November 03, 2003

قسمت دوم"فريدون سه پسر داشت"، فصل او

پانزده‌ ساله‌ بودم‌ كه‌ كه‌ عاشق‌ فخري‌ شدم‌.
فخري‌، تنها دختر حاج‌ نجار، همساية‌ قديمي‌ ما هروقت‌ مي‌خواست‌ برود كوچه‌ برلن‌ كه‌ وسايل‌ خياطي‌ بخرد مي‌آمد درِ خانة‌ ما، بعد از كلي‌ حرف‌ و تعريف‌ و خنده‌ به‌ مامان‌ مي‌گفت‌: «چيزه‌، بانو خانم‌، مي‌خواستم‌ ببينم‌ آقا مجيد كاري‌ ندارد باهاش‌ بروم‌ كوچه‌ برلن‌. چيزه‌، مي‌خواهم‌ زيپ‌ و تور و خرده‌ ريز بخرم‌.»
و من‌ كه‌ از بالاي‌ پله‌ها در كمين‌ بودم‌، مي‌پريدم‌ پايين‌، آماده‌ و دست‌ به‌ يراق‌: «سلام‌.»
چهره‌اش‌ مثل‌ گل‌ مي‌شكفت‌: «سلام‌ آقا مجيد، اجازه‌ات‌ را از مامانت‌ بگير برويم‌.»

به‌ مامان‌ نگاه‌ مي‌كردم‌ و در فضاي‌ ترديد او، مثل‌ لنگر ساعت‌ مي‌رفتم‌ و مي‌آمدم‌، قلبم‌ مي‌كوبيد و نفسم‌ بند مي‌آمد تا مامان‌ بگويد: «خيلي‌ خوب‌، برو. ولي‌ فخري‌ خانم‌ كي‌ بر مي‌گرديد؟»
«با خداست‌، تا آفتاب‌ هست‌ برمي‌گرديم‌.»
مامان‌ گفت‌: «فخري‌ جان‌، يك‌وقت‌ آرايشگاه‌ مارايشگاه‌ نبريش‌، چشم‌ و گوش‌ پسره‌ باز مي‌شود.»
«وا! خدا مرگم‌ بده‌، آرايشگاهم‌ كجا بود؟»
چادر مشكي‌اش‌ را باز مي‌كرد، مي‌بست‌، و آنقدر چادرش‌ را باز و بسته‌ مي‌كرد كه‌ من‌ دلم‌ مي‌رفت‌. آن‌ روزها خيال‌ مي‌كردم‌ دارد براي‌ من‌ چراغ‌ مي‌زند. زيرچشمي‌ از ساق‌ پاهاش‌ شروع‌ مي‌كردم‌ و مي‌آمدم‌ بالا، اما دامن‌ مشكي‌ لامذهبش‌ دم‌ زانوهاش‌ مي‌گفت‌ بس‌ است‌ ديگر. پسر خوبي‌ باش‌.
و راه‌ مي‌افتاديم‌. عاشق‌ كوچه‌ برلن‌ بودم‌. شانه‌ به‌ شانة‌ فخري‌ در آن‌ كوچة‌ شاد و رنگارنگ‌ راه‌ مي‌رفتم‌، غرق‌ در جمعيتي‌ كه‌ نه‌ سر داشت‌ و نه‌ انتها، خوش‌ بودم‌ به‌ دستفروش‌هايي‌ كه‌ جنس‌ حراج‌شان‌ را پهن‌ كرده‌ بودند و گُله‌ به‌ گُله‌ آدم‌ به‌ سويشان‌ خيز بر مي‌داشت‌ تا ببيند چي‌ دارند چي‌ ندارند؛ «آهاي‌! سه‌تا پنج‌ تومان‌.» و دست‌هاشان‌ را جوري‌ به‌هم‌ مي‌كوبيدند كه‌ انگار زندگي‌ را در دست‌هاشان‌ منگنه‌ مي‌كنند. خوش‌ بودم‌ به‌ لحظه‌هاي‌ زودگذري‌ كه‌ با فخري‌ بودم‌. توي‌ اتوبوس‌ مدام‌ با گوش‌هام‌ ور مي‌رفت‌، دستي‌ به‌ سرم‌ مي‌كشيد، و گاه‌ دستم‌ را توي‌ دست‌هاش‌ مشت‌ مي‌كرد و تكان‌ مي‌داد. گاهي‌ هم‌ دست‌ من‌ روي‌ رانش‌ مي‌ماند. زيرجُلكي‌ انگشت‌هام‌ را به‌ كار مي‌انداختم‌ تا ببينم‌ چه‌ مي‌شود. كمي‌ بالاتر مي‌رفتم‌، بالاتر، داغ‌ مي‌شدم‌ و آنوقت‌ فخري‌ دستم‌ را به‌ نرمي‌ بر مي‌داشت‌ و مي‌گذاشت‌ روي‌ ران‌ خودم‌: پسر خوبي‌ باش‌.
