October 20, 2003

قسمت يکم"فريدون سه پسر داشت"، فصل تو

شايد همه‌ چيز با يك‌ عكس‌ آغاز شد.
تو در عكس‌ نيستي‌. پدر وسط‌ نشسته‌، دستي‌ به‌ شانة‌ مامان‌ و دستِ ديگر به‌ شانه‌ انسي‌، و ما سه‌ برادر يك‌ پله‌ پايين‌تر نشسته‌ايم‌. يكي‌مان‌ كم‌ است‌. تو هميشه‌ كم‌ بودي‌، و گاه‌ اصلاً نبودي‌. مثل‌ حالا كه‌ نيستي‌. زير خروارها خاك‌ در زمان‌ گمشدة‌ جوانيِ ما خفته‌اي‌. جايي‌ در خاطره‌هاي‌ من‌ پشت‌ سه‌پاية‌ دوربين‌ ايستاده‌ بودي‌ و از دريچه‌ دوربين‌ نگاه‌ مي‌كردي‌، با يك‌ چشم‌ بسته‌ منتظر شكار.

گفتي‌: «گويند كه‌ زاغ‌ سيصد سال‌ بزيَد و گاه‌ سال‌ عمرش‌ از اين‌ نيز درگذرد. عقاب‌ را سالِ عمر، سي‌ بيش‌ نباشد.»
پدر گفت‌: «ادبيات‌ بلغور نكن‌. بينداز.»
انداختي‌. تقريباً همه‌ عكس‌هايي‌ كه‌ تو انداختي‌ و بعدها از بين‌ رفت‌ همين‌ جورها بود. شايد در يكي‌ دو تا از عكس‌ها، ما سه‌ برادر دست‌ در گردن‌ همديگر انداخته‌ايم‌ و انسي‌ جلو ما نشسته‌، با پيراهن‌ حاملگي‌ آبي‌رنگ‌؛ يا مامان‌ و انسي‌ جاي‌ ما نشسته‌اند و ما برادرها رفته‌ايم‌ كنار پدر؛ و يا مامان‌ و انسي‌ وسط‌ نشسته‌اند، من‌ و سعيد اين‌طرف‌، اسد و پدر آن‌طرف‌.
اما تو در عكس‌ نيستي‌. هميشه‌ سال‌هاي‌ جوانيِ تو در زندگي‌ همة‌ ما خالي‌ است‌. هميشه‌ يك‌ جاي‌ دل‌ تنگ‌ است‌، غمي‌ گوشة‌ خنده‌ات‌ كمين‌ كرده‌ مثل‌ ابر سياه‌ دارد از يك‌ سوي‌ آسمان‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ ويرانت‌ كند. نمِ اشكي‌ گوشة‌ چشم‌ مي‌ماند براي‌ روز مبادا، يا مي‌ماند كه‌ هميشه‌ باشد.
تو خواسته‌ بودي‌ كه‌ ما بگوييم‌ «چاي‌» و انسي‌ گفته‌ بود «هلو» تا به‌ رسم‌ ديرينة‌ عكس‌هاي‌ يادگاري‌ لبش‌ غنچه‌ شود، اما يادم‌ نيست‌ چرا همه‌ زده‌ايم‌ زير خنده‌. و آفتاب‌ تند آن‌ جمعة‌ پاييزيِ سال‌ 57 در باغ‌ ميگون‌ چشم‌مان‌ را زده‌ است‌، با ابروهاي‌ درهم‌ كشيده‌ ولي‌ خندان‌ به‌ دوربين‌ نگاه‌ مي‌كنيم‌ تا رابطه‌هاي‌ عاطفي‌ در عكس‌، آن‌ هم‌ تنها عكسي‌ كه‌ براي‌ من‌ باقي‌ مانده‌، به‌ رسم‌ يادگار خشك‌ شود. مثل‌ جنازة‌ موميايي‌شده‌ بماند براي‌ عبرت‌، يا بماند براي‌ ثبت‌ در تاريخ‌. مثل‌ پروانه‌اي‌ رنگي‌ بر سينة‌ ديوار بچسبد، و به‌طور اتفاقي‌ لاي‌ كتاب‌ سيذارتا - به‌ حرمت‌ ياد تو - سال‌ها شهر به‌ شهر بگردد و بماند براي‌ روزگار غريبيِ من‌ كه‌ به‌ دادم‌ برسد، و حسرت‌ آن‌ آفتاب‌ و آن‌ خانه‌ و آن‌ آدم‌ها مرا از سر درگمي‌ دردناك‌ به‌ در آورد كه‌ هواي‌ تو به‌ سرم‌ بزند، شايد به‌ اين‌ آرزو برسم‌ كه‌ بتوانم‌ به‌ سراغت‌ بيايم‌ و سينه‌ بر سنگ‌ قبرت‌ بمالم‌ و صدات‌ بزنم‌: «ايرج‌!»
«بيا مجيد، اگر مي‌خواهي‌ آدم‌ بشوي‌ اين‌ را بخوان‌.»
«چرا اينقدر اصرار داري‌ كه‌ خصلت‌هاي‌ بورژوايي‌ را در من‌ تقويت‌ كني‌؟»
«جنبش‌ چپ‌ ما به‌ كتاب‌ نياز دارد. اسد و سعيد كه‌ به‌ خرجشان‌ نمي‌رود، يكي‌شان‌ مثل‌ شياف‌ رفته‌ توي‌ كون‌ رژيم‌، آن‌ يكي‌ هم‌ فكر مي‌كند جهان‌ را فقط‌ مجاهدين‌ مي‌توانند تبيين‌ كنند. دو روي‌ يك‌ سكه‌. و هر دو مسخ‌ شده‌. تو حواست‌ را جمع‌ كن‌. تو اقلاً اين‌ كتاب‌ها را بخوان‌.»
