October 17, 2003

قسمت پنجم "فريدون سه پسر داشت"، فصل من

شايد همه‌ چيز با انقلاب‌ آغاز شد.
امّا هيچكس‌ نمي‌داند انقلاب‌ از كجا آغاز شد. اين‌ معمايي‌ است‌ كه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ راز براي‌ ابد خواهد ماند. آيا امريكا خواسته‌ بود كه‌ قدرت‌ ايران‌ را در منطقه‌ مهار كند؟ آيا انگليسي‌ها خميني‌ را در آب‌نمك‌ خوابانده‌ بودند كه‌ مذهب‌ را عليه‌ خودش‌ چماق‌ كنند و بعد از يك‌ قرن‌ تلاش‌ روي‌ قدرتِ مذهب‌، عاقبت‌ به‌ خواستة‌ خودشان‌ جامة‌ عمل‌ بپوشانند؟ آيا اپوزيسيون‌ به‌ قدرت‌ رسيده‌ بود و بالغ‌ شده‌ بود؟ و يا مردم‌ از ستم‌شاهي‌ تاريخي‌ به‌ ستوه‌ آمده‌ بودند؟ هيچكس‌ نمي‌داند. شايد هم‌ راديو بي‌. بي‌. سي‌ داشت‌ اثبات‌ مي‌كرد كه‌ عصر ارتباطات‌ است‌، آغاز عصر ماهواره‌ و موج‌ و خبر. عصر تهييج‌ و جريان‌سازي‌. و داشت‌ اين‌ مسئله‌ را آزمايش‌ مي‌كرد كه‌ با يك‌ راديو از آن‌سر دنيا مي‌شود مملكتي‌ را زير و رو كرد.
لطفعلي‌ خُنجي‌، گوينده‌ راديو بي‌. بي‌. سي‌ صداي‌ قشنگي‌ داشت‌، راديوفونيك‌ و گرم‌. آنقدر هيجان‌انگيز كه‌ مردم‌ ايران‌ را به‌ شنيدن‌ دو نوبت‌ خبر داغ‌ شامگاهي‌ و شبانگاهي‌ معتاد كرده‌ بود

در خانة‌ ما كه‌ پدر علاقة‌ مخصوصي‌ به‌ شاه‌ داشت‌ و حتا او را تا مرتبه‌هاي‌ بالاي‌ تقدس‌ به‌ اوج‌ مي‌رساند، شبي‌ بدون‌ بي‌. بي‌. سي‌ نمي‌خوابيد. اسير راديو شده‌ بود و آن‌ را با خودش‌ به‌ رختخواب‌ مي‌برد، و آنقدر بي‌مزه‌اش‌ كرده‌ بود كه‌ مامان‌ به‌ راديو حسوديش‌ مي‌شد. يكبار آن‌ را از پنجره‌ به‌ حياط‌ پرتاب‌ كرد، و پدر مجبور شد يكي‌ ديگر بخرد. راديويي‌ كه‌ براي‌ روزهاي‌ بعد از انقلاب‌ خيلي‌ به‌ درد مامان‌ خورد؛ روزهاي‌ تنهايي‌ كه‌ بچه‌هاش‌ در به‌ در شده‌ بودند، روزهايي‌ كه‌ چيزي‌ جز خش‌ خش‌ و خر خر براش‌ نمانده‌ بود. باهاش‌ حرف‌ مي‌زد، قربان‌ صدقه‌اش‌ مي‌رفت‌، براش‌ جلد پارچه‌اي‌ مي‌دوخت‌. انگار بچه‌هاش‌ همين‌ حالا از سوراخ‌هاي‌ راديو مي‌آيند بيرون‌.
پدر گفت‌: «ساكت‌ باشيد، دارم‌ اخبار گوش‌ مي‌كنم‌.»
معتاد شده‌ بود. خر خر و خش‌ خش‌ را تحمل‌ مي‌كرد، پارازيت‌ها را با چرخاندن‌ پيچ‌ راديو به‌ بازي‌ مي‌گرفت‌، و با سيم‌هايي‌ كه‌ از سر آنتن‌ به‌ راديو وصل‌ كرده‌ بود، در زمان‌ كوتاهي‌ صداي‌ صافش‌ را درمي‌آورد. جوري‌ كه‌ انگار دارند از داخل‌ ايران‌، يا حتا از خانة‌ بغلي‌ خبر را پخش‌ مي‌كنند: «اينجا لندن‌ است‌، راديو بي‌. بي‌. سي‌.»
پدر به‌ شدت‌ با انقلاب‌ مخالف‌ بود. از طرفي‌ به‌خاطر جايگاه‌ اجتماعي‌اش‌، كه‌ نمي‌دانست‌ با وقوع‌ انقلاب‌ يا كودتا آيا آن‌ را حفظ‌ مي‌كند يا خير، فرق‌ داشت‌ با كساني‌ كه‌ آه‌ در بساط‌ نداشتند و براشان‌ فرقي‌ نمي‌كرد كه‌ اين‌ رژيم‌ برود و رژيم‌ ديگري‌ بيايد. آنها ديگر چيزي‌ براي‌ از دست‌ دادن‌ نداشتند، چه‌ بسا كه‌ در انقلاب‌ صاحب‌ چيزي‌ مي‌شدند كه‌ خيلي‌هاشان‌ هم‌ شدند.
پدر نگران‌ موقعيت‌ خوب‌ خودش‌ بود، نگران‌ كمپاني‌ بزرگ‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌. اگر ماشين‌ مملكت‌ از كار مي‌افتاد چطور مي‌توانست‌ لاستيك‌ بفروشد؟ هر ماشين‌ بي‌لاستيكي‌، آهن‌پاره‌اي‌ بود كه‌ به‌ لعنت‌ خدا هم‌ نمي‌ارزيد. لاستيك‌، لاستيك‌، لاستيك‌، آنهم‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌ اصل‌ امريكايي‌.
مامان‌ گفت‌: «اَه‌. حالم‌ بهم‌ خورد. حرف‌ ديگري‌ نداريد بزنيد؟»
پدر وقتي‌ يك‌ پاش‌ را مي‌انداخت‌ روي‌ پاي‌ ديگر، ناچار بود كه‌ با دست‌ ساق‌ پاش‌ را نگه‌ دارد تا همه‌ چيز از حركت‌ باز ايستد. گاهي‌ هم‌ وينستون‌ طلايي‌ بلندش‌ را از جيب‌ بيرون‌ مي‌آورد، با فندك‌ مشكي‌ دانهيل‌ يكي‌ روشن‌ مي‌كرد، به‌ سيگارش‌ پك‌هاي‌ كوتاه‌ مي‌زد، و بي‌آنكه‌ دود را تو بدهد، پف‌ مي‌كرد. و هنوز سيگار به‌ نيمه‌ نرسيده‌ كمرشكن‌ در جاسيگاري‌ رها مي‌كرد.