به‌ دروازه‌ دولت‌ كه‌ مي‌رسيديم‌ پياده‌ مي‌شديم‌، فخري‌ خوش‌ و خندان‌ در كوچة‌ هدايت‌ راه‌ مي‌افتاد و من‌ به‌ دنبالش‌. جلو آن‌ ساختمان‌ آجري‌ كه‌ مي‌رسيديم‌، رو به‌ ديوار، جوري‌ كه‌ من‌ هم‌ بتوانم‌ ببينم‌، مي‌ايستاد و جوراب‌هاي‌ سياهش‌ را بالا مي‌كشيد و در كمركش‌ ران‌هاش‌ گره‌ مي‌زد. پاي‌ راست‌، يك‌ نگاه‌ به‌ من‌، پاي‌ چپ‌، يك‌ نگاه‌ ديگر، و بعد با لبخندي‌ رضايتمند در پهنة‌ صورت‌ و آن‌ گونه‌هاي‌ برجسته‌، يك‌ اسكناس‌ پنج‌ توماني‌ توي‌ جيبم‌ مي‌گذاشت‌ و مي‌گفت‌: «خيلي‌ خوب‌، همين‌ دور و برها چيزي‌ براي‌ خودت‌ بخر تا من‌ برگردم‌.»
وقتي‌ مي‌رفت‌ دلم‌ مي‌گرفت‌ و احساس‌ غربت‌ و تنهايي‌ تمام‌ وجودم‌ را پر مي‌كرد. دلم‌ براش‌ تنگ‌ مي‌شد و تنها به‌ شوق‌ بازگشت‌ دوباره‌اش‌ در آن‌ حوالي‌ پرسه‌ مي‌زدم‌. دقيقه‌ها سنگين‌ مي‌گذشت‌، مغازه‌ها چشمم‌ را نمي‌گرفت‌، مي‌رفتم‌، مي‌آمدم‌، پا به‌ ديوار مي‌ايستادم‌، به‌ آن‌ خانة‌ آجري‌ نگاه‌ مي‌كردم‌، و زمان‌ كش‌ مي‌آمد و فخري‌ نمي‌آمد. دوباره‌ مي‌رفتم‌ به‌ ساعت‌ ديواري‌ بانك‌ ملي‌ نگاه‌ مي‌كردم‌، هنوز يك‌ ربع‌ نگذشته‌ بود. فكر مي‌كردم‌ چرا ده‌ دوازده‌ سال‌ از فخري‌ كوچكترم‌، چرا نمي‌توانم‌ باهاش‌ عروسي‌ كنم‌، و چرا بايد اجازه‌ بدهم‌ او برود توي‌ يك‌ خانة‌ آجري‌ غم‌انگيز كه‌ از صاحب‌خانة‌ بيكاره‌اش‌ متنفرم‌. اصلاً چرا هروقت‌ فخري‌ از آن‌ خانه‌ بيرون‌ مي‌آيد، يك‌ سبيلوي‌ موبلند از پنجره‌ سرك‌ مي‌كشد تا فخري‌ را چند بار وادار كند كه‌ برگردد و دست‌ تكان‌ بدهد و بگويد: «بدو مجيد، دير شد.»