پا شدي‌ در قفسة‌ كتابخانه‌ات‌ گشتي‌: «مثلاً اين‌، سير روز در شب‌، يا اين‌، گوشه‌نشينان‌ آلتونا، يا در انتظار گودو، طاعون‌، بيگانه‌، شاه‌ لير، عقايد يك‌ دلقك‌، چه‌ مي‌دانم‌، مثلاً اين‌، حكايت‌ مرد ناشناس‌.»
زير بار سنگيني‌ آن‌ كتاب‌ها كمرم‌ خرد مي‌شد، چشم‌هام‌ سياهي‌ مي‌رفت‌ و چهار خطش‌ را هم‌ نمي‌توانستم‌ بخوانم‌. اصلاً ضرورتش‌ را احساس‌ نمي‌كردم‌. براي‌ چي‌ بايد داستان‌ و رمان‌ و شعر بخوانم‌، براي‌ چي‌ واقعيت‌هاي‌ تند و مهم‌ جامعه‌ام‌ را بگذارم‌ كنار، بنشينم‌ تخيلات‌ نويسندگان‌ را در روزگار شكم‌سيري‌شان‌ بخوانم‌؟ ما داريم‌ در زمان‌ عبور مي‌كنيم‌، در مهم‌ترين‌ لحظه‌هاي‌ تاريخ‌مان‌ كه‌ انقلاب‌ كرده‌ايم‌، خون‌ داده‌ايم‌ و حالا داريم‌ كنار گذاشته‌ مي‌شويم‌، داريم‌ زيرزميني‌ مي‌شويم‌، ايرج‌.
بعد هم‌ سال‌ها گذشت‌، سروكارمان‌ افتاد به‌ بيغوله‌هايي‌ كه‌ در كابوس‌ هم‌ نمي‌ديديم‌، و نفهميديم‌ چرا؟ خيال‌ مي‌كرديم‌ داريم‌ در زمان‌ عبور مي‌كنيم‌ اما زير چرخ‌هاي‌ سياهش‌ له‌ شديم‌.
گفتي‌: «انقلاب‌ هنوز تمام‌ نشده‌. فعلاً يك‌ مرحله‌اش‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ايم‌. بايد مبارزه‌ كنيم‌ كه‌ قدرت‌ بين‌ مردم‌ تقسيم‌ شود.» و پيپت‌ را چاق‌ كردي‌ و دوباره‌ در كتابخانه‌ دنبال‌ كتاب‌ گشتي‌: «بخوان‌، بخوان‌ و برو به‌ عمق‌. سياست‌ موج‌سواري‌ است‌، اما ادبيات‌ يعني‌ غواصي‌. شايد همين‌ بهتر كه‌ دارند ما را پس‌ مي‌زنند و انقلاب‌ را چپو مي‌كنند كه‌ ياد بگيريم‌ خودمان‌ را بسازيم‌، اعتراض‌ كنيم‌، مبارزه‌ كنيم‌ تا به‌ عدالت‌ اجتماعي‌ برسيم‌، به‌ سوسياليسم‌ انساني‌، سوسياليسم‌ همراه‌ با دموكراسي‌ نهادينه‌ شده‌. بيا اين‌ را بخوان‌.»
مثل‌ هميشه‌ با چرخشي‌ روي‌ پاشنة‌ پا به‌طرفم‌ برگشتي‌ و افسانه‌هاي‌ تِباي‌ را به‌طرفم‌ دراز كردي‌: «اين‌ را هم‌ بخوان‌، خوابگردها. كتاب‌هاي‌ جامعه‌شناسي‌ بخوان‌، منشأ انواع‌ را بخوان‌، چه‌ مي‌دانم‌ مجيد، شاملو بخوان‌: پرِ پرواز ندارم‌، اما دلي‌ دارم‌ و حسرت‌ درناها. يا فروغ‌ بخوان‌، فروغ‌ خيلي‌ آدم‌ است‌.»
«فروغ‌ فاحشه‌ بود، ايرج‌.»
«ديگر اين‌ مزخرفات‌ را تكرار نكن‌.»
آنقدر با مهر اخم‌ كردي‌ كه‌ خجالت‌ كشيدم‌ و سرم‌ را زير انداختم‌. با اين‌حال‌ گفتم‌: «انقلاب‌ تندتر و خشن‌تر از چيزي‌ است‌ كه‌ تو فكر مي‌كني‌. ما براي‌ انقلاب‌ خون‌ داده‌ايم‌، جوان‌هايي‌ كشته‌ شده‌اند كه‌ اسطوره‌ بوده‌اند. تو فكر مي‌كني‌ سقوط‌ ناگهاني‌ ارتش‌ معني‌اش‌ چي‌ بود، ايرج‌؟ كه‌ با واقعيت‌ها درست‌ برخورد كنيم‌، نه‌ اينكه‌ برويم‌ توي‌ احساسات‌ و شعر و خيال‌پردازي‌هاي‌ عاشقانه‌.»
«توي‌ مملكتي‌ كه‌ هر دم‌ از اين‌ باغ‌ بري‌ مي‌رسد، به‌ حرف‌هاي‌ من‌ فكر كن‌، بچه‌!»
«توي‌ مملكتي‌ كه‌ هر دم‌ از اين‌ باغ‌ بري‌ مي‌رسد، جاي‌ گل‌ و بلبل‌ نيست‌. تا تو بيايي‌ به‌ يك‌ موضوعِ فرعي‌ فكر كني‌ هزار اتفاق‌ ديگر افتاده‌ است‌. ديشب‌ چهار نفر از اراذل‌ و اوباش‌ اعدام‌ شدند.»
روزنامه‌ را به‌طرفت‌ سُر دادم‌، درست‌ صفحه‌اي‌ را كه‌ عكس‌ جنازه‌ها كنار هم‌ چاپ‌ شده‌ بود. عكس‌ هويدا از همه‌ بزرگتر بود، كنارِ عكس‌ آن‌ تيمسارهاي‌ حرامزاده‌.