مي‌گفت‌ كه‌ شاه‌ هم‌ همين‌ سيگار را مي‌كشد. و مي‌گفت‌ كه‌ شاه‌ هم‌ دود را تو نمي‌دهد. همسن‌ شاه‌ بود، كمي‌ چاق‌تر، با بيني‌ كوچك‌تر، چشم‌هاي‌ درشت‌، و صورتي‌ گوشتالو كه‌ غبغبش‌، هم‌ ابهت‌ داشت‌، و هم‌ حالتي‌ از مهرباني‌. گفت‌: «آنقدر مملكت‌ آشفته‌ است‌ كه‌ هنوز نمي‌دانيم‌ براي‌ تبليغات‌ عيد چه‌ بايد بكنيم‌. تقويم‌ چاپ‌ كنيم‌؟ جاسويچي‌ بزنيم‌ يا زيرسيگاري‌؟»
زيرسيگاري‌هاي‌ خانه‌، لاستيك‌ كوچولويي‌ بود با رينگ‌ بلور سفيد كه‌ وسطش‌ پر از خاكستر و فيلتر سيگار مي‌شد، و مامان‌ موقع‌ شستن‌ عزا مي‌گرفت‌. آب‌ مي‌رفت‌ لاي‌ لاستيك‌ و خشك‌ نمي‌شد، اگر هم‌ مي‌شد، لكه‌ها روي‌ بلور مي‌ماند. مامان‌ مي‌گفت‌: «صبح‌ تا شب‌ حرف‌ لاستيك‌ مي‌زنيد و شب‌ تا صبح‌ هم‌ لابد خوابش‌ را مي‌بينيد.»
پدر گفت‌: «امورات‌ ما با همين‌ لاستيك‌ ناقابل‌ مي‌گذرد، بانو! يادت‌ نيست‌؟ من‌ از يك‌ لاستيك‌فروشي‌ كوچك‌ توي‌ خيابان‌ ري‌ شروع‌ كردم‌ و آمدم‌ بالا. آن‌ سال‌هاي‌ دور پنچري‌ هم‌ مي‌گرفتم‌، يادت‌ نيست‌؟ مثل‌ اين‌ شازده‌ها دنبال‌ سياست‌ و چيزهاي‌ الكي‌ راه‌ نمي‌افتادم‌ كه‌. كارگري‌ كردم‌ و شدم‌ اين‌. يادت‌ نيست‌ دست‌هام‌ هميشه‌ زخم‌ و زيلي‌ بود؟»
آنچه‌ سال‌ها به‌ دست‌ آورده‌ بود، در معرض‌ خطر جدي‌ قرار گرفته‌ بود و داشت‌ جلو چشم‌هاش‌ به‌ باد فنا مي‌رفت‌. كسي‌ هم‌ اهميتي‌ نمي‌داد. خانواده‌هاي‌ بسياري‌ از دوستان‌ پدر فرار كرده‌ بودند، مملكت‌ در آتش‌ مي‌سوخت‌، و هيچ‌ امنيتي‌ در ميان‌ نبود. راه‌ مي‌رفت‌ و هوار مي‌كشيد. مامان‌ سراسيمه‌ خودش‌ را مي‌رساند، با دست‌هاي‌ گشوده‌، و چشمي‌ كه‌ دور مي‌گشت‌. نمي‌دانست‌ به‌ كي‌ بايد نگاه‌ كند، طرف‌ چه‌ كسي‌ را بگيرد. با چادري‌ كه‌ بر شانه‌اش‌ مانده‌ بود، با موهاي‌ انبوه‌ سياه‌ كه‌ انگار توي‌ هوا نقاشي‌ شده‌ بود، و آن‌ خال‌ بالاي‌ ابروي‌ راست‌، بين‌ پنج‌ مرد شلوغ‌ سركش‌ كله‌شق‌ گير افتاده‌ بود: «باز چي‌ شده‌؟»
«جلو اين‌ پسرهات‌ را بگير.»
يا نه‌؟ يكي‌ از خانه‌ بيرون‌ مي‌رفت‌ و درِ خانه‌ با شدت‌ بسته‌ مي‌شد، يكي‌ مي‌دويد توي‌ پله‌ها، يكي‌ سوت‌ مي‌زد، و پدر مي‌غريد: «شيطان‌ را صدا نكن‌.»
«اَه‌، ولم‌ كن‌، خفه‌ام‌ كردي‌.»
«باز چي‌ شده‌؟»
«به‌ پدر بگو جلو دهنش‌ را بگيرد، وگرنه‌ هر چي‌ ببيند از چشم‌ خودش‌ مي‌بيند.»
مردم‌ به‌ خيابان‌ها ريخته‌ بودند، سردرگمي‌ و شورش‌ همه‌ جا را فراگرفته‌ بود. سينماها سوخته‌ بود، بانك‌ها شيشة‌ سالم‌ نداشتند، شب‌ها حكومت‌ نظامي‌ بود، كارخانه‌ها پس‌ از اعتصاب‌، پشت‌سر هم‌ براي‌ هميشه‌ تعطيل‌ مي‌شدند، حتا كمپاني‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌ هم‌ كه‌ همة‌ كاركنانش‌ تأمين‌ بودند و حقوق‌ خوبي‌ مي‌گرفتند به‌خاطر اعتصاب‌ سراسري‌ تعطيل‌ شده‌ بود. پدر گفت‌: «نمي‌فهمم‌؟ اعتصاب‌ در كمپاني‌ من‌؟»
اسد گفت‌: «پدر، خودت‌ يك‌ اعلاميه‌ بده‌ و بگو كه‌ به‌ خواستة‌ خودت‌ اعتصاب‌ شده‌.»
پدر گفت‌: «به‌ خواستة‌ خودم‌؟ بعدها چه‌ جوري‌ سرم‌ را جلو اعليحضرت‌ بلند كنم‌؟»
اسد ته‌ ريش‌ گذاشته‌ بود و از مدتي‌ پيش‌ در كميتة‌ محافظت‌ از خميني‌ بود، گفت‌: «اعليحضرت‌ مُرد، پدر.»
پدر پاش‌ را محكم‌ به‌ زمين‌ كوبيد: «تو غلط‌ كردي‌ با سران‌ انقلابت‌.»
اسد پيراهنش‌ را از روي‌ شلوار پس‌ زد، كلتش‌ را بيرون‌ كشيد، رو به‌طرف‌ پدر گرفت‌ و با صدايي‌ بسيار آرام‌ گفت‌: «پدر، دربارة‌ من‌ اختيار تام‌ داري‌، امّا راجع‌ به‌ امام‌ خميني‌ بار آخرت‌ باشد.»