گفتم‌: «پس‌ كوچه‌ برلن‌ چي‌؟»
«امروز دير شد. مي‌ترسم‌ به‌ شب‌ بيفتيم‌. ناراحت‌ نشوي‌ ها! دفعة‌ بعد قولِ قولِ قول‌.» مي‌خنديد و قربان‌ صدقه‌ام‌ مي‌رفت‌.
گفتم‌: «فخري‌، اقلاً يكبار جوراب‌هات‌ را جوري‌ بكش‌ بالا كه‌ بدانم‌ به‌ خاطر من‌ اين‌ كار را كرده‌اي‌.»
خنديد. خنديد. و با صداي‌ خنده‌اش‌ جايي‌ در سال‌هاي‌ نوجواني‌ و جواني‌ من‌ گم‌ شد. گاهي‌ با آهنگي‌ كه‌ از راديو پخش‌ مي‌شد در يادم‌ زنده‌ مي‌شد و دلم‌ را چنگ‌ مي‌زد، گاهي‌ كوچه‌اي‌ مرا ياد او مي‌انداخت‌، و گاهي‌ بي‌آنكه‌ بهش‌ فكر كرده‌ باشم‌ به‌ خوابم‌ مي‌آمد.
بعد از اينكه‌ ايرج‌ را اعدام‌ كردند، در روزهاي‌ نكبتي‌ زندگي‌ مخفي‌ دوباره‌ او را ديدم‌. گفتم‌: «فخري‌، اقلاً يكبار جوراب‌هات‌ را جوري‌ بكش‌ بالا كه‌ بدانم‌ به‌ خاطر من‌ اين‌ كار را مي‌كردي‌.»
خنديد. خنديد و مثل‌ آنوقت‌ها دستش‌ را گذاشت‌ روي‌ صورتم‌ و چندبار تكان‌ داد: «آره‌ مجيد، چه‌ يادت‌ مانده‌؟»
«كجا بودي‌ فخري‌؟ چند سالي‌ نبودي‌؟»
چهرة‌ خندانش‌ درهم‌ رفت‌، گونه‌هاش‌ فرو نشست‌ ولي‌ هنوز تقلا مي‌كرد كه‌ لبخندش‌ بماند: «با آن‌ يارو عروسي‌ كردم‌. هماني‌ كه‌ گاهي‌ مي‌رفتيم‌ كوچه‌ برلن‌، ولي‌ نمي‌رفتيم‌ كوچه‌ برلن‌. راستي‌ مجيد مي‌فهميدي‌ من‌ كجا مي‌رفتم‌؟»
«آره‌، خيلي‌ هم‌ خوب‌ مي‌فهميدم‌.»
«پس‌ چرا چيزي‌ نمي‌گفتي‌؟»
«خيلي‌ بچه‌ بودم‌، فخري‌.»
«يعني‌ حالا ديگر بچه‌ نيستي‌؟»
رفتم‌ جلو و بغلش‌ كردم‌. گردنش‌ را بوسيدم‌ و تا آمدم‌ لب‌هاش‌ را ببوسم‌، بازوهام‌ را از دو طرف‌ گرفت‌ و گفت‌: «پسر خوبي‌ باش‌.»
پدر و مادرش‌ رفته‌ بودند اراك‌. باز هم‌ خاموشي‌ جنگ‌ بود و صداي‌ آژير در تمام‌ لحظه‌ها مي‌رفت‌ و مي‌آمد.
«با آن‌ يارو عروسي‌ كردم‌ اما به‌ خانة‌ بخت‌ نرفته‌ برگشتم‌. به‌ مادرم‌ گفته‌ بود كه‌ دختر نيستم‌. يادت‌ هست‌ چند سال‌ هر روز با هم‌ مي‌رفتيم‌ كوچه‌ برلن‌؟ اين‌ هم‌ مُزدم‌.»
«پس‌ اين‌همه‌ سال‌ كجا بودي‌؟»
«ولش‌ كن‌ مجيد، بيا راجع‌ به‌ چيزهاي‌ ديگر حرف‌ بزنيم‌.»
