تو در عكس نيستي. آن روز تازه از زندان آزاد شده بودي، و ما همه در باغ ميگون دور هم جمع شده بوديم تا عكس بگيريم. پدر وسط نشسته بود، طرف راستش انسي بود، و طرف چپش مامان. اسد هم وسط نشسته بود، درست جلو پدر، و دستهاي پدر روي شانههاي او بود. من و سعيد هم انگار دو بال اين كركس خاموش بوديم كه با هر حركتي او را به اوج برسانيم. به جايي كه ديگر خودمان نقشي نداشته باشيم.
اين عكس حرف ميزند، ايرج، ولي تو ديگر نيستي تا بخواني: «آدم و بويناكي دنياهاش يكسر، دوزخي است در كتابي، كه من آن را ـ لغت به لغت ـ از بر كردهام، تا راز بلند انزوا را، دريابم.»
يكبار هم چند سال پيش يادت افتادم و رفتم استكهلم. شعرخواني احمد شاملو بود. گفتم بروم شعرخواني مرشدت را ببينم. آن روزها از كلهام آتش ميباريد، عين كوكتل مولوتفهايي كه وقتي پرتاب ميكرديم، درِ تانك باز ميشد و يك گروهبان بدبخت به حالت تسليم بيرون ميآمد. من به اين قصد رفته بودم كه يك گوجهفرنگي گنديده حرام شاملو كنم تا رخسارِ زردش رنگ بگيرد. شايد هم ياد تو افتاده بودم. حالا يادم نيست. بروبچههاي سازمان براي من بليت جور كرده بودند و ما همه آماده بوديم. اما خيلي عجيب بود ايرج، تو فكر كن هزارودويست نفر آدم از راههاي دور آمده بودند آنجا كه شاملو را ببينند. صندليها پر بود، دورتادور سالن آدم ايستاده بود، و هركس يك شاخه گل ميخك دستش بود. عدة زيادي هم گلبهدست بيرون درها مانده بودند و به خانههاشان نميرفتند. مانده بودند كه صداي او را از بلندگوها بشنوند. و من صداي تو را ميشنيدم:
«چراغي در دست، چراغي در دلم. زنگار روحم را صيقل ميزنم. آينهاي برابر آينهات ميگذارم، تا از تو، ابديتي بسازم.»
كجايي؟
ما از اتوبانهاي تركيه با سرعت ميگذشتيم. كاميون بزرگي آن جلوتر زده بود به نردههاي وسط اتوبان و چپ كرده بود. جعبههاي مرغ از بالاي كاميون پخش شده بود وسط اتوبان، مرغها پرپر ميزدند، ميجهيدند، مي خوردند به شيشة ماشينها و شلپي ميافتادند.
خون اتوبان را گرفته بود، و مرغهاي سفيد بال بال زنان آش و لاش ميشدند.
مهدوي گفت: «آقا، جاده را ببنديم اين زبان بستهها را نجات بدهيم.»
در طرف مقابل ماشينها سرعت داشتند و مرغهاي سردرگم را پرپر ميكردند. قيامتي بود. تعدادي از ماشينها زده بودند بغل، و زن چاقي داشت دنبال يك مرغ پاشكسته ميكرد. بقية مردم ميخنديدند و كاميون چپشده هنوز چرخهاش ميچرخيد. چند مرغ جلو آنهمه چشم به سويي فرار كردند و لاي لاستيكهاي سياه غيب شدند، آنوقت پر مرغ شيشة ماشين ما را پوشاند.
بنيصدر گفت: «بسيارخوب.» و سكه انداخت و دوباره شروع كرد. اما كاري نميتوانست بكند. مرغهاي زبان بسته ميرفتند زير ماشينها، خون كف جاده راه ميافتاد، و پر مرغ صفحة مونيتور را ميپوشاند.
مهدوي به راننده گفت: «آقا از اين بغل بينداز زودتر برويم، وگرنه گير ميافتيم.»
راننده از شانه خاكي جاده انداخت و براي مرغهاي نيمهجان بوق زد. مهدوي گفت: «خوب، ميگفتي. رجوي چكار ميكرد؟»
گفتم: «كجا؟»
«پاريس.»
«آهان، داشت با يكي پينگ پنگ بازي ميكرد.»
مهدوي غش غش خنديد. بعد كه از آن قيامت مرغكشان گذشتيم، دلم ميخواست بدانم كجا ميرويم، اما ميترسيدم اگر بپرسم سرنوشت شوم و سياهم تلختر شود.
از صندلي جلو سر برگرداند: «راستي چي باعث شد كه تصميم گرفتي برگردي؟» و سعي كرد لبخند به چهره داشته باشد.