خيلي‌ ترسناك‌ به‌نظر مي‌رسيد، حالتي‌ در چشم‌هاش‌ بود كه‌ بوي‌ نفرت‌ مي‌داد. پدر سرش‌ را زير انداخت‌، سيگاري‌ برداشت‌ و در آن‌ پذيرايي‌ بزرگ‌ شروع‌ كرد به‌ قدم‌ زدن‌. اولين‌ بار بود كه‌ كسي‌ جلوش‌ مي‌ايستاد. آن‌ هم‌ پسر خودش‌ كه‌ اگر پدر چشم‌ باز مي‌كرد، ادامة‌ او را در تظاهرات‌ خياباني‌ مي‌يافت‌. ميليون‌ها آدمي‌ كه‌ به‌ ستوه‌ آمده‌ بودند، تهييج‌ شده‌ بودند، و بي‌پناه‌ در پناه‌ يكديگر به‌ خيابان‌ ريخته‌ بودند. زير ساية‌ ترس‌ كه‌ هر لحظه‌ ممكن‌ بود ارتش‌ خيابان‌ها را با تانك‌ها و ريوهاي‌ پر از سرباز قرق‌ كند، و باز هم‌ مردم‌ را به‌ گلوله‌ ببندد، و هواپيماها از بالا چند نقطة‌ شلوغ‌ را بكوبند، از زمين‌ و هوا، دمار از روزگار مردم‌ در بياورند كه‌ قدر عافيت‌ را بدانند و سر جاشان‌ بنشينند.
پدر چند پك‌ به‌ سيگارش‌ زد، با چرخشي‌ ملايم‌، يك‌ دست‌ به‌ كمرش‌ زده‌ بود كه‌ احساس‌ ضعف‌ نكند، كنار ميز وقتي‌ سيگارش‌ را خاموش‌ مي‌كرد، نيم‌ نگاهي‌ به‌ اسد انداخت‌ كه‌ حالا كلت‌ دستش‌ نبود، و مامان‌ بهش‌ چشم‌غرّه‌ مي‌رفت‌. پدر راست‌ شد، سر تا پاي‌ اسد را ورانداز كرد و شمرده‌ شمرده‌، از درِ دوستي‌ گفت‌: «فكر نمي‌كنم‌ هيچ‌ پدري‌ مثل‌ من‌ بچه‌هاش‌ را آزاد گذاشته‌ باشد كه‌ هر جور مي‌خواهند فكر كنند. تو رفته‌اي‌ توي‌ دم‌ و دستگاه‌ خميني‌، اين‌ مجيد كه‌ كمونيست‌ شده‌ و كارگرهاي‌ مرا تحريك‌ مي‌كند، سعيد جزو مجاهدين‌ است‌، ايرج‌ هم‌ كه‌ بعد از چهار سال‌ زندان‌ و آن‌ همه‌ انتظار، حالا كه‌ آزاد شده‌ ما اصلاً نمي‌بينيمش‌. فقط‌ مي‌شنويم‌ اعتصاب‌ها را راه‌ مي‌اندازد، مردم‌ را به‌ خيابان‌ مي‌كشاند، دانشگاه‌ را شلوغ‌ كرده‌. ما نبايد بپرسيم‌ كجا را مي‌خواهيد بگيريد؟ اسد، من‌ يك‌ عمر با آبرو زندگي‌ كرده‌ام‌. مي‌خواستم‌ همة‌ املاك‌ و دارايي‌ام‌ را بين‌ شماها تقسيم‌ كنم‌ و خودم‌ بيايم‌ اين‌ گوشه‌ به‌ باغچه‌ام‌ ور بروم‌. شما مي‌خواهيد با مملكت‌ چه‌ كنيد، حتا با خودتان‌؟ مي‌توانيد با همديگر كنار بياييد؟»
اسد گفت‌: «بله‌ پدر، امام‌ خميني‌ گفته‌ است‌ كه‌ همة‌ احزاب‌ با گرايش‌هاي‌ مختلف‌ مي‌توانند در انقلاب‌ سهيم‌ باشند.»
ما چه‌ مي‌دانستيم‌ كه‌ بعدها همه‌ به‌ خون‌ يكديگر تشنه‌ مي‌شويم‌. حتا به‌ اين‌ حرف‌ پدر هم‌ توجه‌ نكرديم‌ كه‌ گفت‌: «فريدون‌ سه‌ پسر داشت‌، اما شماها شاهنامه‌ را درست‌ نخوانديد تا بدانيد برادرها چه‌ بر سر همديگر آوردند.»
اسد مي‌گفت‌ كه‌ اينها افسانه‌هاي‌ سلطنتي‌ است‌، نبايد ترسيد. اما ترس‌ و وحشت‌ مثل‌ مرگ‌ سايه‌ انداخته‌ بود، شيرازة‌ مملكت‌ داشت‌ مي‌پاشيد، راديوها و روزنامه‌ها هر روز بر شدت‌ اين‌ ترس‌ و هيجان‌ مي‌افزودند، و نمي‌شد فهميد كه‌ بالاخره‌ اتفاقي‌ مي‌افتد يا نه‌. گاهي‌ به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ همة‌ اين‌ هياهو را يك‌ روزه‌ سركوب‌ مي‌كنند، و همه‌ چيز آرام‌ مي‌گيرد. و گاه‌ وقتي‌ صداي‌ رگباري‌ در دل‌ شب‌ مي‌پيچيد، آدم‌ را در يأسي‌ فرو مي‌برد كه‌ در خواب‌ و بيداري‌ فقط‌ مي‌شد توي‌ رختخواب‌ نشست‌، به‌ اطراف‌ نگاه‌ كرد، شيشة‌ آب‌ را سر كشيد و آنقدر نوشيد كه‌ چيزي‌ در شيشه‌ نمانَد. آنوقت‌ آدم‌ به‌ پوچي‌ مي‌رسيد و احساس‌ مي‌كرد دستش‌ خالي‌ است‌.
شمار كشتگان‌ جمعة‌ سياه‌ سر به‌ سه‌هزار نفر مي‌زد، امّا بختيار، آخرين‌ نخست‌وزير شاه‌ گفته‌ بود سي‌ چهل‌ نفر. اين‌ مردم‌ را عصبي‌تر مي‌كرد. مادران‌ شهدا به‌ خميني‌ پيام‌ همبستگي‌ داده‌ بودند، و بختيار گفته‌ بود: «نه‌ با شاه‌ سازش‌ مي‌كنم‌، نه‌ با خميني‌.»
پدر گفت‌: «غلط‌ مي‌كني‌. شاه‌ مملكت‌ را دست‌ تو سپرده‌. حق‌ نداري‌ شاه‌ را بشكني‌.»
مامان‌ گفت‌: «تو هم‌ سر چه‌ چيزهايي‌ بحث‌ مي‌كني‌! لابد مي‌خواهد اوضاع‌ را آرام‌ كند.»
