October 19, 2003

قسمت ششم"فريدون سه پسر داشت"، فصل من

شايد همه‌ چيز با لاستيك‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌ آغاز شد. هركس‌ لاستيكي‌ مي‌يافت‌، آتش‌ مي‌زد و يك‌ گُله‌ از خيابان‌ را روشن‌ مي‌كرد. دود زبانه‌ مي‌كشيد اما ولع‌ آتش‌زدن‌ خاموش‌ نمي‌شد. عده‌اي‌ به‌خاطر كمبود لاستيك‌، زير ماشين‌هاي‌ كنار خيابان‌ آجر گذاشته‌ بودند، چرخ‌ها را با رينگ‌ باز كرده‌ بودند و آتش‌ زده‌ بودند. لاستيك‌هاي‌ پر از باد، همه‌اش‌ هيجان‌ بود. صداي‌ تركيدن‌ لاستيك‌ نيروهاي‌ حكومت‌ نظامي‌ را سراسيمه‌ مي‌كرد. با چراغ‌هاي‌ روشن‌ وسط‌ خيابان‌ را مي‌گرفتند و دنبال‌ هم‌ قطار مي‌شدند، مثل‌ كاروان‌ شتر، مي‌آمدند، مي‌آمدند، و وقتي‌ از راه‌ مي‌رسيدند، ما از تاريكي‌ به‌ ريوهاشان‌ حمله‌ور مي‌شديم‌ تا آن‌ را آتش‌ بزنيم‌. بعد دسته‌ دسته‌ سربازها از ريوها پايين‌ مي‌آمدند و به‌ حالت‌ تسليم‌، تفنگ‌هاشان‌ را تحويل‌ مي‌دادند. من‌ و ناصر كلاه‌كشي‌ به‌ سر كشيده‌ بوديم‌، امير كمونيست‌ چفيه‌ بسته‌ بود، و با عده‌اي‌ از اعضاي‌ سازمان‌ درست‌ در مركز چهارراه‌ داس‌ و چكش‌، عبور و مرور ماشين‌ها را كنترل‌ مي‌كرديم‌. چراغ‌ قوه‌ مي‌انداختيم‌ توي‌ ماشين‌ها: «بزن‌ بغل‌.» يك‌ نگاه‌ دقيق‌: «برو به‌ سلامت‌.» «حكومت‌ نظامي‌ خلع‌ سلاح‌ شده‌ و تفنگ‌ها به‌ دست‌ مردم‌ افتاده‌، مواظب‌ ساواكي‌ها باشيد.»

من‌ منتظر دستور سازمان‌ بودم‌، اما ايرج‌ پيغام‌ فرستاده‌ بود كه‌ تند خودتان‌ را برسانيد ميدان‌ فوزيه‌، نيروي‌ هوايي‌ به‌ كمك‌ مردم‌ آمده‌ و دارند سنگر مي‌سازند، برويد كمك‌ انور و بقية‌ رفقا. يك‌ وانت‌بار پيدا كرديم‌ و پريديم‌ بالا: «برو فوزيه‌.» و من‌ يك‌ كلاشينكُف‌ دستم‌ افتاده‌ بود كه‌ خيلي‌ خوش‌دست‌ بود. شهر مثل‌ روز شلوغ‌ شده‌ بود. ديگر كسي‌ گوشش‌ به‌ راديوها و روزنامه‌ها بدهكار نبود، حتا به‌ خبرهايي‌ كه‌ از دور و نزديك‌ مي‌رسيد. سرماي‌ خشك‌ همراه‌ ترس‌ دندان‌ها را به‌ لرزه‌ مي‌انداخت‌. و ارتش‌ از درون‌ فرو شكسته‌ بود. لحظه‌ها عكس‌ مي‌شد و جاي‌ عكس‌ قبلي‌ را مي‌گرفت‌: گروه‌هاي‌ امداد كه‌ زخمي‌ها را به‌ بيمارستان‌ مي‌بردند. ديوارهايي‌ كه‌ پر از اعلامية‌ درخواست‌ خون‌ بود؛ اُ منفي‌، ب‌ مثبت‌، خون‌، خون‌، خون‌. زن‌هايي‌ كه‌ سيني‌به‌دست‌ ساندويچ‌ تقسيم‌ مي‌كردند. زن‌ جواني‌ كه‌ زخم‌هاي‌ مردان‌ مسلح‌ را مي‌بست‌. و عده‌اي‌ زخمي‌ سرپايي‌ هم‌ در نوبت‌ نشسته‌ بودند. پير زني‌ نوك‌ انگشتش‌ را تيغ‌ زده‌ بود و گذاشته‌ بود دم‌ شيشة‌ پپسي‌ كولا، و شيشه‌ تا نيمه‌ خون‌ بود. داشت‌ به‌طرف‌ گروه‌ امداد مي‌رفت‌ كه‌ تحويل‌شان‌ بدهد. رنگش‌ شده‌ بود عين‌ ميّت‌. جلوتر در سه‌كنج‌ ديوارِ كوچه‌اي‌ تاريك‌، يك‌ جوان‌ سوسول‌ داشت‌ پستان‌هاي‌ دختري‌ را مي‌ماليد، و آن‌ دختر خودش‌ را به‌ گردن‌ او آويخته‌ بود. به‌ گروه‌ پشت‌ سرم‌ كه‌ بيشترشان‌ از بچه‌هاي‌ سازمان‌ بودند، نشان‌شان‌ دادم‌ و داد زدم‌: «ايناهاش‌، بزنيد اين‌ ضد انقلاب‌ مادر قحبه‌ را.» ساعت‌ هشت‌ شب‌ شنبه‌ بيست‌ويكم‌ بهمن‌، ايرج‌ و عده‌اي‌ ناشناس‌ به‌ انبار بزرگ‌ لاستيك‌ كمپاني‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌ در سرچشمه‌ حمله‌ بردند، و با اينكه‌ كليد داشتند، قفل‌ها را بريدند و تمامي‌ لاستيك‌هاي‌ كاغذ پيچ‌ شده‌ را به‌ خيابان‌ها ريختند. چند وانت‌بار لاستيك‌ها را به‌ مراكز مهم‌ شهر حمل‌ مي‌كردند و تا ساعت‌ ده‌ شب‌، انبار درندشت‌ لاستيك‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌ تخليه‌ شد. شهر در آتش‌ مي‌سوخت‌. انگار از دهنة‌ چاه‌ها آتش‌ از دلِ زمين‌ بود كه‌ زبانه‌ مي‌كشيد، و دودش‌ همراه‌ با بخار دهن‌ آدم‌ها به‌ آسمان‌ مي‌رفت‌. شيشه‌هاي‌ مشتعل‌ كوكتل‌ مولوتوف‌، از هر سو تانك‌ها را محاصره‌ كرده‌ بود، سرنشينانش‌ به‌ حالت‌ تسليم‌ بيرون‌ مي‌آمدند، و خون‌ مي‌پاشيد به‌ بدنة‌ تانك‌. ايرج‌ توي‌ آن‌ شلوغي‌ مرا پيدا كرد: «شايع‌ شده‌ كه‌ هژبر يزداني‌ را پيدا كرده‌اند و كشته‌اند. يكي‌تان‌ بايد برود خانه‌ و مراقب‌ پدر باشد. هرج‌ و مرج‌ است‌، هر آن‌ ممكن‌ است‌ بريزند توي‌ خانه‌ و پدر را اعدام‌ انقلابي‌ كنند.» «اينجا را ول‌ كنم‌؟» «نگران‌ نباش‌، برو.» «با چي‌ بروم‌؟» و اصلاً دلم‌ نمي‌خواست‌. اما قرعة‌ فال‌ آن‌ شب‌ به‌ نام‌ من‌ افتاده‌ بود و كاري‌ هم‌ نمي‌شد كرد. وقتي‌ به‌ خانه‌ رسيدم‌، ساعت‌ دوازده‌ بود. انسي‌ در را باز كرد و گفت‌: «اگر بداني‌ پدر چه‌ حالي‌ دارد!» «خبر را شنيده‌؟» «آره‌ تلفني‌ بهش‌ خبر داده‌اند. موهات‌ را شانه‌ كن‌.» دستي‌ به‌ سرم‌ كشيدم‌: «كسي‌ به‌ خانه‌ حمله‌ نكرد؟» «هنوز نه‌.» از پله‌ها بالا دويدم‌ و گفتم‌: «سلام‌.» پدر وسط‌ اتاق‌ پذيرايي‌ منتظر بود. اصلاً جواب‌ سلام‌ مرا نداد و بي‌مقدمه‌ خواباند بيخ‌ گوشم‌. صداي‌ كشيده‌ در مغزم‌ پيچيد و سرم‌ دَوَران‌ برداشت‌: «حالا كارتان‌ به‌ جايي‌ كشيده‌ كه‌ به‌ انبار كمپاني‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌ دستبرد مي‌زنيد؟» گفتم‌: «پدر، من‌ اصلاً