October 28, 2003
قسمت پنجم"فريدون سه پسر داشت"، فصل تو
اما تو در عكس نيستي.
پدر دو دستش را روي دستههاي مبل گذاشته بود و پاي راستش را انداخته بود روي پاي چپ، و گذاشته بود كه خود به خود تكان تكان بخورد. تكانهاي عصبي كه ناچار ميشد با دست، ساق پاش را نگه دارد تا همه چيز از حركت باز ايستد. وينستون طلايي بلندش را روشن ميكرد و مثل شاه دود را تو نميداد. گاهي ميرفت توي حياط، زير چفتة مو اخته، كنار ماشينهاش ميايستاد و به كاديلاك سويل كوچولوي سياهش نگاه ميكرد، گاهي مينشست توي ماشين كه تودوزي چرم جگري داشت، نواري ميگذاشت و ميرفت به عوالم خودش. گلپا گوش ميكرد. عاشق گلپا بود. ميگفت: «از اين ماشين فقط چهارتا توي ايران هست. يكياش را من دارم، يكي هژبر يزداني، يكي تيمسار ازهاري، يكي هم شاه.»
October 30, 2003
قسمت ششم"فريدون سه پسر داشت"، فصل تو
تو در عكس نيستي. از آن آدم ريزه و چالاك، از آن آدم هميشه زنداني، بعدها حسرتي در خاطر مامان مانده بود كه توي خيابان هروقت كسي را به قد و قوارة تو ميديد دنبالش راه ميافتاد، ميپيچيد جلوش، ميايستاد و نگاهش ميكرد: «نه. اين نيست.»
ادامهی مطلب «قسمت ششم"فريدون سه پسر داشت"، فصل تو»November 1, 2003
قسمت هفتم"فريدون سه پسر داشت"، فصل تو
شايد همه چيز با اعدام تو آغاز شد.
مامان گريه نميكرد. ديگر دست روي قالي نميماليد، فرياد نميكشيد و نفرين نميكرد. آرام شده بود. با بيني بادكرده، چشمهاي قرمز و دقتي كه تا آن روز از خود بروز نداده بود. گفت: «ايرج پسر تو نبود؟»
«من حالا فقط سهتا پسر دارم. اسد و مجيد و سعيد.»
«خاك بر سرت!»
«شرايط اينجوري است، بانو. انقلاب شده. بايد بفهمي.»
«اصلاً نميخواهم بفهمم. فقط تلفن بزن اسد بيايد اينجا.»
پدر سعي كرد خود را به جاي هميشگياش برساند و بنشيند. به نظر ميآمد كه ديگر ناي ايستادن ندارد، اما مامان راهش را سد كرده بود: «تلفن بزن رئيس لعنتآباد بيايد.»
قسمت هشتم"فريدون سه پسر داشت"، فصل تو
شايد همه چيز با اين جمله آغاز شد: «فريدون سه پسر داشت.» مامان گفت: «مزخرف نگو.» پدر گفت: «وقتي يك تسمهكش بازار، مثل اسدالله لاجوردي بتواند بچهات را بگذارد سينة ديوار، چه توقعي داري؟ من خودم نماينده مجلسم، از معتمدان بازار، اما هيچ حساب و كتابي در كار نيست. اصلاً معلوم نيست مملكت را كي اداره ميكند.» «هركس صبح زودتر از خواب بيدار شد.» «چه ميشود كرد؟» «بچهام را سربهنيست كرديد، خدا ازتان نگذرد.» «براي همين است كه ميگويم فريدون سه پسر داشت.» «لابد اسد و مجيد و سعيد.» «نخير. فريدونِ شاهنامه را عرض ميكنم، بانو. فريدون سه پسر داشت: ايرج و سلم و تور، كه جهان را بين آنان تقسيم كرد. ايران را كه بهترين بخش بود به ايرج سپرد. يونان و روم و شام را به سلم داد، و تورانزمين را به تور. اما سلم و تور به ايرج حسد بردند و در جنگي او را از پاي درآوردند.» «فردوسي هم مزخرف گفته. فريدونِ شاهنامه چهار پسر داشت، ولي همه ميگويند سهتا. معلوم نشد چه بلايي سرِ آن يكي آمد. همة آدمها يك چيز پنهاني دارند كه حاشا ميكنند و رازشان را با خود به گور ميبرند. مثل گربهاي كه چهارتا ميزايد، يكيش را ميخورد و خودش هم باورش ميشود كه سهتا زاييده. فردوسي هم مثل تو مزخرف گفته، فريدون. راستش را بخواهي فريدون چهار پسر داشت: ايرج و اسد و مجيد و سعيد. يك دختر هم داشت، انسي.»