«لياقت‌ ندارد، بلد نيست‌ مديريت‌ كند. مديريت‌ يعني‌ مديريت‌ در بحران‌. اينجوري‌ كه‌ هر خري‌ مي‌تواند برود بالا و توي‌ كلة‌ مردم‌ بكوبد. شاه‌ سي‌وهفت‌ سال‌ حكومت‌ كرده‌ و خون‌ از دماغ‌ كسي‌ نيامده‌. البته‌ نمي‌گويم‌ نيامده‌، بله‌... مثلاً ايرج‌ ما را بي‌خودي‌ انداختند زندان‌، يا همين‌ فوتباليسته‌ را. حالا اين‌ بختيار اگر مي‌خواهد مملكت‌ را اداره‌ كند، بكند، امّا حق‌ ندارد اعليحضرت‌ را بشكند.» و وقتي‌ مي‌گفت‌ اعليحضرت‌، انعكاس‌ صداش‌ در اتاق‌ پذيرايي‌ لمبر مي‌خورد.
چند نفر از افراد معروف‌ بازداشت‌ شده‌ بودند. اميرعباس‌ هويدا، نخست‌ وزير سابق‌، هژبر يزداني‌، سرمايه‌دار افسانه‌اي‌، دو وزير كابينة‌ سلطنتي‌، و خيلي‌هاي‌ ديگر. يكي‌شان‌ دكتر شيخ‌الاسلام‌، وزير بهداري‌، پزشك‌ خانوادة‌ ما و از دوستان‌ نزديك‌ پدر بود. يكبار هم‌ به‌ خانة‌ ما آمده‌ بود. همان‌ شبي‌ كه‌ پدر دو دست‌ ميز غذاخوري‌ تازه‌ خريده‌ بود، يكي‌ هشت‌ نفره‌، يكي‌ هم‌ بيست‌وچهار نفره‌، همه‌ هم‌ چوب‌ گردوي‌ اصل‌ با پارچة‌ مخمل‌ ليلي‌ و مجنون‌. عكس‌ پدرش‌ را از طاقچة‌ شومينه‌ برداشت‌ كه‌ عكس‌ شاه‌ آنجا تك‌ باشد، در قاب‌ خاتم‌ اصل‌. دو تا تابلوي‌ اصل‌ هم‌ به‌ ديوار بود، درست‌ موازي‌ ميز غذاخوري‌ بزرگ‌. يكي‌ از تابلوها را فرح‌ به‌ پدر داده‌ بود، يكي‌ را هم‌ خودش‌ خريده‌ بود. و هر دو با امضاي‌ رسام‌ ارژنگي‌. پدر مي‌گفت‌: «نگاه‌ كنيد، هنر يعني‌ اين‌. انگار يك‌ نفر دارد واقعاً توي‌ اين‌ تابلو زندگي‌ مي‌كند.» و پيرمردي‌ در تابلو نقاشي‌ داشت‌ قالي‌ رفو مي‌كرد.
نيمي‌ از شهر بوي‌ سوختگي‌ مي‌داد. در هر خياباني‌ ماشين‌ يا اتوبوسي‌ سوخته‌ و چرخ‌هاش‌ هوا شده‌ بود، اما از طرف‌ ديگر سربازان‌ گارد نمي‌گذاشتند فروپاشي‌ را باور كنيم‌. تعادل‌ قدرت‌ها هر لحظه‌ به‌ هم‌ مي‌ريخت‌. خميني‌ ملاقات‌ بختيار را نپذيرفته‌ بود و گفته‌ بود: بختيار بايد استعفا كند. و گفته‌ بود: كاري‌ نكنيد مردم‌ را به‌ جهاد دعوت‌ كنم‌.
پدر سيگارش‌ را كمرشكن‌ له‌ كرد و پوزخند زد: «زرشك‌! تازه‌ مي‌خواهد حكم‌ جهاد بدهد. ديگر چه‌ مي‌خواستي‌ بكني‌، مردك‌؟ اين‌ پانزده‌ شانزده‌ سال‌ كجا بودي‌ ببيني‌ به‌ چه‌ زحمتي‌ اين‌ مملكت‌ ساخته‌ شد؟»
«تمامش‌ كن‌، پدر!»
«بگذار نظرش‌ را بگويد.»
«فحش‌ دادن‌ با نظر دادن‌ فرق‌ دارد.»
«بحث‌ سياسي‌تان‌ را ببريد يك‌ اتاق‌ ديگر، مگر نمي‌بينيد من‌ دارم‌ بي‌. بي‌. سي‌ گوش‌ مي‌كنم‌؟»
«اخبار كه‌ تمام‌ شده‌.»
«جام‌ جهان‌نما گوش‌ مي‌كنم‌.»
ايرج‌ گفت‌: «ما هم‌ بدمان‌ نمي‌آيد گوش‌ كنيم‌، پدر.»
«گوش‌ كنيد! پس‌ چرا سر و صدا مي‌كنيد و نمي‌گذاريد ما بفهميم‌ چه‌ خبر شده‌؟»
لطفعلي‌ خنجي‌ گفت‌: «امروز در تهران‌ آيت‌الله‌ خميني‌ دولتش‌ را معرفي‌ كرد...» صداي‌ اصلي‌: «من‌ توي‌ دهن‌ اين‌ دولت‌ مي‌زنم‌، من‌ دولت‌ تعيين‌ مي‌كنم‌.»
پدر گفت‌: «تو چه‌ كاره‌اي‌ كه‌ دولت‌ تعيين‌ مي‌كني‌، مردك‌؟ تو كي‌ هستي‌ اصلاً؟ چقدر وقيح‌ شده‌اند!»
اسد فرياد كشيد: «دربارة‌ امام‌ خميني‌ اينجوري‌ صحبت‌ نكن‌.»
«از كي‌ دفاع‌ مي‌كني‌؟ از كسي‌ كه‌ بعد از پانزده‌ سال‌ وقتي‌ وارد وطنش‌ مي‌شد، هيچ‌ احساسي‌ نداشت‌؟»
هر لحظه‌ خبري‌ تازه‌ مي‌رسيد. دسته‌ دسته‌ روزنامه‌ بود كه‌ به‌ خانه‌ مي‌آمد و جلو پاي‌ پدر بر زمين‌ ريخته‌ مي‌شد. و پدر روزنامه‌ها را جلوش‌ روي‌ فرش‌ پهن‌ مي‌كرد، اما همة‌ گوش‌ و حواسش‌ به‌ راديو بود. نگاهي‌ به‌ روزنامه‌ مي‌انداخت‌، كمي‌ هم‌ خبر گوش‌ مي‌كرد، و بعد نظر مي‌داد. تيتر اصلي‌ روزنامه‌ها از بختيار بود كه‌ در مصاحبه‌اي‌ گفته‌ بود: هركس‌ اكثريت‌ داشت‌ حكومت‌ مي‌كند.
