October 08, 2003

قسمت دوم"فريدون سه پسر داشت"، فصل من

شايد همه‌ چيز با نان‌ آغاز شد.
ما فرزندان‌ انقلاب‌ نبوديم‌، ما نان‌ بوديم‌. نان‌ داغي‌ كه‌ لقمة‌ چپِ سران‌ حكومت‌ شديم‌. تكه‌ پاره‌مان‌ كردند و خوردند و پاشيدند. نه‌. چه‌ مي‌گويم‌؟ انگار كه‌ در اين‌ خلقت‌ اضافه‌ بوديم‌. ما را مصرف‌ جامعه‌مان‌ نكردند، ما را اِسراف‌ كردند، پخش‌مان‌ كردند كه‌ بر سفرة‌ خودمان‌ ننشسته‌ باشيم‌، كه‌ هيچ‌كداممان‌ در ساختن‌ آن‌ مملكت‌ نقش‌ نداشته‌ باشيم‌. شخصيت‌ و هويت‌مان‌ را به‌ لجن‌ كشيدند كه‌ حتا در اروپاي‌ مترقي‌ هم‌ نتوانيم‌ مثل‌ بقية‌ مردم‌ زندگي‌ كنيم‌. دلم‌ مي‌خواست‌ موهام‌ سياه‌ نبود، سبيلم‌ سياه‌ نبود، آرواره‌هاي‌ بزرگ‌ مي‌داشتم‌، با موهاي‌ بور، از يك‌ نژاد برتر كه‌ احساس‌ غريبي‌ نكنم‌، خارجي‌ نباشم‌، و فكر كنم‌ كه‌ اينجا هم‌ سرزمين‌ من‌ است‌.
سرزمين‌ من‌ كجاست‌؟ من‌ كجايي‌ام‌؟ از كجا به‌ كجا پرتاب‌ شدم‌؟ تو به‌ من‌ بگو، برادر! اصلاً چرا اين‌ جوري‌ شديم‌؟ ما انقلاب‌ كرديم‌، اما انگار منفجر شديم‌. يك‌ تكه‌مان‌ رفت‌ زير خاك‌. يك‌ تكه‌مان‌ ميراث‌خوار شد، افتاده‌ است‌ به‌ دزدي‌ گرگي‌، هرجا بوي‌ پول‌ بيايد سرمايه‌گذاري‌ مي‌كند، با دادستان‌ انقلاب‌ شريك‌ شده‌ كه‌ در جزيرة‌ كيش‌ پاساژ بزند، حالا هم‌ دارد مبليران‌ ورشكسته‌ را مي‌خرد تا آباد كند. يك‌ تكه‌مان‌ به‌ بغداد افتاد، تا زنده‌ بود عربي‌ بلغور مي‌كرد، چريك‌هاي‌ سالخورده‌ را به‌ صف‌ مي‌كشيد و از ميليشياي‌ خواهران‌ سان‌ مي‌ديد. آخرش‌ توي‌ بيابان‌ها جوري‌ لت‌ و پارش‌ كردند كه‌ انگار گرگ‌ او را دريده‌. آره‌، گرگ‌ او را دريد.
«ما هم‌ اسير اين‌ خاك‌ شديم‌، آويزان‌، مثل‌ دندان‌ عاريه‌ كه‌ با عطسة‌ كوچكي‌ از دهنشان‌ پرتاب‌ شويم‌. پرتاب‌ هم‌ نشويم‌ فقط‌ زنده‌ايم‌، زندگي‌ كه‌ نمي‌كنيم‌. آلماني‌ يك‌ اخلاقي‌ دارند كه‌ اگر هزارتا گُل‌ براشان‌ بكاري‌ نمي‌گويند مرسي‌. ولي‌ اگر پات‌ را روي‌ يكي‌ از همان‌ گل‌ها بگذاري‌، مي‌گويند ببينيد اين‌ خارجي‌ها با گل‌هاي‌ ما چكار مي‌كنند!»
ناصر گفت‌: «اين‌ هم‌ اهانتي‌ بود به‌ بشريت‌.»

داشتيم‌ در حاشية‌ راين‌ بستني‌ ليس‌ مي‌زديم‌، دنيا را سياحت‌ مي‌كرديم‌، و غش‌ غش‌ مي‌خنديديم‌. نمي‌دانم‌ چرا هردومان‌ سرحال‌ بوديم‌. گفتم‌: «عبدالناصر، يادت‌ هست‌ اسم‌ حسن‌ بورَك‌ را گذاشته‌ بودي‌ حسن‌ كون‌كمانچه‌؟»
«آره‌، آره‌. وقتي‌ راه‌ مي‌رفت‌ مثل‌ كمانچه‌ قر مي‌داد.»
پيرزني‌ از روبرو مي‌آمد كه‌ زل‌ زده‌ بود به‌ ما. وقتي‌ به‌ ما رسيد سر تا پامان‌ را ورانداز كرد و گفت‌: «خيلي‌ خوشمزه‌ است‌، نه‌؟»
ناصر مبهوت‌ بود و لبخند مي‌زد. آلماني‌ نمي‌دانست‌ و آخرش‌ هم‌ ندانسته‌ از اين‌ دنيا رفت‌. پرسيد: «چي‌ گفت‌؟»
كينة‌ كهنه‌اي‌ را كه‌ از آلماني‌ها داشتم‌ يكجا خرج‌ كردم‌. گفتم‌: «انگار بستني‌ او را ليس‌ مي‌زنيم‌. مي‌گفت‌؛ خوب‌ بستني‌ ما را ليس‌ مي‌زنيد و حال‌ مي‌كنيد!»
بستني‌اش‌ را پرت‌ كرد توي‌ سطل‌ آشغال‌ و رفت‌ توي‌ لك‌. گفت‌: «ويلچرم‌ را بياور.»
براش‌ آوردم‌ و كمك‌ كردم‌ كه‌ سوار شود. گفت‌: «مرا به‌ خانه‌ام‌ ببر.»
نه‌ برادر، ما انقلاب‌ نكرديم‌، ما منفجر شديم‌. و چه‌ مسيري‌ طي‌ شد تا من‌ به‌ اين‌ بيغولة‌ تاريخي‌ پرتاب‌ شدم‌. براي‌ بدست‌ آوردن‌ همين‌ اتاق‌ تنهايي‌، آه‌، خدا پدر همة‌ شما را بيامرزد. من‌ جانم‌ به‌ لبم‌ رسيد، هزار بار دست‌ به‌ دامن‌ اين‌ و آن‌ شدم‌، چند تا گواهي‌ دكتر بردم‌، اما نمي‌توانستم‌ قانع‌شان‌ كنم‌. مسخره‌ است‌، سه‌ ماه‌ طول‌ كشيد تا سمپاشي‌هاي‌ يكي‌ دوتا از هموطنان‌ خودم‌ را خنثي‌ كنم‌. در بخش‌ هفت‌ زندگي‌ مي‌كنند، اما مثلاً اگر من‌ در بخش‌ چهار، يك‌ اتاق‌ خصوصي‌ داشته‌ باشم‌ انگار خواهر آنها گاييده‌ مي‌شود. هروقت‌ خانم‌ هايكه‌ را مي‌ديدم‌ او را متقاعد مي‌كردم‌ كه‌ وضع‌ روحي‌ام‌ به‌ سامان‌ نيست‌، بر اثر فشارها يكباره‌ حال‌ خودم‌ را نمي‌فهمم‌، سر و صدا را نمي‌توانم‌ تحمل‌ كنم‌. گفتم‌ همة‌ آدم‌ها را با هم‌ قاطي‌ نكنيد، مثل‌ زندان‌ اوين‌ كه‌ بچه‌هاي‌ سياسي‌ را مي‌ريختند توي‌ بند قاچاقچيان‌ مواد مخدر. ما سال‌ها كار سياسي‌ كرده‌ايم‌، خيلي‌ چيزها را نمي‌توانيم‌ تحمل‌ كنيم‌.
پرستار لندهور هم‌ كمك‌ كرد تا از اتاق‌ چهار نفره‌ خلاص‌ شدم‌. از خُر و پُف‌هاي‌ شبانه‌، از نك‌ و نال‌ روزمره‌، از خنده‌هاي‌ مسخره‌، چه‌ مي‌دانم‌. حتا از ديدارهاي‌ اجباري‌ آن‌ هموطن‌ خلاص‌ شدم‌. مي‌آمد قربان‌ صدقه‌ام‌ مي‌رفت‌ ولي‌ پشت‌ سرم‌ حرف‌ و حديث‌ درست‌ مي‌كرد. ديگر اسمش‌ را هم‌ نمي‌آورم‌. و اصلاً بهش‌ فكر هم‌ نمي‌كنم‌. گوشة‌ خودم‌ را دارم‌، تنهايي‌ خودم‌، و همين‌ برام‌ كافي‌ است‌.
دست‌ به‌ دامن‌ خانم‌ هايكه‌ و آقاي‌ پرستار شدم‌ تا فكري‌ به‌ حالم‌ بكنند. از امير كمونيست‌ هم‌ خواستم‌ كه‌ در جلسة‌ ما حضور داشته‌ باشد. پرستار لندهورمان‌ اهل‌ قبرس‌ است‌، اهل‌ منطق‌ و استدلال‌. و اينكه‌ دو دوتا مي‌شود چهارتا. گفتم‌ اي‌ قربان‌ هرچه‌ آدم‌ چيز فهم‌. خوشم‌ مي‌آيد كه‌ همه‌ چيز طبق‌ ارقام‌ و آمار پيش‌ برود. هرچه‌ باشد زماني‌ دانشجوي‌ آمار بودم‌.