آن‌سوي‌ ميز ايستاده‌ بودي‌ و به‌ پيپ‌ سمبه‌ مي‌زدي‌. ريزه‌ ميزه‌ بودي‌، با سالك‌ كوچكي‌ از زخم‌ پشه‌زدگي‌ دوران‌ كودكي‌ بر شقيقة‌ سمت‌ راست‌، و چشم‌هايي‌ شبيه‌ پدر اما نه‌ سياه‌، خاكستري‌. انگار كه‌ برق‌ تو را گرفته‌ بود، مثل‌ مجسمه‌ خشك‌ شدي‌ و از پشت‌ شيشه‌هاي‌ عينك‌ چنان‌ زل‌ زدي‌ به‌ چشم‌هام‌ كه‌ مجبور شدم‌ دوباره‌ سرم‌ را زير بيندازم‌ و به‌ دست‌هام‌ نگاه‌ كنم‌.
«من‌ آنچه‌ شرط‌ بلاغ‌ است‌ با تو مي‌گويم‌. ولي‌ تو واقعاً از بابت‌ اعدام‌ها خوشحالي‌؟»
«آره‌، خوشحالم‌، ايرج‌. ساواكي‌ و خائن‌ و جلاد را بايد ريشه‌كن‌ كرد. نبايد كرد؟»
«بد نيست‌ نگاهي‌ هم‌ به‌ تجربة‌ چين‌ و شوروي‌ و فرانسه‌ و انقلاب‌هاي‌ ديگر بيندازي‌.»
«انقلاب‌ يعني‌ دگرگوني‌، ايرج‌.»
وقتي‌ مي‌رفتي‌ در هالة‌ دود، راحت‌تر مي‌توانستم‌ حرف‌ بزنم‌. چشم‌هات‌ را نمي‌ديدم‌. گفتم‌: «انقلاب‌ يعني‌ تصفية‌ خون‌، يعني‌ كثافت‌ را بايد بيرون‌ ريخت‌ و خلق‌ خالص‌ را نگه‌ داشت‌. انقلاب‌ يعني‌...»
«همة‌ تعريف‌ها را مي‌دانم‌، ولش‌ كن‌. ولي‌ يادت‌ باشد مجيد، ما آنقدر به‌ خودمان‌ مطمئن‌ هستيم‌ كه‌ نيازي‌ به‌ كشتن‌ مخالفان‌مان‌ نداشته‌ باشيم‌. اين‌ همه‌ آدم‌، اين‌ همه‌ مبارزه‌، اين‌ همه‌ كشته‌ معني‌اش‌ اين‌ بود كه‌ ما هم‌ منطق‌مان‌ گلوله‌ باشد؟»
باز به‌ پيپ‌ سرگرم‌ شدي‌. اما لبخند گوشة‌ لبت‌ عكس‌ شد و در ذهن‌ من‌ ماند. روشن‌ كردي‌ و باز در لايه‌اي‌ از دود پيپ‌ محو شدي‌: «خودت‌ را تعريف‌ كن‌، مجيد.»
«يعني‌ چي‌؟»
«يعني‌ اينكه‌ تو كي‌ هستي‌؟»
«من‌، منم‌.»
«آره‌ تو خودت‌ هستي‌. اما كي‌ هستي‌؟ دنباله‌رو استالين‌؟ سمپات‌ انور خوجه‌؟ تو خجالت‌ نمي‌كشي‌ اين‌ عقب‌افتاده‌ها را چپ‌ مي‌داني‌؟ يكبار بنشين‌ خودت‌ را براي‌ خودت‌ تعريف‌ كن‌. ببين‌ براي‌ چي‌ داري‌ مبارزه‌ مي‌كني‌. واقعاً براي‌ چي‌؟ بالاخره‌ تو و سازمانت‌ اهدافي‌ داريد. حرف‌ حساب‌تان‌ چيست‌؟»
«راديكال‌ روي‌ خط‌ لنين‌. سازمان‌ ما مخالف‌ مرزهاي‌ جغرافيايي‌، مخالف‌ تبعيض‌ نژادي‌، مخالف‌ برتري‌ قومي‌، و مخالف‌ هرگونه‌ مذهب‌ و دخالت‌ آن‌ در اجتماع‌ و شئونات‌ زندگي‌ مردم‌ است‌. ما در صدد حكومتي‌ هستيم‌ بر مبناي‌ آرمان‌هاي‌ طبقة‌ كارگر.»
«خوب‌؟»
«همين‌.»
هيچوقت‌ يادم‌ نمي‌رود، هيچوقت‌. يك‌ سيگار زر درآوردم‌ و با حالتي‌ كه‌ بخواهم‌ جلو پيپ‌ اشرافي‌ات‌ قد علم‌ كنم‌، روشنش‌ كردم‌ و نشان‌ دادم‌ كه‌ حرف‌هات‌ هم‌ همين‌طور است‌. خيلي‌ شايسه‌ بود، ايرج‌. خجالت‌ مي‌كشم‌.
مجيد در صندلي‌ عقب‌ يك‌ مرسدس‌ بنز مشكي‌، بين‌ دو مأمور درشت‌اندام‌ نشسته‌ بود و خيال‌ مي‌كرد در آسايشگاه‌ برادران‌ آلكسيانا از پشت‌ پنجره‌اش‌ دارد به‌ خيابان‌ نگاه‌ مي‌كند.
مهدوي‌ گفت‌: «دم‌ آقاي‌ خلخالي‌ گرم‌، تلفن‌ها را جمع‌ كرده‌ بود و گذاشته‌ بود توي‌ يخچال‌ كه‌ يكوقت‌ چيزي‌ مانع‌ اعدام‌ هويدا نشود.»
«فكر مي‌كنم‌ عكس‌ها و روزنامه‌ها را هنوز داشته‌ باشم‌. وقتي‌ رسيدم‌ بايد بروم‌ سروقت‌ خرت‌ و پرت‌هام‌.»
مهدوي‌ گفت‌: «گاز را بگير، آقا، كار داريم‌.»
و راننده‌ گاز را گرفت‌.
