September 30, 2003

شناسنامه: فريدون‌ سه‌ پسر داشت‌

عباس‌ معروفي‌، رمان،‌ چاپ‌ سوم‌، چاپخانه‌ گردون‌، برلين‌، بهار 1383 (2005) روي‌ جلد از: پارسوا باشی / حروفچيني‌ و صفحه‌آرايي‌؛ گردون‌. ناشر:  نشر گردون، برلين، آلمان.
Kantstrasse 76 / 10627 Berlin    
تلفن 43727976  -30  -0049  

0 - 07 - 938406  - ISBN: 3  
12 يورو
تهيه‌ی‌ هرنوع‌ فيلمنامه‌، فيلم‌ و نمايشنامه‌ از اين‌ كتاب‌ منوط‌ به‌ اجازه‌ی‌ كتبي‌ نويسنده‌ است.

حق انتشار فارسی اين رمان همواره در اختيار نشر ققنوس تهران است.

به‌ دوست‌ عزيزم‌ دكتر هانس‌اولريش‌ مولراِشوفه‌


«فريدون‌ سه‌ پسر داشت‌: ايرج‌ و سلم‌ و تور، كه‌ جهان‌ را بين‌ آنان‌ تقسيم‌ كرد. ايران‌ را كه‌ بهترين‌ بخش‌ بود به‌ ايرج‌ سپرد. يونان‌ و روم‌ و شام‌ را به‌ سلم‌ داد، و توران‌زمين‌ را به‌ تور. اما سلم‌ و تور به‌ ايرج‌ حسد بردند، دوستانه‌ او را دعوت‌ كردند و در جنگي‌ از پاي‌ درش‌ آوردند.» از شاهنشاهي‌ فريدون‌ تا كين‌ ايرج‌، شاهنامه‌ی‌ فردوسي‌. 

                                                            كليه‌ حوادث‌ و شخصيت‌هاي‌ رمان‌ واقعي‌ هستند،
                                                            و شباهت‌ آنها با حوادث‌ و شخصيت‌هاي‌ شناخته‌ شده‌
                                                            اصلاً تصادفي‌ نيست‌. 
                                                                                                                                                     ع‌. م

Posted by Abbas at September 30, 2003 10:45 PM
Comments

كار بسيار جالبي بود ... :) گريزگاه تنهايي براي من.

Posted by: دی داد at October 2, 2003 10:30 AM

به نام باران .. شروع به خواندن كردم مشتاقانه...قلمتان و انديشه تان پايدار

Posted by: پوريا سوري at November 16, 2003 10:24 PM

سلام استاد/لايه شكافي از نسل هاي يك خانواده باز هم /كاري بسيار پيچيده كه شما در آن تبحر داريد /اين بار اما يك كار سياسي كه به نظر من هم نيش هاي خودش را دارد هم همچنان يك كار هنري مانده و بدل به بيانيه نشده است / به نظر من شما بعد از خروج از ايران آن طور كه منتقدين عادت دارند بگويند ضعيفتر نشده ايد تنها متفاوت شده ايد /نمي دانم در ذهن من چه اتفاقي افتاد /اما بعد از خواندن اين اثر زيبا داستان كوتاهي در ذهنم پديد آمد كه به نظر بي ربط به اين داستان مي آيد ولي من مطمينم لايه هاي زيرين آن بر پايه ي الهلم از اثر فوق العاده ي شماست /شايد اين بخش جاي اين كارها نباشد /اما من هيچ راه ديگري براي دسترسي به شما ندارم / داستانم را با تمام وجود به شما هديه مي كنم /