آقاي‌ پرستار همان‌طور كه‌ مچاچنگش‌ را مي‌خاراند، گفت‌: «قبل‌ از اينكه‌ جلسه‌ را شروع‌ كنيم‌ بگذار برات‌ روشن‌ كنم‌ كه‌ ما در چه‌ وضعي‌ هستيم‌. ما امروز به‌ درخواست‌ تو تشكيل‌ جلسه‌ داده‌ايم‌ كه‌ دربارة‌ بازگشتت‌ به‌ ايران‌ حرف‌ بزنيم‌. تو بايد ما را قانع‌ كني‌ كه‌ براي‌ بازگشتت‌ دلايل‌ محكمي‌ داري‌، خطري‌ تهديدت‌ نمي‌كند، و اينكه‌ راه‌هاي‌ مناسب‌ را بشناسي‌. اما قبل‌ از اينكه‌ وارد اين‌ مباحث‌ شويم‌، من‌ بايد به‌طور خلاصه‌ شرح‌ بدهم‌ كه‌ تو، عزيز، بداني‌ بيمارهاي‌ اين‌ آسايشگاه‌ چه‌ جور آدم‌هايي‌ هستند. طبق‌ آخرين‌ تعريف‌هاي‌ علم‌ روان‌شناسي‌، بيمارهاي‌ اعصاب‌ و روان‌ سه‌ دسته‌اند. دستة‌ اول‌ كساني‌اند كه‌ ادعا دارند. مثل‌ ادعاي‌ خدايي‌، يا رهبري‌، يا چيزي‌ شبيه‌ به‌ اين‌. اين‌ نوع‌ بيماران‌ هيچ‌كس‌ را قبول‌ ندارند و حرف‌، حرف‌ خودشان‌ است‌. هيچوقت‌ به‌ حرفت‌ گوش‌ نمي‌دهند، فقط‌ يك‌ جواب‌ آماده‌ در چنته‌ دارند كه‌ هرچه‌ بگويي‌، آن‌ را مصرف‌ مي‌كنند. اگر سر بچرخاني‌، دور و برت‌ از اينجور آدم‌ها زياد مي‌بيني‌. دستة‌ دوم‌ افرادي‌ هستند كه‌ پديده‌ها را از عينك‌ خودشان‌ بررسي‌ مي‌كنند، پشت‌ هر چيز يك‌ توطئه‌ مي‌بينند. به‌ افراد جامعه‌ ظنين‌اند، براي‌ هر اقدامي‌ دچار ترديد و تزلزل‌ مي‌شوند، به‌ همين‌ خاطر بيكاري‌ را بر هر كاري‌ ترجيح‌ مي‌دهند. منزه‌طلب‌ هستند و همين‌ منزه‌طلبي‌ دليل‌ اصلي‌ بيكاري‌شان‌ است‌. از ديد آنها هركس‌ كار بكند به‌ جايي‌ وابسته‌ است‌. مثلاً من‌ كه‌ از قبرس‌ آمده‌ام‌ اينجا و دارم‌ كار مي‌كنم‌، با كمك‌ سازمان‌ سيا آمده‌ام‌ كه‌ ببينم‌ آنها چه‌كار مي‌كنند تا بروم‌ گزارش‌ كنم‌. بنابراين‌، اقدامات‌ و حركات‌ ديگران‌ را پيچيده‌ در طرح‌ و توطئه‌اي‌ از پيش‌ آماده‌ مي‌دانند و با آن‌ برخوردهاي‌ خشن‌ و بيرحمانه‌ مي‌كنند. اما دستة‌ سوم‌ كه‌ من‌ به‌ آنها بيمار روان‌ و اعصاب‌ اطلاق‌ نمي‌كنم‌، به‌ نظر من‌ ديوانه‌اند. ديوانه‌ها مشكل‌شان‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ يك‌ نقطه‌ از بدنشان‌ متمركز مي‌شوند، و مغزشان‌ تحت‌ سلطة‌ آن‌ نقطه‌ از بدنشان‌ در مي‌آيد. تو فكر كن‌ وقتي‌ آلت‌ تناسلي‌ آدم‌ جاي‌ مغزش‌ بخواهد فرمان‌ بدهد، چه‌ اتفاقي‌ مي‌افتد. مذكرش‌ مي‌خواهد دنيا را پاره‌ كند، و مؤنثش‌ مي‌خواهد همة‌ دنيا را بكشد وسط‌ لنگش‌. يا مثلاً مشت‌ آدم‌، مغز آدم‌ باشد خوب‌، معلوم‌ است‌، مي‌خواهد به‌ هر جا يا هر چيزي‌ كه‌ فرود مي‌آيد، فرو بريزد و خودش‌ را اثبات‌ كند. اما قبل‌ از آن‌ من‌ بايد توضيح‌ بدهم‌ كه‌ تو كي‌ هستي‌، مجيد. ببين‌ عزيز، تو ديوانه‌ نيستي‌، تو يك‌ آدم‌ سياسي‌كار حرفه‌اي‌ خيلي‌ معروف‌ هستي‌ كه‌ در بازي‌هاي‌ قدرت‌، مبارزه‌ات‌ را ناديده‌ گرفته‌اند و بهت‌ فشار آمده‌، در نتيجه‌ فرق‌ تو با افراد بخش‌ هفت‌ اين‌ است‌ كه‌ آنها ديوانه‌اند اما تو اعصابت‌ بيمار است‌. بايد كمي‌ دارو بخوري‌، استراحت‌ كني‌، مطالعة‌ آزاد داشته‌ باشي‌ تا بر اعصابت‌ مسلط‌ شوي‌ و بي‌خود و بي‌جهت‌ نزني‌ زير چشم‌ مردم‌ را كبود كني‌. همين‌.»
گفتم‌: «اين‌ خط‌آهن‌هاي‌ آلمان‌ وقتي‌ نزديك‌ بانهوف‌ مي‌شود تابه‌حال‌ دقت‌ كرده‌ايد؟ چه‌ جوري‌ يك‌ رانندة‌ قطار مي‌فهمد كه‌ كدام‌ راه‌ را بايد برود كه‌ در سكوي‌ اعلام‌شده‌ قرار بگيرد؟ آدم‌ واقعاً سردرگم‌ مي‌شود. ما هم‌ در زمان‌ انقلاب‌ همين‌جور سردرگم‌ بوديم‌. حالا هم‌ وضعيت‌ بهتري‌ نداريم‌.»
امير كمونيست‌ گفت‌: «آلماني‌ها راه‌آهن‌شان‌ را اساسي‌ ساخته‌اند كه‌ ازش‌ استفادة‌ اساسي‌ بكنند، پول‌ خوبي‌ هم‌ ازش‌ در مي‌آورند، و از اين‌ حرف‌ها. اما تكليف‌ تو چه‌ مي‌شود، مجيد! بحث‌ را به‌ بيراهه‌ نكش‌، خواهش‌ مي‌كنم‌.»
امير رفيق‌ شفيق‌ من‌ بود. تنها يادگار دوران‌ قديم‌. نوك‌ بيني‌اش‌ كمي‌ كج‌ بود، و طرف‌ راست‌ بدنش‌ به‌خاطر شكنجه‌هاي‌ زندان‌ افت‌ پيدا كرده‌ بود. لاغر و استخواني‌ و بداخلاق‌، با موهاي‌ جوگندمي‌ و آن‌ حرف‌ زدن‌ توك‌ زباني‌اش‌. سال‌ها عضو سازمان‌ تلاشگران‌ دموكراسي‌ بود، و بعدها زد بغل‌ و تاجر فرش‌ ايراني‌ شد.
گفتم‌: «منظورم‌ اين‌ بود كه‌ حالا هم‌ سردرگم‌ و گيجم‌. براي‌ همين‌ هم‌ جلسه‌ داريم‌، مگر نه‌؟ عمرم‌ دارد تباه‌ مي‌شود. حكومت‌ها با هم‌ كنار آمده‌اند، دسته‌ دسته‌ پناهنده‌ها پاسپورتشان‌ را عوض‌ مي‌كنند و بي‌سر و صدا مي‌روند و مي‌آيند، صداش‌ را هم‌ در نمي‌آورند. من‌ اينجا توي‌ اين‌ بيغولة‌ تاريخي‌ مانده‌ام‌ كه‌ بپوسم‌، احساس‌ حقارت‌ كنم‌، و با همه‌ چيز غريبه‌ باشم‌. من‌ تكليفم‌ با خودم‌ روشن‌ نيست‌، اصلاً نمي‌فهمم‌ چرا بايد در اين‌ آسايشگاه‌ پير بشوم‌؟»
هايكه‌ گفت‌: «البته‌.»
آشيانة‌ بانهوف‌ مركزي‌ كلن‌، آشيانة‌ فرانكفورت‌، آشيانة‌ هامبورگ‌، چه‌ مي‌دانم‌، آشيانه‌ها هميشه‌ آدم‌ را به‌ فكر فرو مي‌برد. روزهايي‌ بود كه‌ وقتي‌ به‌ آن‌ آهن‌هاي‌ كلفت‌ تابيده‌ با پيچ‌ و مهره‌هاي‌ عظيم‌ نگاه‌ مي‌كردي‌، همه‌ چيز سرد و غم‌انگيز بود. روزهايي‌ هم‌ بود كه‌ شُكوه‌آميز بود.
آقاي‌ پرستار خم‌ شد و ساق‌ پاش‌ را آنقدر خاراند كه‌ دلش‌ خنك‌ شد. گفت‌: «بايد انگيزة‌ برگشتن‌ خودت‌ را روشن‌ كني‌، آقاي‌ مجيد اماني‌.»
هيجاني‌ وجودم‌ را گرفت‌ كه‌ تنها توانستم‌ با دو انگشت‌ تفي‌ به‌ كفشم‌ بزنم‌ و بگويم‌: اوكي‌. از اينكه‌ دوباره‌ يك‌ نارنجك‌ توي‌ دستم‌ مي‌گيرم‌ و مثل‌ نارنج‌ باهاش‌ ور مي‌روم‌، خوب‌، به‌ شوق‌ مي‌آمدم‌.