ماشين‌ با سرعت‌ هولناكي‌ طول‌ اتوبان‌هاي‌ تركيه‌ را به‌ سمت‌ مرز ايران‌ طي‌ مي‌كرد، و مجيد خيال‌ مي‌كرد كه‌ سكوت‌ در بخش‌ چهار آسايشگاه‌ مثل‌ نت‌هاي‌ نواخته‌نشده‌ در هوا معلق‌ است‌، روي‌ تخت‌ خوابيده‌ و صداها را مي‌شنود: «نيشت‌ هاگن‌، آخن‌.»
«بله‌، اينجا آخن‌ است‌.»
«اين‌ مي‌گويد اينجا هاگن‌ است‌؛ اما هاگن‌ نه‌، آخن‌.»
«بله‌ آخن‌، نه‌ هاگن‌.»
در را كه‌ باز كردم‌ فوگل‌ با توبياس‌ واگنر داشتند سر اين‌ بحث‌ مي‌كردند كه‌ اينجا آخن‌ است‌ و هاگن‌ نيست‌، اما آن‌ مردكة‌ ابله‌ مي‌گويد اينجا هاگن‌ است‌ و نمي‌فهمد كه‌ اينجا آخن‌ است‌...
فوگل‌ تا مرا ديد گفت‌: «هنوز نمرده‌اي‌؟»
«نه‌. هنوز زنده‌ام‌.»
«خيلي‌ عجيب‌ است‌.»
«چي‌ عجيب‌ است‌؟»
«مدتي‌ پيدات‌ نبود، خيال‌ كردم‌ مرده‌اي‌.»
«نه‌. هنوز زنده‌ام‌.»
«رِشت‌؟»
«اِشت‌.»
خانم‌ يونگ‌من‌ كه‌ صداي‌ ما را شنيده‌ بود، ملتمسانه‌ مي‌گفت‌: «خواهر! خواهر!»
درخت‌ها، وقتي‌ از شيشة‌ ماشين‌ نگاه‌ مي‌كني‌ كه‌ با سرعت‌ به‌ عقب‌ پرتاب‌ مي‌شوند، ياد معلم‌ كلاس‌ اول‌ دبستان‌ مي‌افتي‌ كه‌ ناظم‌ مدرسه‌ هم‌ بود، و هر روز صبح‌ در يك‌ صف‌ براه‌ مي‌افتاد و با هر دو دست‌ يكي‌درميان‌ پس‌ گردني‌ مي‌زد تا ببيند كي‌ هست‌، كي‌ نيست‌.
از سر صف‌ كه‌ شروع‌ مي‌كرد ما دلهره‌ مي‌گرفتيم‌. مي‌آمد، مي‌آمد، و وقتي‌ رد مي‌شد، توي‌ دلمان‌ مي‌گفتيم‌: حالا مي‌زند، حالا مي‌زند، حالا مي‌زند.
زد. يك‌ تف‌ پنهاني‌ زد و ماليد، تمام‌. زيرچشمي‌ دو طرفش‌ را هم‌ پاييد، و راننده‌ را از توي‌ آينه‌ نگاه‌ كرد كه‌ فقط‌ ابروها و پيشاني‌اش‌ معلوم‌ بود، با چند چين‌ افقي‌ در شقيقه‌ها، و چند خال‌ مو كه‌ روي‌ پيشاني‌اش‌ فرود آمده‌ بود. داشت‌ جاده‌ را مي‌بلعيد و با سرعت‌ مي‌رفت‌. هميشه‌ اعلاميه‌هام‌ را توي‌ قطار مي‌نوشتم‌. بر پدرش‌ لعنت‌، وقتي‌ سرعت‌ مي‌گرفت‌، ذهن‌ من‌ شروع‌ مي‌كرد به‌ فعاليت‌، و تند و تند مي‌نوشتم‌.
آلمان‌ را به‌خاطر راه‌آهن‌ سراسري‌اش‌ هميشه‌ دوست‌ داشتم‌. آلمان‌ يعني‌ راه‌آهن‌ سراسري‌ كه‌ اگر نداشته‌ باشدش‌، روستاي‌ بزرگي‌ است‌ با ميليون‌ها آدم‌ سرگردانِ منتظر در جاده‌ها كه‌ انگشت‌ شست‌شان‌ را به‌ طرف‌ مستقيم‌ حواله‌ مي‌دهند.
دست‌هات‌ را ضربدري‌ گذاشته‌ بودي‌ به‌ شانه‌هات‌: «من‌ درد در رگانم‌، حسرت‌ در استخوانم‌، چيزي‌ نظير آتش‌ در جانم‌ پيچيد.» و صداي‌ ناله‌ مانندت‌ در راهرو مي‌پيچيد.
مامان‌ آمده‌ بود بر درگاه‌ اتاق‌: «باز چي‌ شده‌؟»
«گردنم‌ مال‌ خودم‌ نيست‌، مامان‌.»
درد داشتي‌. توي‌ زندان‌ مدتي‌ ايستاده‌ خوابيده‌ بودي‌، توي‌ كمد. قبل‌ از همان‌ مصاحبة‌ تلويزيوني‌.
گفتي‌: «دردش‌ ماند كه‌ ماند.»
مامان‌ رفت‌ و با ويكس‌ برگشت‌: «خيلي‌ خوب‌، بخواب‌ ببينم‌.»
پيراهنت‌ را بالا زد و شروع‌ كرد به‌ ماليدن‌. چند پاره‌ استخوان‌، مثل‌ جوجة‌ سال‌ قحطي‌. موهاي‌ جلو سر مامان‌ داشت‌ سفيد مي‌شد و من‌ تا آن‌ روز دقت‌ نكرده‌ بودم‌. رگه‌هاي‌ سفيد در آن‌ زمينة‌ سياه‌ توي‌ چشم‌ مي‌زد: «چرا نگفتي‌ برات‌ ويكس‌ بياورم‌، مامان‌؟ اينجا هم‌ كه‌ هستي‌ چرا حرف‌ نمي‌زني‌، مامان‌؟ مي‌خواهي‌ از دكتر زركش‌ برات‌ وقت‌ بگيرم‌؟» مي‌ماليد و به‌ جسم‌ نحيف‌ تو نگاه‌ مي‌كرد.