پدر با عصبانيت‌ داد زد: «اكثريت‌ يعني‌ عوام‌ كالانعام‌. مگر هيتلر با اكثريت‌ حكومت‌ نمي‌كرد؟ مگر استالين‌ با اكثريت‌ حكومت‌ نمي‌كرد؟ مگر به‌ حرف‌ اكثريت‌ است‌؟» و انگار در كمپاني‌اش‌، روي‌ صندلي‌ چرمي‌ سياه‌ نشسته‌، و دارد به‌ مديران‌ قسمت‌ها امر و نهي‌ مي‌كند. يا انگار در خر خر و خش‌ خش‌ راديو، اين‌ اوست‌ كه‌ دارد خبر مي‌خواند و صداش‌ در دنيا مي‌پيچد.
صداي‌ تير و تفنگ‌ قطع‌ نمي‌ شد. هر روز مطالب‌ تازه‌اي‌ از شاعران‌ و نويسندگان‌ در روزنامه‌ها به‌ چاپ‌ مي‌رسيد. خبرگزاري‌ رويتر اعلام‌ كرده‌ بود كه‌ فرماندهان‌ ارتش‌ با نمايندگان‌ خميني‌ تماس‌ گرفته‌اند. پدر مبهوت‌ مانده‌ بود. نمي‌دانست‌ چه‌ كند. نه‌ امكان‌ يافته‌ بود كه‌ همراه‌ خانوادة‌ سلطنتي‌ و بعضي‌ از سران‌ مملكت‌ فرار كند، و نه‌ جايي‌ در دايرة‌ از راه‌ رسيدگان‌ داشت‌. تنها يك‌ پسرش‌، اسد جزو كميتة‌ حفاظت‌ از خميني‌ بود و به‌ هيچ‌ صراطي‌ هم‌ مستقيم‌ نمي‌شد، واله‌ و شيداي‌ خميني‌ در خريتش‌ فرو مي‌رفت‌. با آن‌ بيني‌ سر پاييني‌ و ريش‌ توپي‌ مسخره‌.
بختيار اعلام‌ كرده‌ بود كه‌ به‌ خميني‌ اجازة‌ تشكيل‌ دولت‌ نمي‌دهد. خميني‌ هم‌ در جواب‌ گفته‌ بود تظاهرات‌ خياباني‌ بايد ادامه‌ پيدا كند. هر حرف‌ و خبري‌ موجي‌ از هياهو داشت‌. چند وزارتخانه‌ به‌ تصرف‌ مردم‌ در آمده‌ بود. عكس‌ و گزارش‌ از زندانيان‌ سياسي‌ آزاد شده‌ در روزنامه‌ها، رژيم‌ را بيشتر افشا مي‌كرد. روزنامه‌ كيهان‌ و اطلاعات‌ دربارة‌ مهندس‌ ايرج‌ اماني‌ مطالبي‌ نوشته‌ بودند و عكسش‌ را بزرگ‌ چاپ‌ كرده‌ بودند. كيهان‌ عكسي‌ ازش‌ چاپ‌ كرده‌ بود كه‌ در دانشگاه‌ تهران‌ داشت‌ سخنراني‌ مي‌كرد. ولي‌ عكس‌ اطلاعات‌ هماني‌ بود كه‌ مامان‌ انداخته‌ بود. مي‌گفت‌: «ببين‌، فريدون‌، چه‌ عكسي‌ ازش‌ انداخته‌ام‌.»
پدر مي‌گفت‌: «اين‌ ايرج‌ مثلاً مي‌خواهد جاي‌ شاه‌ را بگيرد؟»
«چرا كه‌ نه‌. مگر ايرجِ من‌ چي‌ از شاه‌ كم‌ دارد؟»
«فره ايزدي‌.»
پرويز قليچ‌خاني‌ هم‌ با روزنامه‌ها مصاحبه‌ كرده‌ بود و گفته‌ بود: «من‌ به‌ دام‌ توطئه‌ ساواك‌ افتادم‌.» و از خلق‌ كبير ايران‌ خواسته‌ بود به‌خاطر مصاحبه‌ تلويزيوني‌اش‌ در زماني‌ كه‌ زنداني‌ بوده‌، او را ببخشند. پرويز قليچ‌خاني‌ از دوستان‌ ايرج‌ بود، و شايد يكي‌ از محبوب‌ترين‌ فوتباليست‌هاي‌ ايران‌ بود كه‌ زنداني‌ شدنش‌ تأثير زيادي‌ بر مردم‌ كوچه‌ و بازار گذاشته‌ بود. با آن‌ بيني‌ پهن‌ كوتاه‌، صورت‌ توپر، و استخوان‌ درشت‌ فك‌، جان‌ مي‌داد براي‌ فاشيست‌ها كه‌ بگذارندش‌ توي‌ شيشة‌ الكل‌؛ براي‌ حفظ‌ نژاد برتر.
انگار قليچ‌خاني‌ روبروي‌ پدر نشسته‌ و سرش‌ را از خجالت‌ زير انداخته‌ كه‌ پدر بگويد: «بله‌ پسرم‌، شاه‌ اشتباه‌ كرد. مثلاً تو نمي‌بايست‌ دستگير مي‌شدي‌، امّا تو هم‌ اشتباه‌ كردي‌ عزيزم‌. فوتباليست‌ خوبي‌ مثل‌ تو را چه‌ به‌ سياست‌؟» بعد روزنامه‌ را يك‌ دور كامل‌ ورق‌ زد و برگشت‌ سر جاي‌ اول‌. به‌ عكس‌ قليچ‌خاني‌ نگاه‌ كرد: «حالا برو به‌ زندگي‌ات‌ ساماني‌ بده‌، اگر هم‌ كاري‌ داشتي‌ به‌ من‌ زنگ‌ بزن‌.»
زير لب‌ گفتم‌: «مامان‌، اتفاقي‌ براي‌ پدر افتاده‌؟»
مامان‌ سرش‌ را نزديك‌ گوشم‌ آورد و گفت‌: «تو هم‌ پنجاه‌ سال‌ را بگذراني‌، اين‌ اتفاق‌ برات‌ مي‌افتد.»
وقتي‌ به‌ تظاهرات‌ مي‌رفتيم‌، پدر مي‌گفت‌: «بله‌. مسلم‌ است‌ كه‌ پسرهاي‌ من‌ بايد بروند تظاهرات‌. چرا؟ چون‌ خميني‌ گفته‌ است‌ تظاهرات‌ خياباني‌ بايد ادامه‌ پيدا كند. پسر خودش‌ كه‌ نمي‌رود.» و با عصبانيت‌ يك‌ وينستون‌ طلايي‌ روشن‌ مي‌كرد: «اصلاً اين‌ مردكه‌ آمده‌ شر به‌پا كند.»