شايد خستگي طولاني و تنهايي وحشتناك باعث اين ماجرا بود، شايد هم نميدانم. چه ميشود كرد؟ گاهي اژدها چنان زندگي را ميبلعد كه ديگر پس نميدهد، حتا به شكل شعلهاي از بينياش بيرون ميزند. گاهي اختاپوس مثل آدم چنان در پيچ و خم حادثههاي روزمرهگي چنبره ميزند كه هر پاش را قطع كني، هفت پاي ديگر هنوز زنده است. به هر چيز ناچيزي ميچسبد تا بماند، به هر طرهاي آويزان ميشود، و هيچوقت به اين فكر نميافتد كه مرگ، آزمايشي است مشرف به يك زندگي دوزخي. خوابي است پس از يك روز پرحادثه و غمبار كه به دروغي بزرگ شباهت دارد. شايد بهخاطر اينكه ديگر معجزهاي رخ نميدهد. يك خواب دروغي است. شايد بهتر باشد كه آدم بگويد يك دروغ خوابگونه.
نه. ديگر معجزهاي رخ نميدهد، يعني نه فرشتهاي ، نه جبرئيلي، و نه هيچكس ديگر از آسمان به زمين نميآيد كه به تو نهيب بزند: مجيد جان، ول كن. جان مادرت ول كن. برو يك گوشة دنج بنشين تا بميري. دنبال چي ميگردي؟ كجا را ميخواهي فتح كني؟ چند بار ميخواهي فاتح باشي، چند بار مغلوب؟ چطور ممكن است نيفتي؟ يا چطور ممكن است سرت به سنگ بخورد، بشكند، و باز شروع كني؟ ول كن، عزيزم. برو يك گوشة دنج و آرام، در گرماي مطبوع و آن سكوت روستايي دراز بكش تا بميري. برو در يك اتاق سفيد بيپنجره بخواب لاي آن ملافههاي تميز كه هميشه بوي كافور ميدهد، يا گياهي از خاك بارانخورده. نه، گياهي نه؛ خاكي از گياه هند كه بوي بودا ميدهد، گيرم روي در اتاق نوشته شده باشد: «ملاقات ممنوع».
يك گلدان بلند شيشهاي روي ميز بود كه چهار شاخه گل ميخك در آن قوس برداشته بود. سيگار نيمهاي در چاك زيرسيگاري بلوري آبي دود ميكرد، و آن عكسها كه مجيد واميداشت به گلدان، خيرهشان ميشد و انتظارش را رنگآميزي ميكرد.
مهدوي گفت: «اگر آمادهايد، راه بيفتيم.»
«كجا؟»
«ايران.»
«بله؟»
از جاش بلند شد. دستهاش را در جيب پالتوش كرد و با نگاهي به پنجره گفت: «من آمده بودم شما را از اين جهنم خلاص كنم. اما ظاهراً شما فعلاً تصميم داريد اينجا بمانيد. عجله نكنيد، آقاي اماني. هروقت مايل بوديد كه برگرديد به سفارت تلفن بزنيد. اميدوارم من باشم و بتوانم خدمتي بكنم.»
«مگر قرار است نباشيد؟»
«كار ما مشخص نيست. يكباره ميبيني سر از هندوستان در آورديم، يا كانادا، و يا مصر. با خداست.» دستش را دراز كرد: «بههرحال خيلي خوشحالم كه با شما...»
«اگر شما عجله داريد حساب ديگري است، اما اگر فرصت داشته باشم كه وسايلم را جمع و جور كنم. ميدانيد؟ شما قرار بود چهارشنبه بياييد و يك روز زود آمدهايد.»
«اولاً كه گذرنامة شما امروز حاضر شد، ثانياً فردا اگر ميآمدم ممكن بود حضور افرادي مثل آن خانم مددكار و اشخاص ديگر كار شما را كمي سخت كند. مثلاً بيفتيد توي دستاندازهاي اداري و اين كاغذبازيهاي آلمان. ميدانيد كه؟»
درِ كمد را كه باز كردم كبريتهام ريخت. آقاي مهدوي جلو آمد: «چقدر كبريت! پر است يا...؟»
يكي از قوطيها را تكان تكان دادم: «همهاش پر است. حتا خط هم بهشان نيفتاده.» و ساك سياهم را بيرون آوردم، بعد چمدانم را.
مهدوي گفت: «كليه وسايل را كه نميشود برد، چيزهاي خيلي ضروري را برداريد.»
و من جعبه عكسها را نشانش دادم. گفتم: «ما الا´ن يكراست داريم ميرويم ايران؟»
«نخير قربان، عرض كردم كه، وسايل ضروري، مسواك، حوله و مثلاً همين جعبة عكسها.»
«جعبة افتخارات.»
خنديد: «بله. جعبة افتخارات. بعداً اگر اجازه بدهيد دلم ميخواهد اين عكسها را سر فرصت ببينم. پشتنويسي هم كردهايد؟»
«بعضيهاش دارد، ولي اكثراً نه.»
«بعداً سر فرصت بايد پشتنويسي كنيد كه يادتان نرود. ولي عجيب است! اين همه عكس را از كجا آوردهايد؟»
«اينها قسمت كوچكي از كل عكسهايي است كه تابهحال گرفته شده. ميدانيد چقدر ديگران از ما عكس گرفتهاند و ما كوچكترين اطلاعي از آن نداريم؟ مثلاً در تظاهرات جلو سفارت، كساني كه ميخواستند براي دادگاهشان سندي ببرند، عكسي هم با ما ميگرفتند. متوجه هستيد كه.»