November 2, 2003
قسمت يکم"فريدون سه پسر داشت"، فصل او
شايد همه چيز با يك سوءِ تفاهم آغاز شد.
مهدوي گفت: «برنگرد!»
تكرار ساية خودم را با آن موهاي آشفته در كنج ديوار ميديدم، و صداي پچپچ آنها را پشت سرم ميشنيدم. ميخواستم به خودم مسلط باشم، اما نميشد. سرفهاي كردم، با دو انگشت تفي زدم و به كفشم ماليدم.
«به هيچوجه برنگرد! وگرنه ميسوزي.»
November 3, 2003
قسمت دوم"فريدون سه پسر داشت"، فصل او
پانزده ساله بودم كه كه عاشق فخري شدم.
فخري، تنها دختر حاج نجار، همساية قديمي ما هروقت ميخواست برود كوچه برلن كه وسايل خياطي بخرد ميآمد درِ خانة ما، بعد از كلي حرف و تعريف و خنده به مامان ميگفت: «چيزه، بانو خانم، ميخواستم ببينم آقا مجيد كاري ندارد باهاش بروم كوچه برلن. چيزه، ميخواهم زيپ و تور و خرده ريز بخرم.»
و من كه از بالاي پلهها در كمين بودم، ميپريدم پايين، آماده و دست به يراق: «سلام.»
چهرهاش مثل گل ميشكفت: «سلام آقا مجيد، اجازهات را از مامانت بگير برويم.»
November 5, 2003
قسمت سوم"فريدون سه پسر داشت"، فصل او
برگشتم. و نور تندي چشمهام را زد. مهدوي گفت: «برنگرد، احمق!» و پيش از آنكه ببينمشان، چيزي مثل مشت توي شقيقهام نشست كه تمام جمجمهام را سوزاند. گفتم: «آخ.» يك نفر گفت: «شاخ!»
ادامهی مطلب «قسمت سوم"فريدون سه پسر داشت"، فصل او»November 6, 2003
"فريدون سه پسر داشت"، فصل ما
شايد همه چيز با يك افسانة سنگسري آغاز شد. آنها هفت برادر بودند و يك خواهر. مادرشان مرده بود و پدرشان آدم ستمگر و سختگيري بود كه شب و روز بچههاش را آزار ميداد، كتكشان ميزد، حقشان را ميخورد، حتا نان را هم از آنان دريغ ميكرد. هرچه آنان بيشتر كار ميكردند، پدر رفتارش وحشيانهتر ميشد و روزگارشان را سياهتر ميكرد. تا اينكه يك روز كتك سيري به آنان زد و از خانه بيرونشان كرد.
ادامهی مطلب «"فريدون سه پسر داشت"، فصل ما»گزارش کار
يادداشتی بر همين رمان در جمهوری قلم نوشته: س. م. بنی فاطمه
خواندن رمانی که خودت چاپش کرده باشی کمی با کتابی که می خری و دیگران برایت چاپ کرده اند فرق می کند. شخصیت این رمان با آن یکی فرق می کند. آن یکی تنها خاطره ی یک خرید را باخود دارد اما این یکی...