گفتم‌: «شايد همه‌ چيز با اين‌ عكس‌ شروع‌ شد.»
همانطور كه‌ حرف‌ مي‌زدم‌، عكس‌ را از لاي‌ كتاب‌ سيذارتا بيرون‌ آوردم‌ و به‌ هايكه‌ نشان‌ دادم‌.
ما سه‌ برادر، اسد و من‌ و سعيد رديف‌ جلو روي‌ پله‌هاي‌ باغ‌ پدر در ميگون‌ نشسته‌ايم‌، پشت‌ سرمان‌، پدر وسط‌ نشسته‌ است‌، مامان‌ و انسي‌، يكي‌ اين‌طرف‌، يكي‌ آن‌طرف‌. ايرج‌ هم‌ در عكس‌ نيست‌. تازه‌ از زندان‌ آزاد شده‌ بود، و داشت‌ عكس‌ مي‌گرفت‌.
امير كمونيست‌ گردن‌ كشيد. هايكه‌ عكس‌ را به‌ طرفش‌ دراز كرد، و من‌ برايشان‌ توضيح‌ دادم‌ كه‌ آن‌ روز، چند ساله‌ بودم‌. امير گفت‌: «اين‌ را از كجا پيدا كردي‌؟ نداشتي‌اش‌.»
«آره‌. لاي‌ يك‌ كتاب‌ قديمي‌ بود. يادگار ايرج‌.»
«بيچاره‌ ايرج‌.»
و صورتش‌ با لبخند باز شده‌ بود. عينكش‌ را برداشت‌ و چشم‌هاش‌ را ماليد، دوباره‌ گذاشت‌: «چقدر عوض‌ شده‌اي‌، مجيد! جوجه‌ بودي‌. يادت‌ هست‌؟ اسد، بابات‌، مامانت‌.» لحظه‌اي‌ سكوت‌ كرد و بعد گفت‌: «سعيد هم‌ كه‌ مفت‌ باخت‌.»
«آره‌. بيچاره‌ سعيد.»
گاه‌ و بيگاه‌ خبري‌ از سعيد مي‌رسيد. يكبار شنيدم‌ كه‌ دستور سازماني‌ داشته‌ از زنش‌ جدا شود، چون‌ نرگس‌ در كادر پايين‌تري‌ بوده‌ و اين‌ مسايل‌ مشكلات‌ سياسي‌ به‌ وجود مي‌آورده‌ است‌. بچه‌شان‌، مسعود را هم‌ همراه‌ خيلي‌ از بچه‌ها فرستاده‌ بودند آلمان‌ كه‌ مي‌گفتند اين‌ بچه‌ها در ساختماني‌ زير نظر سازمان‌ مجاهدين‌ در كلن‌ دارند بزرگ‌ مي‌شوند. يا بعدها فهميدم‌ كه‌ سعيد در مجموع‌ هفت‌ ازدواج‌ سازماني‌ در كارنامه‌اش‌ داشته‌ است‌. اما قبل‌ از اينكه‌ در فروغ‌ جاودان‌ كشته‌ شود، يك‌ زن‌ بيست‌وپنج‌ ساله‌ داشته‌ كه‌ مي‌گفتند نابغة‌ سياست‌ است‌ و در آينده‌ از رهبران‌ سازمان‌ خواهد شد. و اين‌ مدتي‌ ذهن‌ مرا مشغول‌ كرده‌ بود كه‌ آيا اين‌ يك‌ ترفيع‌ بوده‌ يا تنزل‌؟
هايكه‌ گفت‌: «طبق‌ تازه‌ترين‌ دستاوردهاي‌ علمي‌، ياخته‌هاي‌ بدن‌ انسان‌ هر هفت‌ سال‌ به‌طور كامل‌ و بنيادي‌ تغيير مي‌كند. تعجبي‌ ندارد كه‌ آدم‌ لاغر سال‌ها پيش‌، امروز چاق‌ شده‌ باشد، كمي‌ صورتش‌ تغيير كرده‌ باشد، يا مثلاً...»
امير كمونيست‌ گفت‌: «دوتا ليوان‌ آب‌ تهران‌ را بخوري‌ نزديك‌ مي‌شوي‌ به‌ حال‌ اولت‌. اين‌ كيسة‌ متورم‌ زير چشم‌هات‌ مال‌ داروهايي‌ است‌ كه‌ خورده‌اي‌. آدم‌ وقتي‌ دارويي‌ را در زمان‌ طولاني‌ مصرف‌ كند يواش‌ يواش‌ قيافه‌اش‌ تغييرات‌ جزئي‌ مي‌كند، و از اين‌ حرف‌ها. اما غصه‌ نخور، مجيد جان‌، همة‌ اين‌ چيزها با دوتا ليوان‌ آب‌ تهران‌ صاف‌ و صوف‌ مي‌شود.»
لعنت‌ بر اين‌ چيفتن‌ حرام‌زادة‌ ناكس‌ كه‌ وقت‌ و بي‌وقت‌ لاي‌ در را باز مي‌كرد و مي‌گفت‌: «مجيد قورباغه‌!»
«گوار...گوار...»
همة‌ ما صداي‌ خانم‌ يونگ‌من‌ را مي‌شنيديم‌: «خواهر!» و اهميتي‌ نمي‌داديم‌. هركس‌ از جلو اتاقش‌ رد مي‌شد، او ملتمسانه‌ مي‌گفت‌: «خواهر!»
مادربزرگم‌ فشار خون‌ داشت‌، و مدام‌ فلوئيتران‌ كا. اِر مي‌خورد. روزي‌ سه‌تا. من‌ هم‌ كارم‌ اين‌ بود كه‌ از داروخانه‌ها بپرسم‌: «آقا، فلوئيتران‌ كا. اِر داريد؟»
«نخير، نداريم‌.»
«پس‌ شما چي‌ داريد؟»
پدر گفت‌: «آبرو.»
وقتي‌ به‌ سن‌ بلوغ‌ رسيدم‌، تازه‌ دلم‌ را به‌ پر و پاي‌ زني‌ خوش‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ خدمتكار خانة‌ ما بود، وردست‌ مامان‌. همين‌جور كه‌ كار مي‌كرد مي‌رفتم‌ توي‌ بحر كپل‌ و ساق‌هاش‌، و وقتي‌ از كنارش‌ رد مي‌شدم‌، خودم‌ را مي‌ماليدم‌ بهش‌. منتظر بودم‌ از دم‌ اتاق‌ ما رد شود تا صداش‌ كنم‌. مي‌گفتم‌: «فهيمه‌، يك‌ دقيقه‌ بيا اين‌ خط‌كش‌ را نگهدار، من‌ اينجا خط‌ بكشم‌.»
آدامس‌ مي‌جويد، و بي‌آنكه‌ حرف‌ بزند، با لبخند سراپام‌ را ورانداز مي‌كرد. سرم‌ را زير مي‌انداختم‌ و حرف‌ مي‌زدم‌: «مي‌داني‌؟ اين‌ ورق‌هاي‌ امتحاني‌ بزرگ‌ است‌، تنهايي‌ نمي‌شود.»
خدا خدا مي‌كردم‌ اسد و سعيد نباشند كه‌ خودشان‌ را نخودِ آش‌ كنند و بگويند: «بده‌ برات‌ خطي‌ بكشم‌ كه‌ حظ‌ كني‌. پسرة‌ لندهور هنوز بلد نيست‌ خط‌ صاف‌ بكشد.»
فهيمه‌ مي‌آمد كنار ميزم‌ مي‌ايستاد، با لبخندي‌ مهربان‌ گاهي‌ دستي‌ هم‌ به‌ موهام‌ مي‌كشيد: «آفرين‌ پسر خوب‌، چقدر ميزت‌ تميز است‌، برق‌ مي‌زند.»
خط‌كش‌ را مي‌گذاشتم‌ روي‌ كاغذ و مي‌گفتم‌: «اينجا را نگه‌دار.»
تمام‌ ورق‌هاي‌ امتحاني‌ را خط‌ مي‌كشيدم‌ و خودم‌ را لاي‌ دست‌هاي‌ فهيمه‌ مي‌ماليدم‌ به‌ پستان‌هاش‌، شكمش‌. و دست‌هام‌ لاي‌ دست‌هاش‌ مي‌دويد. هي‌ پا مي‌شدم‌، مي‌نشستم‌، و او با دو دست‌ دو سر خط‌كش‌ را مي‌گرفت‌، تنش‌ را به‌ من‌ مي‌ماليد، و من‌ داغ‌ مي‌شدم‌. دو خط‌ موازي‌ چسبيده‌ به‌ هم‌ مي‌كشيدم‌ و زير چشمي‌ او را مي‌پاييدم‌. و تا آمدم‌ به‌ خودم‌ بجنبم‌، پدر حق‌ ما را خورده‌ بود، و مامان‌ زيرآب‌ فهيمه‌ را زده‌ بود.
خاطره‌ها عكس‌ مي‌شد. كسي‌ درِ خانه‌ را مي‌زد. پدر زير چفتة‌ موِ اخته‌ در كاديلاك‌ سويل‌ مشكي‌اش‌ نوار گلپا گوش‌ مي‌كرد، و با لُنگ‌ روي‌ داشبورد و شيشه‌هاش‌ دست‌ مي‌كشيد. كسي‌ درِ خانه‌ را مي‌زد. پدر در را باز كرد.
«گارسچي‌ هستم‌ قربان‌، سلام‌ عرض‌ مي‌كنم‌.»
«نمي‌شناسم‌.»
«گارسچي‌ هستم‌ قربان‌، محسن‌ گارسچي‌، شوهر فهيمه‌.»