«جعبة افتخارات را بگذاريد توي ساك، يكي دو قلم چيزهاي ضروري را هم برداريد كه هرچه زودتر بزنيم بيرون. اگر هم در نگهباني پرسيدند كجا ميرويد، بگوييد همين كافة روبرو.»
«من اجازه دارم بروم بيرون. رواني كه نيستم. اينجا كساني بسترياند كه حتا از اتاقشان اجازه ندارند بيرون بيايند. ولي من...»
«ساك را بدهيد دست من و هرچه زودتر راه بيفتيد.»
لحظهاي در مورد عكسها مردد شدم و بعد فكر كردم موضوع را با خودش در ميان بگذارم. گفتم: «البته اين عكسها را بايد تصفيه كنم. بعضي عكسها از بعضي افراد هست كه...»
«در فرودگاه مهرآباد شما با من ميآييد.» كف دستش را به سينهاش گذاشت: «يعني از چراغهاي سبز عبور ميكنيد.» و با صداي بلند خنديد.
«اگر برحسب تصادف يكي از برادرهاي پاسدار هوس كرد...»
«چه حرفهايي ميزنيد، آقاي اماني! اولاً كي جرئت دارد شما را وارسي كند؟ ثانياً اسد اجازه نميدهد كسي به شما چنين رفتار، خداي ناكرده، اهانتآميزي بكند. وسايل و مسايل خصوصي شما كاملاً خصوصي است، به كسي ارتباط ندارد. خواهيد ديد كه تصور بسياري از افراد اينجا نسبت به مسئولان و خدمتگزارن ايران غلط است.»
زيپ ساك را بستم و گفتم: «همه چيز آماده است.» ايستادم و چرخي دور اتاق زدم: «اما...»
ما داريم به كجا ميرويم؟ چهكار بايد بكنم؟ از كي بپرسم؟ من چرا جلو پنجرهام نيستم؟ چرا در كارگاه نجاري نيستم؟ چرا در آسايشگاه برادران آلكسيانا نيستم؟ من چرا اصلاً نيستم؟ آهاي... چرا كسي حرف نميزند؟ چرا اينجا اينقدر ساكت است؟ چرا كسي به دادم نمي رسد؟ آهاي ...
پرستار لندهور درحاليكه خودش را ميخاراند درِ اتاق را باز كرد و آمد تو: «چيه؟ چرا اينقدر سر و صدا راه انداختهاي؟ چه مرگت شده؟ الا´ن ميروم آقاي پائولوس را مياندازم به جانت تا خودش ببيند چه گندي زدهاي.»
آقاي پائولوس مسئول امور مالي آسايشگاه بود، رئيس ادارة سوسيال. اولين باري كه ديدمش توي كافه ديالوگ بود. با طعنه گفت: «شنيدهام يك جعبة جادو خريدهاي كه خيلي چشم همه را گرفته. ميشود بپرسم پولش را از كجا آوردي؟»
«همان جعبهاي كه چهار مارك و هفتادوپنج فنيگ خريدهام؟ از بازار شپش خريدمش، سالها پيش، هيچ قبضي هم ندارم.»
«بايد به ما اطلاع ميدادي. حالا هم ميخواهم ببينمش.»
به اتاقم آمد، جعبهام را زيرورو كرد، عكسهاي توي جعبه را با دو دست بالا آورد، كمي نگاهشان كرد و دوباره ريخت: «ما شنيدهايم كه پدرت آدم ثروتمندي است. حتا ميتواند زندگي تو را اينجا تأمين كند.»
«البته خيلي خصوصي بگويم، پدر من از سران همان حكومتي است كه ما را به اين روز انداخته است.» كمي صدام را پايين آوردم كه ديگران نشنوند: «حتا آن زماني كه برادر بزرگم اعدام شد، پدرم نماينده مجلس بود.»
«اعتراض نكرد؟»
من سكوت كردم.
آقاي پائولوس بدجوري خيرهام شد: «چرا سكوت كردي؟ پرسيدم اينهمه عكس را از كجا آوردهاي؟»
«من كه قبلاً براي شما تعريف كرده بودم. زماني من از سران اپوزيسيون بودم. بهخاطر كنار كشيدن من يك سازمان منحل شد. ما واسة خودمان كسي بوديم، آقاي پائولوس!»
«از امروز حقوق روزانهات دو مارك كم ميشود تا بداني براي ما فرقي نميكند كه تو كي هستي. اينجا قانون دارد، ميفهمي؟ قانون.»
«اين عكسها را از قبل داشتم.»
«شنيدهام يك ضبط صوت هم داري.»
يك ضبط صوت هم داشتم كه خراب شد. نوارهاي عبدالناصر را گوش ميكردم. از صبح تا شب كارم اين بود كه با نوارهاي موسيقي ناصر بروم توي آن سالها. يك شب هم بهش تلفن زدم و گفتم كه نوارهات را اينجا پيدا كردهام و خريدهام. پرسيد: «خوشت آمد؟»
گفتم: «خواهرت را گائيدم، عبدالناصر، محشر كردهاي.»