نه‌. تو در عكس‌ نيستي‌.
نيستي‌ تا باز بخواني‌: «تمامي‌ خون‌ رگانم‌ را من‌، قطره‌ قطره‌ قطره‌ گريستم‌ تا باورم‌ كنند.» و پيپ‌ چاق‌ كني‌ و يك‌ كتاب‌ به‌ من‌ نشان‌ بدهي‌ :«اگر مي‌خواهي‌ آدم‌ بشوي‌ اين‌ را بخوان‌.»
هيچوقت‌ نتوانستم‌ بخوانمش‌، برادر. عينكم‌ عرق‌ مي‌كند و سرم‌ سياهي‌ مي‌رود. اگر كتاب‌ ديگري‌ بود حتماً مي‌خواندمش‌. دست‌كم‌ در اين‌ سيزده‌ سال‌ غربت‌ مي‌خواندم‌، و اين‌ عكس‌ را زودتر پيدا مي‌كردم‌ كه‌ در سال‌هاي‌ بي‌خيالي‌ و هيجان‌هاي‌ سياسي‌ يا پاره‌اش‌ كنم‌، و يا نمي‌دانم‌ چه‌ بلايي‌ سرش‌ بياورم‌. همين‌جور لاي‌ كتاب‌ ماند و من‌ به‌ ياد تو ايرج‌، كتاب‌ را از تهران‌، شهر به‌ شهر كشيدم‌ و آوردم‌ تا اينجا كه‌ هواي‌ تو به‌ سرم‌ بزند، هواي‌ مامان‌، هواي‌ انسي‌، و هواي‌ وطن‌ كه‌ بدجوري‌ دلم‌ گرفته‌ است‌.
اميدوارم‌ ياد من‌ نيفتي‌. همان‌جا زير خروارها خاك‌ بخواب‌ كه‌ نبيني‌ من‌ مثل‌ يك‌ ملخ‌ بال‌شكسته‌ انتظار مي‌كشم‌ تا جانوري‌ سياه‌ بيايد پاهاي‌ گنده‌اش‌ را بگذارد روي‌ كله‌ام‌. مي‌دانم‌، مي‌دانم‌ كه‌ لِهم‌ مي‌كند تا نفهمم‌ چطور آمدم‌ و چطور رفتم‌، و اين‌ را هم‌ مي‌دانم‌ كه‌ مثل‌ درخت‌هاي‌ گذران‌ در شيشة‌ تند ماشين‌ به‌ گذشته‌ پرتاب‌ خواهم‌ شد. مي‌دانم‌.
به‌ زمان‌ فكر نكن‌، به‌ تصويرها فكر نكن‌، به‌ اتوبان‌ فكر نكن‌، به‌ سرعت‌ فكر نكن‌، به‌ درخت‌هاي‌ گريزان‌ فكر نكن‌، به‌ مامان‌ فكر نكن‌، به‌ دود سيگار خيره‌ شو كه‌ حلقه‌ حلقه‌ بالا مي‌آيد، لحظه‌اي‌ سرگردان‌ مي‌ايستد، و بعد از پنجرة‌ ماشين‌ مي‌گريزد. به‌ من‌ هم‌ فكر نكن‌، به‌ خاك‌ فكر نكن‌، به‌ تنهايي‌ فكر نكن‌، منتظر باش‌ تا در اتاق‌ باز شود و مردي‌ خوش‌پوش‌ و ريشو بيايد تو. لبخند بزند و بگويد: «سلام‌ عليكم‌.»
سرم‌ را كه‌ بلند كردم‌، بدنم‌ شروع‌ كرد به‌ لرزيدن‌. نمي‌دانم‌ چرا، اما لرزي‌ تمام‌ وجودم‌ را گرفته‌ بود كه‌ نمي‌توانستم‌ بر خودم‌ مسلط‌ شوم‌. فقط‌ توانستم‌ بگويم‌: «شما، شماييد؟»
«مهدوي‌ هستم‌. گذرنامه‌ جديد شما را آورده‌ام‌. مبارك‌ است‌ انشاءالله‌.» دست‌ در جيب‌ بغلش‌ كرد و پاسپورت‌ قهوه‌اي‌ ايراني‌ام‌ را درآورد.
«بله‌، بله‌ ولي‌ قرار نبود امروز بياييد!»
«بر اساس‌ آنچه‌ خانم‌ مددكار شما مي‌گفت‌، يك‌ ساعت‌ هم‌ يك‌ ساعت‌ بود. يك‌ روز هم‌ يك‌ روز بود. تصميم‌ گرفتم‌ به‌ محض‌ آماده‌ شدن‌ گذرنامه‌، خودم‌ را برسانم‌. ببينيد، گذرنامة‌ شما همين‌ امروز صادر شده‌.» و كمي‌ جلو آمد كه‌ تاريخ‌ را به‌ من‌ نشان‌ بدهد. پاسپورت‌ را از دستش‌ گرفتم‌ و بي‌آنكه‌ نگاه‌ كنم‌ در جيبم‌ گذاشتم‌.
«ولي‌ من‌ با دوستانم‌ خداحافظي‌ نكرده‌ام‌. امروز چند شنبه‌ است‌؟»
«سه‌شنبه‌. اتفاقاً كمي‌ زود رسيدم‌ و از نگهباني‌ سراغ‌ شما را گرفتم‌، گفتند كه‌ در كارگاه‌ هستيد. كمي‌ با ماشين‌ در شهر چرخيدم‌ و دوباره‌ برگشتم‌. راستي‌ توي‌ كارگاه‌ چه‌كار مي‌كنيد؟»
شمعدان‌ را نشانش‌ دادم‌. به‌ اندازه‌ نيم‌قد انسان‌ بود، يك‌ شمع‌ هم‌ از پرستار گرفته‌ بودم‌ و گذاشته‌ بودم‌ روش‌. البته‌ هنوز كار داشت‌، بايد بيشتر صيقل‌ مي‌خورد و كمي‌ ظريف‌كاري‌هاي‌ ديگر، اما پرستار گفت‌: «تو اين‌ اخلاقت‌ اصلاً خوب‌ نيست‌. موقع‌ ورود به‌ كارگاه‌ هميشه‌ دير مي‌رسي‌، و موقع‌ خروج‌ چند بار بايد بهت‌ تذكر داد. نگاه‌ كن‌، هيچ‌كس‌ توي‌ اين‌ كارگاه‌ نيست‌ و تو ول‌كن‌ نيستي‌.»