«عجب‌! پس‌ شوهر فهيمه‌ تويي‌؟ بيا تو. در را هم‌ ببند.»
صداي‌ ناقوس‌ كه‌ بلند شد، پرستار نگاهي‌ به‌ ساعتش‌ انداخت‌ و گفت‌: «خوب‌ دوستان‌، من‌ وقتم‌ تمام‌ شده‌، الا´ن‌ وقت‌ ناهار بيماران‌ است‌ و من‌ بايد بروم‌ سرِ كار. نتيجة‌ اين‌ جلسه‌ را در يك‌ خط‌ بگويم‌: آقاي‌ مجيد اماني‌ با هر انگيزه‌اي‌ تصميم‌ گرفته‌ به‌ كشورش‌ برگردد، و خانم‌ هايكه‌ كمكش‌ مي‌كند كه‌ از راهي‌ مناسب‌ پاسپورتش‌ را عوض‌ كند.»
آدم‌ مهرباني‌ است‌، اما گاهي‌ كه‌ خسته‌ مي‌شود يا بهش‌ فشار مي‌آيد، غش‌ مي‌كند و دراز به‌ دراز مي‌افتد. دهنش‌ كف‌ مي‌كند، چشم‌هاش‌ برمي‌گردد، و رعشه‌اي‌ مثل‌ برق‌گرفتگي‌ تمام‌ بدنش‌ را به‌ تكان‌هاي‌ عصبي‌ وا مي‌دارد. در اين‌جور مواقع‌ ما موظفيم‌ سريعاً زنگ‌ بزنيم‌ تا پرستارهاي‌ بخش‌ ديگر بيايند.
امير كمونيست‌ گفت‌: «مجيد، تو تصميم‌ گرفته‌اي‌ كه‌ برگردي‌، حالا يا به‌خاطر عكس‌، يا نوستالژي‌، يا خستگي‌ و از اين‌ حرف‌ها. من‌ خودم‌ وقتي‌ پاسپورتم‌ را عوض‌ مي‌كردم‌، انگيزه‌ام‌ اين‌ بود كه‌ مادرم‌ را پيش‌ از مرگ‌ ببينم‌. رفتم‌ و آمدم‌، و اتفاقي‌ هم‌ برام‌ نيفتاد. يعني‌ براي‌ من‌ نيفتاد. چند نفري‌ البته‌ گير افتادند و چند نفري‌ هم‌ طبق‌ آمار سازمان‌هاي‌ سياسي‌ ناپديد شدند.»
«يعني‌ چي‌؟»
«يعني‌ اينكه‌ دو سه‌ سالي‌ است‌ ناپديدند. معلوم‌ نيست‌ برگشته‌اند ايران‌، يا جايي‌ منزوي‌ شده‌اند و از اين‌ حرف‌ها.»
عينكش‌ را از چشم‌ برداشت‌ و روي‌ ميز گذاشت‌. دست‌هاش‌ را در هم‌ گره‌ انداخته‌ بود و كمي‌ خميده‌ بود، بي‌آنكه‌ سر بلند كند، گفت‌: «مجيد بيشتر از ديگران‌ خطر كرده‌، سياسي‌تر بوده‌، و از اين‌ حرف‌ها. بايد مراقبش‌ بود.»
هايكه‌ چيزي‌ توي‌ دفترچة‌ كوچكش‌ يادداشت‌ كرد و گفت‌: «اگر اطمينان‌ نداشته‌ باشم‌، هرگز اجازه‌ نمي‌دهم‌ مجيد به‌ ايران‌ برگردد.»
گفتم‌: «من‌ آدمي‌ نيستم‌ بروم‌ لانة‌ جاسوسي‌ گردنم‌ را براي‌ پاسپورت‌ كج‌ كنم‌.»
هايكه‌ گفت‌: «چرا لانة‌ جاسوسي‌؟»
امير گفت‌: «منظورش‌ سفارت‌ ايران‌ است‌، بن‌.»
هايكه‌ خنديد و گفت‌: «باز هم‌ از آن‌ حرف‌هايي‌ زدي‌ كه‌ من‌ نمي‌فهمم‌!»
گفتم‌: «طبقة‌ پنجمش‌ دربست‌ در اختيار اطلاعاتي‌هاست‌.»
هايكه‌ گفت‌: «پاسپورتت‌ را بده‌ به‌ من‌، لازم‌ نيست‌ خودت‌ راه‌ بيفتي‌. اصلاً چه‌ جوري‌ بروي‌؟» و يكي‌ از سيگارهام‌ را برداشت‌، و با حركت‌ دست‌ و چشم‌ اجازه‌ گرفت‌. سرم‌ را جلو بردم‌ و جوري‌ چرخاندم‌ كه‌ بيته‌شون‌ گفتنم‌ صميمانه‌تر جلوه‌ كند. وقتي‌ سيگارش‌ را روشن‌ مي‌كرد انگشت‌هاي‌ باريكش‌ را مي‌ديدم‌ كه‌ از سيگار هم‌ مينياتوري‌تر بود.
امير گفت‌: «راستش‌ در اولين‌ سفري‌ كه‌ به‌ ايران‌ داشتم‌، در جلسة‌ پژوهشگران‌ و متخصصان‌ خارج‌ از كشور، خود رئيس‌ جمهور در يك‌ مهماني‌ خصوصي‌ حضور پيدا كرد و گفت‌: امنيت‌ شما را تأمين‌ مي‌كنيم‌. به‌نظر من‌ حركت‌ دموكراتيك‌ مناسبي‌ بود، خيلي‌ آبرومند. يك‌ دعوت‌ عمومي‌ كرده‌ بودند كه‌ دويست‌ و هفتادوچهارتا از دكترها و مهندس‌ها به‌ ايران‌ رفتند. بعضي‌ها براي‌ اولين‌ بار مي‌رفتند. من‌ خودم‌ مثل‌ مجيد سال‌ها بود كه‌ ايران‌ را نديده‌ بودم‌. با يك‌ برگه‌ رفتم‌، پاسپورت‌ نداشتم‌. هاشمي‌ رفسنجاني‌ گفت‌: ما نمي‌خواهيم‌ كه‌ شما به‌طور كامل‌ به‌ ايران‌ برگرديد. زندگي‌ خودتان‌ را داريد، زن‌ و بچه‌ داريد، و حتماً در جايي‌ مشغول‌ به‌ كار هستيد. ما مي‌خواهيم‌ با ما ارتباط‌ سالم‌ داشته‌ باشيد، دستاوردهاي‌ علمي‌ غرب‌ را به‌ ايران‌ بياوريد، و از اين‌ حرف‌ها. اينها با خودمان‌ ديگر كاري‌ ندارند، فقط‌ از ما مي‌خواهند كه‌ از طريق‌ نامه‌ و فاكس‌ و تلفن‌ و يا حضوري‌، تكنولوژي‌ غرب‌ را به‌ ايران‌ بدهيم‌.»
اين‌ چيزها دلم‌ را گرم‌ مي‌كرد، و فكر مي‌كردم‌ كه‌ بايد پيش‌ از پوسيدن‌، عدد بعد از هفتِ زندگي‌ام‌ را پيدا كنم‌. بايد در اين‌ فرصت‌ طلايي‌ يك‌ جوري‌ با دل‌ بي‌صاحب‌ مانده‌ام‌ كنار بيايم‌. دلم‌ ماده‌ كرده‌ بود و بايد حساب‌ خودم‌ را باهاش‌ صاف‌ مي‌كردم‌. دلم‌ براي‌ كوچه‌هايي‌ كه‌ با ناصر راه‌ رفته‌ بودم‌ تنگ‌ بود.
هايكه‌ سيگارش‌ را نصفه‌ خاموش‌ كرد و ما به‌ ناهارخوري‌ رفتيم‌. امير كمونيست‌ يك‌ اسكناس‌ صد ماركي‌ گذاشت‌ توي‌ جيب‌ سينة‌ كتم‌. انگار همين‌ ديروز بود، چند ماه‌ مثل‌ برق‌ گذشت‌؟
ديروز باز هم‌ هايكه‌ آمده‌ بود، با عجله‌ و هول‌ هولكي‌: «خبرهاي‌ خوبي‌ برات‌ دارم‌، مجيد.»
زن‌ موبور بسيار مهرباني‌ است‌ كه‌ دلش‌ مي‌خواهد به‌ من‌ كمك‌ كند. در سه‌ ماه‌ گذشته‌ آنچه‌ از دستش‌ بر آمده‌ براي‌ من‌ انجام‌ داده‌. صدتا تلفن‌ زده‌ تا بالاخره‌ آنها را ملاقات‌ كرده‌. پاسپورتم‌ را داده‌ و بهشان‌ گفته‌ اگر به‌ دادش‌ نرسيد و كمكش‌ نكنيد، هر اتفاقي‌ ممكن‌ است‌ بيفتد. آنها گفته‌اند: خانم‌ عزيز، ما گروهي‌ هستيم‌ زير نظر مستقيم‌ آقاي‌ رفسنجاني‌ و امنيت‌ ملي‌ كه‌ مي‌خواهيم‌ در زماني‌ بسيار كوتاه‌ پناهندگان‌ سياسي‌ را به‌ كشور برگردانيم‌. گفته‌اند ما سفيران‌ حسن‌نيت‌ هستيم‌، و واقعاً با هرگونه‌ رفتار غيرانساني‌ مخالفيم‌.
هايكه‌ نشست‌. كيفش‌ را گذاشت‌ روي‌ ميز، و همين‌جور كه‌ شال‌ گردنش‌ را باز مي‌كرد، گفت‌: «پس‌ فردا يكي‌ از آنها به‌ ديدارت‌ مي‌آيد كه‌ مي‌خواهد باهات‌ حرف‌ بزند. اسمش‌... اسمش‌ را به‌ من‌ گفت‌... بگذار ببينم‌... ولي‌...»