آقاي پائولوس گفت: «البته ضبط صوت را نديده ميگيرم. فقط يادت باشد كه اينجا آلمان است و قانون دارد.»
و من از همان سال اول فقط روزي پنج مارك ميگرفتم. اگر امير كمونيست نبود كه گاه و بيگاه اسكناسي بگذارد توي جيب كتم، نميدانم چه بلايي سرم ميآمد، و نميدانم چه جوري بايستي پول سيگارم را جور ميكردم. خوب، هفتهاي نيم ساعت هم در كافه ديالوگ كار ميكردم كه حقوقش ساعتي چهار مارك بود، يعني دو مارك گيرم ميآمد. اما اينها به زحمت مخارجم را تأمين ميكرد.
مدتها بود كه جز رفيق قديميام امير كمونيست كسي به ملاقاتم نميآمد. فقط يكي دوبار آن شاعر عينك تهاستكاني سري به من زد كه اصلاً خوشحالم نكرد. يك شب دو پُرس چلوكباب گرفته بود كه مثلاً شام را با من بخورد. خيلي خوشحال بود. فيلمي از آنگلو پولوس ديده بود كه ديوانهاش كرده بود. گفت: «قاشق و چنگالت كجاست؟ اينها اگر سرد بشود از دهن ميافتد.»
«دنيا به كام شماست بخدا. هر شب چلوكباب و عشق!»
«نه جانِ تو. اينجا با يك ناشري قرار داشتم، كارم كه تمام شد خواستم برگردم شهر خودم، پاهام نكشيد. بزن.»
قاشق اول را كه به دهنش گذاشت گفت: «عجب فيلمي بود، مجيد. بايد بروي ببيني. داستان يك مردي است كه... نه، ولش كن برات تعريف نميكنم، خودت بايد ببيني تا بفهمي من چي كشيدم.»
با اشتها غذا ميخورد و چشمهاش از فيلمي كه ديده بود برق ميزد: «فقط يك صحنهاش را برات تعريف ميكنم. مَرده بعد از چندين سال از تبعيد برگشته خانه. زنش تا در را براش باز ميكند، ازش ميپرسد: "شام... شام خوردهاي؟" تو فكر كن، مجيد...» و بغض چنان گلوش را گرفته بود كه نميتوانست لقمه را فرو دهد. ديگر نخورد، قاشقش را انداخت، سيگاري روشن كرد و از پنجره به بيرون خيره شد.
تو ميخواندي: «سكوت، دسته گلي بود، ميان حنجرة من. ترانة ساحل، نسيم بوسة من بود و پلك بازِ تو بود.»
گفتم: «ول كن اين شاملو را، ايرج. چيزي از توش در نميآيد.»
«اولاً كه دنبال درآمد مَرآمد نيستم، ثانياً اين شعر مال شاملو نيست و مال يداله رؤيايي است، ثالثاً...ولش كن.» حرفت را خوردي و فقط لبخند زدي. بعد هم از اتاق زدي بيرون.
از رفقا فقط همين امير كمونيست برام مانده بود. تا ميآمد دلم تنگ بشود، سروكلهاش پيدا ميشد: «هان، مجيد! چطوري؟»
اداي مش قاسمِ دايي جان ناپلئون را درميآوردم: «شكايتي نداريم، آقا.» و هر دو ميخنديديم.
گفت: «ياد ناصر بخير، انگار اصلاً اين مردكه نمرده.»
«حيف كه ته ذهنش مذهبي بود.»
«بعد از انقلاب كه شماها توي فكر سرقت مسلحانه از بانك بوديد، ـ يادت هست؟ ـ توي آن دنگال نياوران، بالا سرِ رفقات ايستاده بود و خيلي جدي بهشان ميگفت: برويد بازار پيش حاج عبدالعُصفور كاپوتفروش، ازش بخواهيد يك قرضالحسنة چرب و چيلي بهتان بدهد كه بتوانيد سبيلِ كلفت سازمانتان را چرب كنيد، و از اين حرفها.»
خنديدم و رفتم توي آن خاطرات: «آره، زل ميزد به ما و منتظر بود كه يك چيزي، فحشي بهش بيندازيم تا دو تا كلفتِ ديگر بارمان كند. محشر بود، محشر.»
همين امير كمونيست برام مانده بود كه ميآمد و مينشست، چاي و سيگار و حرف . چند روزنامة فارسي ميآورد كه ببينم دنيا چه خبر است. گاهي هم يك اسكناس لوله ميكرد توي جيب كتم كه اموراتم سرانگشتي پيش برود.
از دوران دبيرستان با هم بوديم. شبهاي حكومت نظامي را در خانه مجردي كوچكي ته كوچة شيبداري در نياوران ميگذرانديم. با امير كمونيست و عبدالناصر آن دو اتاق را براي روز مبادا اجاره كرده بوديم به ماهي سيصد تومان.
مرضيه ميخواند: «اگر مستم، من از، عشق تو مستم، عشق تو مستم، عشق تو مستم. بيا بنشين كه دل، بردي ز دستم، بردي ز دستم، بردي ز دستم...»