«راجع‌ به‌ چي‌؟»
«برادرت‌، ايرج‌.»
درِ اتاقم‌ را مي‌بستم‌. جعبة‌ افتخارات‌ كنار دستم‌ بود، عكس‌ ايرج‌ را مي‌گذاشتم‌ روي‌ ميز، و نگاه‌ مي‌كردم‌. اما ايرج‌ در عكس‌ نبود تا براش‌ بگويم‌ كه‌ عشق‌ اصلي‌ من‌ همان‌ در پانزده‌ سالگي‌ بود. مي‌دانيد؟ عشق‌ در غربت‌ پا نمي‌گيرد.
«بعد چي‌ شد؟»
«چي‌، چي‌ شد؟»
«چرا لال‌ شدي‌؟»
صداي‌ چسبناكي‌ مي‌آمد. توپ‌ ماهوتي‌ مي‌رفت‌ و برمي‌گشت‌. داشتم‌ سرگيجه‌ مي‌گرفتم‌. داشتم‌ تلاشم‌ را مي‌كردم‌ كه‌ برگردم‌ و اقلاً آن‌ حاج‌ آقا را ببينم‌. صداي‌ پچ‌پچ‌ در گوشم‌ محو مي‌شد، دندان‌هام‌ ضرب‌ مي‌گرفت‌، و خروپف‌ انسي‌ ديوانه‌ام‌ مي‌كرد. توي‌ دلم‌ گفتم‌: زهرمار، خفه‌ شو ببينم‌ چه‌ مي‌گويند. گرمم‌ بود اما جرئت‌ تكان‌ خوردن‌ نداشتم‌. صداي‌ گرومب‌ گرومب‌ قلبم‌ را مي‌شنيدم‌ و مي‌ترسيدم‌ مامان‌ بيايد بالاي‌ سرم‌، لحاف‌ را از صورتم‌ كنار بزند و بپرسد: «مجيدم‌، عزيزم‌، چي‌ شده‌؟ چرا اين‌ قلب‌ تو اينجوري‌ ...»
«گير افتاده‌ام‌، مامان‌.»
دستة‌ صندلي‌ را گرفتم‌ و كمي‌ چرخيدم‌: «آقاي‌ مهدوي‌، من‌ مي‌خواهم‌ برگردم‌.»
لحظه‌اي‌ سكوت‌ شد.
«برگردي‌ كجا؟»
«به‌ طرف‌ شما.»
«اگر برگردي‌ شليك‌ مي‌كنم‌.»
صداي‌ خشاب‌ اسلحه‌ آمد، و مهدوي‌ ادامه‌ داد: «مفهوم‌ شد؟»
«بله‌.»
«حاج‌ آقا مي‌پرسند آن‌ روزها كه‌ تيشه‌ به‌ ريشة‌ نظام‌ مقدس‌ جمهوري‌ اسلامي‌ مي‌زدي‌، فكر مي‌كردي‌ يك‌ زماني‌ هم‌ در دادگاه‌ عدل‌ الهي‌ به‌ اين‌ روز بيفتي‌؟ خوب‌، حالا بگو.»
«ما چهارتا برادر بوديم‌. من‌ و ايرج‌ و...»
«مزخرف‌ نگو. به‌ سئوال‌هاي‌ من‌ جواب‌ بده‌.»
«سئوال‌ شما چي‌ بود؟»
«پرسيدم‌ از چه‌ زماني‌ وارد اين‌ گروهك‌ ضد انقلاب‌ تروريستي‌ شدي‌؟»
«البته‌ من‌ الا´ن‌ سر موضع‌ نيستم‌. اما فكر مي‌كنم‌ بايد برگرديم‌.»
«كجا؟»
«برگرديم‌ به‌ خودمان‌. همه‌ بايد برگرديم‌.»
«براي‌ چي‌؟»
«ببينيم‌ چرا اينجوري‌ شد؟ يك‌ دور از اول‌ همه‌ چيز را بررسي‌ كنيم‌.»
«خوب‌، چرا اينجوري‌ شد؟ بررسي‌ كن‌.»