دفترچه‌اش‌ را با دقت‌ وارسي‌ كرد: «چرا يادم‌ رفته‌ بنويسم‌؟» و بعد به‌ صورتم‌ خيره‌ شد.
مژه‌هاش‌ بي‌رنگ‌ است‌ و شباهت‌ عجيبي‌ به‌ مريم‌ مقدس‌ دارد. به‌خصوص‌ گونه‌هاش‌، و اخمي‌ كه‌ دو سه‌تا چين‌ روي‌ پيشاني‌اش‌ مي‌اندازد تا او بتواند همة‌ حواسش‌ را جمع‌ كند. هرچه‌ بگويي‌ يادداشت‌ مي‌كند، و انگشت‌هاي‌ باريكش‌ موقع‌ نوشتن‌ مي‌لرزد.
گفتم‌: «خانم‌ هايكه‌، من‌ اقامت‌ دائم‌ دارم‌. هر اتفاقي‌ بيفتد دولت‌ آلمان‌ از من‌ دفاع‌ مي‌كند، اينطور نيست‌؟»
حرف‌هام‌ را يادداشت‌ كرد و گفت‌: «بله‌. البته‌.»
براش‌ چاي‌ ريختم‌، با اشاره‌ در ضمن‌ پرسيدم‌ كه‌ ميل‌ دارد؟
گفت‌: «بله‌، البته‌.» و جرعه‌اي‌ نوشيد. عاشق‌ چاي‌ سياه‌ است‌. از آن‌جور آدم‌هايي‌ است‌ كه‌ چاي‌ دم‌كرده‌ به‌ شيوة‌ ايراني‌ دوست‌ دارند و دلشان‌ مي‌خواهد ساعت‌ها درباره‌ موضوعي‌ حرف‌ بزنند. بهترين‌ دوست‌ من‌ است‌. هيچ‌ رابطه‌اي‌، چيزي‌ هم‌ هرگز در ميان‌ نبوده‌، ما واقعاً دو دوست‌ ساده‌ايم‌. وقتي‌ هم‌ اينجا را ترك‌ مي‌كند، اتاق‌ سوت‌ و كور مي‌شود.
گفتم‌: «مامان‌، اين‌ خانة‌ ما چرا اينقدر سوت‌ و كور است‌؟»
«خون‌ ايرجم‌ كه‌ پامال‌ شد. تو و سعيد هم‌ كه‌ نيستيد، انسي‌ هم‌ با آقا داود رفته‌ دكتر پوست‌.»
«براي‌ چي‌؟»
«به‌خاطر لك‌ و پيس‌هايي‌ كه‌ گاهي‌ روي‌ گردن‌ و صورتش‌ پيدا مي‌شود.»
اين‌ هم‌ انسي‌ و داود. انسي‌ از پشت‌ صندلي‌ دست‌ انداخته‌ به‌ گردن‌ داود، و دارد به‌ دريچة‌ دوربين‌ مي‌خندد. داود سرش‌ را كمي‌ كج‌ گرفته‌ تا صورت‌ انسي‌ روي‌ شانه‌اش‌ جا بگيرد. هندوانه‌فروش‌ است‌. از آن‌ ميداني‌هاي‌ خرپول‌ كه‌ هيچ‌ چيزي‌ نمي‌شود از قيافه‌شان‌ فهميد. رفيق‌ جان‌ جانيِ رفيق‌دوست‌ و بقية‌ آن‌ اراذل‌ است‌. پرِقيچي‌ خامنه‌اي‌.
آدم‌ وقتي‌ زياد عكس‌ داشته‌ باشد، و بي‌نظم‌ و ترتيب‌ آنها را در جعبة‌ افتخارات‌ گذشته‌ گذاشته‌ باشد، آيا چه‌ بشود كه‌ بعد از سال‌ها برود سراغ‌ آنها، يكي‌ يكي‌ بردارد، نگاه‌ كند، بيندازد آن‌طرف‌، يكي‌ ديگر بردارد.
انسي‌ هم‌ بعد از طلاق‌ كارش‌ اين‌ است‌ كه‌ جلو آينه‌ بنشيند و به‌ خودش‌ خيره‌ شود. داود نامه‌اي‌ براي‌ پدر نوشته‌ بود و انسي‌ را پس‌ فرستاده‌ بود. من‌ نامه‌اش‌ را اصلاً نديدم‌. ولي‌ مامان‌ پاي‌ تلفن‌ گريه‌كنان‌ برام‌ خواند: شما به‌ من‌ قول‌ داده‌ بوديد كه‌ اين‌ لك‌ها مداوا مي‌شود اما نشد و اين‌ بيماري‌ پوستي‌ تمام‌ بدن‌ همسرم‌ را گرفته‌ است‌. من‌ پنج‌ سال‌ همة‌ تلاشم‌ را كردم‌ ولي‌ بي‌فايده‌ بود، ما ديگر از سربند پسر ناقص‌العضومان‌، بچه‌دار هم‌ نمي‌توانيم‌ بشويم‌، بنابراين‌ دخترتان‌ را پس‌ مي‌فرستم‌، هروقت‌ معالجه‌ شد اطلاع‌ بدهيد تا ما دوباره‌ زندگي‌ مشترك‌مان‌ را آغاز كنيم‌. يك‌ همچو چيزي‌.
اوه‌، اين‌ منم‌. نشسته‌ام‌ روي‌ مكعب‌ سنگيِ پلاك‌داري‌ كه‌ پيكرتراش‌ هنرمندي‌ آن‌ را كشف‌ كرده‌. يك‌ مكعب‌ ساده‌ ساخته‌ و اسم‌ خودش‌ را با پلاك‌ برنزي‌ چسبانده‌ است‌ روش‌. گفتم‌ قُر نشوي‌ يك‌ وقت‌!
وسط‌ يك‌ پارك‌ قشنگ‌ كنار درخت‌هايي‌ كه‌ آدم‌ خيال‌ مي‌كند لشكر اسپارتاكوس‌ را رديف‌ كنار درياچه‌ كاشته‌اند تا با مشت‌هاي‌ گره‌شده‌، بازو بگيرند، و ايستاده‌ بميرند. بهار سبز مي‌شوند، زمستان‌ مي‌ميرند، و اين‌ بازي‌ هر سال‌ ادامه‌ دارد.
كت‌ و شلوار مشكي‌ عاريه‌ تنم‌ است‌ كه‌ جلو دوربين‌ ابهت‌ داشته‌ باشم‌. و معلوم‌ نشد آخر آن‌ فيلم‌ چه‌ شد. كارگردانش‌ را مي‌شناختم‌، در مدرسة‌ عالي‌ پارس‌ درس‌ مي‌خواند.
ناصر مي‌گفت‌: «مدرسه‌ عالي‌ واق‌ واق‌.»
پدر خيلي‌ خوشش‌ آمد، گفت‌: «يك‌ جاسويچي‌ بهش‌ بده‌.» و من‌ دادم‌.
كجايي‌ عبدالناصر؟ اولين‌ باري‌ كه‌ توي‌ آلدي‌ چشمش‌ افتاد به‌ اين‌ خيارهاي‌ بدقوارة‌ بزرگ‌، گفت‌: «اين‌ هم‌ يك‌ اهانت‌ است‌ به‌ بشريت‌.»
در روزهاي‌ انقلاب‌ بهش‌ مي‌گفتيم‌ ناصر جُنبلاط‌، و نمي‌دانم‌ چرا. خدايت‌ بيامرزد. اگر خدايي‌ وجود دارد اميدوارم‌ تو را بيامرزد. آسوده‌ بخواب‌ كه‌ ما داريم‌ بي‌سر و صدا برمي‌گرديم‌. فقط‌ تو يادت‌ باشد عبدالناصر، كه‌ من‌ يكي‌ دوتا نارنجك‌ هم‌ دست‌ و پا كرده‌ام‌ كه‌ وقتي‌ رسيدم‌ تحويل‌ مي‌گيرم‌. خوب‌ به‌ خاطرِ خاك‌ آلودت‌ بسپار. انتظار پشت‌ انتظار. فردا كسي‌ مي‌آيد كه‌ ما مدت‌هاست‌ منتظريم‌ جمالش‌ را زيارت‌ كنيم‌. كسي‌ مي‌آيد، كسي‌ مي‌آيد، كسي‌ ديگر، كسي‌ بهتر، كسي‌ كه‌ مثل‌ هيچكس‌ نيست‌، مثل‌ پدر نيست‌، مثل‌ انسي‌ نيست‌، من‌ خواب‌ ديده‌ام‌ كه‌ كسي‌ مي‌آيد.
امير كمونيست‌ گفت‌: «شاعر شده‌اي‌!»
گفتم‌: «اين‌ شعر مال‌ من‌ نيست‌.»
«حتماً بهت‌ الهام‌ شده‌.»
«تو چطور شعر فروغ‌ را نمي‌شناسي‌؟»
«هيچوقت‌ از اين‌ مزخرفات‌ خوشم‌ نيامده‌.»
عكس‌ ديگري‌ برداشت‌ و گذاشت‌ جلو گلدان‌. من‌ و عزيز و امير، توي‌ توالت‌ رستوران‌ يكي‌ از بچه‌هاي‌ قديمي‌ سازمان‌ در بارسلون‌. دست‌ به‌ ديوار و كون‌لخت‌، داريم‌ مي‌شاشيم‌ و مي‌خنديم‌، با آن‌ بيضه‌هاي‌ مضحكِ آويزان‌. بارسلون‌، هاي‌ بارسلونا مانيانا تمپو.