ناصر گفت: «يعني ايستاده نميشود.»
«زر نزن، بابا.»
نوار داريوش ميگذاشتيم: «بوي گندم مال من، هرچي كه دارم مال تو، يك وجب خاك مال من، هرچي ميكارم مال تو...»
با دست به پايين تنهاش اشاره كرد: «بيا، اين هم مال تو.»
«ببر واسة آبجيت.»
شبها داريوش و مرضيه گوش ميداديم، بحث ميكرديم، كتاب ميخوانديم، همديگر را دست ميانداختيم، و از پشت پنجره، سربازها و ماشينهاي حكومت نظامي را تماشا ميكرديم. امير كمونيست كتابهاي شريعتي را ميخواند، و من ژرژ پليتسر. دوبارهخواني ميكردم و اداي پدر امير كمونيست را درميآوردم، با صداي پير و لرزان: «ما اهل معاملهايم، بعضي وقتها خودمان هم معاملهايم.»
«خفه شو با آن پدر ساواكيات!»
«همه ميدانند پدر من ساواكي نيست، اما پدر تو يك سرمايهدار گردنكلفت است كه بايد اعدام شود و اموالش به نفع انقلاب مصادره شود.»
ناصر ميگفت: «به نظر من پدر هر دو شما را بايد انداخت زندان و اموالشان را داد به من.»
«آبجيِ مجيد را هم بدهيد به من.»
«فعلاً با شريعتي حج كن، حاج آقا.»
خيلي از كتاب حج شريعتي خوشش آمده بود. مدتي بهش ميگفتيم حاج امير. خودش هم گاهي كه پيغامي مينوشت، زيرش امضا ميكرد: حاج امير كمونيست.
آن روزها امير وضعش بههم ريخته بود و ديگر نميتوانست وينستون بكشد. من هم بهخاطر امير زر ميكشيدم. بعد يك يوزي دستم افتاد و قرار بود با چندتا از بچههاي دانشكده بانك بزنيم، اما ناصر و امير سخت مخالف بودند. تا صحبت بانكزني ميشد، ناصر ميگفت: «مردكة اَنيمال، مگر تو دزدي؟»
فرار خارجيها شروع شده بود. امريكاييها و اروپاييها وسايل خانهشان را به يك دهم قيمت ميدادند و ايران را ترك ميكردند. ما وسايل خانة يك امريكايي را به هزاروهفتصد تومان خريديم و كمي نونوار شديم. و از آن پس تلويزيون داشتيم با يك بار بزرگ مشروب، چند چمدان لباس، پتوهاي گرمِ شهوتانگيز، ضبط صوت، ميز غذاخوري و چيزهاي ديگر.
يك شب به امير كمونيست گفتم: «تو به خدا اعتقاد داري؟»
«نه. ولي هنوز كمونيست هم نشدهام.»
ناصر گفت: «به تو چه مربوط؟ مگر تو بازجويي؟»
«من نبايد بدانم با چه الاغي حشرونشر دارم؟»
«افتادهاي به تفتيش عقايد، ديوث!»
«حالا خودت چي؟ خودت به خدا اعتقاد داري؟»
«آره. هنوز چيزي پيدا نكردهام جاش بگذارم.»
امير با دست به من حواله داد.
گفتم: «شريعتي نهضت چپ را پنجاه سال عقب انداخت.»
امير گفت: « شريعتي چه ربطي به اين انقلاب دارد. او يك جامعهشناس ديني بود.»
ناصر گفت: «بيخودي بحث نكنيد دوباره، من حوصله ندارم. ولي حقيقت اينجاست كه...»
«خفه شو بابا.»
«مردكة اَنيمال، دارم صحبت ميكنم.»
«بگذار حرفش را بزند.»
«خيلي خوب بزن، ولي زود. فقط زر نزن.»
«حلقة مفقودهاي اين وسط هست كه بايد شما دو تا آن را بشناسيد. برويد ببينيد اين جمعيت ميليوني توي تظاهرات چه ميگويند. هفتاد درصد بيسواد داريم. اين مردم اگر دزدي نكنند يا آدم نكشند، از ترس همين خداست، وگرنه خشتك شما دوتا را پيش از همه پرچم ميكنند.»
گفتم: «هميشه تحليلهات خردهبورژوايي است.»
ناصر خنديد. آنقدر خنديد كه مجبور شدم بگويم: «خيلي خوب، معذرت ميخواهم.»
مرسدس بنز با سرعت سرسامآوري اتوبانهاي تركيه را به مقصد ايران طي ميكرد. انگار هوا نبود، و من تعادل نداشتم. حالم خراب بود، يك قرص در دهنم گذاشتم و گفتم: «آب.»