این یکی اول یک فایل است که می برم شرکت و با چاپگر شرکت چاپش می کنم. کاغذ سفید ندارم. کاغذهای باطله ی پایان نامه ام هستند. و عجیب که تنها 160 صفحه کاغذ یک رو دارم. و حالا یک کتاب ورق ورق شده دارم با نوشته ای با فونت 16 و درشت. و درست 160 صفحه.
::
قبل از اینکه شروع به خواندن کنم به حافظه ام می روم: اول نام معروفی را جستجو می کنم؛ نویسنده ای که با سمفونی مردگان برایم آغاز شد و با گردون ادامه یافت. نمی دانم چرا کمی «باغ اناری» هم قاطی این جستجوست. کمی هم «احمد محمود»، کمی هم «راز کوچک».
سمفونی را سال 72 خوانده ام. جستجو... رمانی گیرا و دنباله دار در ذهن. که هنوز فضایش در مغزم هست. نام معروفی همیشه در فکرم به عنوان ادیب و نویسنده ای بوده که فعالیت های فرا ادبی اش همواره فعالیت های ادبی ش را تحت تاثیر قرار داده. انتشارات، مجله، مقالات سیاسی، مقالات اجتماعی. همان وقت ها هم فکر می کردم که کاش تنها قصه می نوشت. و بعد فکر می کردم که در جامعه ی غیر حرفه ای ما چه کسی پس کارهای دیگر را بکند؟
یادم می آید که معروفی ِ نویسنده چه طور تبدیل شد به یک شخصیت سیاسی. مجله اش تعطیل شد، خودش هم محکوم شد و نامش همراه 60 یا 80 ضربه شلاقی که باید می خورد به خارج کشور رفت که برگردد و دیگر برنگشت. فکر کنم یک صفحه درباره ی نویسنده فکر کردم.
رمان را شروع می کنم.
November 13, 2003
فريدون سه پسر داشت، داستان برادر کشي
به نقل از وبلاگ تاريک خانه قسمت ششم از فصل يكش الان تمام شد. فصل يك، فصل من، از كتاب " فريدون سه پسر داشت " . خيلی وقت بود مزه كتاب خوانی های شبانه را نچشيده بودم. لذت زيادی دارد كتابی به اين زيبايی را مثل خواندن يك وبلاگ پای كامپيوتر شروعش كنی و خيره به صفحه مانيتور تمام. و اين لذتی بود كه به لطف وبلاگ و سخاوتمندی مرد توانايی چون عباس معروفی سر شب تا به حال مرا سرشار كرده است. بعد از هر يك ربع، بيست دقيقه ای كه در يكی از بخش های جدا شده از فصلی غرق شده ام و تمامش كرده ام با اشتياق لحظه ای كوتاه متصل می شوم و صفحه ديگری برای بخش جدا شده از فصلی ديگر را می گشايم و به سرعت قطع می شوم و باز غرق در نوشته، غرق در تايخ، در داستان، شروع به خواندن می كنم. چقدر حس خوبی است، اين حس نزديكی و ارتباط با نويسنده، آن قدر نزديكی كه گويا او آن ور صفحه، آن طرف مانيتور نشسته و با حوصله دارد داستانش را برايت تعريف می كند و تو در چشمانش زل زده ای و كلامش را در ذهنت به تصوير تبديل می كنی. آنقدر كه وقتی می گويد « پدر در سالن قدم می زند » صدای پايش را هم می توانم بشنوم... اينجا حتی می شود بعد از خواندن هر بخشی برای خالقش نظر هم بنويسی تا بداند چگونه نقش بسته است خطوط در ذهن خواننده اش.