خنديد و عكس‌ بعدي‌ را گذاشت‌. رؤيا بود، مارمولك‌. مثل‌ عَشَقه‌ مي‌پيچيد به‌ گَل‌ و گردن‌ آدم‌. دخترة‌ گُه‌ خيال‌ مي‌كرد اسير گرفته‌، از صبح‌ تا شب‌ مي‌خواست‌. بهش‌ گفتم‌ سه‌ هزار سال‌ برگرد عقب‌، دوتا گلادياتور استخدام‌ كن‌ تا اموراتت‌ بگذرد. ما به‌ درد تو نمي‌خوريم‌. به‌ من‌ مي‌گفت‌ مي‌رود خانة‌ همكلاسي‌اش‌ درس‌ بخواند، خبرش‌ از ديسكوها مي‌رسيد، با اين‌ جغله‌هاي‌ بي‌سر و پا كه‌ يك‌ كتاب‌ شعر مي‌گذارند زير بغل‌شان‌ و دنبال‌ دخترها راه‌ مي‌افتند.
بهش‌ گفتم‌: «به‌خاطر پدرت‌ اقلاً خودت‌ را جمع‌ و جور كن‌. مي‌فهمي‌؟ پدرت‌ هنرمند سرشناسي‌ است‌ كه‌ مردم‌ براش‌ خيلي‌ احترام‌ قائلند. آبروي‌ پدرت‌ را نبر.»
گفت‌: «من‌ وقتي‌ آمدم‌ آلمان‌ باكره‌ بودم‌. تو برو خودت‌ را جمع‌ كن‌ كه‌ زير حرف‌ خودت‌ مي‌زني‌.»
«من‌ زير حرفم‌ مي‌زنم‌؟»
«يادت‌ رفته‌ چه‌ جوري‌ خودت‌ را به‌ در و ديوار مي‌زدي‌؟ التماس‌ مي‌كردي‌، هي‌ سيگار مي‌كشيدي‌، هي‌ برام‌ هديه‌ و گل‌ مي‌خريدي‌، گريه‌ مي‌كردي‌ كه‌ عاشقم‌ شده‌اي‌ و مي‌خواهي‌ خودت‌ را بكشي‌؟»
«براي‌ تو مارمولك‌ هرزه‌؟»
«حالا گم‌ شو كنار، راه‌ بده‌ من‌ بروم‌ بيرون‌.»
پام‌ را پس‌ كشيدم‌ و گفتم‌: «هِرّي‌.»
فقط‌ به‌ احترام‌ ناصر دست‌ روش‌ بلند نكردم‌، هيچ‌وقت‌. امير مي‌گفت‌ او را در ويسبادن‌ با يك‌ سياه‌ شير شكلاتي‌ چيك‌ تو چيك‌ ديده‌ است‌. گفتم‌ كه‌ ديگر حرفش‌ را نزند. بعدها برود براش‌ تعريف‌ كند كه‌ من‌ كي‌ بودم‌. همة‌ دلم‌ را گذاشتم‌ اما هيچ‌ چيز از من‌ نفهميد. بچة‌ پانزده‌ ساله‌اي‌ كه‌ نه‌ سياست‌ سرش‌ مي‌شد، نه‌ زندگي‌، نه‌ عشق‌، نه‌ خرابي‌ عشق‌. به‌ امير گفتم‌: «زماني‌ اين‌ چيزها را مي‌فهمد كه‌ خيلي‌ دير شده‌، اشتباهي‌ كه‌ اكثر زن‌ها مي‌كنند و پشيمان‌ مي‌شوند.»
«تو اصلاً چه‌كار به‌ آن‌ بچه‌ داشتي‌؟»
به‌ صندلي‌ تكيه‌ داد و از پنجره‌ به‌ چهارراه‌ هميشه‌ شلوغ‌ نگاه‌ كرد. باران‌ گرفته‌ بود و چترها مي‌رفتند، چترها مي‌آمدند، چترها در هم‌ گره‌ مي‌خوردند. چترهاي‌ رنگي‌، بنفش‌، آبي‌. و سياه‌ درصدش‌ بيشتر بود. هميشه‌ سياهي‌ بيشتر است‌ اما به‌ چشم‌ نمي‌آيد. يادش‌ بخير، به‌ شيخ‌ها مي‌گفتيم‌ دور سفيد. سيدها عمامة‌ سياه‌ مي‌بستند و شيخ‌ها عمامة‌ سفيد. بعضي‌ از لاستيك‌ها هم‌ نوشته‌ دورشان‌ سفيد بود.
پدر مي‌گفت‌: «دور سفيد خريدار ندارد.» و سيگار وينستون‌ طلايي‌ بلندش‌ را در زيرسيگاري‌ طرح‌ لاستيك‌ كمرشكن‌ خاموش‌ مي‌كرد. مي‌گفت‌: «براي‌ شاه‌ هم‌ دوازده‌ تا از اين‌ زيرسيگاري‌ها فرستادم‌، حتماً يكي‌اش‌ را روي‌ ميز خودش‌ مي‌گذارد.»
يك‌ جعبه‌ هم‌ جاسويچي‌ بي‌.اف‌. گودريچ‌ براي‌ شاه‌ فرستاده‌ بود و ما هميشه‌ خيال‌ مي‌كرديم‌ شاه‌ جاسويچي‌ها را ريخته‌ توي‌ كشو ميزش‌، هروقت‌ وزرا به‌ ديدارش‌ مي‌روند يكي‌ بهشان‌ مي‌دهد.
عكس‌ ديگري‌ برداشت‌ و لبخند زد؛ كوه‌هاي‌ آلپ‌، با بچه‌هاي‌ چپ‌ اتحاديه‌، يك‌ وعده‌ غذا در روز، و ممنوعيت‌ سيگار. با پرچمي‌ كه‌ ستارة‌ سرخش‌ آدم‌ را ياد سيگار كشيدن‌ در شب‌ مهتابي‌ مي‌انداخت‌. به‌ ياد ماه‌هاي‌ اول‌ انقلاب‌ در كوه‌هاي‌ طالقان‌، همه‌ با جاسويچي‌هاي‌ بي‌. اف‌. گودريچ‌ پدر، همه‌ در حال‌ سابيدن‌ آن‌ نشان‌ فلزي‌ برجستة‌ امريكايي‌ بر تخته‌سنگ‌ها، اما آلپ‌ همه‌اش‌ برف‌ بود و فقط‌ مي‌توانستيم‌ سيگار كشيدن‌ قاچاقي‌ را بسابيم‌.
عكس‌ بعدي‌، باز هم‌ خودم‌. در سال‌هاي‌ اخير، با امير كمونيست‌ و عبدالناصر ناصري‌ كه‌ كمي‌ جلوتر از ما روي‌ ويلچر نشسته‌. همان‌ روزهايي‌ كه‌ تازه‌ وارد آلمان‌ شده‌ بودند. باز هم‌ آن‌ آه‌ و ناله‌ها كه‌ يك‌ پيانو دم‌ دستم‌ نيست‌ باهاش‌ ور بروم‌.
گفتم‌: «مي‌داني‌ اينجا براي‌ پيانو چند هزار مارك‌ بايد پول‌ داد؟»
گفت‌: «نمي‌خواستم‌ كه‌ بخرم‌. فقط‌ همين‌ جوري‌ گفتم‌ كه‌ يك‌ چيزي‌ گفته‌ باشم‌.»
سرش‌ را بالا گرفته‌ بود و به‌ نظر مي‌آمد كه‌ همين‌ حالا از روي‌ ويلچر پرواز مي‌كند. سيگاري‌ از جيب‌ كتش‌ در آورد، به‌ لب‌ گذاشت‌ و فندك‌ زد. گفتم‌: «ناصر، راستي‌ كمر به‌ پايين‌ حركتي‌، چيزي‌؟!» و جوري‌ خنديدم‌ كه‌ ياد دوران‌ مدرسه‌ بيفتد.
گفت‌: «نه‌ به‌ جان‌ تو. سال‌هاست‌ كه‌...» نگاهي‌ به‌ اطرافش‌ انداخت‌ و آرام‌ گفت‌: «اصلاً يادم‌ رفته‌ مجيد. مثل‌ يك‌ خواب‌ است‌ كه‌ هر روز صبح‌ وقتي‌ چشم‌ باز مي‌كنم‌ تعبير مي‌شود. نشسته‌اي‌، داري‌ موسيقي‌ فيلم‌ ضبط‌ مي‌كني‌، يكباره‌ بريزند توي‌ استوديو. واقعاً مسخره‌ است‌، مجيد. مثل‌ يك‌ سند جعلي‌ است‌. باور كن‌ به‌ همين‌ سادگي‌ بود.»
خبر را در روزنامه‌ها خوانده‌ بودم‌. با اين‌حال‌ پرسيدم‌: «مگر مجوز ضبط‌ و اين‌ شرّ و ورها نداشتيد؟ بالاخره‌ ما نفهميديم‌ موسيقي‌ حرام‌ است‌ يا حلال‌؟»
«زماني‌ اين‌ اتفاق‌ افتاد كه‌ خميني‌ هنوز حلالش‌ نكرده‌ بود. مجوز هم‌ داشتيم‌ اما دخترهاي‌ گروه‌ كُر با ديدن‌ ريشوهاي‌ نخراشيده‌ نتراشيدة‌ مسلح‌ يكهو جيغ‌ كشيدند و فرار كردند، بعد تيراندازي‌ شد. به‌ همين‌ سادگي‌، مجيد. مي‌فهمي‌ كه‌.»
صورتش‌ فرو ريخت‌، و سرش‌ بي‌اختيار رفت‌ رو به‌ بالاي‌ ابرها، رفت‌ و رفت‌. دستم‌ را روي‌ شانه‌اش‌ گذاشتم‌، به‌ زنش‌ نگاه‌ كردم‌ كه‌ داشت‌ از كيسه‌ نايلونش‌ خرده‌هاي‌ نان‌ خشك‌ را براي‌ مرغابي‌ها پرت‌ مي‌كرد. و رود راين‌ مثل‌ هميشه‌ راه‌ خودش‌ را مي‌رفت‌.
