارم. صداي زنگ كليسا را ضبط ميكنم ميبرم ايران كه هروقت خواستم بتوانم ياد تو بيفتم. من هيچكس را ندارم. پدرم كه خوب، پدرم است، حاج فريدون اماني، مدير عامل ايران تاير. و برادرم، اسد رئيس كل جاكشهاست، مقام بالاي وزارت اطلاعات. دارم ميروم كه خودم را از نو بسازم. اسم مرا جايي توي دفترچة بغليات يادداشت كن، رفيق. حالا كه ميخواهم برگردم رفقا مثل مور و ملخ برام آدم ميفرستند. اين يكي نرفته، آن يكي ميآيد. چقدر ملاقاتي پيدا كردهام، خداي من! دو هفتة پيش آن شاعر ريش بلندِ عينك تهاستكاني بعد از عهد بوق آمده بود سراغم: «مجيد، اين سر و صدا چيه راه انداختهاي؟»
گفتم: «خبرها چه زود ميپيچد؟ سر و صدايي راه نينداختهام. ميخواهم برگردم مملكتم.»
«گه ميخوري، مردكة عوضي! اصلاً گه خوردي پناهندة سياسي شدي.»
«مگر از سهمية تو پناهنده شدهام؟ خودِ تو اين همه سال چه غلطي كردهاي كه من هم پاي تو بنشينم؟»
لحظههاي سنگيني در سكوت گذشت. خيال ميكنم هر دو در سكوت يك سيگار را به تمامي كشيديم و فقط از پنجره بيرون را تماشا كرديم. گفتم: «چاي بريزم؟»
«چي گفتي؟»
«بريزم؟»
«چه ريشي هم گذاشته! لابد يك شب خوابنما شدهاي و حالا ميخواهي به دامن اسلام برگردي!»
«براي ريش گذاشتن بايد اجازه گرفت؟»
«همين جوري عرض كردم.»
«حال و روزم خوب نيست.»
«ميخواهي برگردي؟»
براش چاي ريختم. «اين را كه قبلاً گفتم.»
«يعني چي؟»
«يعني اينكه هروقت حالم بهتر ميشود، تنها چراغي كه در مغزم ميسوزد همين است، همين.»
«با اين پاسپورت آبي؟»
«اين همه آدم پاسپورتشان را عوض كردهاند و اقامتشان را زدهاند توي پاس ايراني. ميروند و برميگردند. مگر من اينجوريام؟»
«بله مجيد خان، بازگشت به وطن تنها آرزوي من هم هست، اما به چه قيمتي؟ تحت چه شرايطي؟ با اين كار امثال تو سفارتيها حرفشان خريدار پيدا كرده. ميگويند اگر ايران كشور امن نيست پس اين پناهندههاي سياسي چه جوري رفت و آمد ميكنند؟ خون هم از دماغ كسي نميآيد. يك مشت ناراضي اقتصادي اجتماعي بُر خوردهاند توي اين ماجرا، مثل حضرتعالي كِيس پناهندگيشان باورشان شده و آبروي پناهندههاي سياسي را ميبرند.»
«خودت هم خوب ميداني كه كيس من قلابي نبوده. هنوز هم پناهجوها ميتوانند با امضاي من...»
«ميداني تابهحال چند نفر بهخاطر تو اعدام شدهاند؟» و دندانهاش را بههم فشرد: «اقلاً بهخاطر پسر داييهات كه اعدام شدند، خجالت بكش.»
هميشه پالتو بلندي به تن داشت كه آدم ياد اسقفها ميافتاد. دكمههاي يقهاش را تا آخر ميبست كه كوچكترين نسيمي نخزد توي سينهاش. و سالها بود كه در اتاقي مثل دخمه زندگي ميكرد و هيچوقت هم شكايتي نداشت. امّا شاعر بود، مثل آكاردئون،