ادامهی مطلب «فريدون سه پسر داشت، داستان برادر کشي»January 29, 2004
نگاهى به" فريدون سه پسر داشت"
نسرين (رنجبر) ايرانى به نقل از سايت ادبيات و فرهنگ آقاى عباس معروفى گرامى، خواندن "فريدون سه پسر داشت" را همين حالا (١٨ اکتبر ٢٠٠٠ ) به پايان برده ام. قلم را برداشتم تا چند سطرى در صفحه پيش از شناسنامه آن بنويسم براى ارجاعات بعدى، اما ديدم نمى توانم به چند جمله بسنده کنم! يک صفحهً کتاب هم کم بود. کاغذ آوردم و بعد فکر کردم اصلا چرا نامه اى ننويسم، آن هم به خودتان؟! شايد تحت تاًثير خود شما که کتابتان را با يک نامه به پايان برده ايد! مى دانم که شما اين رمان را دوست داريد. برلين که بودم، پس از مراسم بزرگداشت شاملو ـ دقيقاً به ياد دارم ـ پنجشنبه شبى که به اتفاق خويى و اسديان به ديدار ...، ... و... مى رفتيم، پشت چراغ قرمز، وقتى قرار بود به چپ بپيچيم، به کتاب که در دست من بود اشاره کرديد و گفتيد:" خيلى دوستش دارم. پسر خوبى است". راستش به يادآوردن اين جمله مرا از نوشتن آنچه مى خواهم بگويم، باز مى دارد؛ درست بگويم، دست و دلم ديگر به کار نوشتن نمى رود. اما آخر من کتاب را خوانده ام ودر پاسخ به زحمتى که شما براى نوشتن آن کشيده ايد، حق ندارم بى اعتنا از آن بگذرم. چرا که شما " سمفونى مردگان" را هم نوشته ايد وبا نوشتن " سمفونى مردگان" هم به گردن ما ـ دوستداران و خوانندگان رمان فارسى ـ حق داريد وهم به ما اين حق را داده ايد که از شما انتظار داشته باشيم، کتاب هاى بعديتان هم "سمفونى مردگان" باشد. و براى گراميداشت همين حق است که نبايد در برابر "فريدون سه پسر داشت" سکوت کنيم. و در راستاى همين توقعى که خودتان در ما به وجود آورده ايد است که من مى کوشم احساسات پدرانة شما را نسبت به اين کتاب ناديده بگيرم و به قيمت رنجيدن شما هم که شده است، از جايگاه خواننده اى دوستدار رمان بگويم: من به سهم خودم، آقاى معروفى، متأسفم که دو سال از وقت نويسندة "سمفونى مردگان" را اين کتاب بلعيده است. چرا که قطره اى از خون آن برادر، سمفونى... را مى گويم، در تن اين يک نيست.
ادامهی مطلب «نگاهى به" فريدون سه پسر داشت"»February 26, 2004
سر گيجه ی سال های دهه ی شصت
نگاهي به رمان فريدون سه پسر داشت محسا محب علی - نقل از دوات وقتي كتابي در سرزمين خودش متولد نمي شود، وقتي نويسنده اي كه عاشق خلق فضاهاي نوستالژيكي چون تبريز سالهاي سي يا سنگسر دوران رضاشاهي است، به يكي از سردترين و بي روح ترين شهرهاي دنيا تبعيد مي شود، وقتي كه شر و شورهاي دهه ي پنجاه و شست به گل مي نشيند، بدون شك اثري كه خلق مي شود بايد چيزي باشد شبيه رمان اخير عباس معروفي؛ اثري بي مركز و در چرخشي مدام و سرگيجه آور حول محوري ناموجود. رمان با فضايي وهم آلود، در ميان صداي تفكيك ناپذير ناقوس كليسا و بانگ الله و اكبر آغاز مي شود. ذهن در هم ريخته و شيزوفرنيك شخصيت اصلي رمان، مجيد، گاه از زبان خودش و گاه از زاويه ديد داناي كل محدود به ذهن، روايت مي شود. مجيد عضو برجسته ي يكي از گروه هاي چپ، كه حالا منزوي شده و در آسايشگاهي رواني در آخن به سر مي برد، در پي يافتن سرآغازي براي ماجراهاي درهم تنيدهي زندگي اش است. او مدام از خود مي پرسد كه از كجا شروع شد و هر فصل با اين جمله آغاز مي شود: “شايد از اين جا شروع شد.” مجيد در پي آن است كه با يادآوري آنچه گذشته، نظمي به ذهن آشفته ي خود ببخشد، يا دست كم علت خيلي از وقايع را براي خودش تبيين كند. اما در اين يادآوري ها نه تنها چيزي تبيين نمي شود، بلكه مانند كلاف سردر گمي، با هربار ور رفتن در هم گوريده تر مي شود.