وقتي‌ صداي‌ تيراندازي‌ اوج‌ مي‌گرفت‌، پدر يكي‌ از چراغ‌ها را خاموش‌ مي‌كرد، و لحظاتي‌ پشت‌ ستون‌هاي‌ اتاق‌ پذيرايي‌ مي‌ماند. ستون‌هايي‌ كه‌ بر الگوي‌ ستون‌هاي‌ تخت‌ جمشيد ساخته‌ شده‌ بود، با سرستون‌هايي‌ از كلة‌ حيواني‌ كه‌ نه‌ به‌ شير مي‌مانست‌ و نه‌ به‌ اسب‌. جانوري‌ بود كه‌ شايد هزاران‌ سال‌ بعد، از تركيب‌ شير و اسب‌ به‌ وجود مي‌آمد، با دخالت‌ كوچكي‌ از عقاب‌.
پدر پشت‌ اين‌ ستون‌ها احساس‌ امنيت‌ مي‌كرد و قدرت‌ اصلي‌اش‌ را باز مي‌يافت‌ و قدم‌ مي‌زد. مطمئن‌ بود كه‌ تب‌ تند زود به‌ عرق‌ مي‌نشيند، هياهو فروكش‌ مي‌كند، و مثل‌ قيام‌هاي‌ قبل‌، عده‌اي‌ راهي‌ گورستان‌ مي‌شوند و شاه‌ باز قدرت‌ بيشتري‌ خواهد گرفت‌.
مامان‌ هميشه‌ كنار مبل‌ پدر روي‌ زمين‌ مي‌نشست‌. زمين‌ را بيشتر دوست‌ داشت‌. روزنامه‌ها را بي‌آنكه‌ بخواند ورق‌ مي‌زد، و همة‌ حواسش‌ به‌ پدر بود كه‌ چه‌ مي‌گويد، چه‌ مي‌كند، چه‌ مي‌خورد، و چه‌ تصميم‌ تازه‌اي‌ دارد. و گاه‌ انگشت‌ شست‌اش‌ را مي‌خواباند روي‌ قالي‌ كه‌ خرده‌ريزه‌هاي‌ شيريني‌ يا نان‌ را جمع‌ كند، بعد به‌ آشپزخانه‌ مي‌رفت‌، لابد براي‌ سركشي‌ به‌ غذا. و باز برمي‌گشت‌ سر جاش‌ مي‌نشست‌. وقتي‌ خم‌ مي‌شد انبوه‌ موي‌ مشكي‌ پر پيچ‌ و تابش‌ سرريز مي‌كرد، صورتش‌ را مي‌پوشاند، ولي‌ مامان‌ از زير موهاش‌ همه‌ چيز را مي‌ديد. نيمرخ‌ مي‌ايستاد و از گوشة‌ چشم‌ها نگاه‌ مي‌كرد. سرش‌ را به‌ اندازه‌اي‌ برمي‌گرداند كه‌ بتواند نيمرخ‌ نگاه‌ كند. با انگشتري‌ فيروزة‌ گران‌قيمتي‌ كه‌ انگار گنبدي‌ آبي‌ بر خاك‌ آفتاب‌خوردة‌ حاشية‌ كوير برآمده‌ است‌. نيمرخ‌ به‌ پدر نگاه‌ كرد: «شاه‌ نازنين‌ ما را بيرون‌ كردند، حالا دارند همه‌ جا را به‌ آتش‌ مي‌كشند.»
پدر روي‌ مبل‌ چوب‌ گردوي‌ براقي‌ كه‌ پارچه‌هاش‌ مخمل‌ ليلي‌ و مجنون‌ بود، پاهاش‌ را روي‌ هم‌ مي‌انداخت‌ و با دست‌، مچ‌ پاش‌ را نگه‌ مي‌داشت‌ كه‌ بي‌جهت‌ تكان‌ تكان‌ نخورد و آن‌ كفش‌ ورني‌ براق‌، با سگك‌ طلايي‌اش‌ حواس‌ ديگران‌ را پرت‌ نكند. صورتي‌ گوشتالو داشت‌، و موهايي‌ كه‌ جعدش‌ درست‌ روي‌ كاكلش‌ مي‌پيچيد، نيم‌دايره‌اي‌ كه‌ بارها در هم‌ تكرار مي‌شد. نيم‌دايره‌اي‌ كه‌ اگر پاي‌ يكي‌ از چك‌هاش‌ مي‌نشست‌، چند ميليون‌ را جابجا مي‌كرد. هروقت‌ مي‌خواست‌ يك‌ امضاي‌ نيم‌دايره‌ بيندازد پاي‌ چك‌، لبخندي‌ از چشم‌هاي‌ درشتش‌ مي‌ريخت‌ بر پهنة‌ صورتش‌ و بعد مثل‌ يك‌ قطره‌ مي‌افتاد روي‌ چك‌.
پدر مدتي‌ طولاني‌ خانه‌نشين‌ شد. شب‌ و روز در آن‌ اتاق‌ بزرگ‌ خودش‌ را به‌ چيزي‌ سرگرم‌ مي‌كرد، با هر تق‌ و توقي‌ گوش‌هاش‌ تيز مي‌شد، و آنقدر در خانه‌ ماند تا انقلاب‌ شد.
اعلاميه‌ها را مي‌خواند، راديو بي‌. بي‌. سي‌ گوش‌ مي‌داد، و با ديدن‌ هر آدمي‌ بحث‌ سياسي‌ را شروع‌ مي‌كرد. روزنامه‌ها را آنقدر خوانده‌ بود كه‌ دقيقاً مي‌دانست‌ كدام‌ خبر در كدام‌ ستون‌ چاپ‌ شده‌. عكس‌ گمشدگان‌ را نگاه‌ مي‌كرد و نگران‌ حال‌ و روز بچه‌هاش‌ بود. نه‌ مي‌توانست‌ زنجيرشان‌ كند، و نه‌ بيرون‌ رفتن‌شان‌ را تحمل‌ مي‌كرد. هر خبري‌ را مي‌خواند، يك‌ چيزي‌ مي‌پراند. روزنامه‌ها عكسي‌ چاپ‌ كرده‌ بودند كه‌ نظاميان‌ در برابر خميني‌ سلام‌ داده‌ بودند. پدر معتقد بود كه‌ اينها همه‌ ساختگي‌ است‌. گفت‌: «كدام‌ افسري‌ جرئت‌ دارد خودش‌ را به‌ اين‌ روز بيندازد.» بعد رو به‌ اسد كرد: « عده‌اي‌ ساده‌لوح‌ مثل‌ تو، لباس‌ نظامي‌ پوشيده‌اند و رفته‌اند جلو خميني‌ براي‌ خودشيريني‌.»