«اعراب‌ داشتند با هم‌ متحد مي‌شدند كه‌ به‌ اسرائيل‌ حمله‌ كنند و آنجا را بگيرند، اما امريكا بازي‌ را عوض‌ كرد و عرب‌ها ريختند توي‌ ايران‌. قيمت‌ نفت‌ شكست‌ و ...»
«مزخرف‌ نگو.»
«اجازه‌ دارم‌ يك‌ سيگار ...»
«بكش‌. انقدر بكش‌ كه‌ بتركي‌. بعد هم‌ بگو كدام‌ يكي‌ از بمب‌گذاري‌ها كار تو بود؟»
لحظاتي‌ سكوت‌ در خروپف‌ انسي‌ اره‌ شد.
مامان‌ گفت‌: «كاش‌ يكي‌ از بچه‌ها را بيدار كنم‌ كه‌ باهاش‌ بروم‌ دستشويي‌.»
«بگير بخواب‌، بانو. چشم‌ به‌ هم‌ بگذاري‌ صبح‌ شده‌.»
صداي‌ مامان‌ پچ‌پچه‌ شد. نشنيدم‌.
پدر گفت‌: «مي‌خواستم‌ اسم‌ بچه‌هام‌ را بگذارم‌ ايرج‌ و سلم‌ و تور. مرحوم‌ اخوي‌ دخالت‌ كرد و به‌ احترامش‌ همة‌ اسم‌ها را اسلامي‌ گذاشتم‌. فقط‌ ايرج‌، شاهنامه‌اي‌ شد.»
«چهارمي‌ را چي‌ مي‌گذاشتي‌؟»
پدر پس‌ از سكوت‌ كشداري‌ گفت‌: «منوچهر، يا شايد فرهاد.»
«پنجمي‌؟»
«گردآفريد، سودابه‌ ...»
«نكند هوس‌ بچه‌ كرده‌اي‌؟»
و باز پچ‌پچه‌ و نجوا لاي‌ دندان‌لرزهاي‌ من‌ ساييده‌ شد. مي‌ترسيدم‌ اگر برنگردم‌، نفسم‌ بند بيايد. به‌ يك‌ حركت‌ تماماً برگشتم‌ و رو به‌ پنجره‌ خوابيدم‌. شبحي‌ كه‌ از پدر در ذهنم‌ ساخته‌ بودم‌ در نور ماه‌ پنجره‌، آبي‌ شده‌ بود. آبي‌ و بي‌حركت‌.
مامان‌ داشت‌ پنجه‌اش‌ را در موهاي‌ بلندش‌ عبور مي‌داد. هوا گرم‌ بود، و من‌ سخت‌ تشنه‌ بودم‌. اما چشم‌هام‌ را بستم‌، و درست‌ در لحظه‌اي‌ كه‌ پدر داشت‌ براي‌ خودش‌ آب‌ مي‌ريخت‌، من‌ آرام‌ خوابيدم‌.
مهدوي‌ گفت‌: «چرا برگشتي‌؟»
چرا برگشتم‌؟
خيال‌ كردم‌ در خانة‌ كاهگلي‌ ميگون‌ خوابيده‌ام‌، و در پچ‌پچه‌ها دارم‌ تلاش‌ مي‌كنم‌ كه‌ دوباره‌ برگردم‌. نمي‌دانستم‌ كه‌ سي‌ سالي‌ از آن‌ روزها گذشته‌ است‌. دوتا از آن‌ بچه‌هاي‌ سرخوش‌ براي‌ ابد خوابيده‌اند. نه‌، اصلاً نيستند كه‌ خوابيده‌ باشند. خاك‌ شده‌اند. گفتم‌: «مگر استخوان‌ آدم‌ زير خاك‌، خاك‌ مي‌شود؟»
«بايد از يك‌ متخصص‌ بپرسي‌، مجيد. جواب‌ سئوال‌ مرا بده‌.»
اگر خاك‌ نشود كه‌ حتماً تا چند سال‌ ديگر كره‌ زمين‌ مي‌شود انبار استخوان‌ و جمجمه‌.