هيچ‌كس‌ نبود، همة‌ سر و صداها خوابيده‌ بود، نه‌ آدمي‌، نه‌ صدايي‌. هيچ‌. انقلاب‌ دست‌ از هياهو كشيده‌ بود، عدة‌ بي‌شماري‌ را به‌ گورستان‌ فرستاده‌ بود، ميليون‌ها آدم‌ را فراري‌ داده‌ بود، تو را هم‌ بلعيده‌ بود، و حالا سال‌هاي‌ زيادي‌ مي‌گذشت‌. به‌ همين‌ خاطر من‌ سخت‌ وارد كارگاه‌ مي‌شدم‌ و تا چند روز اسير خاطرات‌ بودم‌، اما به‌ سختي‌ هم‌ از آن‌ دل‌ مي‌كندم‌. وقتي‌ دستم‌ به‌ كار بود، چراغ‌هاي‌ ذهنم‌ روشن‌ مي‌شد و لحظه‌ لحظة‌ انقلاب‌ جلو چشمم‌ جان‌ مي‌گرفت‌. تو پررنگ‌ مي‌شدي‌ و از روي‌ ميزِ كار كنار نمي‌رفتي‌. انسي‌ مي‌آمد كه‌ در آن‌همه‌ سر و صدا و رنگ‌، بالاخره‌ بزايد.
درست‌ يك‌ ماه‌ مانده‌ به‌ انقلاب‌ زاييد. يك‌ پسر زاييد كه‌ از قبل‌ اسمش‌ مشخص‌ شده‌ بود: فريدون‌.
«تنها چيزي‌ كه‌ از شما مي‌خواهم‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر بچه‌ دار شديد وبچه‌تان‌ پسر بود، اسمش‌ را بگذاريد فريدون‌.»
در بحبوحة‌ حكومت‌ نظامي‌ و تير و دود و هياهو كه‌ داشتيم‌ شاه‌ را از مملكت‌ بيرون‌ مي‌كرديم‌، انسي‌ زاييد. اما خوشحالي‌ خاندان‌ ما ضايع‌ شد و لبخند همه‌ خشكيد. پسرش‌ پيشاني‌ نداشت‌، و تا چشم‌ انسي‌ بهش‌ مي‌افتاد جيغ‌ مي‌كشيد و غش‌ مي‌كرد.
بچه‌ ناقص‌الخلقه‌ بود. موهاي‌ پرپشت‌ سياهش‌ با ابروهاش‌ مي‌آميخت‌، درست‌ شبيه‌ بچة‌ شمپانزه‌، كله‌كوچولو و بدتركيب‌. و چشم‌هاي‌ ريزش‌ چرخ‌ مي‌خورد اين‌طرف‌ و آن‌طرف‌، با ابروهايي‌ مسخره‌ كه‌ بالاي‌ چشم‌هاش‌ سيخ‌ سيخ‌ ايستاده‌ بود. زبانش‌ را هم‌ بيرون‌ مي‌آورد ولب‌هاش‌ را مي‌ليسيد.
مامان‌ گفت‌: «بغلش‌ كن‌، شيرش‌ بده‌، يواش‌ يواش‌ مهرش‌ به‌ دلت‌ مي‌افتد، مامان‌. چرا ناشكري‌ مي‌كني‌؟ خدا قهرش‌ مي‌گيرد.»
«نمي‌خواهمش‌.» و روي‌ تخت‌ فقط‌ به‌ ديوار نگاه‌ مي‌كرد و اشك‌ مي‌ريخت‌. با چشم‌هاي‌ سرخ‌، بيني‌ ورم‌ كرده‌، و هق‌ هقي‌ كه‌ صداش‌ را مي‌شكست‌: «نمي‌خواهمش‌.»
«آنقدر بچه‌ها به‌ دنيا مي‌آيند كه‌ يك‌چشمي‌اند، آنقدرها هستند كه‌ دست‌ يا پا ندارند. اين‌ فقط‌ پيشاني‌اش‌ رفته‌ زير مو. خدا را چه‌ ديده‌اي‌؟ بعدها مي‌بريمش‌ دكتر، شايد خوب‌ شد.»
انسي‌ چند بار سعي‌ كرد با كف‌ دست‌ موهاي‌ فريدون‌ را از بالاي‌ چشم‌هاش‌ بدهد بالا، اما بچه‌ دردش‌ مي‌آمد و با صداي‌ جگرخراشي‌ گريه‌ سر مي‌داد.
«نمي‌خواهمش‌.»
تو كه‌ آن‌ روزها تازه‌ چند ماهي‌ بود از زندان‌ آزاد شده‌ بودي‌، با ديدن‌ بچه‌، گفتي‌: «اين‌ چرا...؟»
«هيچي‌ نگو حالا!»
تو با صداي‌ بلند، بي‌اختيار خواندي‌: «تنها توفان‌ كودكان‌ ناهمگون‌ مي‌زايد.»
انسي‌ دوباره‌ غش‌ كرد. مامان‌ گفت‌: «حالا لازم‌ بود شعر اين‌ يارو را جلو زن‌ زائو بخواني‌؟»
سرت‌ را زير انداختي‌: «معذرت‌ مي‌خواهم‌ مامان‌، منظوري‌ نداشتم‌. نمي‌دانم‌ چرا اين‌ شعر شاملو همين‌جوري‌ آمد به‌ زبانم‌.» و از اتاق‌ بيرون‌ رفتي‌.