عفت‌ اندام‌ بسيار قشنگي‌ داشت‌، و وقتي‌ خرده‌هاي‌ نان‌ را پرت‌ مي‌كرد، شلوار سياهش‌ كش‌ مي‌آمد و جوراب‌ سفيدش‌ چشمم‌ را مي‌گرفت‌. توپر و بلندقد و رعنا، با موهاي‌ پرپشت‌ سياهي‌ كه‌ شكن‌ شكن‌ مي‌ريخت‌ روي‌ شانه‌اش‌، گاه‌ برمي‌گشت‌ براي‌ ما دستي‌ تكان‌ مي‌داد.
داد زدم‌: «عفت‌. عفت‌. يواش‌ يواش‌ برگرديم‌ يك‌ آبجويي‌ بزنيم‌.»
دست‌ تكان‌ داد و خنديد. و من‌ ياد آن‌ سال‌هايي‌ افتادم‌ كه‌ فراري‌ بودم‌ و زده‌ بودم‌ به‌ خانة‌ ناصر. دو ماه‌ونيم‌ خوردم‌ و خوابيدم‌ و دستور دادم‌: «عفت‌، هوس‌ زيتون‌ كرده‌ام‌. عفت‌، تخمه‌ آفتاب‌گردان‌ نداري‌ با فيلم‌ بشكنيم‌؟ عفت‌، سيگارم‌ تمام‌ شده‌.» مي‌دويد. و بعد همين‌ عفت‌ بود كه‌ مرا تا آستارا برد و توانستم‌ بزنم‌ به‌ روسيه‌ و جانم‌ را در ببرم‌. هميشه‌ حاضر و آماده‌ بود، هميشه‌ مي‌دويد. و حالا داشت‌ به‌طرف‌ ما مي‌دويد، و رؤيا هم‌ مثل‌ يك‌ بره‌ آهو به‌ دنبالش‌.
سرخوش‌ بودم‌. گفتم‌: «ناصر، مدرسة‌ موسوي‌ يادت‌ هست‌؟ حسن‌ بورك‌ مي‌آمد جلو مدرسه‌ براي‌ ما بچه‌ پولدارها كه‌ با سرويس‌ رفت‌ و آمد مي‌كرديم‌ شاخ‌ و شانه‌ مي‌كشيد؟»
«آره‌، آره‌. چه‌ كتكي‌ هم‌ مي‌خورديد!»
لاغر و تكيده‌ بود، با قدي‌ بلند، و ريش‌ مرتب‌ شانه‌خورده‌ كه‌ حالا ديگر جوگندمي‌ شده‌ بود. سيخ‌ و صاف‌ مي‌نشست‌ و منظرة‌ روبروش‌ را نگاه‌ مي‌كرد. اما سرش‌ را كمي‌ بالاتر از حد معمول‌ مي‌گرفت‌.
گفتم‌: «خيابان‌ سقاباشي‌ كه‌ محلة‌ چادر سياه‌هاي‌ خوشگل‌ بود، آقا يدالله‌ كه‌ فراش‌ مدرسه‌ بود، بعدازظهرها مي‌رفتيم‌ بي‌سيم‌ نجف‌آباد تيغي‌ بازي‌ مي‌كرديم‌، يادت‌ هست‌؟»
«نمي‌خواهم‌ يادم‌ باشد. ديگر بُنه‌كن‌ آمده‌ام‌ مجيد، ديگر كسي‌ را جز تو ندارم‌.»
ديگر دارم‌ بنه‌كن‌ برمي‌گردم‌ عبدالناصر. من‌ هيچكس‌ را ندارم‌. تو را هم‌ ديگر ندارم‌. صداي‌ زنگ‌ كليسا را ضبط‌ مي‌كنم‌ مي‌برم‌ ايران‌ كه‌ هروقت‌ خواستم‌ بتوانم‌ ياد تو بيفتم‌. من‌ هيچكس‌ را ندارم‌. پدرم‌ كه‌ خوب‌، پدرم‌ است‌، حاج‌ فريدون‌ اماني‌، مدير عامل‌ ايران‌ تاير. و برادرم‌، اسد رئيس‌ كل‌ جاكش‌هاست‌، مقام‌ بالاي‌ وزارت‌ اطلاعات‌. دارم‌ مي‌روم‌ كه‌ خودم‌ را از نو بسازم‌. اسم‌ مرا جايي‌ توي‌ دفترچة‌ بغلي‌ات‌ يادداشت‌ كن‌، رفيق‌. حالا كه‌ مي‌خواهم‌ برگردم‌ رفقا مثل‌ مور و ملخ‌ برام‌ آدم‌ مي‌فرستند. اين‌ يكي‌ نرفته‌، آن‌ يكي‌ مي‌آيد. چقدر ملاقاتي‌ پيدا كرده‌ام‌، خداي‌ من‌! دو هفتة‌ پيش‌ آن‌ شاعر ريش‌ بلندِ عينك‌ ته‌استكاني‌ بعد از عهد بوق‌ آمده‌ بود سراغم‌: «مجيد، اين‌ سر و صدا چيه‌ راه‌ انداخته‌اي‌؟»
گفتم‌: «خبرها چه‌ زود مي‌پيچد؟ سر و صدايي‌ راه‌ نينداخته‌ام‌. مي‌خواهم‌ برگردم‌ مملكتم‌.»
«گه‌ مي‌خوري‌، مردكة‌ عوضي‌! اصلاً گه‌ خوردي‌ پناهندة‌ سياسي‌ شدي‌.»
«مگر از سهمية‌ تو پناهنده‌ شده‌ام‌؟ خودِ تو اين‌ همه‌ سال‌ چه‌ غلطي‌ كرده‌اي‌ كه‌ من‌ هم‌ پاي‌ تو بنشينم‌؟»
لحظه‌هاي‌ سنگيني‌ در سكوت‌ گذشت‌. خيال‌ مي‌كنم‌ هر دو در سكوت‌ يك‌ سيگار را به‌ تمامي‌ كشيديم‌ و فقط‌ از پنجره‌ بيرون‌ را تماشا كرديم‌. گفتم‌: «چاي‌ بريزم‌؟»
«چي‌ گفتي‌؟»
«بريزم‌؟»
«چه‌ ريشي‌ هم‌ گذاشته‌! لابد يك‌ شب‌ خواب‌نما شده‌اي‌ و حالا مي‌خواهي‌ به‌ دامن‌ اسلام‌ برگردي‌!»
«براي‌ ريش‌ گذاشتن‌ بايد اجازه‌ گرفت‌؟»
«همين‌ جوري‌ عرض‌ كردم‌.»
«حال‌ و روزم‌ خوب‌ نيست‌.»
«مي‌خواهي‌ برگردي‌؟»
براش‌ چاي‌ ريختم‌. «اين‌ را كه‌ قبلاً گفتم‌.»
«يعني‌ چي‌؟»
«يعني‌ اينكه‌ هروقت‌ حالم‌ بهتر مي‌شود، تنها چراغي‌ كه‌ در مغزم‌ مي‌سوزد همين‌ است‌، همين‌.»
«با اين‌ پاسپورت‌ آبي‌؟»
«اين‌ همه‌ آدم‌ پاسپورت‌شان‌ را عوض‌ كرده‌اند و اقامت‌شان‌ را زده‌اند توي‌ پاس‌ ايراني‌. مي‌روند و برمي‌گردند. مگر من‌ اين‌جوري‌ام‌؟»
«بله‌ مجيد خان‌، بازگشت‌ به‌ وطن‌ تنها آرزوي‌ من‌ هم‌ هست‌، اما به‌ چه‌ قيمتي‌؟ تحت‌ چه‌ شرايطي‌؟ با اين‌ كار امثال‌ تو سفارتي‌ها حرف‌شان‌ خريدار پيدا كرده‌. مي‌گويند اگر ايران‌ كشور امن‌ نيست‌ پس‌ اين‌ پناهنده‌هاي‌ سياسي‌ چه‌ جوري‌ رفت‌ و آمد مي‌كنند؟ خون‌ هم‌ از دماغ‌ كسي‌ نمي‌آيد. يك‌ مشت‌ ناراضي‌ اقتصادي‌ اجتماعي‌ بُر خورده‌اند توي‌ اين‌ ماجرا، مثل‌ حضرت‌عالي‌ كِيس‌ پناهندگي‌شان‌ باورشان‌ شده‌ و آبروي‌ پناهنده‌هاي‌ سياسي‌ را مي‌برند.»
«خودت‌ هم‌ خوب‌ مي‌داني‌ كه‌ كيس‌ من‌ قلابي‌ نبوده‌. هنوز هم‌ پناهجوها مي‌توانند با امضاي‌ من‌...»
«مي‌داني‌ تابه‌حال‌ چند نفر به‌خاطر تو اعدام‌ شده‌اند؟» و دندان‌هاش‌ را به‌هم‌ فشرد: «اقلاً به‌خاطر پسر دايي‌هات‌ كه‌ اعدام‌ شدند، خجالت‌ بكش‌.»
هميشه‌ پالتو بلندي‌ به‌ تن‌ داشت‌ كه‌ آدم‌ ياد اسقف‌ها مي‌افتاد. دكمه‌هاي‌ يقه‌اش‌ را تا آخر مي‌بست‌ كه‌ كوچك‌ترين‌ نسيمي‌ نخزد توي‌ سينه‌اش‌. و سال‌ها بود كه‌ در اتاقي‌ مثل‌ دخمه‌ زندگي‌ مي‌كرد و هيچوقت‌ هم‌ شكايتي‌ نداشت‌. امّا شاعر بود، مثل‌ آكاردئون‌، عصباني‌ و مهربان‌، تند و آرام‌. گفت‌: «اسماعيل‌ شاه‌زيدي‌ فقط‌ به‌خاطر اينكه‌ تو را لو ندهد اعدام‌ شد، مي‌فهمي‌؟»
«آره‌. حيوانكي‌ اسماعيل‌ هم‌ بي‌خود و بي‌جهت‌ اعدام‌ شد. سر هيچ‌ و پوچ‌.»