ادامهی مطلب «سر گيجه ی سال های دهه ی شصت»March 23, 2004
تماشای پسری که پيشانی نداشت
گپوگفتی دربارهی رمان «فريدون سه پسر داشت« خوابگرد: عباس معروفی در آلمان رمان «فريدون سه پسر داشت» را می نويسد، آن را برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد میسپارد، موارد سانسور در اين رمان عددی سهرقمی اعلام میشود، معروفی رمان را روی وب منتشر میکند، رمان را میخوانم؛ داستان نسلی گمشده در تاريخ انقلاب که قصد دارد بازگردد و به خويشتن خويش نگاه کند و خطاهای خود را بازيابد؛ داستاني پر از شخصيتهای سياسی معاصر از حاکمان فعلی گرفته تا قربانيان همهی گروههای سياسی دههی ۵۰ و ۶۰. شخصيتهايی که معروفی اصرار دارد بگويد همهشان واقعیاند و در اثر او، بیپرده در برابرمان عريان میشوند. به ظرافت او در اتمام حجتکردن پی میبرم که رمانی چنين جسور و گستاخ را به مميزیها سپرده است و به بازی ظريف ادارهی سانسور پی میبرم که رمان را رسما غيرقابلچاپ اعلام نمیکند، اما بهشيوهای سياههی سانسور را اعلام میکند که معروفی را از پیگيری منصرف کند. بههرحال اين رمان بهصورت رايگان روی وب منتشر میشود و يک پايگاه اينترنتی برای آن درنظرگرفته میشود. نمیدانم چه تعداد از خوانندگان ادبيات داستانی همت کردهاند و آن را خواندهاند، اما اين بر عهدهی من و دوستانم بود که در اندازهی خويش تلاش کنيم برای ايجاد تحرک در فضای ساکن موجود پيرامون اين رمان. نخست قرار شد هرکدام ما يادداشتی بنويسيم و بهمرور در اينجا منتشر کنيم، اما بعد بهتر ديديم کنارهم جمع شويم و خيلی دوستانه دربارهی رمان صحبت کنيم. اين کار هفتهی پيش در نشستی حدودا ۲ساعته و با حضور سه نفر از دوستان نويسنده و منتقد: «مهسا محبعلی»، «محمدحسن شهسواری»، «پدرام رضايیزاده» و خود من بهعنوان خوانندهی حرفهای انجام شد و اکنون حاصل کار، البته بهشکلی فشرده و گزيده فراروی شماست. آنچه میخوانيد نه ميزگرد ادبیست، نه نقد فنی صرف است، نه کالبدشکافی جامع آن است و نه هيچ چيز تخصصی ديگر؛ فقط گپو گفتی کاملا خودمانیست دربارهی اين رمان که به پيشنهاد من، هم سطح دانش عمومی بخش عمدهی مخاطبان خوابگرد در آن لحاظ شده و هم فارغ از محدوديتهای آزادی بيان در عرصهی غيروب انجام شده است. «فريدون سه پسر داشت» آکنده است از آدم و حادثه و رابطه و سرنوشتهای گوناگون، واين موضوع باعث شده بود همهی ما کمی گيج باشيم در چگونگی ادارهی بحث. از طرف ديگر وجههی پررنگ سياسی اين اثر نيز باعث شد تا سر و ته خيلی از حرفهايمان به حواشی رمان و صاحب آن مربوط شود که خواهيد خواند. اگر «فريدون سه پسر داشت» را خواندهايد، يقين دارم که خواندن اين گپوگفت برايتان خالی از فايده نخواهد بود؛ اگر هم تاکنون نخواندهايد، با مطالعهی اين گپوگفت، گمان میکنم در اولين فرصت به سراغ آن خواهيد رفت و آن را خواهيد خواند. و خوانش اين اثر که در محاق توقيف قرار گرفته ـ فارغ از نقاط قوت و ضعف اثر ـ برای ما و نويسنده، ارزندهترين دستمزد خواهد بود. شما نيز دوستان خود را به خواندن دعوت کنيد.