اين وهم ِ جاري ، هور هور ِ موهوم ِ باد است ،پيچان از هزار هزار روزنه ي برگ و شاخ هاي سر در هم ِ جنگلي كه در پس زمينه ي تو است .دست در كمر وزش هاي شهوت ران، گيسوان ِ فواره اي ات رقصي يك سويه را مكرر كرده اند ، موجي از اقيانوس را گويي در فضا معلق كرده اي .با انگشتاني در امتداد ِ دستهاي كشيده به سوي آسمان ،درختان جنگل هم رقصند با باد و موها و پيكر مواجت . دست هاي تو اما از زنجير ِ خشك ِ تنت خويش را نمي تكانند چرا ؟.چرا از بند هايي كه حماقت عوام بر پايت نهاده ،پا تكان نمي دهي به پايكوباني سنت شكن ؟ رها كن ،رها كن، دست هايت را رها كن در راستاي وزش ، تا با درخت و جنگل و آسمان يكي شوي .
بگذار تا از روزنه هاي سرانگشتت به رعشه هاي رقصت ،درد هايت بپاشد بر خاكِ دامن گير سرزميني كه جانوران مرده اش خويش را انسان مي خوانند و هر روز در تابوت اندام يكديگر به خواب زمستاني مي روند .
تو دريغ مكن انحناي پيكرت را از اين تناسب ِ محض ،كه آسمان و زمين و دشت با هم مي سازند . از ياد نمي بري تو كه هم رقص شوي با ابتداي خلقتت ،با تكرار ِ تولدت ، با لبخند هاي شيشه اي كودكي ات .
آه دوباره حرف هايم را از اين گوش مگير و از آن گوش رها .براي يك بار .
مي دانم ،مي دانم گيس هايت را هم اگر مي شد به اختيار بگيري ، نمي گذاردي تا به رقص شادم كنند .
تو از بغض هاي بو دار و كينه هاي ذاتي ِ اين جهان ِ نيمه فاسد ،از نيرو هاي مرموز ِ نيمه پراكنده در فضاي بين كهكشان ها اگر به هراسي ،و به تنفر ،مرا چرا از ياد مي بري ؟ مگر نه كه من همان يك نيمه ي ديگرم كه در برابر ِ تمام ِ اين نيمه هاي نيرومند خلقت ، يك تنه تو را به بودن و نفس كشيدن و رقصيدن مي خوانم ؟مرا چرا از ياد برده اي ؟
منم .آن چيز منم ،كه عاشق توام و تو گفتي كه تو نيز . حالا اما چرا قوس ِ كمرت را كه تپه هاي جنگل پوش ِ شمال است در چين هاي دامنت ،به چرخشي چنان نرم كه گويي از عرياني ِ سينه ات قطره هاي عسل مي لغزد ،نمي چرخاني .نه به خود نمايي ،كه هم رقص با آن نيمه ي شاد ِ خلقت .چرا ؟ چرا ؟ مگر نه كه تو عاشق مني ؟
حالا نسيم گل هاي دامنت را باز و بسته مي كند . با هر تكاني يك بار بهار مي شود و يك بار پاييز .ميان ِ چرخش ِ فصل ها ، در زمستان چرا رها مي كني مرا ؟ چرا ؟
رو برويت، بر تخته سنگي كه از سماجت ِ خدشه نا پذير ِ تو نرم تر است، سيگار بر لب و دست در مو نشسته ام و نگاهت مي كنم كه رقص ِ نا خواسته ات را هم به سنگيني ِ موزون ِ پيكرت مي خواهي دريغ كني از من . موج خورده مي بينمت ،خاصيت ِ اشك است اين و مه آلود ،كه اين از دود ِ سيگار است .
پشت ِ پرده هاي مه و آب ، از انتهاي اقيانوس هاي تمام ِ جهان ، آرام شنا مي كني و مي آيي تا باله هاي خيس ِ نور پوشت را كه تمام خورشيد ها بر آن نشان گذارده اند به هزار نقطه ي نور ،در دستهايم به امانت بگذاري براي ابد .
چشم كه باز مي كنم اما ، خود را ميان هزار نقطه ي نوراني ،معلق مي بينم در فضايي سياه و بيكران ، ميان كهكشان ها ، كه با سرعتي چنان سرسام آور كه نور ها را كش مي آورد ، مي روم به سوي بي نهايتي مبهم كه هيچ چيز در انتهاي نبودنش منتظرم نيست .