«اعظم‌ بيات‌ يادت‌ هست‌؟ شش‌ روز به‌ تو پناه‌ داد و بعدها كه‌ به‌ شوروي‌ فرار كردي‌، لو رفت‌ و اعدام‌ شد؟»
«رفيق‌، همة‌ اين‌ مسايل‌ مربوط‌ به‌ سازمان‌ بود. به‌ من‌ هيچ‌ ربطي‌ نداشت‌. اگر مي‌خواهي‌ همة‌ اعدام‌ها را به‌ حساب‌ شخصي‌ من‌ بنويسي‌ پاشو دكانت‌ را جمع‌ كن‌ برو بيرون‌ شعرت‌ را بگو.»
«بمب‌گذاري‌ عشرت‌آباد چطور؟ آن‌ هم‌ حساب‌ شخصي‌ سازمانت‌ بود؟ سيزده‌ نفر الكي‌ كشته‌ شدند؟»
از عصبانيت‌ مي‌لرزيدم‌. سيگاري‌ برداشتم‌ و از جا بلند شدم‌: «مجاهدين‌ مي‌خواستند جنگ‌ خارجي‌ را به‌ جنگ‌ داخلي‌ تبديل‌ كنند. اين‌ مسايل‌ خودشان‌ بود. به‌ من‌ چه‌؟»
«پس‌ چكار مي‌كردي‌ آنجا؟»
«من‌ فقط‌ همراه‌ سعيد بودم‌. تو اصلاً...» و حرفم‌ را خوردم‌.
او هم‌ كمي‌ آرام‌ شده‌ بود: «حالا از اين‌ حرف‌ها بگذريم‌، مجيد خان‌، پات‌ را بگذاري‌ ايران‌، همان‌ جا توي‌ فرودگاه‌ مهرآباد مي‌گذارندت‌ سينة‌ ديوار. بدبختي‌ تو و امثال‌ تو اين‌ است‌ كه‌ هنوز رژيم‌ جمهوري‌ اسلامي‌ را نشناخته‌ايد. يادت‌ باشد كه‌ هركس‌ با توپ‌شان‌ بازي‌ كند، كلكش‌ كنده‌ است‌.»
«مهم‌ نيست‌. مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ زندگي‌ يا مرگ‌ من‌ چه‌ تأثيري‌ در زندگي‌ ديگران‌ داشته‌ باشد.»
«ماهي‌ سياه‌ كوچولو!» و بعد فرياد كشيد: «تو ماهي‌ سياه‌ كوچولو نيستي‌. چه‌ تأثيري‌؟ بدبخت‌!»
ناگهان‌ پرستار آمد توي‌ اتاق‌: «چه‌ خبر شده‌؟»
گفتم‌: «هيچي‌ آقاي‌ پرستار. داريم‌ تئاتر تمرين‌ مي‌كنيم‌.»
وقتي‌ ديد دوتا ليوان‌ چاي‌ روي‌ ميز است‌ و ما داريم‌ سيگار مي‌كشيم‌ رفت‌. خيلي‌ مهربان‌ بود، هميشه‌ خودش‌ را مي‌خاراند، و راه‌ كه‌ مي‌رفت‌ آدم‌ خيال‌ مي‌كرد يك‌ عنكبوت‌ درشت‌ دارد روي‌ تارش‌ رژه‌ مي‌رود و خودش‌ را مي‌خاراند.
«از پارسال‌ كك‌ افتاده‌ توي‌ تنبانت‌ و نمي‌فهمي‌ چه‌ بلايي‌ داري‌ سر اپوزيسيون‌ مي‌آوري‌.»
«كدام‌ اپوزيسيون‌؟ كدام‌ كشك‌؟»
«كشك‌ نه‌ الاغ‌ جان‌! كك‌. يادت‌ رفته‌ فيلت‌ ياد هندوستان‌ كرده‌ بود و مي‌خواستي‌ برگردي‌؟ با آن‌ مزخرفاتي‌ كه‌ سر هم‌ كرده‌ بودي‌، با من‌ تماس‌ گرفته‌اند...»
«اداي‌ مرا در نياور. اصلاً مزخرف‌ نبود. از من‌ دعوت‌ شده‌ بود برگردم‌ و مديريت‌ قسمتي‌ از تلويزيون‌ را به‌ عهده‌ بگيرم‌. تازه‌، اين‌ يك‌ مسئلة‌ كهنه‌ است‌ كه‌ منتفي‌ شده‌.»
«تو سقوط‌ كرده‌اي‌، بدبخت‌! ماجراي‌ حامله‌ كردن‌ دختر رفيق‌ قديمي‌ات‌، ناصر ناصري‌ هم‌ همين‌ جوري‌هاست‌؟ فقط‌ مانده‌ بود به‌ بچة‌ مهمانت‌ تجاوز كني‌ كه‌ كردي‌. به‌ قول‌ شاملو: سَلاخي‌ زار مي‌گريست‌، به‌ يكي‌ قناري‌ دل‌ باخته‌ بود.»
«ببين‌ رفيق‌، قرار نشد مسايل‌ شخصي‌ را قاطي‌ كني‌. خواهش‌ مي‌كنم‌، خواهش‌ مي‌كنم‌.»
«الاغ‌! به‌ خانة‌ تو پناه‌ آورده‌ بود. نمي‌فهمي‌؟»
«نه‌، نمي‌فهمم‌.»
«تا حالا به‌ روت‌ نمي‌آوردم‌، ولي‌ حالا كه‌ مي‌خواهي‌ برگردي‌، بگذار حرفم‌ را بزنم‌. تو دختر پانزده‌ سالة‌ رفيق‌ قديمي‌ات‌ را...»
با مشت‌ كوبيدم‌ روي‌ ميز كه‌ ليوان‌ چايم‌ برگشت‌. گفتم‌: «آقاي‌ شاعر! تمامش‌ كن‌. شما شاعرها و نويسنده‌ها يك‌ مشت‌ آدم‌ ناكس‌ عوضي‌ هستيد كه‌...» و ساكت‌ شدم‌.
گفت‌: «سعيدي‌ سيرجاني‌ را در زندان‌ كشته‌اند، ميرعلايي‌ را توي‌ خيابان‌ كشته‌اند، مدير آن‌ مجله‌ دارد زير فشار دادگاه‌ و بازجويي‌ پرپر مي‌زند، تو مي‌خواهي‌ برگردي‌؟ اين‌ يعني‌ بيلاخ‌ به‌ همة‌ اين‌ مبارزه‌.»
«شماها ياد گرفته‌ايد فقط‌ از خودتان‌ حرف‌ بزنيد. سه‌تا كشته‌ داده‌ايد داريد كون‌ دنيا را پاره‌ مي‌كنيد. صدوپنجاه‌ هزارتا كشته‌ داده‌ايم‌، شازده‌!»
«مگر كسي‌ ازتان‌ خواسته‌ بود كه‌...»
حرفش‌ را بريدم‌: «چپيده‌ايد توي‌ برج‌ عاج‌، و خودتان‌ را شاعر ملي‌ جا مي‌زنيد.»
«آره‌. از ديو و دد ملوليم‌، مجيد خان‌. از افرادي‌ مثل‌ تو.»
درازكش‌ افتادم‌ روي‌ تخت‌. حوصله‌اش‌ را نداشتم‌. قدري‌ در اتاق‌ شلنگ‌ تخته‌ انداخت‌ و مزخرف‌ گفت‌ و رفت‌.

Posted by Abbas at October 8, 2003 04:17 PM
Comments

سلام آقاي معروفي شما يكي از آرزوهاي من را برآورده كردين پنج شش سال پيش پشت جلد سال بلوا اسم اين كتاب جزو اسامي كتاب هايي كه منتشر مي شود بود و من الان دارم مي خونمش مرسي شاهكاره

Posted by: emma at November 9, 2003 12:16 PM

آقاي معروفي
سلام و خسته نباشيد
كار بسيار زيباييست .مثل پيكر فرهاد كه بعد از چندين سال از خواندنش نهايت لذت را بردم.
(پيكر فرهاد)جان مي ده براي كار تصويري(انيميشن شايد)
انشاالله وقتي برگشتيد ايران

Posted by: abbas at March 10, 2004 01:58 PM

سلام اقاي معروفي عزيز. حرف و حال اين روزهاي من را گفتيد. كلنجاري كه به خود مي رومو دو راهي كه آدم هيچ تصميمي نمي تواند بگيردو بالاخره كجا؟؟؟ اينجا زمين من نيست. نمي توانم زندگي كنم. آنجا هم كه ...داستانش را همه مي دانيم... كجا بايد رفت.... زمين ما كجا ست؟؟

Posted by: vajiheh at March 31, 2004 09:14 PM

dast marizad, ahsant, mofagh bashid

Posted by: iraj at June 24, 2004 07:37 PM

سلام خدمت شما
خسته نباشيد حسابي براي :اول سمفوني مردگان (شاهكار بود به خدا)
دوم پيكر فرهاد(اغوا كننده بود)
سوم سال بلوا (حرف نداره)
چهارم فريدون سه پسر داشت (كه تازه ميخواهم بخوانمش)
آاي معروفي دستتان درد نكند
و يك سوال : مذهب شما چيست؟
جواب آن برايم مهم است چون احساس ميكنم يك جورهايي شما هم داريد عصيانگري ميكنيد
به اميد ديدار در ايران آزادمان

Posted by: salman dehghani at July 23, 2004 11:47 AM