ادامهی مطلب «تماشای پسری که پيشانی نداشت»August 8, 2004
فروپاشی؛ مرده ريگ اختلاف
سمفونی مردگان و "فريدون سه پسر داشت" هر يک پيش از شروع به اسطوره ای اشاره می کنند که موضوع رمان در آنها ريشه دارد. اولی با اشاره به اسطوره هابيل و قابيل آغاز می شود و دومی با اسطوره فريدون در شاهنامه، که جهان را بين پسرانش ، ايرج و سلم و تور، تقسيم کرد. ايران را که بهترين بخش بود به ايرج سپرد. يونان و روم و شام را به سلم داد، و توران زمين را به تور. اما سلم و تور به ايرج حسد بردند، و در جنگی از پای درش آوردند.
همانندی دو اسطوره روشن است جز آنکه در دومی موضوع اختلاف هم، از پيش پيداست که ايران و انقلاب آن است.
درونمايه اصلی "سمفونی مردگان" و "فريدون سه پسر" داشت، تفاوت ديدگاههای پدران و پسران از يک سو و اختلاف برادران از سوی ديگر است. نويسنده بر اختلاف برادران تأکيد دارد و ماجرای اصلی هر دو رمان را بر آن استوار می کند. در پايان کار هم آنچه به چشم می آيد فروپاشی است.
در "سمفونی مردگان"، اين فروپاشی در عرصه اجتماعی و خانوادگی بروز می کند و در "فريدون سه پسر داشت" در عرصه سياسی و ملی. در حقيقت آنچه در "سمفونی مردگان" آغاز شده بود، در "فريدون سه پسر داشت" به پايان می رسد.
May 20, 2005
فریدون چهار پسر و یک دختر داشت...
الاهه بقراط
کتابگزاری / کیهان (لندن) شماره...
پس از یک افسانه مذهبی (سمفونی مردگان) و افسانهای بومی (سال بلوا) عباس معروفی برای جدیدترین رمان خود افسانهای ملی از شاهنامه فردوسی را بر میگزیند: فریدون و پسرانش.
«فریدون سه پسر داشت» زندگی یک خانواده مرفه را در دوران انقلاب تصویر میکند و با چرخشهایی آن را در گذشته میجوید و در امروز پی میگیرد. در این رمان همه هستند؛ از شاه و خمینی و بنیصدر و لاجوردی و ناطق نوری و خامنهای و اطلاعاتیها و پاسداران گرفته تا سازمان مجاهدین، حزب توده، فداییان اکثریت و اقلیت، م. آزاد و پرویز قلیچخانی و...
خود نویسنده در آغاز کتاب یادآوری میکند که «کلیه شخصیت های رمان واقعی هستند و شباهت آنها با حوادث و شخصیتهای شناخته شده اصلاً تصادفی نیست.»
داستان حول خانواده «فریدون امانی» میچرخد با چهار پسر و یک دختر به نامهای ایرج، مجید، سعید، اسد و انسی. راوی مجید است. یک مبارز سیاسی نامدار چپ که پس از مهاجرت و پناهندگی از یکی از تیمارستانهای آلمان سر در میآورد. رمان در چهار بخش تنظیم شده است. مؤخرهای هم به شکل نامه دارد که عباس معروفی آن را خطاب به دوست آلمانی خویش «هانس اولریش مولراشوفه» نوشته است. در همین نامه نویسنده توضیح میدهد: «چهار فصل (من، تو، او، ما) به شکل چهار منحنی نوشته شده که تکهای از هر منحنی، در بازی با زمان، زیر دیگری محو میشود، و منحنیها مجموعا یک نیم دایره را میسازند.»