«هرچي‌ تلاش‌ مي‌كنم‌ و باهاش‌ حرف‌ مي‌زنم‌، بچه‌ را قبول‌ نمي‌كند. حالا چه‌كارش‌ كنم‌؟»
بچه‌ گريه‌ مي‌كرد، او را مي‌آوردند تا انسي‌ شيرش‌ بدهد، اما تا چشمش‌ بهش‌ مي‌افتاد جيغ‌ مي‌كشيد و غش‌ مي‌كرد.
پدر گفت‌: «بچه‌ را اشتباهي‌ نياورده‌ باشيد از بيمارستان‌؟»
مامان‌ گفت‌: «وا ! خودم‌ بالا سرش‌ بودم‌. همين‌ جانور بود.»
حال‌ خودش‌ را نمي‌فهميد، انگار در جاي‌ ديگري‌ سير مي‌كرد، با خودش‌ حرف‌ مي‌زد، به‌ يك‌ نقطه‌ خيره‌ مي‌شد و ساعت‌ها منگ‌ و بي‌ حرف‌ مي‌ماند. بعد مي‌گفت‌: «اصلاً شبيه‌ بچة‌ آدم‌ نيست‌. عينهو بچة‌ ميمون‌. حالا چه‌كارش‌ كنيم‌؟»
«از صبح‌ صد بار گفته‌اي‌ حالا چه‌كارش‌ كنيم‌؟ من‌ چه‌ مي‌دانم‌؟ مملكت‌ دارد از دست‌ مي‌رود، توي‌ كمپاني‌ من‌ اعتصاب‌ شده‌، با اين‌ روزگار وانفسا تو هم‌ چه‌ چيزهايي‌ از من‌ مي‌پرسي‌؟ اگر شام‌ نداري‌ بروم‌ بخوابم‌.»
مامان‌ باز خيرة‌ جايي‌ از پنجره‌ شد. انگار از پنجره‌ پرواز كرده‌ بود، رفته‌ بود به‌ شهري‌ كه‌ آدم‌ از منظومة‌ زمان‌ خارج‌ مي‌شود، مي‌رود دور دورها، و دست‌ نيافتني‌ مي‌شود. مي‌رود توي‌ يك‌ غار كه‌ هيچ‌ نشاني‌ از آدم‌ها نيست‌. نه‌ صداي‌ تيراندازي‌ است‌، نه‌ هياهو، نه‌ انقلاب‌، و نه‌ هيچ‌.
پدر گفت‌: «بي‌. بي‌. سي‌ هم‌ گوش‌ نكرديم‌ امشب‌.»
«اينهمه‌ انتظار، مثلاً نوه‌دار شديم‌. موهاش‌ به‌ جهنم‌، چشم‌هاي‌ وحشتناكي‌ دارد، اصلاً نمي‌شود يك‌ دقيقه‌ نگاهش‌ كرد. نمي‌دانم‌ به‌ كي‌ رفته‌. به‌ آدميزاد كه‌ نرفته‌. خيلي‌ دلم‌ شكست‌، فريدون‌. حالا چه‌كارش‌ كنيم‌؟»
پدر از روي‌ مبلش‌ بلند شد، و همان‌جور كه‌ داشت‌ با انگشتري‌ الماس‌ انگشت‌ مياني‌اش‌ ور مي‌رفت‌، گفت‌: «غصه‌اش‌ رانخور. فعلاً مي‌سپارمش‌ دست‌ باغبانم‌ در كرج‌، تا ببينم‌ بعدها چه‌ مي‌شود.»
روز بعد، فريدون‌ پشمالو را به‌ كرج‌ بردند و به‌ همه‌ گفتند كه‌ بچه‌ زردي‌ گرفت‌ و مرد. خلاص‌. و مامان‌ ماهي‌ يكبار هر جور بود سري‌ به‌ او مي‌زد، خرجي‌ ماهانه‌اش‌ را مي‌داد و برمي‌گشت‌. اما انسي‌ با اين‌ بچه‌اي‌ كه‌ زاييده‌ بود، آرام‌ آرام‌ كمرنگ‌ شد. از خانة‌ شوهرش‌ به‌ ندرت‌ بيرون‌ مي‌آمد، و ديگر نه‌ سري‌، نه‌ صدايي‌.
خانة‌ پر زرق‌ و برق‌ ما عزاخانه‌ شده‌ بود. سيسموني‌، عروسك‌ها، لباس‌ها، تخت‌ و كمد، آنهمه‌ كاغذ رنگي‌ آويخته‌ به‌ ديوار، انبوه‌ فراواني‌ از بادكنك‌ كه‌ به‌ اينجا و آنجا آويزان‌ بود، حتا به‌ ستون‌هاي‌ سنگي‌، آنهمه‌ رنگ‌ مثل‌ همان‌ بادكنك‌ها معلوم‌ نشد كي‌ تركيد و معلوم‌ نشد چطور يكباره‌ محو شد.
پرستار دست‌ به‌ جيب‌ شلوار كرده‌ بود، در سكوت‌ مطلق‌ كارگاه‌ به‌ يك‌ نقطه‌ از ميز خيره‌ شده‌ بود؛ يعني‌ واي‌ به‌ لحظه‌اي‌ كه‌ طاقتم‌ از دست‌ تو طاق‌ شود.
ابزار كارم‌ را توي‌ كشو ميز گذاشتم‌، شمعدان‌ را برداشتم‌ و راه‌ افتادم‌. پرستار كه‌ پشت‌ سرم‌ راه‌ مي‌آمد، موقع‌ قفل‌ كردن‌ درِ كارگاه‌ گفت‌: «دفعة‌ بعد بايد منظم‌ باشي‌، آقاي‌ اماني‌. اوكي‌؟ قول‌ بده‌.»
«قول‌ مي‌دهم‌.»
مهدوي‌ كه‌ داشت‌ شمعدان‌ مرا ورانداز مي‌كرد يكباره‌ برگشت‌ و با تعجب‌ خيره‌ام‌ شد: «متوجه‌ نشدم‌، چي‌ فرموديد؟»
خودم‌ را جمع‌وجور كردم‌. گفتم‌: «قرار بود شما چهارشنبه‌ ساعت‌ چهار بعدازظهر تشريف‌ بياوريد، ولي‌ ظاهراً برنامه‌تان‌ كمي‌ تغيير كرده‌. الا´ن‌ چه‌ ساعتي‌ است‌؟» و به‌ ساعت‌ مچي‌ام‌ نگاه‌ كردم‌. پنج‌ونيم‌ بود.