آنجا نبودم‌.» «غلط‌ كردي‌. مردكة‌ دزد.» هوار كشيدم‌: «يعني‌ چي‌؟» و خواستم‌ از اتاق‌ بزنم‌ بيرون‌ كه‌ مامان‌ سراسيمه‌ خودش‌ را رساند و مرا سفت‌ توي‌ بغلش‌ گرفت‌: «به‌ چه‌ حقي‌ دست‌ روي‌ بچه‌هاي‌ من‌ بلند مي‌كني‌؟» «بچة‌ من‌ هم‌ هست‌.» «ولي‌ تو حق‌ نداري‌ او را بزني‌.» «مي‌داني‌ چند ميليون‌ خسارت‌ خورده‌ام‌؟» «به‌ مجيد چه‌ ربطي‌ دارد؟» «به‌ همه‌شان‌ ربط‌ دارد. ايرج‌، اسد، سعيد، مجيد، چه‌ مي‌دانم‌.» و من‌ بغض‌ كرده‌ بودم‌. به‌ يك‌ بهانه‌اي‌ فقط‌ مي‌خواستم‌ بزنم‌ بيرون‌، و مامان‌ حتماً مي‌دانست‌. روي‌ يك‌ مبل‌ مرا نشاند و جلو پدر ايستاد: «تمام‌ تهران‌ توي‌ آتش‌ مي‌سوزد، تو توقع‌ داري‌ انبار بي‌. اف‌. گودريچ‌ مسخره‌ات‌ دست‌نخورده‌ باقي‌ بماند؟» داود گفت‌: «وقتي‌ اسد تلفني‌ خبر را داد، گفت‌ امام‌ خبر را شنيده‌ و خيلي‌ خوشحال‌ شده‌. گفته‌ بايد حضوراً از پدر تشكر كند.» پدر پايش‌ را محكم‌ به‌ زمين‌ كوبيد: «غلط‌ كرده‌، مردكة‌ انگليسيِ بي‌ پدر و مادر.» انسي‌ گفت‌: «استغفرالله‌.» من‌ گفتم‌: «توهين‌ نكن‌، پدر.» مامان‌ منتظر فرصت‌ مناسبي‌ بود تا پدر را با يك‌ تشر سر جاش‌ بنشاند. امّا غبغب‌ پدر تكان‌هاي‌ عجيبي‌ مي‌خورد، دست‌هاش‌ آشكارا مي‌لرزيد. آدمِ درهم‌ شكسته‌اي‌ بود كه‌ اموالش‌ را جلو چشم‌هاش‌ به‌ آتش‌ كشيده‌ بودند تا نابودش‌ كنند. فرياد مي‌كشيد، مي‌لرزيد، فحش‌ مي‌داد، و آرام‌ نمي‌گرفت‌: «من‌ شكايت‌ مي‌كنم‌، پدر همه‌شان‌ را در مي‌آورم‌. از پليس‌ بين‌المللي‌ مي‌خواهم‌ بيايند اثر انگشت‌ها را پيدا كنند. به‌ خدا قسم‌ اگر بچه‌هاي‌ خودم‌ در اين‌ دستبرد همكاري‌ داشته‌ باشند، مي‌دهم‌ يكي‌ يكي‌ دارشان‌ بزنند.» مامان‌ جيغ‌ كشيد: «بنشين‌ سر جات‌ فريدون‌.» «نمي‌خواهم‌.» «تمامش‌ كن‌.» «نمي‌كنم‌.» «پس‌ برو بيرون‌.» و با دست‌هاش‌ در خروجي‌ را نشان‌ داد. چقدر باشكوه‌ بود مامان‌. ما منتظر نتيجة‌ نهايي‌ و پايان‌ دوهزار و پانصد سال‌ ديكتاتوري‌ ستم‌شاهي‌ بوديم‌. و مامان‌ ابهتي‌ يافته‌ بود كه‌ در عمرم‌ چيزي‌ به‌ عظمتش‌ نديده‌ام‌. تمام‌ انقلاب‌ در صورت‌، چشم‌ و دست‌ مامان‌ شكفته‌ مي‌شد. پدر مچاله‌ و درهم‌ شكسته‌ در صندلي‌اش‌ فرو مي‌رفت‌. پاي‌ راستش‌ را روي‌ پاي‌ چپ‌ انداخته‌ بود و با دست‌ آن‌ را گرفته‌ بود كه‌ تكان‌ تكان‌ نخورد، و چشم‌هاي‌ درشتش‌ دو دو مي‌زد، نمي‌دانست‌ چه‌ كند. انسي‌ براش‌ چاي‌ برد، امّا پدر با لگد زد زير سيني‌. فنجان‌ چاي‌ روي‌ هوا پر زد و جلو پنجرة‌ تمام‌ قدي‌ رو به‌ حياط‌ خرد شد. مامان‌ گفت‌: «تو به‌ اين‌ دختر زائو هم‌ رحم‌ نمي‌كني‌؟ مگر نمي‌بيني‌ دختره‌ هنوز چله‌اش‌ نشده‌؟ چرا وحشي‌ شده‌اي‌؟» و تا انسي‌ برود خاك‌انداز بياورد كه‌ خرده‌شيشه‌ها را جمع‌ كند، شوهرش‌، داود از جا بلند شد، جلو پدر روي‌ زمين‌ دو زانو نشست‌، دست‌هاي‌ پدر را در دست‌هاش‌ گرفت‌: «شما نبايد خودتان‌ را سر اين‌ چيزهاي‌ كوچك‌ ناراحت‌ كنيد، حاج‌ آقا.» پدر گفت‌: «به‌ اين‌ كار مي‌گويي‌ يك‌ چيز كوچك‌؟ تمام‌ زندگي‌ من‌ سوخت‌.» دست‌هاش‌ را از هم‌ گشود: «ديگر چي‌ دارم‌؟» و همين‌طور كه‌ نشسته‌ بود خم‌ شد و در فرصتي‌ كه‌ سال‌ها دنبالش‌ گشته‌ بود تا در جمع‌ دلش‌ را خالي‌ كند، با صداي‌ بلند گريه‌ را سرداد. داود نيم‌خيز شد، سر پدر را روي‌ شانة‌ خود گرفت‌ و بغلش‌ كرد. حالا هر دو روي‌ زانو نشسته‌ بودند، و پدر با دست‌هاي‌ آويخته‌، توي‌ بغل‌ داود چنان‌ از ته‌ دل‌ گريه‌ مي‌كرد كه‌ شانه‌هاش‌ تكان‌ تكان‌ مي‌خورد. مامان‌ نگران‌ شده‌ بود، دويد يك‌ ليوان‌ گلاب‌ و قند براش‌ درست‌ كرد: «سكته‌ نكند يك‌وقت‌!» و همين‌جور كه‌ راه‌ مي‌آمد و ليوان‌ را هم‌ مي‌زد، گفت‌: «جان‌ كه‌ نيست‌ براش‌ غصه‌ بخوري‌، مال‌ دنيا مثل‌ چرك‌ كف‌ دست‌، مي‌آيد و مي‌رود.» و ليوان‌ را به‌طرف‌ پدر گرفت‌: «بيا. كوفت‌ كن‌.» و چنان‌ قشنگ‌ و با مهر گفت‌: بيا كوفت‌ كن‌، و خنديد كه‌ پدر پُقي‌ زد زير خنده‌. درست‌ در لحظه‌اي‌ كه‌ ليوان‌ را از دست‌ مامان‌ مي‌گرفت‌ و درست‌ موقعي‌ كه‌ چشم‌ توي‌ چشمش‌ مي‌انداخت‌. آن‌ شب‌ داود نرفته‌ بود تظاهرات‌، مانده‌ بود كه‌ مثلاً هواي‌ انسي‌ را داشته‌ باشد، و ما مي‌دانستيم‌ كه‌ اسد از او خواسته‌ به‌خاطر پدر بماند. من‌ پاشدم‌ كه‌ بروم‌، و مامان‌ دويد جلو راهم‌: «كجا، مامان‌؟» «دلم‌ شور مي‌زند. بروم‌ ببينم‌ ايرج‌ و بقيه‌ كجا رفته‌اند.» «يكي‌تان‌ اقلاً اينجا باشيد، هر بلايي‌ كه‌ دارد سرمان‌ مي‌آيد اقلاً يكي‌تان‌ اينجا باشيد.» داود گفت‌: «من‌ امشب‌ به‌ خاطر پدر مانده‌ام‌.» مامان‌ دست‌هاش‌ را به‌هم‌ ماليد: «يكوقت‌ نريزند توي‌ خانه‌ بلايي‌ سرش‌ بياورند!» داود گفت‌: «من‌ از اينجا تكان‌ نمي‌خورم‌.» گفتم‌: «پس‌ من‌ ...» پدر روي‌ مبل‌ نشسته‌ بود و ليوانش‌ را سر مي‌كشيد: «مجيد!» «بله‌، پدر.» «بمان‌.» «چشم‌، پدر.» مامان‌ جلو پنجره‌ ايستاد: «بچه‌هام‌.» پدر گفت‌: «راديو.» راديو را كه‌ روشن‌ كرد، صداي‌ رگه‌دار و خفه‌اي‌ گفت‌: «اينجا تهران‌ است‌، صداي‌ راستين‌ ملت‌ ايران‌، صداي‌ انقلاب‌. توجه‌ فرماييد، توجه‌ فرماييد، هم‌ اكنون‌ آخرين‌ پيام‌ حضرت‌ امام‌ خميني‌ رهبر جنبش‌ ايران‌ به‌ سمع‌ شما مي‌رسد.» خميني‌ گفت‌: «بسم‌الله‌ الرحمن‌ الرحيم‌. ملت‌ مسلمان‌ و قهرمان‌ ايران‌! در اين‌ لحظة‌ حساس‌...» پدر گفت‌: «خفه‌ شو، بابا.» و راديو را بست‌. مامان‌ گفت‌: «وا؟! بگذار حرفش‌ را بزند.» پدرگفت‌: «لازم‌ نكرده‌.» بعد تلفن‌ زنگ‌ زد، داود گوشي‌ را برداشت‌ و مثل‌ هميشه‌ كه‌ هيچ‌ چيزي‌ نمي‌شد فهميد، كه‌ با كي‌ حرف‌ مي‌زند، راجع‌ به‌ چي‌، و فقط‌ مي‌گويد عجب‌، اتاق‌ در سكوت‌ عجب‌هاي‌ داود يخ‌ زد و شكست‌. انگار اتفاقي‌ نيفتاده‌ است‌. يا افتاده‌ است‌ و جهان‌ دارد برعكس‌ مي‌چرخد. كُند و برعكس‌. بعد از هزار سال‌ كه‌ گوشي‌ را گذاشت‌ با دو انگشت‌ به‌ چشم‌هاش‌ فشار آورد، و با آرامشي‌ دقيق‌ از صندلي‌ كنار تلفن‌ بلند شد، آمد روي‌ مبل‌ نزديك‌ پدر نشست‌، نگاهي‌ به‌ ما انداخت‌ و رو به‌ پدر گفت‌: «اسد بود، از بيت‌ امام‌ زنگ‌ مي‌زد، نيروي‌ هوايي‌ و مردم‌، پادگان‌ گارد جاويدان‌ را فتح‌ كرده‌اند، جنگ‌ در كلانتري‌ شش‌ ميدان‌ ثريا ادامه‌ دارد، كلانتري‌ نياوران‌ سقوط‌ كرده‌، تمام‌ گروه‌هاي‌ سياسي‌ مسلح‌ شده‌اند و توي‌ خيابان‌ها سنگر ساخته‌اند، بعد هم‌... دو انبار بزرگ‌... لاستيك‌... به‌طور كامل‌... بله‌ ديگر...» پدر گفت‌: «يكيش‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌ است‌ و يكيش‌ ميشلن‌.» و مثل‌ فرعون‌ از جا بلند شد، كنار پنجرة‌ مشرف‌ به‌ شهر ايستاد و بي‌آنكه‌ از تيرهاي‌ در تاريكي‌ بترسد، پنجره‌ را گشود به‌ بالكن‌ رفت‌ و به‌ تماشا ايستاد. آن‌ لحظه‌ عكس‌ شد. و عكس‌ در روزنامه‌هاي‌ ايران‌ به‌ چاپ‌ رسيد. عكس‌ حلقه‌هاي‌ آتش‌ كه‌ انگار از دل‌ زمين‌ بر مي‌آمد؛ عكس‌ دود غليظي‌ كه‌ از همه‌ جاي‌ شهر در تلالو نور شعله‌ها و چراغ‌ها بالا مي‌خزيد؛ عكس‌ فريادهاي‌ جگرخراشي‌ كه‌ از اعماق‌ شهر به‌ آسمان‌ مي‌رفت‌؛ عكس‌ خوني‌ كه‌ روي‌ آسفالت‌ خشكيده‌ بود؛ عكس‌ گريه‌؛ تك‌تيرها، رگبارها، مسلسل‌ها، غژ غژ تانك‌ها، خر خر و خش‌ خش‌ راديوها، و الله‌اكبر. شهر مي‌سوخت‌ و بالا مي‌رفت‌. نه‌، تنها شهر در حلقه‌هاي‌ لاستيك‌ دود نمي‌شد، اين‌ هستي‌ بود كه‌ مي‌سوخت‌.

Posted by Abbas at October 19, 2003 04:11 PM
Comments

salam
man ta ghesmate 6 ro khoondam,baghiash kojast??
bezarin tamam ke shod nazaram ro elam konam
be omide irane azad

Posted by: neda at December 23, 2003 08:26 PM
Post a comment









Remember personal info?