مهدوي شيشة آب را به طرفم گرفت و گفت: «از عبدالناصر ناصري بگو. از كِي ميشناختياش؟»
از يازده سالگي يتيم شد. و از همان وقت تمام سالهاي دبيرستان را با كار شبانه گذراند. دوتا خواهر كوچكتر از خودش هم داشت. پدرش ميوهفروش دورهگرد ميدان فوزيه بود كه يك شب ماشيني بهش زده بود و فرار كرده بود. مادرش شيشههاي شركتها و ادارهها را پاك ميكرد. عبدالناصر هم با كارگري در خياطخانهها و مغازهها و كارگاهها، در شانزده سالگي كار ثابتي در كاباره ميامي پيدا كرد. شبها ميرفت ميامي و پشت صحنه كار ميكرد، و روزها در مدرسه چرت ميزد. خيلي ماه بود. زنگهاي تفريح توي كلاس ميماند كه كمي سرش را روي ميز بگذارد، به همين خاطر هميشه ژوليده و خسته بود.
وقتي ازش ميپرسيديم شبها توي كاباره ميامي چه ميكني؟ قدري نگاه ميكرد و ميگفت: «تار ميزنم.»
بعدها سر از دانشكدة هنرهاي زيبا درآورد و گاهي با دستههاي موزيك ميرفت خالتوري. تا اينكه در اركستر سمفونيك تهران به عنوان نوازنده اُبوا استخدام شد. چند موسيقي فيلم ساخت كه مجلات هنري دربارهاش نوشتند آثار ناصري بازتابندة جامعهاي بيمار است و رگههاي درخشان امپرسيونيسم در آن روح شرقي را با موسيقي كلاسيك پيوند ميزند. و نوارهاي كاستش در داخل و خارج به فروش ميرسيد.
مهدوي گفت: «حاشيه نرو. اصل مطلب را بگو.»
راننده كه تا آن موقع ساكت بود، گفت: «اصل داستان اينها كه چيزي نيست، قربان، حاشيههاش مهم است.»
مهدوي گفت: «يعني بيراهه نرو. از اين شاخه نپر به آن شاخه.»
از فرودگاه آنكارا لحن حرف زدنش به كلي تغيير كرده بود. به اسم كوچك صدام ميكرد و گاهي يك تشر هم ميزد. شايد تا آنوقت هر دو ملاحظة همديگر را ميكرديم. او ميخواست به هر قيمتي شده مرا از خاك آلمان بياورد بيرون، و من ميخواستم خودم را به تو برسانم و ساعتها كنار قبرت بنشينم. حتا وقتي از آسايشگاه خارج شديم و شبانه به فرودگاه فرانكفورت رفتيم، سعي كردم اصراري در دانستن مقصد نداشته باشم. و ما بيدردسر به فرودگاه آنكارا رسيديم. البته در هواپيما حالم كمي بد شد كه مهم نبود. مهدوي شانهام را ماليد و گفت: «به چيزي فكر نكنيد و كمي خم شويد، آقاي اماني.»
راننده به شكل خطرناكي از سمت راست دو تريلي كه راه نميدادند سبقت گرفت و از لاي دندانهاش گفت: «مادر جندهها!» و از توي آينه جاده را نگاه كرد. لبخندي هم از سر رضايت به من زد.
مهدوي گفت: «خوب، ادامه بده.»
از يك جملة كتاب كاپيتال خوشم آمده بود و داشتم يادداشت ميكردم كه فردا در چهارراه داس و چكش خرج كنم. امير كله كشيده بود كه ببيند چي مينويسم. گفت: «اي اپورتونيست چپنما!»
من هم ميگفتم: «اي كمونيست بيدين!»
ناصر فقط ميخنديد. از بگو مگوهاي ما خوشش ميآمد. رماني دستش ميگرفت، روي تختخواب دراز ميكشيد و از آن بالا به ما اشراف داشت. گاهي پرتقالي پوست ميكنديم و دو پر براش پرت ميكرديم. ميخورد و هستههاش را ميانداخت جلو ما: «بهجاي اين بحثها برويد كميتة امداد امام خميني بگوييد ما ميخواهيم مبارزه مسلحانه بكنيم، مقداري وام اسلامي ميخواهيم.»
هميشه خيال ميكردم كه ناصر دارد با ساكسيفون ميشاشد توي بحث جدي ما. لبخندش ميپاشيد توي چينهاي كنار چشمهاش، و چشمهاش برق ميزد.
من و امير كتابها را عوض ميكرديم. او كاپيتال ميخواند و من شريعتي. بهش گفتم: «امير، اگر كمونيست بشوي جانِ جانان من ميشوي. اصلاً ماشينم را ميدهم بهت.»
ميگفت: «اگر آبجيات را هم بدهي اين كار را نميكنم. يك چيزي الكي به مادرت گفتم كه خيال كند هر كي موهاش بور باشد، كمونيست است.»
بعد هم كه به شوروي فرار كردم، سه ماه در يك گتو منتظرش ماندم تا زندانش تمام شود و خودش را به من برساند. اما نشد.
«رابطش كي بود؟»
«يكي از بچهها.»