با پاهاي‌ از هم‌ گشوده‌ گوشة‌ اتاق‌ ايستاده‌ بود و به‌ در و ديوار نگاه‌ مي‌كرد. كفش‌هاش‌ خيلي‌ بزرگ‌ بود. مشكي‌ و بزرگ‌. صندلي‌ را نشانش‌ دادم‌ و گفتم‌: «بفرماييد بنشينيد.»
پالتو قهوه‌اي‌ بلندي‌ تنش‌ بود، با دكمه‌هاي‌ باز، كت‌ و شلوار قهوه‌اي‌، و پيراهن‌ سفيدي‌ كه‌ دكمه‌هاش‌ را تا به‌ آخر بسته‌ بود. انگار تازه‌ از حمام‌ درآمده‌، برق‌ مي‌زد. و با سرپنجه‌، ريشش‌ را به‌ پايين‌ مي‌كشيد و سرش‌ را آرام‌ تكان‌ مي‌داد. وقتي‌ نشست‌، گفت‌: «حوصلة‌ شما اينجا خيلي‌ سر مي‌رود. نه‌؟»
ليوان‌ تميزي‌ از كمدم‌ درآوردم‌ و روي‌ ميز گذاشتم‌: «بريزم‌؟»
«چند سال‌ است‌ كه‌ اينجاييد؟»
«چهار سال‌.» و فلاسك‌ در دست‌هام‌ مي‌لرزيد. آقاي‌ مهدوي‌ كمك‌ كرد و براي‌ خودش‌ چاي‌ ريخت‌. و من‌ نگاهش‌ كردم‌. ابروهاش‌ موقع‌ حرف‌ زدن‌ حركت‌ مي‌كرد. بالا و پايين‌ مي‌رفت‌.
پدر مي‌گفت‌: «همة‌ كساني‌ كه‌ موقع‌ حرف‌ زدن‌ ابروهاشان‌ تكان‌ مي‌خورد افسونگرند.»
مامان‌ گفت‌: «كساني‌ هم‌ كه‌ ابروهاشان‌ به‌هم‌ پيوسته‌ است‌، حسودند.»
گفتم‌: «حسود هرگز نياسود.»
مهدوي‌ گفت‌: «بله‌. اينجا هم‌ حسادت‌ و بخل‌ و اينجور چيزها فراوان‌ است‌. اين‌ خصيصة‌ ملت‌ ماست‌.»
«چي‌ گفتيد؟»
«چيز خاصي‌ نگفتم‌.»
«شما برادر من‌، اسد اماني‌ را مي‌شناسيد؟»
«از نزديك‌ نه‌، ولي‌ به‌ ايشان‌ ارادت‌ دارم‌. اخوي‌ شما شخصيت‌ مهمي‌ است‌ در نظام‌ مقدس‌ جمهوري‌ اسلامي‌.»
«البته‌ ديگران‌ هيچ‌ اهميتي‌ ندارند.»
«اتفاقاً برعكس‌. همة‌ انسان‌ها در نظام‌ مقدس‌ ما داراي‌ ارزش‌ هستند. ما مي‌خواهيم‌ به‌ جهان‌ اثبات‌ كنيم‌ كه‌ داراي‌ بالاترين‌ دين‌ و بيشترين‌ حرمت‌ به‌ افراد هستيم‌. شما فكر مي‌كنيد ما براي‌ چه‌ اينجا هستيم‌؟ دقيقاً به‌خاطر شما و امثال‌ شما، جناب‌ اماني‌.»
«شما مي‌دانيد ما چه‌ كشيده‌ايم‌؟»
«به‌ زودي‌ وقتي‌ از اينجا خلاص‌ شديد، همه‌ چيز عوض‌ مي‌شود. شما بايد آرامش‌ و هويت‌ خودتان‌ را به‌دست‌ بياوريد. در اين‌ خراب‌شده‌ هويت‌ هموطنان‌ ما لكه‌دار شده‌، هركس‌ به‌ نوعي‌ آسيب‌ ديده‌. الحمدلله‌ خودتان‌ با درايتي‌ كه‌ داشته‌ايد به‌ درك‌ و فهمي‌ رسيده‌ايد كه‌ براي‌ ما نعمت‌ محسوب‌ مي‌شود. ما قدر اين‌ لحظات‌ و تك‌ تك‌ افراد را به‌خوبي‌ مي‌دانيم‌. من‌ واقعاً خوشحالم‌.»
«ولي‌ من‌ دلشوره‌ دارم‌ و خيال‌ مي‌كنم‌ كه‌...»
«خدا كمك‌تان‌ كرده‌ كه‌ به‌ اين‌ بلوغ‌ سياسي‌ رسيده‌ايد. به‌نظر من‌ اگر قرار است‌ آدم‌ در آسايشگاهي‌ زندگي‌ كند كه‌ ديروزش‌ با فردايش‌ فرقي‌ نداشته‌ باشد، بايد سريعاً وضعيت‌ خودش‌ را تغيير بدهد. يعني‌ بايد هجرت‌ كند، و تاريخ‌ ما با هجرت‌ آغاز مي‌شود. شما كه‌ خوب‌، وضعيتي‌ فوق‌العاده‌ داريد. پدر شما حاج‌ آقا اماني‌ است‌، از اشخاص‌ سرشناس‌ انقلاب‌ اسلامي‌. عموي‌ شما شهيد اماني‌ از اشخاص‌ مؤثر نهضت‌ اسلامي‌ بودند و از سران‌ فدائيان‌ اسلام‌ كه‌ خدا رحمت‌شان‌ كند، و برادرتان‌...»

Posted by Abbas at October 20, 2003 05:52 PM
Comments