اسد گفت‌: «پدر، من‌ خودم‌ آنجا بودم‌. همه‌شان‌ از افسران‌ رده‌بالاي‌ نيروي‌ هوايي‌ بودند.»
پدر روزنامه‌ها را جلو چشمش‌ دور و نزديك‌ كرد: « همة‌ روزنامه‌ها همين‌ عكس‌ را انداخته‌اند، عكسي‌ كه‌ از پشت‌ سر گرفته‌ شده‌، اگر راست‌ مي‌گويند يك‌ عكس‌ از روبرو چاپ‌ مي‌كردند كه‌ بالاخره‌ يك‌ كدام‌ از اين‌ افسرها قابل‌ شناسايي‌ باشند. اين‌ چيزها همه‌اش‌ ساختگي‌ است‌. روزنامه‌نگارها دارند عقده‌هاشان‌ را سر اعليحضرت‌ خالي‌ مي‌كنند، اما اگر شاه‌ برگردد، واي‌ به‌ حالشان‌.»
من‌ گفتم‌: «ولي‌ ماجرا به‌ اين‌ سادگي‌ها نيست‌. ما دستمان‌ توي‌ كار است‌. در موازنة‌ قدرت‌ جايي‌ براي‌ سلطنت‌ وجود ندارد.»
پدر با هر دو دست‌ پاي‌ راستش‌ را گرفت‌ كه‌ تكان‌ تكان‌ نخورد: «دعواي‌ اصلي‌، دعواي‌ امريكا و انگليس‌ است‌. انگلستان‌ چند بار بختش‌ را آزمايش‌ كرد؛ بعد از ترور ناصرالدين‌ شاه‌، زمان‌ مشروطه‌ كه‌ آخوندها را كشيد به‌ سفارت‌. مگر آن‌ عكس‌ را بارها نشانتان‌ نداده‌ام‌ كه‌ يك‌ لشكر بي‌انتهاي‌ آخوند در سفارت‌ انگليس‌ ايستاده‌اند، و آن‌ صحنة‌ پلوخوري‌. ديگ‌هاي‌ پلو، و قيمه‌. آن‌هم‌ لابُد قيمة‌ امام‌ حسين‌!»
اسد گفت‌: «پدر، ولي‌ امام‌ خميني‌ فرق‌ دارد. بيا بيرون‌ اين‌ مردم‌ را ببين‌. ببين‌ براش‌ چه‌ مي‌كنند.»
پدر گفت‌: «خوشي‌ زده‌ زير دلشان‌، نمي‌دانند با خودشان‌ دارند چه‌ مي‌كنند.»
سعيد گفت‌: «شما فكر مي‌كنيد ايرج‌ هم‌ خوشي‌ زده‌ بود زير دلش‌؟ به‌خاطر يك‌ تئاتر چهار سال‌ زنداني‌ كشيد. مردم‌ از اختناق‌ به‌ ستوه‌ آمده‌اند و ريخته‌اند بيرون‌. تازه‌، آخوندهاي‌ زمان‌ مشروطه‌ را با آدم‌هايي‌ مثل‌ پدر طالقاني‌ يكي‌ مي‌دانيد؟»
«همه‌شان‌ سروته‌ يك‌ كرباس‌اند. شماها هم‌ همه‌ سروته‌ يك‌ كرباس‌ايد. از ايرج‌ بگير تا تو نيم‌ وجبي‌ كه‌ واسة‌ من‌ مجاهد شده‌اي‌.»
اسد گفت‌: «برگرديم‌ سر اصل‌ مطلب‌. بايد يك‌ اعلاميه‌ بدهيم‌ و به‌ انقلاب‌ بپيونديم‌. نگذار زمان‌ بگذرد. پشيمان‌ مي‌شوي‌، پدر.»
«تو هم‌ تحريك‌شدة‌ ايرجي‌، نمي‌خواهد غصة‌ مرا بخوري‌.»
يك‌ هفته‌ هم‌ طول‌ نكشيد كه‌ پدر اطلاعية‌ اعتصاب‌ كمپاني‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌ را در تمام‌ روزنامه‌هاي‌ صبح‌ و عصر چاپ‌ كرد، يك‌ صفحة‌ تمام‌، و اين‌ شايد يكي‌ از چشمگيرترين‌ اطلاعيه‌هايي‌ بود كه‌ در طول‌ روزهاي‌ انقلاب‌ چاپ‌ مي‌شد:
«كارگران‌، كارمندان‌، و مديريت‌ كمپاني‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌ (سهامي‌ خاص‌) با كمال‌ خوشوقتي‌ ضمن‌ اعلام‌ همبستگي‌ با انقلاب‌ شكوهمند و راستين‌ ملت‌ ايران‌ به‌ رهبري‌ زعيم‌ عاليقدر حضرت‌ امام‌ خميني‌، انتخاب‌ چهرة‌ محبوب‌ مبارزان‌ و مجاهدان‌ و دانشگاهيان‌ ايران‌، آقاي‌ مهندس‌ مهدي‌ بازرگان‌ را به‌ نخست‌وزيري‌ دولت‌ موقت‌، به‌ مردم‌ شهيدپرور و روحانيون‌ محترم‌، به‌خصوص‌ نستوه‌ عاليقدر حضرت‌ آيت‌الله‌ طالقاني‌ تبريك‌ و تهنيت‌ عرض‌ مي‌نمايد.»
- حاج‌ فريدون‌ اماني‌.
ايرج‌ آگهي‌ را مي‌خواند و مي‌خنديد. گفت‌: «پدر، چرب‌تر از آني‌ بود كه‌ ما فكر مي‌كرديم‌.»
«آره‌. سعي‌ كردم‌ هواي‌ همه‌تان‌ را داشته‌ باشم‌.»
«قابش‌ كن‌، پدر.»
«آره‌. پس‌ چي‌؟ بيا بچه‌.» و به‌ من‌ نگاه‌ كرد: «برو پنجاه‌ تا از همة‌ روزنامه‌ها بگير.»
اما اصلاً دلش‌ راضي‌ نبود. نمي‌دانست‌ تكليفش‌ را با خودش‌ چه‌ جوري‌ روشن‌ كند، يا با ما. سرگردان‌ مانده‌ بود. گاهي‌ تك‌جمله‌اي‌ مي‌گفت‌ و باز هم‌ طول‌ و عرض‌ پذيرايي‌ را گز مي‌كرد: «به‌ قول‌ اعليحضرت‌، ايران‌ را كه‌ ايرانستان‌ كرديد، خوب‌، بعد؟»
مامان‌ گفت‌: «زياد به‌ خودت‌ فشار نياور.»