مهدوي برگشت، تو چشمهام نگاه كرد، به آرامي پلك زد و سرش را چند بار تكان داد: «مهم نيست. بعد؟»
هيچوقت نفهميدم چرا من از شوروي فرار كردم. نه تودهاي بودم، نه اكثريتي، بعد بچههاي سازمان مرا به آلمان رساندند كه شش ماه در هايم كمنيتس ماندم. و باز هم خبري از امير نشد. چند سالي همديگر را گم كرديم تا روز سخنراني من در يك سالن كثيف بوگندو كه معلوم نبود چرا كف سالن آب ريخته بودند، در شهر هانوفر ديدمش، در طبقة دوم يك ساختمان قديمي كه گچ ديوارهاش لكه لكه ريخته بود، و جاهاي سالمش قلب تيرخورده كشيده بودند يا با زغال چيزي نوشته بودند. از راهروهاي پيچ در پيچ و تاريك، مثل فضاي فيلمهاي سام پكينپا گذشتيم و رسيديم به آن سالن كه نفهميدم چرا خيس بود. عدهاي هم آنجا منتظر بودند كه من براشان سخنراني كنم. امير را آنجا ديدم، و بعد آن شاعر عينك تهاستكاني را ديدم كه با چند نفر آلماني داشت حرف ميزد.
آن شب من عمليات فروغ جاويدان را يك قيام مهم تاريخي شمردم.
مهدوي گفت: «عمليات مرصاد! بعد؟»
هيچي. سخنرانيام به نيمه نرسيده بههم خورد. بعد، امير كمونيست آمد و از شخصيت من دفاع كرد و همان شب فهميدم كه سعيد در عمليات فروغ جاويدان كشته شده.
مهدوي گفت: «چطور خبر نداشتي؟ برادريتان به كنار، چه سياسيكاري بودي؟»
«سخنراني من درست يك هفته بعد از فروغ جاويدان بود.»
«مرصاد! بعد؟»
موقع برگشتن توي قطار هر سه با هم بوديم. شاعر عينك تهاستكاني ميگفت كه خراب كردهام و ناشيانه دارم ميروم توي خط مجاهدين. گفت: «مرد حسابي، وقتي بلد نيستي حرف بزني، خوب نزن. تو ناسلامتي سياسيكار قديمي هستي. من به حرمت برادرت، ايرج راه افتادهام دنبال كارهاي تو، وگرنه مرض ندارم كه. من كه كارگزار سازمان تو نيستم، جلو اين روزنامهنگارها خرابمان ميكني. تو چطور نفهميدهاي كه عمليات فروغ جاويدان يك تلة وحشتناك بود تا عدهاي از سران مجاهدين تسويه شوند؟ مگر نميداني اينها هر چند سال يكبار گندههاي دست و پاگيرشان را تسويه ميكنند كه كسي نتواند به كمربند سرخ نزديك شود؟ ميخواهي كار سازماني بكني، چرا پاي ما را ميكشي وسط؟»
«اين اصلاً كار سازماني نيست. من فكر كردم كه چون اين عمليات عليه رژيم بوده، بايد حمايت شود.»
جوري به من خيره شد كه ياد تو افتادم، ايرج. خجالت كشيدم و سرم را زير انداختم. گفت: «يك قطره از خون آن برادر توي تن تو نيست؟ عزيز من، آقاي من، چرا نميفهمي؟ مجاهدين اسم عملياتشان را ميگذارند فروغ جاويدان، و از غرب به ايران حمله ميكنند. رژيم هم از قبل آمادهباش بوده و اسم عملياتش را گذاشته مرصاد. عدهاي از مجاهدين توّاب را بار ميكند ميبرد غرب كشور و ميدهد دم تيغِ خط مقدم كه قاطي بسيجيهاي بدبخت لت و پار شوند. اگر خوب چشمهات را باز كني ميفهمي كه در اصل مجاهدين داخل و خارج داشتهاند همديگر را ميكشتهاند. بعد هم لاجوردي جلاد، دادگاه شبانهاش را راه مياندازد: ـ مسلماني؟ ـ آره. ـ برو. همان شب بيش از پنج هزار نفر را گذاشتند سينة ديوار. تو چرا از بچههايي كه موضوع را ميدانند نپرسيدي؟ تو چه جور كمونيست مبارزي هستي، مجيد!»
امير كمونيست گفت: «من فكر نميكنم كسي اين حرفها را به تو بزند. روشنتر از اين ديگر وجود ندارد، و از اين حرفها.»
گفتم: «جناب شاعر، معلوم نيست اين تز شما درست باشد.»
باز هم مثل تو نگاهم كرد: «من تز صادر ميكنم؟ تو به اين حرفهاي من ميگويي تز؟ مرد حسابي، من عمر و زندگيام را سر تو و امثال تو تباه كردهام. مگر مرض دارم؟»
و قطار ميرفت. انگار توي سر من راه ميرفت. گفتم: «حالا چهكار كنم؟»
«هيچي، به من و بقيه نويسندهها اتهام بزن كه تز ميبافيم. چه ميدانم، تو هم مثل رژيم، عقبافتادگيهات را بگذار به حساب ما.»