چرا ؟ چرا ؟
سكوت كردي و از واژه ها عبور را گزيدي و از حس ها غرور را . به تناسب ِ اصوات ِ واژه حتي اگر انديشه كرده بودي ،نمي شد مگر بماني و خواندن را با ماندن قافيه كني ؟
از من نبايد اقلا عبور مي كردي . چرا كه من آن نيمه ي ديگر بودم .
مي چرخي ؟ چشمهايت را بر نگر دان از من .براي در آغوش كشيدنت دير است ديگر ،دير است . چرا كه اندامت ، بازتاب ِ بودنت نيست حالا . چرا كه " نبودنت " حالا خود را مي چرخاند در رعشه هاي اندام ِ لختت .
تو را به خدا چقدر به تو گفتم ؛ واژه ها ،نيروهايي مرموزند ، ارواحي پراكنده ،گم در فضا هاي لا يتناهي . مي چرخند با سرعتي سرسام آور ، تا يكي به ايشان يا با ايشان _چه تفاوت دارد _حس كند .آن گاه هبوطي سه گانه را مي آغازند . پس اول انديشه مي شوند .
گفتم ، چقدر گفتم ؛اگر انديشه كرده اي حتي به چيزهايي كه نبايد ، كلامشان نكن تا كلمه نشوند ، تا واژه نباشند . چرا كه تا زاييده مي شوند به حكم كلمه بودنشان ، سهم مي خواهند از دنيايي كه در آن زاده شده اند . و اين واژه هاي تيز چه سهمي بر خواهند داشت به جز بريدن ؟به مرگ انديشيدن ،اولين گام است براي مردن .
نگو ، تو را به "من " قسَمَت مي دهم اي نيمه ي كاملي كه مرا پس مي زني ، نگو .بگذار فقدان ِ مرا حس كني .بگذار تكامل خويش را براي ابد از ياد برده باشي . بگذار به من نيازداشته باشي چنان كه من به تو . نگو، نگو ، نگو .
حالا واژه هاي سرد ، مي چرخند در حاشيه ي محو ِ پيكر ِ آونگت، شاد از تكامل ِ خويش.
از انديشه ، بدل به فعل شدنشان را هم رقص با پيكر ِ در باد پيچان ِ تو پاي مي كوبند .
من از لجاجت هاي بيهوده اي كه بر اثبات ِ ايشان كردي ، رنج مي برم .مي سوزم ، مي ريزم ، غصه مي خورم .چرا كه من آن نيمه ي ديگر بودم .آن نيمه ي از ياد رفته . آن نيم كره ي در شب پنهان . آن قطعه اي كه در كسوف ابدي ِ سماجتت ناديده ماند .
اين گونه ام به وهم منگر .ترس از همين داشتم كه شد . حالا چه بايد ديگر بكنم ؟ديگر چه تفاوت دارد . همه چيز حول ِ محور تو مي چرخيد براي من . تو صورت مسئله را خط زده اي .
حالا بگذار ، بگذار تا تناسبي چنين موزون از رقص ِ گيسوان تو در باد به موازات ِ چين هاي سرخوش ِ دامنت، كه در تطبيقي ابدي اند با رقص ِ عارفانه ي جنگل و دشت .آه بگذار اين تناسب ِ محض مولود ِ يك مرده باشد.
بگذار تو تمام زندگي من باشي ، ميان طنابي ،آويخته از شاخه اي و فضايي خالي در زير پاهايت ، كه فرصت پايكوبي را براي ابد از تو مي گيرد .
بگذار براي ابد بميريم براي هم در رقصي جاودان . بگذار . بگذار .


Posted by: احسان ظهيرآبادي at May 31, 2004 01:15 PM

سلام و عرض گرسنگي براي لحاظ كردن كارهايي از اين دست. "فريدون" را به شمايل كاملا آوانگارد پي دي اف ،قلوه كن كردم از اين وب و اميدوارم از شيرمادر حلالترم باشد. دلم لك خشكه زده براي مجله گردون و براي هر چيزي كه بوي عقل مستفاد بدهد. زيادحواس تايپ كردن ندارم اما شما را به خواندن داستان "بي عنوان" دعوت مي كنم. هو

Posted by: بهنام عباسي فر at October 31, 2004 07:15 AM
Post a comment









Remember personal info?