پدر مشت‌ گره‌شده‌اش‌ را در كف‌ دست‌ ديگرش‌ كوبيد: «آدم‌ با شهر خودش‌، با مملكت‌ خودش‌ اينجور مي‌كند؟ چيزي‌ باقي‌ گذاشته‌اند؟»
من‌ و امير كمونيست‌ و عبدالناصر تمام‌ روز را در دانشگاه‌ تهران‌ بوديم‌. كلاس‌هاي‌ درس‌ تعطيل‌ بود. هرطرف‌ كه‌ سر مي‌چرخاندي‌ عده‌اي‌ داشتند پوستر يا اعلاميه‌اي‌ نصب‌ مي‌كردند. گُله‌ به‌ گُله‌ تظاهرات‌ بود، سالن‌ها شده‌ بود مركز سخنراني‌، عده‌اي‌ طومارها را مي‌آويختند، عده‌اي‌ شعار مي‌دادند، و چهره‌هاي‌ سرشناس‌ سخنراني‌ مي‌كردند؛ مسعود رجوي‌، عبدالكريم‌ لاهيجي‌، ابوالحسن‌ بني‌صدر، عباس‌ ميلاني‌، اسلام‌ كاظميه‌، علي‌ ميرفطروس‌، موسي‌ خياباني‌، مهدي‌ خانبابا تهراني‌، غلامحسين‌ ساعدي‌، ايرج‌ اماني‌، علي‌ كشتگر، فرخ‌ نگهدار، قاسم‌ عابديني‌ و خيلي‌هاي‌ ديگر.
از دانشگاه‌ مي‌رفتيم‌ چهارراه‌ داس‌ و چكش‌. جمعيت‌ از دم‌ دانشگاه‌ تهران‌ تا ته‌ خيابان‌ اميرآباد ادامه‌ داشت‌ كه‌ اسمش‌ شده‌ بود خيابان‌ كارگر. از آن‌طرف‌ هم‌ از جلو ساختمان‌ وزارت‌ كشاورزي‌ تا ته‌ بلوار اليزابت‌ سيل‌ آدم‌ بود كه‌ اسمش‌ شده‌ بود بلوار كشاورز. قلب‌ اجتماعات‌ تا مدتي‌ بعد از انقلاب‌ در چهارراه‌ داس‌ و چكش‌ بود. بحث‌، خبر، جنجال‌، فكر حمله‌، و آتش‌افروزي‌ از همان‌جا شعله‌ور مي‌شد. بني‌صدر گفته‌ بود: «بانك‌ها ثروت‌ ملت‌ را مي‌مكند.» و روز بعد يازده‌ بانك‌ مسلحانه‌ سرقت‌ شد كه‌ نقشه‌اش‌ را همان‌جا كشيده‌ بودند.
يك‌ طرف‌ چهارراه‌ پارك‌ فرح‌ بود كه‌ در روزهاي‌ انقلاب‌ به‌ پارك‌ گلسرخي‌ تغيير نام‌ يافت‌. جلو درِ پارك‌ صدها چادر رنگي‌ برپا شده‌ بود كه‌ در چادرها كتاب‌هاي‌ جلد سفيد و پوستر چه‌گوارا مي‌فروختند. چاي‌ و بستني‌ و لوبيا و چيزهاي‌ ديگر هم‌ بود. تنديس‌ نيم‌تنة‌ لنين‌، ونوس‌، داود، زئودي‌ آريا، و مائوتسه‌ تونگ‌. قرينة‌ پارك‌ هم‌ يك‌ ساختمان‌ نيمه‌كاره‌ بود كه‌ ظاهر يك‌ قهوه‌خانة‌ بزرگ‌ را داشت‌ با انواع‌ غذاهاي‌ سردستي‌، چند تا هم‌ آكواريوم‌ در گذرگاه‌ها گذاشته‌ بودند، امّا هركس‌ پاش‌ به‌ آنجا مي‌رسيد، ديگر برنمي‌گشت‌ سرِ كار. شده‌ بود مركز كارگران‌ و كارمندان‌ اعتصابي‌. كارمندان‌ بانك‌هاي‌ سرقت‌شده‌ جزئيات‌ حمله‌ و سرقت‌ را تعريف‌ مي‌كردند، و تأكيد داشتند كه‌ چقدر به‌ سارقين‌ مسلح‌ همراهي‌ كرده‌اند. يكي‌شان‌ كه‌ سبيل‌ كلفتي‌ داشت‌، و صورتش‌ آبله‌گون‌ بود، بالاي‌ بشكة‌ بزرگي‌ ايستاده‌ بود و براي‌ مردمي‌ كه‌ دورش‌ حلقه‌ زده‌ بودند مي‌گفت‌: «من‌ رئيس‌ شعبة‌ ضرابخانه‌ام‌. خوشبختانه‌ سه‌ روز پيش‌ به‌ ما حمله‌ شد، سه‌ نفر بودند. يوزي‌ دستشان‌ بود. من‌ بي‌آنكه‌ حركت‌ مشكوكي‌ بكنم‌ صندوق‌ را تحويل‌شان‌ دادم‌. گفتم‌ تيراندازي‌ نكنيد، لطفاً. آخر من‌ مي‌ترسم‌، از صداي‌ تير مي‌ترسم‌. اما دمشان‌ گرم‌، موقع‌ رفتن‌ رگبار بستند به‌ سرتاسر شيشه‌ها.»
مردم‌ براش‌ كف‌ زدند، هورا كشيدند و از بشكه‌ آوردندش‌ پايين‌. بعد هركس‌ دستي‌ به‌ بدنش‌ مي‌كشيد تا اين‌ قهرمان‌ را يكبار اقلاً لمس‌ كرده‌ باشد. امير كمونيست‌ هم‌ دستي‌ به‌ شانه‌اش‌ زد: «دمت‌ گرم‌!»
گيج‌ و گول‌ بوديم‌، بي‌هدف‌ بوديم‌، از شكستن‌ و آتش‌زدن‌ كيف‌ مي‌كرديم‌، و نمي‌دانستيم‌ چه‌ مي‌خواهيم‌. دود چشم‌هاي‌ ما را گرفته‌ بود، و هيچ‌وقت‌ از خودمان‌ نپرسيديم‌ چرا.

Posted by Abbas at October 17, 2003 08:19 PM
Comments

دوباره سلام بر شما
اين اينترنت هم عجب چيز جالبي است ها
من ميتوانم با عباس معروفي معروف حرف بزنم با نويسنده محبوبم
پس با اجازه بازم حرف ميزنم
آقاي معروفي بنويسيد... بنويسيد... بدانيد قلب ما با نوشته هاي امثال شما ميتپد ما نيازمنديم به نوشته هاي شما پس باز هم حرف دل ما را بنويسيد

Posted by: salman dehghani at July 23, 2004 11:58 AM