توي قطار يك اطلاعيه نوشتم و از سازمان زدم بيرون. ديدم با اين ده بيست نفري كه براي سخنرانيام ميآيند، راهي به جايي نميبرم. هانوفر آخريش بود. كشيدم كنار و شدم منفرد. اما رفقا منزويام كردند، و اينجا و آنجا نوشتند كه من مأمور مخفي واواكام. ديگر كسي سراغم را نميگرفت. از سكه افتاده بودم، بوي ادويهام حسابي پريده بود. مجبور شدم از برلين كوچ كنم به هامبورگ. حقوق سوسيال را ميگرفتم و گاهي در هايم پناهندگان براي بچههايي كه از آنطرف ميآمدند، كِيس مينوشتم. كيس سياسي، همجنسگرايي، اجتماعي. كيس زناي محصنه و فرار از سنگسار، كيس فمنيستي و فعاليتهاي زنانه، چه ميدانم. همه رقمش را داشتم.
كيسنويسي مثل شانسي بود، وقتي تلفن ميزدند ميبايست بر اساس صدا تصويري ازشان در ذهن مجسم ميكردم كه معمولاً جور نبود. اكثراً توي ذوقم ميخورد؛ صداي لطيف، قيافه كلنگي. با اينحال كارم را ميكردم. صدها كيس نوشتم و سرم گرم بود، اما بدجوري بايكوت شده بودم. سربند همين كيسنويسي و گهكاريها، زنم از دستم رفت.
بچه را برداشت و با يك ساك از خانهام رفت. دمِ در موقع خداحافظي گفت: «فكر ميكنم تنهايي بيشتر بهت خوش مي گذرد.»
گلسر توري سياهش را جلو آينه جا گذاشته بود، و من شبهاي زيادي به جاي خالي او و بچه خيره ميشدم و سيگار ميكشيدم. ميگفتم شايس اِگال. با اينكه وسايلشان هنوز در خانه مانده بود، ولي گلسر توردارش بيشتر شاخم ميزد. دادمش به دختري كه تازه از افغانستان آمده بود و كيساش را خودم نوشته بودم.
گاهي از تنهايي ميخواستم خودم را حلقآويز كنم، گاهي ميرفتم توي خط قطار ميايستادم كه قال قضيه را بكنم، و گاهي راه رفتنهاي بيمقصد در خيابانهاي دراز هامبورگ، كنار اسكلهها، نزديك پلها، توي آشيانة مركزي قطار. جايي كه جوانها با سگشان ميآمدند.
بساطم را جمع كردم و رفتم هانوفر. آنجا بدتر بود، دوام نياوردم. افتادم به عرقخوري كه لش ميشدم و مغزم از كار ميافتاد.
ستارهها كه درميآمدند، چراغهاي مغز من يكييكي خاموش ميشد، شيشة عرق را ميگذاشتم جلوم و شروع ميكردم. آنقدر مينوشيدم كه سست و بيحال پاي تلويزيون خوابم ببرد. حوصلة كار نداشتم، و به همه چيز بيتفاوت شده بودم.
بعد با كمك امير كمونيست رفتم كلن و آنجا مستقر شدم. گاهي هايمِ پناهندگان و نوشتن كيس، گاهي پرسه زدن در خيابان، روزگار ميگذشت. دلم ميخواست نوار سخنرانيهام را ميداشتم كه شبها گوش كنم و در خاطرات پرشور آن سالها غوطهور شوم.
ديگر آن مجيد اماني سابق نبودم كه هموطنان ناشناس پول غذاي مرا در رستورانها پرداخت ميكردند. ديگر كسي مرا نميشناخت، و من به زندگي يكنواخت خودم عادت كرده بودم. تجربههاي تازه، چند ماه زندگي با يك دوست دختر ايراني كه كيساش را خودم نوشته بودم و هنوز معلق بود. مدتي با يك سياهپوست نيجريهاي، دو ماه زندگي خوش با يك دختر سوئيسي، مدتي تنهايي، و همينجور بود تا اينكه عبدالناصر ناصري با زن و دخترش از ايران خارج شد و آمد اينطرف. كيس واقعياش را با اينكه اصلاً سياسي نبود نوشتم و كارهاش را رديف كردم كه پيش خودم بماند.
وضع بهساماني نداشتم، اما نميتوانستم طاقت بياورم هنرمند سرشناس مملكتم تنها و آواره باشد. از اين گذشته، ناصر رفيق جان جانيام بود و حالا داشت روي صندلي چرخدار زندگي نيمه جانش را به پايان ميرساند. هفت هشت ماهي كه پيش من بود مدام سر درد داشت. يا جلو پنجره به خيابان نگاه ميكرد و سوت ميزد، يا روي تختش دراز ميكشيد. و عفت آشپزخانه را راه انداخته بود. آشپزخانهاي كه سالها تعطيل يا نيمهتعطيل بود، با حضور عفت گرمتر و گرمتر ميشد.
رؤيا هم قد كشيده بود و با آن نگاههاي وحشياش تصميم گرفته بود مرا به زانو درآورد.
هيچوقت نفهميدم چرا و چهجوري عاشق آن مارمولك شدم كه سربند همان عشق كارم به چهار سال زندگي نكبتي در آسايشگاه برادران آلكسيانا كشيد. انگار چيزي مثل صاعقه زد و ويرانم كرد. عاشق رؤياي ناصري شدم.