مهدوي‌ گفت‌: «از ديد تو چه‌ كساني‌...؟»
آلماني‌ها يك‌ فولكس‌ قورباغه‌ ساختند كه‌ گرفت‌. همة‌ دنيا، هر جا بروي‌ آن‌ را مي‌بيني‌. فرانسوي‌ها هم‌ رفتند ژيان‌ ساختند كه‌ ترتر كند و آبروي‌ آدم‌ را ببرد. زندگي‌ در غربت‌ ساده‌ نيست‌. به‌ خصوص‌ وقتي‌ كه‌ احساس‌ كني‌ ديگر نمي‌تواني‌ برگردي‌. اوائل‌ كه‌ زبان‌ نمي‌داني‌ خيلي‌ چيزها را نمي‌فهمي‌، لبخند مي‌زني‌ و از كنارشان‌ مي‌گذري‌. بعدها اين‌ نيش‌ و كنايه‌ها آدم‌ را ديوانه‌ مي‌كند. ناچار مي‌شوي‌ يك‌ بادمجان‌ زير چشم‌شان‌ بكاري‌. فنلاندي‌ها البته‌ وضع‌شان‌ از همه‌ خراب‌تر است‌. شش‌ ماه‌شان‌ روز است‌، شش‌ ماه‌شان‌ شب‌. شما فكر كنيد زمستان‌ها چقدر بدبختند. تاريكي‌ مطلق‌ است‌، و آنها پشت‌ پنجره‌شان‌ نورهاي‌ زرد فسفري‌ كار گذاشته‌اند كه‌ ساعت‌ هشت‌ صبح‌ وقتي‌ با صداي‌ زنگ‌ ساعت‌ از خواب‌ بيدار مي‌شوند، اول‌ مي‌روند نور زرد پنجره‌ را روشن‌ مي‌كنند، بعد پرده‌ كركره‌ را بالا مي‌دهند، و توي‌ دلشان‌ مي‌گويند: «اوه‌، چه‌ روز آفتابي‌ دل‌انگيزي‌!»
مهدوي‌ گفت‌: «و بعد؟»
هيچي‌. تمام‌ تابستان‌ بعد بنايي‌ داشتيم‌. مدرسه‌ كه‌ تمام‌ شد، همان‌ هفتة‌ اول‌ تعطيلات‌ با ماشين‌ دوج‌ آجري‌ رنگ‌ پدر به‌ ميگون‌ رفتيم‌، و آن‌ تابستان‌ را زير دست‌ عمله‌ها و بناها در خاك‌ و خل‌ گذرانديم‌. مامان‌ موظف‌ بود غذاي‌ كارگرها را بدهد كه‌ نمك‌گير شوند و تندتر ديوارها را بالا بياورند.
آخر تابستان‌ كه‌ برمي‌گشتيم‌، خانه‌ آماده‌ بود؛ با روكاري‌ از سنگ‌ توسي‌. و آن‌ پله‌هاي‌ جلو عمارت‌. همان‌ پله‌هايي‌ كه‌ سال‌ها بعد به‌ مناسبت‌ آزادي‌ ايرج‌ با گلدان‌ها تزيين‌اش‌ كرديم‌ و نشستيم‌ كه‌ عكس‌ بيندازيم‌.
پدر دور ساختمان‌ چرخيد و گفت‌: «نگاه‌ كن‌، بانو، ضد زلزله‌ است‌. تماماً بتون‌ آرمه‌. بمب‌ هم‌ بهش‌ اثر نمي‌كند.»
مامان‌ گفت‌: «شب‌ آخري‌ شام‌ چي‌ برات‌ درست‌ كنم‌، فريدون‌.» و تمام‌ زنانگي‌اش‌ را در يك‌ حركت‌ مو و سر نشان‌ داد؛ با گوشه‌هاي‌ تنگ‌ شدة‌ چشم‌هاش‌.
پدر گفت‌: «من‌ كه‌ مي‌داني‌؟ هرچي‌ باشد مي‌خورم‌.»
«بگو چي‌ بيشتر دوست‌ داري‌.»
نان‌.

Posted by Abbas at November 3, 2003 10:07 AM
Comments